به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

سرشک گرم با مژگان و چشم تر نمی سازد

شراب تند ما با شیشه و ساغر نمی سازد

نمی دانم به خونریز که شد آلوده مژگانش

که شوق زخم، خون را در جگر نشتر نمی سازد

به روی مهر، صبح از ساده لوحی پرده می پوشد

نمی داند که حسن شوخ با چادر نمی سازد

نگردد سایه بال هما دام فریب ما

سر خورشید عالمسوز با افسر نمی سازد

درین دریا کسی از صدق دستی برنمی دارد

که دل را چون صدف گنجینه گوهر نمی سازد

ندارد خنده ای در چاشنی حسن گلو سوزش

که شهد زندگی را تلخ بر شکر نمی سازد

وصال شعله جانسوز در مدنظر دارد

عبث پهلوی خود را بوریا لاغر نمی سازد

چنان افتادم از طاق دل همصحبتان صائب

که وقت رفتنم آیینه چشمی تر نمی سازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:01 PM

خمار باده مهر دوستان را کینه می سازد

کدورت صبح شنبه را شب آدینه می سازد

غباری از لباس فقر بر دل نیست صوفی را

به روی تازه به با خرقه پشمینه می سازد

رخش از حلقه خط می کند پیدا نظربازان

چه طوطیها زموم سبز این آیینه می سازد

ندارد نشأه سرجوش درد عالم امکان

مرا جان تازه یاد مردم پیشینه می سازد

صدف را دل دو نیم از گوهر دریا شکوهم شد

مرا از دیده ها مستور کی گنجینه می سازد؟

به نسبت آشنایی کن که با ناجنس پیوستن

ترا با خوش قماشی در نظرها پینه می سازد

به آسانی قدم بر اوج عزت می نهد صائب

گرانقدری که از حفظ مراتب زینه می سازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:01 PM

فرنگی طلعتی کز دین مرا بیگانه می سازد

اگر در کعبه رو می آورد بتخانه می سازد

گهر بخشند مردان در عوض سنگ ملامت را

به پیری می رسد طفلی که با دیوانه می سازد

چراغ حسن را دست دعا فانوس می گردد

خموشی نیست شمعی را که با پروانه می سازد

زحیرانی بجا مانده است دل در سینه ام، ورنه

کجا با دانه تفسیده هرگز دانه می سازد؟

مسنج ای بلبل شوریده عشق خویش را با من

که بوی گل ترا مست و مرا دیوانه می سازد

نمی دانم گل از میخانه حسن که می آید

که کار صد چمن بلبل به یک پیمانه می سازد

ندارد اینقدر استادگی تعمیر احوالم

مرا زیر و زبر یک جلوه مستانه می سازد

خرد چون کودکان با خاکساری الفتی دارد

وگرنه عشق کی با کعبه و بتخانه می سازد

اگر خواهی فلک را مهربان ترک فضولی کن

که سازش میهمان را زود صاحبخانه می سازد

نماند حسن بی عاشق که شمع آتشین جولان

چو بی پروانه شد فانوس را پروانه می سازد

نباشد خنده بی گریه باغ آفرینش را

که گل در نوبهاران اشک شبنم دانه می سازد

زگردش مشت خاک بیقرار من نمی ماند

اگر چرخ از گلم تسبیح یا پیمانه می سازد

خط پاکی است گمنامی زکلفت گوشه گیران را

سیاهی در نگین نامداران خانه می سازد

به روی هم نهادن دست می زیبد فقیری را

که کار عالمی از همت مردانه می سازد

نبستم گرچه طرفی در حیات از زلف مشکینش

همان امیدواری استخوانم شانه می سازد

نه آن عقده است دل کز دست و دندان واتواند شد

کلید چاره را این قفل بی دندانه می سازد

من و بیگانگی از آشنایان جهان صائب

که وحشت آشنا را معنی بیگانه می سازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:01 PM

به داغی عشق کار مردم دیوانه می سازد

خوش آن ساقی که کار بحر از پیمانه می سازد

زبان برق عالمسوز کوتاه است از ان خرمن

که از بهر دهان مور قفل از دانه می سازد

زهمکاری بلایی نیست بدتر اهل غیرت را

جنون بر هر که زور آرد مرا دیوانه می سازد

چنین گر رخنه درجان می کند زلف سبکدستش

به اندک فرصتی از استخوانم شانه می سازد

درین بستانسرا هر لاله و گل را که می بینم

به انداز لب میگون او پیمانه می سازد

نشاط عید نتواند گشودن عقده دل را

کلید ماه نو را قفل ما دندانه می سازد

درین طوفان که موج از دیر جنبیدن خطر دارد

حباب ساده دل بر روی دریا خانه می سازد

می گلرنگ بیجا آبروی خویش می ریزد

گل روی تو کی با شبنم بیگانه می سازد؟

سر دیوانگی داری درین محفل اگر صائب

به یک سیلی فلک دیوانه را فرزانه می سازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:01 PM

زشکر خنده لعل او روان را تازه می سازد

می گلرنگ وقت صبح جان را تازه می سازد

یکی صد شد زخط کیفیت لبهای میگونش

شراب کهنه جان میکشان را تازه می سازد

قیامت می کند در خنده دندان نما آن لب

شراب لعل وقت صبح جان را تازه می سازد

غبار کلفت از دل شست رخسار عرقناکش

که روی تازه گل باغبان را تازه می سازد

زخط گفتم شود افسانه سودای من آخر

ندانستم که خط این داستان را تازه می سازد

زتیرش رقص بسمل می کند هر قطره خونم

که چون مهمان بود ناخوانده جان را تازه می سازد

کجا بر سینه صد پاره عاشق دلش سوزد؟

شکرخندی که زخم گلستان را تازه می سازد

مشو غافل زشکر خنده صبح بناگوشش

که چون شکر به شیر آمیخت جان را تازه می سازد

چه تقصیر نمایان سرزد از زلفش، که روی او

زخط عنبرین آیبنه دان را تازه می سازد

زیکدیگر گسستن تار پود و زندگانی را

به نور ماه پیوند کتان را تازه می سازد

اگر دلگیری از وضع مکرر، باده پیش آور

که در هر جام اوضاع جهان را تازه می سازد

در آن گلشن که گل دامان خود را بر کمر بندد

زغفلت بلبل ما آشیان را تازه می سازد

شود در بر گریزان رتبه آزادگی ظاهر

خزان تشریف این سرو جوان را تازه می سازد

مرو در باغ ایام خزان با آن رخ گلگون

که رخسار تو داغ بلبلان را تازه می سازد

نگاه گرم گستاخی است بر نازک نهال من

که پیچ و تاب آن موی میان را تازه می سازد

نفس در سینه تا دارد، زکلک تر زبان صائب

ریاض دولت صاحبقران را تازه می سازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:00 PM

لبش از خنده دندان نما جان تازه می سازد

شراب صبح جان می پرستان تازه می سازد

اگرچه صفحه روی تو از خط کافرستان شد

همان صبح بناگوش تو ایمان تازه می سازد

نظر سیراب می گردد چو یاقوت از تماشایش

سفالی را که آن خط چوریحان تازه می سازد

غبار خاطر من بیش می گردد زتردستان

زمین تشنه را هر چند باران تازه می سازد

نسیم صبح پیغام که می آرد به این گلشن؟

که از هر غنچه شاخ گل گریبان تازه می سازد

دل آزاده ما هم زبرگ عیش می بالد

لباس سرو را گر نوبهاران تازه می سازد

مدار امید آسایش برون نارفته از عالم

نفس غواص در بیرون عمان تازه می سازد

فریب مردمی صائب مخور از چشم پرکارش

که از بهر شکستن عهد و پیمان تازه می سازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:00 PM

دل خام مرا رخسار آتشناک می سازد

که عود خام را آتش زهستی پاک می سازد

به طوف خاک ناحق کشتگان دامن کشان رفتن

زحرف دعوی خون سینه ها را پاک می سازد

زدام سرو بالایی رهایی آرزو دارم

که طوق قمریان را حلقه فتراک می سازد

تمنای ترحم دارم از خونریز مژگانی

که تیغ خود به دامان قیامت پاک می سازد

چنان کز پرده شب رهزنان را جرأت افزاید

نقاب خط مشکین حسن را بیباک می سازد

از ان ننشیند از طوفان به دامن گرد ساحل را

که از دریای گوهر با خس و خاشاک می سازد

زهمراهان یکدل شوق سالک بیشتر گردد

گرانی سیل را در جستجو چالاک می سازد

فروغ عارض او سیل خون از دیده می آرد

اگر خورشید گاهی دیده ای نمناک می سازد

صفای روی خوبان است در دلسوزی عاشق

که این آیینه را خاکستر دل پاک می سازد

گرفتاری بهار بی خزانی زیر پر دارد

که جوش گل گریبان قفس را چاک می سازد

خروش سیل صائب می شود در کوهسار افزون

مرا سنگ ملامت بیشتر چالاک می سازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:00 PM

غم من عالم بیدرد را غمخواره می سازد

مسیحا را علاج درد من بیچاره می سازد

همین بس شاهد یکرنگی معشوق با عاشق

که بلبل عاشق است و گل گریبان پاره می سازد

چرا بر کوه پشت خویش چون فرهاد نگذارد؟

سبکدستی که صد شیرین زسنگ خاره می سازد

زهر کس نامه ای آید، زند چون شاخ گل بر سر

همین آن سنگدل مکتوب ما را پاره می سازد

غزال وحشی من رو به صحرای دگر دارد

مرا هویی ازین وحشت سرا آواره می سازد

تکلف بر طرف، ختم است بر آیینه خودداری

که از خوبان سیمین بر به یک نظاره می سازد

دو عالم گر شود پروانه، شمع از پای ننشیند

به یک عاشق کجا آن آتشین رخساره می سازد؟

نسوزد دل اگر صائب سرشک ناامیدی را

که از بهر یتیمان مهره گهواره می سازد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:00 PM

برای رزق من گردون عبث تدبیر می سازد

که دل خوردن مرا از زندگانی سیر می سازد

زآهو تا جدا شد نافه چون دستار شد مویش

غریبی در جوانی آدمی را پیر می سازد

مرا بس در میان دور گردان این سرافرازی

که مکتوب مرا جانان نشان تیر می سازد

خموشی خوب می گوید جواب هرزه گویان را

نسیم بی ادب را غنچه تصویر می سازد

خرد شهری است از وحشی نژادان می کند وحشت

بیابانی است سودا با پلنگ و شیر می سازد

گل تدبیرهای بی ثمر باشد پشیمانی

نگیرد لب به دندان هر که با تقدیر می سازد

هم آوازی چو باشد نعره واری نیست تا منزل

من دیوانه را همراهی زنجیر می سازد

چنین گر فکر زلفش می دواند ریشه در جانم

رگ سودا سرم را خامه تصویر می سازد

زبس دلها نیامیزد به هم صائب عجب دارم

که چون در روزگار ما شکر با شیر می سازد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:00 PM

نمک داغ مرا چون مرهم کافور می سازد

که از بادام تلخی دور، چشم شور می سازد

خط از مشق پریشان چهره را بی نور می سازد

که جوهر صیقل آیینه را مستور می سازد

سر بی مغز مجنون را به سامان شور می سازد

کدوی پوچ را پر شهد این زنبور می سازد

نمی آید زهر لرزنده جانی حرف حق گفتن

کمان دار را زه جرأت منصور می سازد

مگر گل زخمی از شمشیر آن کان ملاحت شد؟

که شور بلبلان زخم مرا ناسور می سازد

مخور از دور باش ای محفل آرا بر دماغ ما

که ما را از حریمش دل تپیدن دور می سازد

سخن در پایه پستی نمی ماند سخنور را

سلیمان دست خود را پایتخت مور می سازد

به جوش خون درین فصل بهار امیدها دارم

که می پرزور چون شد خشت از خم دور می سازد

یکی صد می شود از گرد لشکر نخوت شاهان

غبار خط مشکین حسن را مغرور می سازد

نمی گردد ملایم چون زآهم آن کمان ابرو؟

کمان سخت را آتش اگر کم زور می سازد

چراغ عقل را خاموش سازد نفس ظلمانی

گدای دوربین فرزند خود را کور می سازد

مپیچ از غنچه خسبی سر که این اکسیر خرسندی

سر زانوی وحدت را کنار حور می سازد

ز زاد آخرت غافل مشو تا فرصتی داری

که برگ عیش زیر خاک پنهان مور می سازد

قناعت کن به شهد خامشی آرام اگر خواهی

که حرف پوچ سر را خانه زنبور می سازد

به شیرینی بدل شد تلخی بادام از شوری

نمک را چرب نرمی مرهم کافور می سازد

زخاموشی شود کیفیت گفتار روزافزون

خم سربسته صائب باده را پرزور می سازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:00 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5096000
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث