به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گل اندامی که در پیراهن من خار می ریزد

به خرمن گل به جیب و دامن اغیار می ریزد

نه کم ظرفی است گر زیر و زبر سازم دو عالم را

که می در جامم از کیفیت دیدار می ریزد

بساط جوهری گردد زمین هر جا به حرف آید

زبس رنگین سخن زان لعل گوهربار می ریزد

بود مست زپا افتاده ای هر نقش پای تو

زبس سرو ترا کیفیت از رفتار می ریزد

صدف را می رسد لاف جوانمردی درین دریا

که زیر تیغ از لب گوهر شهوار می ریزد

دویی نبود میان کفر و دین در عالم وحدت

دل تسبیح از بگسستن زنار می ریزد

من آن نخل برومندم در اقلیم جنون صائب

که بر من سنگ دایم از در و دیوار می ریزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

به مستی بی طلب بوس از دهان یار می ریزد

ثمر چون پخته گردد خودبخود از بار می ریزد

حدیث تلخ بیخود از دهان یار می ریزد

چو تنگ افتاد ساغر می ازو ناچار می ریزد

بریدن کرد زلف سرکش او را سیه دلتر

که چون شد مار زخمی زهر ازو بسیار می ریزد

در آن گلشن که گل بی پرده خندد، عندلیبان را

به جای ناله خون از غنچه منقار می ریزد

کریم از بهر ریزش می نهد رنج طلب بر خود

زدریا هر چه گیرد ابر گوهر بار می ریزد

کدامین نوش لب زد خنده بر این خاکدان یارب؟

که شکر از دهان رخنه دیوار می ریزد

اگر در مغز شوری هست ظاهر می کند خود را

که مستی مست را از پیچش دستار می ریزد

رهایی نیست مرغی را که بالش در قفس ریزد

خوش آن بلبل که بال خویش در گلزار می ریزد

به مژگان خار می آرد برون از پای بیدردان

سبکدستی که در پیراهن من خار می ریزد

نیاز عاشقان در ناز او پامال خواهد شد

اگر ناز این چنین زان سرو خوشرفتار می ریزد

زیک حرف خنک هنگامه ای افسرده می گردد

که رنگ از روی گلشن از خزان یکبار می ریزد

نبخشد لطف بی اندازه سودی بیقراران را

زدست رعشه داران ساغر سرشار می ریزد

کمال عشق مستغنی است از اظهار درد خود

کباب خام اشک لاله گون بسیار می ریزد

درین بستانسرا سبزست از ان بخت حنا دایم

که مشت خون خود در دست و پای یار می ریزد

زحرف تلخ می خواهد مرا ناصح به شور آرد

زنادانی نمک در دیده بیدار می ریزد

ره باریک صائب می دهد اندام رهرو را

سخن سنجیده زان لبهای گوهربار می ریزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

مسلسل حرف از ان مژگان خوش تقریر می ریزد

سخن زین خامه فولاد چون زنجیر می ریزد

مخور بر دل مرا تا برخوری زان چهره نوخط

که از لرزیدن من جوهر از شمشیر می ریزد

چه گلها می توان چید از دل بیطاقت عاشق

در آن محفل که رنگ از چهره تصویر می ریزد

سلامت خواهی از چشم بدان، سر در گریبان کش

که از گردن فرازی بر هدفها تیر می ریزد

نه از نازست اگر کم حرف افتاده است لبهایش

قلم چون تنگ شق افتد رقم زو دیر می ریزد

تو سنگین دل به جوی شیر قانع نیستی، ورنه

به قدر حاجت از پستان قسمت شیر می ریزد

زحیرانی به دندان می گزی انگشت گستاخی

اگر دانی چها از خامه تقدیر می ریزد

مرا بگذار با ویرانی ای معمار سنگین دل

که رنگ از روی من ز اندیشه تعمیر می ریزد

من عاجز کنم چون از علایق جمع دامن را؟

که رنگ آتش از این خار دامنگیر می ریزد

مکش تیغ زبان صائب به هر بیهوده گفتاری

که از عاجزکشیها این دم شمشیر می ریزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

 

به کشت خشمگینان آتش از ابر بلا ریزد

به قدر تلخرویی زهر از تیغ قضا ریزد

شکوهی هست با بی برگی ارباب قناعت را

که آتش را دل از چین جبین بوریا ریزد

نگیرد صبح اگر ساقی به یک پیمانه دستم را

چنان لرزم که نقش از بال مرغان هوا ریزد

به دشواری زرنگ و بو گرانجان دست بردارد

که از سیمای ناخن دیرتر رنگ حنا ریزد

حلاوت می برد از زندگانی تلخی منت

چرا کس آبروی خود پی آب بقا ریزد؟

به شرطی می کنم کوته، زبان دعوی خون را

که یک بار دگر خونم به جای خونبها ریزد

نمی آید به کف دامان رنگ رفته از کوشش

مکن کاری که رنگ از روی گلهای حیا ریزد

چرا آیینه از اقبال صیقل روی برتابد؟

محال است این که صائب را دل از تیغ فنا ریزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

ترا از ساده لوحی هر که گل در پیرهن ریزد

خس و خاشاک در جیب و گریبان سمن ریزد

تو با آن قد موزون چون به باغ آیی عجب نبود

که طوق قمریان از رعشه سرو چمن ریزد

عقیق از منت خشک سهیل آسوده می گردد

اگر لعل لبش ته جرعه بر خاک یمن ریزد

زشمعی برگ آسایش طمع دارم که از شوخی

پر پروانه جای برگ گل در پیرهن ریزد

به روی آتشین او اشارت کرده پنداری

که آتش از سر انگشت شمع انجمن ریزد

قیامت می کند تا حشر هر گردی کز او خیزد

به هر خاکی که ناز از قامت آن سیمتن ریزد

جگرگاه زمین را از ملاحت داغ می سازد

زشور عشق او هر قطره ای کز چشم من ریزد

ندارم گرچه چون یعقوب چشمی، چشم آن دارم

که گرد راه بوی پیرهن در چشم من ریزد

ندارد قطره ای آب مروت لعل سیرابش

مگر بر آتش من آبی آن چاه ذقن ریزد

نگردد آب گرد دیده غواص سنگین دل

صدف هر چند زیر تیغ گوهر از دهن ریزد

ندارد عالم ایجاد چون من واژگون بختی

که رنگ شام غربت در دلم صبح وطن ریزد

چو شست از نقش شیرین دست خود فرهاد، دانستم

که آخر تیشه زهر خویش را بر کوهکن ریزد

زروشن گوهری بر خویشتن هموار می سازم

مرا هر کس چو آتش خار و خس در پیرهن ریزد

اگرچه تنگدستم غیرت مردانه ای دارم

که ریزد خون خود هر کس که آب روی من ریزد

زبس کز دل غبارآلود می آید کلام من

چو بردارم قلم خط غبار از کلک من ریزد

نه ای از غنچه کمتر، آنچنان از پوست بیرون آ

که روی تازه ات گل در گریبان کفن ریزد

زحیرانی نداند در گریبان که آویزد

سخن در کلک من از بس که بر روی سخن ریزد

دلی کز عشق زخمی نیست صائب کی به شور آید؟

اگر صد نافه مشک از سر زلف سخن ریزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

سیاهی از دل چون گلخن ما برنمی خیزد

چو داغ لاله دود از روزن ما برنمی خیزد

که با ما می تواند دعوی افتادگی کردن؟

که از افتادگی مو بر تن ما برنمی خیزد

نسازد دستبرد ابر هرگز خشک دریا را

به افشردن تری از دامن ما برنمی خیزد

نشد از شرم عصیان آب گردد این دل سنگین

به آتش بستگی از آهن ما برنمی خیزد

زما نتوان شنیدن شکوه ای از سینه صافیها

غباری از زمین روشن ما برنمی خیزد

زگوهر دور نتوان ساختن گرد یتیمی را

به افشاندن غبار از دامن ما بر نمی خیزد

نفس از سینه مجروح ما بیرون نمی آید

زدلچسبی نسیم از گلشن ما برنمی خیزد

مجو آه از دل خرسند، ما آیینه طبعان را

که دود از خانه بی روزن ما برنمی خیزد

به هم چون خوشه پیوسته است صائب دانه دلها

که می سوزد که دود از خرمن ما برنمی خیزد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

تلاش نام داری چون نگین تن در سیاهی ده

که این داغ از جبین نامداران برنمی خیزد

زفیض چشم تر چون رشته در گوهر نهان گشتم

که می گوید گهر از چشمه ساران برنمی خیزد؟

چه سازد سعی دهقان چون زمین افتاد ناقابل؟

به می خشکی زطبع سبحه داران برنمی خیزد

چنان افسرده شد هنگامه اهل جهان صائب

که گلبانگ نشاط از میگساران برنمی خیزد

غبار من زسیل نوبهاران برنمی خیزد

چو من افتاده ای از خاکساران بر نمی خیزد

به یک پیمانه سرشار می بازم دو عالم را

چو من دریادلی از خوش قماران برنمی خیزد

به هویی می توان افلاک را زیر و زبر کردن

جوانمردی زسلک خرقه داران بر نمی خیزد

شود چون خرمن گل روزی آتش، گرانجانی

که چون شبنم سبک از لاله زاران برنمی خیزد

سپند خام بیجا در میان می افکند خود را

درین محفل صدا از بیقراران برنمی خیزد

به همت می توان طی کرد این دشت پر آتش را

جگرداری میان نی سواران برنمی خیزد

ندارد پرده انصاف گوش باغبان، ورنه

چو من رنگین نوایی از هزاران برنمی خیزد

به خون سایه خود پنجه رنگین می کنم چون گل

به خشم من پلنگ از کوهساران برنمی خیزد

تلاش نام داری چون نگین تن در سیاهی ده

که این داغ از جبین نامداران برنمی خیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

 

که می نالد که آه از جان شیدا برنمی خیزد؟

که می سوزد که دود از خرمن ما برنمی خیزد؟

عبث ای ابر زحمت می دهی دریای رحمت را

به صد طوفان غبار از خاطر ما برنمی خیزد

غبار خاطری دایم به چشم پرده می پوشد

که می گوید که گرد از روی دریا برنمی خیزد؟

اگر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد

کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی خیزد

کدامین شب خیال خال او در سینه می آید

که مانند سپند از جا سویدا برنمی خیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

 

زدل زنگ ملال از باده احمر نمی خیزد

به آب بحر از عنبر سیاهی بر نمی خیزد

ندارد زلف او دیوانه ای هموارتر از من

که از زنجیر من آواز چون جوهر نمی خیزد

زبان آتشین را چرب نرمی می کند کوته

چراغی را که روغن کشت دودش بر نمی خیزد

محال است این که گردد بی غریبی پختگی حاصل

به جوش آب دریا خامی از عنبر نمی خیزد

در امیدواری آنچنان مسدود شد صائب

که از آیینه زنگ از سعی خاکستر نمی خیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

غبار غم به می از جان غم پرور نمی خیزد

به شستن از گهر گرد یتیمی بر نمی خیزد

فغان بی اثر در سینه عاشق نمی باشد

ازین فولاد یک شمشیر بی جوهر نمی خیزد

غریبی رتبه اهل سخن را می کند ظاهر

که تا در بحر باشد، نکهت از عنبر نمی خیزد

به زیر کوه غم دل همچنان بیطاقتی دارد

سبکباری ازین کشتی به صد لنگر نمی خیزد

امید رستگاری نیست بی افتادگی، اما

کسی کز طاق دل افتاد هرگز برنمی خیزد

نگردد پرده دار خبث باطن جامه زرین

نجاست از نهاد سگ به طوق زر نمی خیزد

به دل دارم غباری از خط عنبرفشان او

که چون گرد یتیمی از رخ گوهر نمی خیزد

به سعی آستین غمگساران کی هوا گیرد؟

غبار خاطری کز دامن محشر نمی خیزد

زمخموران که آبی در دل شب می خورد صائب؟

که بیتابانه آه از جان اسکندر نمی خیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5094965
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث