به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بهار عارض او را به سامان کس نمی داند

بغیر از رنگ و بویی زین گلستان کس نمی داند

خدا داند چها در پیرهن دارد نگار من

ره باغ ارم را جز سلیمان کس نمی داند

قیاسی می کنند این ساده لوحان از ید بیضا

قماش ساعد سیمین جانان کس نمی داند

تماشای تو دارد بی نیاز از سیر عالم را

در ایام تو راه باغ و بستان کس نمی داند

چه جای لاله رخساران، که در عهد حجاب تو

گل نشکفته را هم پاکدامان کس نمی داند

بود در پرده شب عیشها شب زنده داران را

حضور دل در آن زلف پریشان کس نمی داند

بغیر از چشم بیمارش که دارد گوشه دردی

ز اهل دید، قدر دردمندان کس نمی داند

زبان طوطی نوحرف را آیینه می فهمد

عیار خط بغیر از چشم حیران کس نمی داند

زبان نبض را دست مسیحا خوب می یابد

رگ جان سخن را جز سخندان کس نمی داند

دل خون گشته خود را سراغ از عشق می گیرم

که جز خورشید جای لعل در کان کس نمی داند

زشاهان سخن رس رتبه افکار صائب را

بغیر از شاه والاجاه ایران کس نمی داند

به سیم قلب نستانند خوبان دل زما صائب

درین کشور بهای ماه کنعان کس نمی داند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

 

چه شد گر خصم بداختر بهای من نمی داند؟

کمال عیسوی را دیده سوزن نمی داند

مگو واعظ حدیث دوزخ و جنت به اهل دل

که سرگرم محبت گلشن از گلخن نمی داند

تو بی پروا زبان خلق را کوتاه کن از خود

وگرنه آه مظلومان ره روزن نمی داند

زکافر نعمتی دل شکوه از داغ و جنون دارد

که بلبل قدر گل تا هست در گلشن نمی داند

دل بیدار را خواب اجل بیدارتر سازد

چراغ ما زدامان کفن مردن نمی داند

مشو از قتل ما ایمن که چون فرهاد خون ما

نخواباند به خون تا خصم را، خفتن نمی داند

سرآدم گشته ام چون سرمه در علم نظر بازی

زبان چشم خوبان را کسی چون من نمی داند

توان کردن به ابرام از نکویان کام دل حاصل

دم این تیغ بی زنهار، برگشتن نمی داند

نداری رحم اگر بر غیر، برخود رحم کن صائب

که آتش گرم چون شد دوست از دشمن نمی داند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

چه شد قدر مرا گر چرخ دون پرور نمی داند؟

صدف از ساده لوحی قیمت گوهر نمی داند

به حاجت حسن هر چیزی شود ظاهر، که آیینه

نگردد تا سیه دل قدر خاکستر نمی داند

در اقلیم تصور نیست از شه تا گدا فرقی

جنون موی سر خود را کم از افسر نمی داند

گل هشیار مغزیهاست فرق نیک و بد از هم

لب شمشیر را مست از لب ساغر نمی داند

دورنگی در بهارستان یکتایی نمی باشد

خزف خود را درین عالم کم از گوهر نمی داند

امل با تلخ و شیرین فکر جنگ و آشتی دارد

مذاق قانع ما حنظل از شکر نمی داند

به درمان دل بیتاب درمانده است مژگانش

زبان این رگ پیچیده را نشتر نمی داند

در آغوش صدف زان قطره گوهر می شود صائب

که در قطع ره مقصود پا از سر نمی داند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

زمین را وحشی رم کرده یک کف خاک می داند

فضای آسمان را حلقه فتراک می داند

جهان را می کند از روزن خود سیر هر چشمی

که غمگین، عالمی را همچو خود غمناک می داند

نگرداند زعکس لاله و گل آب رنگ خود

زخون بیگناهان تیغ، خود را پاک می داند

جهانسوزی کز او پروانه ما رحم می جوید

پر و بال ملایک را خس و خاشاک می داند

نسازد برق بی زنهار خشک و تر جدا از هم

هوس را کی زعشق آن غمزه بیباک می داند؟

زدوری می شود کیفیت همصحبتان ظاهر

خمارآلود قدر نشأه تریاک می باشد

ز اسرار حقیقت زاهد کودن چه دریابد؟

زبان شعله ادراک را ادراک می داند

زمکر زاهد شیاد مرغی می جهد سالم

که تار سبحه اش را دام زیر خاک می داند

کسی کز عشرت روپوش عالم آگهی دارد

رخ خندان گل را سینه صد چاک می داند

مرا از عزت شبنم درین گلزار روشن شد

که حسن پاکدامن قدر چشم پاک می داند

نمی داند گناهی نیست بالاتر زخودبینی

غلط بینی که خود را از گناهان پاک می داند

رگ خامی کمند جذبه خورشید می گردد

دل افسرده قدر روی آتشناک می داند

زمین خشک ابر تازه رو را از هوا گیرد

غبارآلود قدر دیده نمناک می داند

ز زور می ندارد عشق پروا از زبردستی

وگرنه عقل خود را زیردست تاک می داند

زچشم زخم مردم هر که می غلطد به خون صائب

گریبان قبا را حلقه فتراک می داند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

 

کجا داغ جنون را قدر هر فرزانه می داند؟

سمندر نشأه این آتشین پیمانه می داند

جدایی نیست از صیاد صید آشنارو را

کمان او مرا با خویشتن همخانه می داند

مگو حرف از ندامت کاین دل کافر نهاد من

غبار معصیت را صندل بتخانه می داند

تلاش صحبت آیینه رویی می کند شوقم

که جوهر را حجابش سبزه بیگانه می داند

غلط بینی که واقف نیست از ربط دل عاشق

پریشان حالی آن زلف را از شانه می داند

زدلهای پریشان پرس حال زلف و کاکل را

که مضمون خط زنجیر را دیوانه می داند

نواسنجی که بر شاخ قناعت آشیان دارد

اگر صد عقده می افتد به بالش دانه می داند

شکست خاطر اطفال سنگ راه می گردد

وگرنه راه صحرای جنون دیوانه می داند

منم کز تیره بختی راه بیرون شد نمی یابم

وگرنه دود راه روزن کاشانه می داند

به معنی هر که دارد آشنایی چون دل صائب

نگاه آشنا را معنی بیگانه می داند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

زبی پروایی آن بیدرد قدر ما نمی داند

زخوبی شیوه ای جز ناز و استغنا نمی داند

زپیچ و تاب خط خواهد سراپا چشم حسرت شد

بررویی که قدر دیده بینا نمی داند

به زنگار خط مشکین سزاوارست رخساری

که چون آیینه قدر طوطی گویا نمی داند

بکش امروز اگر خواهی به فردا وعده ام دادن

که بیتاب محبت مهلت فردا نمی داند

زدندان ندامت پشت دستی می جهد سالم

که دامانی بغیر از دامن شبها نمی داند

چنان عام است احسان محیط بیکران او

که خود را قطره ناقص کم از دریا نمی داند

به کوری می شود نقد حیاتش خرج آب و گل

گرانجانی که راه عالم بالا نمی داند

جدایی از گرانجانان دنیا لذتی دارد

که کوه قاف را بر خود گران عنقا نمی داند

مگر بی روزنی تاریک سازد خانه دل را

وگرنه پرتو خورشید استغنا نمی داند

چنان بی پرده شد سودای عالمگیر ما صائب

که مجنون را کسی در عهد ما رسوا نمی داند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

زخود بیگانگی را آشنایی عشق می داند

به خود مشغول بودن را جدایی عشق می ماند

همان با زلف لیلی روح مجنون می کند بازی

ز زنجیر محبت کی رهایی عشق می داند؟

مگو چون بلبل و قمری سخن از سرو و گل اینجا

که این افسانه ها را ژاژ خایی عشق می داند

به بزم عشق مهر بی نیازی بر مدار از لب

که همت خواستن را هم گدایی عشق می داند

دل خوش مشرب و پیشانی وا کرده ای دارد

که سنگ کودکان را مومیایی عشق می داند

چو دیدی دست و تیغ عشق را از دور بسمل شو

که بال و پر زدن را بد ادایی عشق می داند

زسختی رو نمی تابد، زکوه غم نمی نالد

نژاد از سنگ دارد مومیایی، عشق می داند

نمی دانم چه سازم تا فنای مطلقم داند

که در خود گم شدن را خودنمایی عشق می داند

چو عشق آمد به دل صائب مکن اندیشه سامان

کجا چون عقل ناقص کدخدایی عشق می داند؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

دل شیرین نمی گردد به سیل از جای خود، ورنه

زکوه بیستون تردستی من سنگ گرداند

هوس را عشق می سازد دل سوزان من صائب

خس و خاشاک را این شعله زرین چنگ گرداند

نه از رحم است اگر رخسار جانان رنگ گرداند

که از نیرنگ هر ساعت لباس جنگ گرداند

مده راه شکایت خاطر آزرده ما را

کز این سیل غبارآلود دریا رنگ گرداند

ره خوابیده در دامان این صحرا نمی ماند

مرا گر کاروانسالار پیشاهنگ گرداند

غم عقبی به فارغبالی من برنمی آید

چه حد دارد غم دنیا مرا دلتنگ گرداند؟

اگرچه آب گردیدم چو شبنم چشم آن دارم

که بیرنگی مرا با خار و گل یکرنگ گرداند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

 

نه هر پیمانه ای از حال خود ما را بگرداند

مگر رطل گران این سنگ را از جا بگرداند

به جد وجهد نتوان گرد هستی از خود افشاندن

مگر سیلاب را از حال خود دریا بگرداند

کنند آزاد مرغی را که گردانند گرد خود

مرا تا کی جنون بر گرد این صحرا بگرداند؟

نمی آید ازین ظاهرپرستان باطن آرایی

چگونه رخت خود را صورت دیبا بگرداند؟

دل روشن بد و نیک جهان را خوب می بیند

کجا آیینه رو از زشت و از زیبا بگرداند؟

مکافات عمل در چشم ظالم خواب می سوزد

از ان در خانه های زخم، پیکان جا بگرداند

تفاوت نیست در اجزای این وحشت سرا صائب

کسی تا چند جای خویش را بیجا بگرداند؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

نه آن مرغم که گرد عالمم پرواز گرداند

ورقهای پر و بال مرا شهباز گرداند

نوای زهره و رقاصی گردون مکرر شد

چه خوش باشد که مطرب پرده این ساز گرداند

محبت غیرتی در چاشنی دارد که گر خواهد

به ناخن بیستون را سینه شهباز گرداند

زکافر نعمتی دل شکوه از داغ جنون دارد

تجلی بیستون را آسمان پرواز گرداند

سپندم، یک نوای آتشین در زیر لب دارم

نیم بلبل که در هر ناله ای آواز گرداند

در آن گلشن که صائب نغمه پردازی کند، بلبل

زرگل را سپند شعله آواز گرداند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5093838
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث