به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نه چندان است شوق من که از دل بر زبان آید

چسان دریای بی پایان به جوی ناودان آید؟

سبکباری پر و بال است جویای سلامت را

که از دریا خس و خاشاک آسان بر کران آید

نگردد سخت جانیها سپر تیر حوادث را

به مغز این ناوک دلدوز پیش از استخوان آید

به آه گرم دل را آب کن گر تشنه وصلی

که بی مانع به سیر گلستان آب روان آید

تو پنداری پس سر کرده ای اعمال زشت خود

نمی دانی که پیشت چون بلای ناگهان آید

مشو ای سنگدل غافل ز آه آسمان سیرم

که گاهی از قضا تیر هوایی بر نشان آید

کند مغلوب شیطان را به همت نفس صاحبدل

که سگ بر گرگ مستولی به امداد شبان آید

زطوفان تر نشد کشت امید آسمان صائب

مگر از اشک من آبی به جوی کهکشان آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:55 PM

 

کجا از هر مقلد کار ارباب بیان آید؟

نیاید از ده انگشت آنچه تنها از زبان آید

کند مغلوب شیطان را به همت نفس صاحبدل

که سگ بر گرگ مستولی به امداد شبان آید

کمانداری به ابروی سبکدست تو می زیبد

که زخم ناوکش بر مغز پیش از استخوان آید

مشو در خواری از حال عزیزان جهان غافل

که یوسف در لباس بندگان در کاروان آید

زفیض وسعت مشرب ندیدم سختی از دوران

که کشتی بی خطر بیرون زبحر بیکران آید

ندانم چیست طعم آن لب میخوش، همین دانم

که آب زندگی از دیدن او در دهان آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:55 PM

به بی برگی قناعت می کنم تا نوبهار آید

به زخم خار دارم صبر تا گل در کنار آید

گلی نشکفت بر رخسارم از میخانه پردازی

مگر در خون خود غلطم که رنگم برقرار آید

سرشک تلخ من آن روز نقل انجمن گردد

که یارم با لبی شیرین تر از خواب بهار آید

به فرصت می توان خصم سبکسر را ادب کردن

مدارا می کنم با عقل تا فصل بهار آید؟

به راه عشق اگر خاری مرا در دامن آویزد

چنان گریم به درد دل که خون از چشم خار آید

مگر اشک پشیمانی به فریادم رسد، ورنه

چه دارم در بساط زندگی تا در شمار آید؟

نمی آید به کاری صائب اوراق پریشانم

مگر آن رخنه دیوار را روزی به کار آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:55 PM

به همت کشتی تن را شکستم تا چه پیش آید

درین دریای بی پایان نشستم تا چه پیش آید

یکی صد شد زتسبیح ریایی عقده کارم

کمر در خدمت زنار بستم تا چه پیش آید

زبیتابی گره نگشود از کار سپند من

مربع در دل آتش نشستم تا چه پیش آید

غبار خاطرم چون آسیا افزود از گردش

به دامن پای خواب آلود بستم تا چه پیش آید

گرفتار محبت گرچه آزادی نمی بیند

زبندی خانه افلاک جستم تا چه پیش آید

نشد نقش مرادی جلوه گر زآیینه گردون

پس آیینه زانو نشستم تا چه پیش آید

چوبی سنگین دلی نتوان ثمر زین بوستان بردن

فلاخن وار بر دل سنگ بستم تا چه پیش آید

لب گفتار بستم چون صدف از حرف نیک و بد

به فال گوش در دریا نشستم تا چه پیش آید

به تنگ هوشیاری ساختن از من نمی آید

گهی دیوانه، گاهی نیم مستم تا چه پیش آید

(فریب کعبه جویان پرده چشم خدابین شد

دل بت را زنادانی شکستم تا چه پیش آید)

نرفت از پیش کاری چون به دست و پا زدن صائب

دو دست سعی را بر پشت بستم تا چه پیش آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:55 PM

کسی تا کی خورد چون شمع رزق از استخوان خود؟

به دندان گیرد از افسوس هر ساعت زبان خود

به هر جانب که رو می آورم خود را نمی یابم

چه ساعت بود، حیرانم، زکف دادم عنان خود

مرا چون مهر اگر دور فلک فرمانروا سازد

به خون شبنمی هرگز نیالایم سنان خود

خریداران به زیر خاک گم کردند چون قارون

بیفشانم اگر گرد کسادی از دکان خود

خرابات است، هر حاجت که می خواهی تمنا کن

نمی دارند جان اینجا دریغ از میهمان خود

زمین از سایه شهباز دارد پرنیان در بر

میا ای مرغ نوپرواز بیرون زآشیان خود

زبیداد خزان ثابت قدم چون خار دیوارم

نمی لرزد دلم چون برگ از بیم خزان خود

اگر در سینه او نیست پنهان گوهر رازی

چرا دریا زگوهر سنگ دارد در دهان خود؟

گل است از آبروی تشنه چشمان عرصه عالم

منه تا می توانی پا برون از آستان خود

قفس را نخل ایمن می کند گلبانگ من صائب

ندارد خلد چون من بلبلی در بوستان خود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:55 PM

که در عیش و طرب پیوسته در دار فنا ماند؟

کدامین دست را دیدی که دایم در حنا ماند؟

زشوق جستجوی یار از گردش نمی مانم

اگر در سنگ پایم همچو دست آسیا ماند

چنین کز آتش دل آب گردیدم عجب نبود

که نقش بوریا بر جسمم از موج هوا ماند

حجاب عشق اگر چشم مرا بندد دم کشتن

چنان نالم که دست و تیغ قاتل بر هوا ماند

به بیدردان نشستن هرزه خندی بار می آرد

گریبان چمن حیف است در دست صبا ماند

کجا ابر تنک خورشید را مستور می سازد؟

صفای آن بدن پوشیده کی زیر قبا ماند؟

مکش دست هوس از دامن صدق طلب صائب

که گمره می شود هر کس که از رهبر جدا ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

 

زخون دل شراب، از پاره دل کن کباب خود

مبر در پیش هر بی آبرو زنهار آب خود

کف آبی به دست خویش تا ممکن بود خوردن

غبارآلوده منت مکن از کوزه آب خود

اگر داری به زیر خاک چشم خواب آسایش

هم اینجا پاک کن با مردم عالم حساب خود

مشو فارغ زپیچ و تاب تا آسان شود کارت

که جوهر رخنه در فولاد کرد از پیچ و تاب خود

نمی پیچد به دست و پا ره خوابیده چون مارش

به منزل افکند از دوربینی هر که خواب خود

دل نورانی خود را مصفا از علایق کن

نهان در ابر خواهی داشت تا کی آفتاب خود؟

نگردد سبز از خجلت میان مردمان صائب

دریغ از همرهان چون خضر هر کس داشت آب خود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

زحیرت عاشق از نظاره اغیار گل چیند

که بلبل مست چون شد از در و دیوار گل چیند

به سیر باغ و بستان احتیاجی نیست عاشق را

که هم از کار خود فرهاد شیرین کار گل چیند

تماشای رخش در دستها نگذاشت گیرایی

مگر از حسن خود آن آتشین رخسار گل چیند

ز زخم خار بیش از گل نگارین می شود دستش

به دست رعشه دار آن کس که از گلزار گل چیند

نسیم از جوش گل از دور می بوسد زمین اینجا

تماشایی مگر از رخنه دیوار گل چیند

شود کارش چو کار کوهکن در دیده ها شیرین

زروی کارفرما هر که وقت کار گل چیند

درین عالم مرا دیوانه ای خونین جگر دارد

که بی پیمانه گردد مست و بی گلزار گل چیند

نه مجنونم که فیض خود دریغ از شهریان دارم

که از دیوانه من کوچه و بازار گل چیند

کسی کان چشم خواب آلود در مد نظر دارد

به اندک فرصتی از دولت بیدار گل چیند

خوش افتاده است از بس عشق پنهانم، نمی خواهم

که از تغییر رنگ من نگاه یار گل چیند

عجب دارم خدا بردارد این ظلم نمایان را

که بیش از چشم من، آیینه زان رخسار گل چیند

فلک را داغ دارد بی نیازیهای من صائب

چه سازد باغبان با دیده ای کز خار گل چیند؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

زسنگ کودکان از پا دل دیوانه ننشیند

به حرف سخت از جوش خود این میخانه ننشیند

نگردد تا تهی از سنگ جیب و دامن طفلان

به دامان بیابان گرد این دیوانه ننشیند

نسازد خاک خامش آتش ما بیقراران را

می پرزور ما از جوش در پیمانه ننشیند

زچشم شور، آب زندگانی تلخ می گردد

همان بهتر که با فرزانگان دیوانه ننشیند

از در آستین پیوسته دارد شمع اشک خود

که گرد کلفتی بر خاطر پروانه ننشیند

ز آب بحر چون گرد یتیمی بیش می گردد

غبار خاطری کز گریه مستانه ننشیند

مکن زنهار از خلوت نشینی منع زاهد را

چه سازد صورت دیوار اگر در خانه ننشیند؟

نمی ماند به زندان بدن چون روح کامل شد

که صهبا چون نشست از جوش در میخانه ننشیند

زسیلاب بهاران خانه آرایی نمی آید

دل بیتاب ما در کعبه و بتخانه ننشیند

مهیای سفر شو چون قد از پیری دو تا گردد

ته دیوار مایل مردم فرزانه ننشیند

دل ما بیقراران چون شود آسوده در زلفی

که یک دم بر زمین با پای چوبین شانه ننشیند

مروت نیست آلودن به تهمت دامن پاکان

به خلوت عاشق بیتاب با جانانه ننشیند

برومندی نصیب خاکساران می شود صائب

نگردد سبز تا در خاک چندی دانه ننشیند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

 

رخ بهبود کار خویش آن غافل چسان بیند؟

که بردارد زیوسف چشم و راه کاروان بیند

چراغ پرده در را پیش پا تاریک می باشد

نبیند عیب خود هر کس که عیب دیگران بیند

چه آسوده است از اندیشه باد خزان، برگی

که در فصل بهاران چون گل رعنا خزان بیند

پشیمانی ندارد دل به یار قدردان دادن

چه صورت دارد از سودای یوسف کس زیان بیند؟

به ناخن می کنم داغ جنون را چهره پردازی

خوشا آن کس که ماه نو به روی دوستان بیند

نظر را پایه گر خواهی بلند از آستان مگذر

که هر کس را بود بر صدر جا، در آستان بیند

گناه تیر کجرو را به شست پاک می بندد

هر آن کز نارسایی جرم خود از آسمان بیند

عنان نفس را هر کس تواند داشتن محکم

سمند سرکش افلاک را در زیر ران بیند

زبیم غیر رویش را ندیدم سیر، چون طفلی

که در اثنای گل چیدن جمال باغبان بیند

درین میخانه لاف بیخودی آن را رسد صائب

که از سنگ ملامت نشأه رطل گران بیند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5095381
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث