به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

قبول عشق سرکش را دل دیوانه می باید

که تاج خسروان را گوهر یکدانه می باید

کنم در سینه و دل درد و داغ عشق را پنهان

که مه در زیر ابر و گنج در ویرانه می باید

مشو با مهلت دنیا زتمهید سفر غافل

که یک پا در برون در، یکی در خانه می باید

زآتش چون سیاوش می توان سالم برون آمد

دعای جوشنی از همت مردانه می باید

به هر کس قسمت خود می رساند چرخ مینایی

نماند در صراحی آنچه در پیمانه می باید

دلا از پای منشین گر هوای زلف او داری

که صد پا کوچه گرد زلف را چون شانه می باید

حجاب و شرم را بگذار در بیرون در صائب

که آتش طلعتان را جرأت پروانه می باید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

زسوز عشق داغی بر دل افگار می باید

چراغی بر سر بالین این بیمار می باید

زلعل آبدار او تمنایی که من دارم

مرا در دست صد انگشتر زنهار می باید

پریشان دارد از صد رهگذر تسبیح، احوالم

مرا شیرازه ای از رشته زنار می باید

به زهر چشم تنها پاس نتوان داشت خوبی را

گل بی خار را شبنم دل بیدار می باید

زلیخا دامن امید را بیهوده نگشاید

عبیر پیرهن را چشم چون دستار می باید

زچشم مست دارد عذرخواهی گر ننوشد می

همین سابقی میان میکشان هشیار می باید

چه سود از کارفرمایان ظاهر بی دماغان را؟

که در دل کارفرمایی زذوق کار می باید

متاع یوسفی حیف است باشد فرش در زندان

تکلف برطرف، دیوانه در بازار می باید

به از اشک ندامت نیست صائب هیچ تسبیحی

ترا گر سبحه ای از بهر استغفار می باید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

نکویان را عتاب و لطف با هم یار می باید

زبان تلخ با لبهای شکر بار می باید

درین بستانسرا چون سرو معشوقی و رعنایی

به قامت راست ناید، شیوه رفتار می باید

نه آسان است جمع آوردن اسباب دلداری

رخ آیینه سان و خط چون زنگار می باید

زجوش مشتری گیرد بلندی قیمت گوهر

قماش ماه کنعان بر سر بازار می باید

حیا از عهده این خیره چشمان برنمی آید

گلستان ترا گوش گران، دیوار می باید

به مژگان بیستون را می توان برداشتن از جا

همین روی دلی زان یار شیرین کار می باید

زلیخا چشم یاری از صبا دارد، نمی داند

که بوی پیرهن را چشم چون دستار می باید

نه آسان است سر از حلقه مستان برون بردن

سری آشفته تر از طره دستار می باید

متاع من همه گفتار بی کردار و در محشر

پی سودا همه کردار بی گفتار می باید

به شب بیداری از نیرنگ می ایمن مشو صائب

که مکر دختر رز را دل بیدار می باید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

نوا پیوسته در بزم شراب ناب می باید

مسلسل نغمه تر چون صدای آب می باید

زصدق جستجو بی راهبر واصل به دریا شد

سبکسیر طلب را همت سیلاب می باید

به چاک سینه تنها مسلم نیست دینداری

چراغی از دل روشن درین محراب می باید

به نور شمع نتوان زنگ غفلت را زدود از دل

دل شب را چراغ از دیده بیخواب می باید

به هر تخمی زمین پاک ما آغوش نگشاید

لب خشک صدف را گوهر سیراب می باید

کشیدم پا به دامان تن آسانی، ندانستم

که عاشق را دلی لرزانتر از سیماب می باید

وصال قامت چون شمع او گر در نظر داری

کنار حسرتی آماده چون محراب می باید

هوای صید معنی هست اگر در سرترا صائب

کمندی پیش دست خود زپیچ و تاب می باید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

زدل رم می کند، چشم بلاجو این چنین باید

نمی گردد به مجنون رام، آهو این چنین باید

نگه می لغزد از رویش، خرد می لرزد از مویش

تکلف برطرف، رو آنچنان مو این چنین باید

برآورد از خمار بوی پیراهن عزیزان را

بلی همچشم ماه مصر را بو این چنین باید

به خود کرده است روی هر دو عالم چون صف مژگان

تصرف در خم محراب ابرو این چنین باید

نسیم صبح محشر غنچه خسبان را نینگیزد

سر ارباب فکرت محو زانو این چنین باید

کفن را کشتی دریایی ما بادبان سازد

طلبکار حقیقت را تکاپو این چنین باید

به وجد آمد زمین و آسمان از شورش صائب

می آشامان معنی را هیاهو این چنین باید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

که بر بالین من با قامت چالاک می آید؟

که آه از سینه ام بیرون گریبان چاک می آید

در آن محفل که دیوار و در آتش زیر پا دارد

کجا خودداری از پروانه بیباک می آید؟

نمی آید علاج زهر خشک از سوزن عیسی

که این خار از جگر بیرون به دست تاک می آید

چراغ کشته روشن می توان کردن ز مژگانش

به چشم هر که آن رخسار آتشناک می آید

در آن کشور که از زنگار نشناسد طوطی را

چه کار از جوهر آیینه ادراک می آید؟

به خون خلق از ان تشنه است مژگان سبکدستش

که از آغوش زخم آن تیغ بیرون پاک می آید

من آن صید همایونم که اشک شادی از قتلم

به چشم جوهر شمشیر آن بیباک می آید

کدامین خانه پردازست در خلوت سرای دل؟

که گردآلود حرف از سینه غمناک می آید

ز زخم آسیا، بی حاصلان را نیست پروایی

توگر بی مدعا گردی چه از افلاک می آید؟

که می سازد نشان تیر یارب استخوانم را؟

که چون صبح از زمین بیرون گریبان چاک می آید

زجیب فکر اگر گاهی سر عاشق برون آید

به انداز کمند وحدت فتراک می آید

مدو دنبال روزی، پا به دامان قناعت کش

که گندم از زمین بیرون گریبان چاک می آید

دهان خویش صائب چون صدف پاک از شکایت کن

که جای لقمه گوهر در دهان پاک می آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید

که خامی از شراب نیمرس بیرون نمی آید

مگر آن روی آتشناک سوزد آرزوها را

که برق از عهده این خار و خس بیرون نمی آید

بهم می پیچد ارباب هوس را آرزومندی

ازین شهد شلاین یک مگس بیرون نمی آید

عبث مرغ چمن بر آب و آتش می زند خود را

گل بی شرم از آغوش خس بیرون نمی آید

نواسنجی که گل چیده است از ذوق گرفتاری

به تکلیف بهاران از قفس بیرون نمی آید

خموشی حجت ناطق بود جانهای واصل را

که از غواص در دریا نفس بیرون نمی آید

مرا از کاروانی دور افکنده است گمراهی

که از دلبستگی بانگ جرس بیرون نمی آید

زگیر و دار عقل آسوده گردد دل چو روشن شد

که در مهتاب از منزل عسس بیرون نمی آید

در آن محفل که من صائب تلاش گفتگو دارم

صدا غیر از سپند از هیچ کس بیرون نمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

به خاطر هیچگه آن قامت موزون نمی آید

که آه از سینه ام گلگون قبا بیرون نمی آید

نه (از) پیغام اثر، نه از اجابت نامه ای دارد

زخجلت قاصد آه من از گردون نمی آید

به یک پیمانه عمر رفته را از راه گرداند

زساقی آنچه می آید ز افلاطون نمی آید

لب خمیازه پردازم خمار بوسه ای دارد

به روی کار من آب از می گلگون نمی آید

چسان از پنجه آهن ربا دامن کشد آهن؟

به روی خاک، گنج از جذبه قارون نمی آید

چه خوش مستانه می از خلوت مینا برون آمد

چنین خورشید از ابر تنک بیرون نمی آید

زهندستان به ایران می برم بخت سیه صائب

چها بر سر مرا از طالع وارون نمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

زدست خواجه از ابرام زر بیرون نمی آید

ازین رگ خون به زخم نیشتر بیرون نمی آید

چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد

که از دلبستگی ز انجا خبر بیرون می آید

فرو رو در سخن تا دامن معنی به دست آری

که بی غواصی از دریا گهر بیرون نمی آید

مگر صحرایی انشا از غبار دل کنم، ورنه

زمین از عهده این چشم تر بیرون نمی آید

گریبان پاره سازد سنگ را حسنی که شوخ افتد

صدف از عهده پاس گهر بیرون نمی آید

فراغت دارد از نشو و نما تخمی که می سوزد

سر سوداییان از زیر پر بیرون نمی آید

نیم بی ظرف تا سازم سیاه از آه عالم را

چو داغ لاله آهم از جگر بیرون نمی آید

نشویی دست تا از اختیار خویشتن صائب

ترا کشتی زدریای خطر بیرون نمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

 

زانجم نور مه در دیده روزن نمی آید

زچندین چشم، کار یک دل روشن نمی آید

اگر خواهی سلامت از جهان، سر در گریبان کش

کز این دریا برون کس بی فرو رفتن نمی آید

دل روشن مرا دارد زچشم باز مستغنی

که نور خانه آیینه از روزن نمی آید

مشو در راه امن از احتیاط ای راهرو غافل

که موسی بی عصا در وادی ایمن نمی آید

زبیرحمی همان بر روی من در باغبان بندد

زدست کوته من گرچه گل چیدن نمی آید

به روی نرم نتوان کامیاب از خلق شد صائب

شرر بیرون زصلب سنگ بی آهن نمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5094965
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث