به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

رخ بهبود کار خویش آن غافل چسان بیند؟

که بردارد زیوسف چشم و راه کاروان بیند

چراغ پرده در را پیش پا تاریک می باشد

نبیند عیب خود هر کس که عیب دیگران بیند

چه آسوده است از اندیشه باد خزان، برگی

که در فصل بهاران چون گل رعنا خزان بیند

پشیمانی ندارد دل به یار قدردان دادن

چه صورت دارد از سودای یوسف کس زیان بیند؟

به ناخن می کنم داغ جنون را چهره پردازی

خوشا آن کس که ماه نو به روی دوستان بیند

نظر را پایه گر خواهی بلند از آستان مگذر

که هر کس را بود بر صدر جا، در آستان بیند

گناه تیر کجرو را به شست پاک می بندد

هر آن کز نارسایی جرم خود از آسمان بیند

عنان نفس را هر کس تواند داشتن محکم

سمند سرکش افلاک را در زیر ران بیند

زبیم غیر رویش را ندیدم سیر، چون طفلی

که در اثنای گل چیدن جمال باغبان بیند

درین میخانه لاف بیخودی آن را رسد صائب

که از سنگ ملامت نشأه رطل گران بیند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

همین سرگشتگی چشم حریص از مال می بیند

چه آسایش زخرمن دیده غربال می بیند؟

جهان چون چشم سوزن می شود در چشم کوته بین

اگر کوتاهیی در رشته آمال می بیند

اجل بار گرانباران دنیا را سبک سازد

بود در خواب اگر آسایشی حمال می بیند

خرابیهای ظاهر، گنج در ویرانه می دارد

مبصر جغد را مرغ همایون فال می بیند

چه گل چیند زعمر خود گنهکاری که عالم را

زخون بیگناهان طشت مالامال می بیند

بر آن بالغ نظر رحم است در قید جهان بودن

که اوضاع جهان بازیچه اطفال می بیند

نگیرد آب گوهر جای گرد خاکساری را

به دریا متصل شد سیل و در دنبال می بیند

لب جان بخش روح الله و چشم تنگ سوزن را

به یک چشم غلط بین دیده دجال می بیند

نماند از عمر یک دم خواجه مغرور را افزون

زغفلت همچنان مستقبل احوال می بیند

نباشد هر که را در خیر دست از کوته اندیشی

چه گل از عمر می چیند، چه خیر از مال می بیند؟

به ناکامی بساز از چشمه حیوان که اسکندر

زظلمت زنگ بر آیینه اقبال می بیند

کجا صائب شود همخانه با من عشوه پردازی

که در آیینه با صد ناز در تمثال می بیند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

کسی کز عقل وحشی شد چون مجنون بد نمی بیند

زخود رم کرده آزاری زدام و دد نمی بیند

سبکروحی که شد سرگرم سیر عالم بالا

سرش چون شمع اگر در زیر پا افتد نمی بیند

درین عبرت سرا سالک ره باریک عقبی را

زدنیا چشم ظاهر تا نمی پوشد نمی بیند

غباری نیست بر خاطر زشبنم باغ جنت را

دل روشن زچوب منع دست رد نمی بیند

زند آیینه را بر سنگ اگر چون خضر اسکندر

میان خویش و آب زندگانی سد نمی بیند

مگر حفظ الهی دستگیر مردمان گردد

وگرنه پیش پای خود یکی از صد نمی بیند

ندارد جز گرستن خنده بیهوده انجامی

مآل خویش را برقی که می خندد نمی بیند

به زیر پایه بید آن که از خورشید آساید

زهر برگی به فرقش تیغ می بارد نمی بیند

به این باریک بینی عنکبوت از حرص کوته بین

که خود پیش از مگس در دام می افتد نمی بیند

کسی کز چشم بد فرزند خود را پاس می دارد

به فرزند کسان صائب به چشم بد نمی بیند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

زآتش گل به اعجاز رخ نیکو برویاند

گل از آتش به سحر نرگس جادو برویاند

سپند از آتش و خال از رخ و از دل سویدا را

اگر خواهد به حکم گوشه ابرو برویاند

به دست کوته ما ای تغافل پیشه رحمی کن

هواس سنبلت وقت است از کف مو برویاند

چه غم دارم گر افتادم زپا در جستجوی او؟

هجوم شوق صد بال و پر از بازو برویاند

اگر یک کف عرق زان سنبل تر بر زمین ریزد

زمین از هر کف خاکی گل شب بو برویاند

هلاک خواب شیرین خسرو و غافل ازین معنی

که خون بیگناهان خنجر از پهلو برویاند

خوشا خار سر دیوار و بخت سبز او صائب

اگر طالع گل ما را به این نیرو برویاند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

حباب و موج را هر کس که از دریا جدا بیند

زخط و خال کثرت چهره وحدت کجا بیند؟

شکست از گردش گردون به پاکان می رسد افزون

که گندم پاک چون گردید رنج آسیا بیند

نگردد مرگ سنگ راه جویای سعادت را

که با چشم سفید این استخوان راه هما بیند

مدان جان مجرد را یکی با پیکر خاکی

که آزادست مرغی کز قفس خود را جدا بیند

میان عاقبت بینان علم گردد به بینایی

چو نرگس هر که در جوش بهاران زیر پا بیند

قماش اهل دل را چون شناسد کوته اندیشی

که گردد روی گردان کعبه را گر بی قبا بیند

سیه باشد جهان در چشم دایم عیبجویی را

که پشت تیره از آیینه، از طاوس پا بیند

عصاکش پیر و کورست در سیر و سکون دایم

زهی غافل که تقصیرات خود را از قضا بیند

به خون ناامیدی دست شوید از گشاد دل

نواسنجی که دست غنچه گل در حنا بیند

زبیرحمی نگردد آب گرد دیده اش صائب

سر خورشید را آن سنگدل گر زیر پا بیند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

 

دهان تنگ آن شیرین پسر پنهان نمی ماند

ندارد گرچه اصلی این خبر پنهان نمی ماند

مگر عریان شود، ورنه چو گل صد جامه گر پوشد

صفای پیکر آن سیمبر پنهان نمی ماند

فروغ عشق از سیمای عاشق می شود پیدا

درین ابر تنک نور قمر پنهان نمی ماند

ز زیر دامن مجمر شمیم عود رسوا شد

هنرور گر شود پنهان، هنر پنهان نمی ماند

لب از اظهار راز عشق بستم، گرچه می دانم

زشوخی در دل سنگ این شرر پنهان نمی ماند

ندارد آتش سوزنده ظرف بو نهان کردن

عیار خلق مردم در سفر پنهان نمی ماند

همانا تخم ما امیدواران رزق قارون شد

وگرنه دانه در خاک اینقدر پنهان نمی ماند

حدیث اهل دل مشهور عالم می شود صائب

زدریا چون برون آید گهر پنهان نمی ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

سر شوریده را فکر سرانجامی نمی ماند

چو عشق آمد دگر اندیشه خامی نمی ماند

همین راهی که از دوری نمایان نیست پایانش

اگر از خود قدم بیرون نهی گامی نمی ماند

چه آسوده است از دل واپسی جان سبکروحش

کسی کز وی درین وحشت سرا نامی نمی ماند

چنین گر آفتاب عشق سازد عام فیض خود

جهان آب و گل را میوه خامی نمی ماند

اگر بی پرده گردد لذت خونخواری عاشق

خرابات مغان را باده آشامی نمی ماند

زشوخی جلوه او می برد با خویش دلها را

از ان آهوی وحشی در زمین دامی نمی ماند

چنین پرشور از ان کان ملاحت گر جهان گردد

رگ تلخی درین بستان به بادامی نمی ماند

به جمع مال کوشد خواجه چون زنبور، ازین غافل

که چون شد خانه اش پر، جای آرامی نمی ماند

چنین خواهد به هم انداخت ساقی گر حریفان را

زسنگ فتنه سالم شیشه و جامی نمی ماند

زترک غنچه خسبی شد پریشان صائب احوالم

چوگل برداشت دست از خویش، اندامی نمی ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

سخن پوشیده در لعل لب جانان نمی ماند

اگرچه در عدم باشد سخن پنهان نمی ماند

نپوشد خط مشکین آب و رنگ لعل جانان را

نهان در تیرگی این چشمه حیوان نمی ماند

به خوابی می شود آزاد روح از قید آب و گل

تمام عمر ماه مصر در زندان نمی ماند

شود هر اختری زیر فلک در وقت خود طالع

رسد چون نوبت نان طفل بی دندان نمی ماند

بشو دست از دل آسوده در دوران زلف او

که گر این است چوگان، گوی در میدان نمی ماند

سخن بر گرد عالم می دود گر رتبه ای دارد

متاع یوسفی در گوشه دکان نمی ماند

همانا دانه امید ما را سوخت نومیدی

وگرنه تخم در زیر زمین پنهان نمی ماند

کدامین شوخ چشم امروز جا دارد درین گلشن؟

که در کاویدن دل خارش از مژگان نمی ماند

به دلتنگی قناعت کن ثبات عمر اگر خواهی

که چون شد غنچه گل، در بوستان چندان نمی ماند

عبث در پنبه داغ خویش پنهان می کنم صائب

چراغ شوخ هرگز در ته دامان نمی ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

به دل مژگان آن ناآشنا پنهان نمی ماند

که خاری گر خلد در دست و پا پنهان نمی ماند

برو ای ساده دل این پنبه را بر داغ دیگر نه

درین ابر تنک خورشید ما پنهان نمی ماند

چو آب از لعل و چون رنگ از رخ یاقوت می تابد

صفای دست او زیر حنا پنهان نمی ماند

دل ما و نگاهت هر دو می دانند حال هم

که حال آشنا از آشنا پنهان نمی ماند

زدامان شفق گل می کند هر صبح و هر شامی

چو شمع صبحگاهی خون ما پنهان نمی ماند

تراوش می کند خون دل از سیمای گفتارم

نسیم مشک در جیب صبا پنهان نمی ماند

کجا ابر تنک خورشید را آیینه دان گردد؟

صفای سینه اش زیر قبا پنهان نمی ماند

چه لازم وصف شعر آبدار خود کنی صائب؟

اگر دارد گهر آب صفا، پنهان نمی ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

زدوزخ گرمی هنگامه صحبت نمی ماند

حضور خانه در بسته از جنت نمی ماند

به خواب عافیت از دولت بیدار قانع شو

که خواب امن از بیداری دولت نمی ماند

سبکباری گزین تا از فرو رفتن شوی ایمن

که بر روی زمین قارون زجمعیت نمی ماند

نمی سازد حصاری تنگی جا بیقراران را

که ریگ از جستجو در شیشه ساعت نمی ماند

شود زنگ خجالت شسته زود از چهره پاکان

که بر دامان یوسف گردی از تهمت نمی ماند

به دام دوربینی صید کن این برق جولان را

که تا بر خویشتن جنبیده ای فرصت نمی ماند

تهی مغزی که دارد فکر صید خلق در خلوت

کمند وحدتش از حلقه کثرت نمی ماند

مجولذت زخورد و خواب صائب در کهنسالی

که در پایان عمر از زندگی لذت نمی ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5093843
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث