به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

غبار کلفت از دل ساغر سرشار می شوید

که گرد راه سیل از خود به دریا بار می شوید

صدف در سینه دریای تلخ از فیض خاموشی

دهان خود به آب گوهر شهوار می شوید

ز ابروی بخیلان گنج بیرون می برد تلخی

اگر آب گهر زهر از دهان مار می شوید

نشست از صفحه دل گریه امید وصالش را

عرق کی آرزو از سینه بیمار می شوید؟

ندارد جز ندامت حاصلی صورت پرستیها

به خون خویشتن فرهاد دست از کار می شوید

نرفت از گریه داغ تیرگی از جبهه بختم

زعنبر کی سیاهی آب دریا بار می شوید؟

در آن گلشن به خون رخسار می شویم که جوش گل

به شبنم بلبلان را سرخی از منقار می شوید

که غیر از شمع، گرد هستی از پروانه بیکس

درین ظلمت سرا با اشک آتشبار می شوید؟

اگر شمع مزار من نریزد گریه شادی

که داغ خون من از دامن دلدار می شوید؟

که می شوید غبار کلفت از دل عندلیبان را؟

در آن گلشن که گل از خون خود رخسار می شوید

محال است آسمان را از گرستن مهربان کردن

زروی تیغ، صائب آب کی زنگار می شوید؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

زدل زنگ کدورت چشم خونپالا نمی شوید

که سبزی را می گلرنگ از مینا نمی شوید

نشد شیرینی گفتار من از شوربختی کم

که شیرینی زگوهر تلخی دریا نمی شوید

وضو ناکرده احرام طواف کعبه می بندد

خداجویی که دست خویش از دنیا نمی شوید

به زور گریه نتوان یار را یکرنگ خود کردن

دورنگی اشک شبنم از گل رعنا نمی شوید

دل خود را به صد امید کردم آب، ازین غافل

که رو در چشمه مهرآن سمن سیما نمی شوید

کجا از خاطر عشاق خواهد گرد غم شستن؟

که روی خود زناز آن یار بی پروا نمی شوید

نفس بیهوده سوزد صبح در شبهای تار من

که از فرعون ظلمت را ید بیضا نمی شوید

نشد از داغ کم سودای لیلی از سر مجنون

که انجم تیرگی را از دل شبها نمی شوید

وضوی سالک کوتاه بین صائب بود ناقص

ز اسباب جهان تا دست خود یکجا نمی شوید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

صدف گرد یتیمی از رخ گوهر نمی شوید

زبیم چشم، روی طفل خود مادر نمی شوید

نشد شیرینی گفتار من از شوربختی کم

که بحر تلخرو شیرینی از گوهر نمی شوید

نبرد از عیش من شیرینی گفتار تلخی را

سخن زنگار طوطی را زبال و پر نمی شوید

به ساغر زنگ غم نتوان زدودن از دل پرخون

که شبنم داغ را از لاله احمر نمی شوید

نگردد محو خط سرنوشت از گریه کردنها

که تیغ آبدار از خویشتن جوهر نمی شوید

زجوهر در سرشت سخت رو جهل است محکمتر

کجی را از نهاد تیغ، روشنگر نمی شوید

زعصیان چون سیه گردید دل بر گریه زورآور

که از اشک ندامت هیچ کس بهتر نمی شوید

سفید از گریه تا ابر سیه گردید، دانستم

که کس روی سیه را به زچشم تر نمی شوید

چنان گرم است عاشق در سراغ آن بهشتی رو

که از خود گرد ره در چشمه کوثر نمی شوید

به رنگ آن عقیق آتشین از آب می لرزم

اگرچه آب گوهر رنگ از گوهر نمی شوید

مشو خودبین کز این آیینه با آن تشنه جانیها

به آب خضر دست خویش اسکندر نمی شوید

به امید چه دل را آب سازد عاشق مسکین؟

که رو در چشمه خورشید آن کافر نمی شوید

اگر از مد احسان آب دریا بهره ای دارد

چرا گرد یتیمی صائب از گوهر نمی شوید؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

به می آن کس که کلفت از دل پرشور من شوید

به شبنم رنگ خون از لاله خونین کفن شوید

اگر دریای رحمت این سبکدستی نفرماید

که را دارم غبار از چهره سیلاب من شوید؟

زبان آتشین در آستین دارد گرستن را

به اشک گرم روی خویش شمع انجمن شوید

اگر بر شوره زار افتد رهش گلزار می سازد

به هر آبی که روی خویش آن سیمین بدن شوید

ید بیضاست در روشنگری لطف عزیزان را

غبار از دیده یعقوب بوی پیرهن شوید

زمی گلگونه شرم و حیای یار افزون شد

عرق کی می تواند سرخی از سیب ذقن شوید؟

زغیرت نیست اشک بلبلان را بهره ای، ورنه

چرا هر صبح شبنم روی گلهای چمن شوید؟

تواند از سر من هر که بیرون برد سودا را

به آسانی سیاهی از پر و بال زغن شوید

زخجلت گر نگردد هر سر مویم رگ ابری

که از آلودگی روز جزا دامن من شوید؟

هنرمندی ندارد عاقبت، زحمت مکش صائب

که دست خود به خون از کار شیرین کوهکن شوید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

حواس کم خرد را نفس جاهل کار فرماید

سلاح بیجگر را خصم پردل کار فرماید

به ور دست نتوان تیر کج را راست گرداندن

به حکمت نفس را پیوسته عاقل کار فرماید

به جان آورد عذر نفس عقل کارفرما را

پشیمان می شود هر کس به کاهل کار فرماید

زموج بیقراری حرص آسودن نمی داند

زبان را در طلب پیوسته سایل کار فرماید

موش غافل زکار حق که تا گردیده ای غافل

به کار خود ترا دنیای باطل کار فرماید

تلاش خاکساری می کنم در عشق، تا دیدم

که تیغ موج را دریا به ساحل کار فرماید

ندارد بر گرفتاران ترحم عشق سنگین دل

مسلمان را فرنگی با سلاسل کار فرماید

به خون کردم دهان تیشه را چون کوهکن شیرین

به تلخی چندم آن شیرین شمایل کار فرماید؟

حیات شمع شد کوتاه از اشک پشیمانی

چرا تیغ زبان را کس به محفل کار فرماید؟

سبکسیری که دارد راه دوری در نظر صائب

مروت نیست مرکب را به منزل کار فرماید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

مقام بوسه لب زان عارض سیراب می جوید

فغان کاین بی بصیرت در حرم محراب می جوید

مشو غافل زفیض خاکساری در برومندی

که ریحان از سفال تشنه اینجا آب می جوید

در دل بر رخ هر کس که نگشودند چون زاهد

گشایش از در پوشیده محراب می جوید

دل از مه طلعتان جمعیت خاطر طمع دارد

کتان ساده دل شیرازه از مهتاب می جوید

جهان را عشق عالمسوز اگر بر یکدگر سوزد

که خون شبنم از خورشید عالمتاب می جوید؟

وصال از عهده بیتابی دل برنمی آید

که در دریا به چندین بال ماهی آب می جوید

زیاران لباسی هر که دلسوزی طمع دارد

زخامی اخگر از خاکستر سنجاب می جوید

قناعت کن به آب خشک ازین دریا که هر ماهی

که از جان سیر گردد طعمه از قلاب می جوید

زشوق تیغش از خاک شهیدان العطش خیزد

که هر کس تشنه خوابد آب را در خواب می جوید

شکیب و صبر صائب هر که از عاشق طمع دارد

زبرق آهستگی، خودداری از سیلاب می جوید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

دل عاشق کی از هر نسخه وصف الحال بگشاید؟

مگر گاهی زدیوان قیامت فال بگشاید

چنان کز پرتو خورشید انجم محو می گردد

هزاران عقده از یک جام مالامال بگشاید

گشایش نیست در طالع گرههای خدایی را

که ده انگشت نتواند زبان لال بگشاید

به حرف و صوت نتوان شکر منعم را ادا کردن

دهان کیسه می باید که صاحب مال بگشاید

زهستی تا اثر باقی است دل بینا نمی گردد

چو خرمن پاک گردد دیده غربال بگشاید

گشایشها بود در انتها از بستگی دل را

گره از رشته تب عقده تبخال بگشاید

زشوق رنگ کاهی می کند پرواز چشم من

دل بیدرد اگر از چهره های آل بگشاید

سیاهی را دلیل کعبه مقصود می سازد

اگر گاهی نظر عاشق به خط و خال بگشاید

سرانجام کج اندیشان به سختی می کشد آخر

که عقرب را گره با سنگ از دنبال بگشاید

زجوش گل زمین می بوسد از بیرون در شبنم

مگر در تنگنای بیضه بلبل بال بگشاید

چو سوزن از گریبان مسیحا سر برون آرد

زپای خویش هر کس رشته آمال بگشاید

سزاوار خدنگ عشق صائب نیست هر صیدی

کجا تا بال آن مرغ همایون فال بگشاید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

به هر نامحرمی عاشق لب اظهار نگشاید

گل این باغ، دفتر در حضور خار نگشاید

شکایت نامه ما سنگ را در گریه می آرد

الهی هیچ کافر مهر ازین طومار نگشاید؟

هوادار سر زلف صنم چون شمع می باید

که گر در آتش افتد از میان زنار نگشاید

نگه خون گشت در چشمم زبس نادیدنی دیدم

الهی هیچ کس آیینه در بازار نگشاید!

به جوش مشتری هر کس چو یوسف بر نمی آید

همان بهتر که دکان بر سر بازار نگشاید

که این ابر بلا را از سر من دور می سازد؟

اگر جوش جنون از سر مرا دستار نگشاید

همان در ناله طوفان می کنم با آن که می دانم

جرس را عقده از دل ناله های زار نگشاید

دلم دارد حضوری با خیال یار در خلوت

که تا صبح قیامت در به روی یار نگشاید

زسیر باغ جنت داغ عاشق تازه می گردد

دل آتش پرست از جلوه گلزار نگشاید

سری فردازد و عالم چون سر منصور می خواهد

به هر مشت گلی آغوش رغبت دار نگشاید

به عمری ناله ای از دل نخیزد عندلیبان را

اگر صائب درین گلشن لب گفتار نگشاید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

گره تا کی ز ابروی سخن پرداز نگشاید؟

در رحمت به رویم چند آن طناز نگشاید؟

سراسر گرد دام از سایه گل راه گرداند

بدآموز قفس آغوش بر پرواز نگشاید

زبخت تیره امید گشایش نیست در کارم

به سعی سرمه هرگز عقده آواز نگشاید

به خون نغمه رنگین باد منقار نواسنجی

که بال بیغمی در چنگل شهباز نگشاید

اگر ذوق سخن داری برو صائب قلم سر کن

کسی این عقده را بی ناخن اعجاز نگشاید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

دل عاشق کجا از ساغر سرشار بگشاید؟

به آب خضر لب کی تشنه دیدار بگشاید؟

نگردد از نشاط ظاهری کم کلفت باطن

دل پیکان کجا از خنده سوفار بگشاید؟

امید دلگشایی داشتم از گریه خونین

ندانستم که چون تر شد گره دشوار بگشاید

علایق می دواند ریشه آسان در دل سنگین

سلیمانی محال است از کمر زنار بگشاید

نگردد خانه در بسته مانع ماه کنعان را

به روی پاکدامانان در از دیوار بگشاید

به دندان گهر نتوان گره از رشته وا کردن

مرا از قرب جانان کی دل افگار بگشاید؟

شد از صحرانوردی شورش سودای من افزون

دل مرکز کجا از گردش پرگار بگشاید؟

گشاد عقده من نیست کار ناخن و دندان

مگر برق این گره چون نی مرا از کار بگشاید

گشایش نیست در پیشانی این بوستان پیرا

مگر جوش بهاران این در گلزار بگشاید

توان در سایه دیوار خواب امن تا کردن

چرا کس در به روی دولت بیدار بگشاید؟

پر از گوهر کند نیسان دهان تشنه جانی را

که مانند صدف سالی دهن یک بار بگشاید

چو درد از کیمیای صبر درمان می شود صائب

چرا پیش طبیبان کس لب اظهار بگشاید؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:07 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5093838
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث