به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نصیب خویش هر کس یافت در دنیا نمی ماند

گهر سیراب چون گردید در دریا نمی ماند

زخودبینی برآور کشتی بی لنگر خود را

که در موج خطر آیینه از دریا نمی ماند

نمی گیرند در دل خاکساران کینه انجم

زداغ لاله جا در سینه صحرا نمی ماند

غم روزی نیفشارد دل اهل توکل را

کسی در پای خم بی نشأه صهبا نمی ماند

ترا چشم قیامت بین ندارد نور آگاهی

وگرنه شورش امروز از فردا نمی ماند

فراغت دارد از بیتابی ما چرخ سنگین دل

اثر از نقش پای مور در خارا نمی ماند

به روی عشق طاقت پرده می پوشد، نمی داند

که کوه قاف زیر شهپر عنقا نمی ماند

محبت وحشیان را آشنا رو می کند صائب

اگر مجنون به صحرا می رود تنها نمی ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

دل از غش صاف چون گردید در دنیا نمی ماند

چو خرمن پاک شد در دامن صحرا نمی ماند

نباشد چشم در دنبال ارواح مقدس را

زعیسی سوزنی بر جای در دنیا نمی ماند

سخن کش می کند خالی دل ارباب معنی را

زغواصان گهر در سینه دریا نمی ماند

حدیث پوچ گویان بی تأمل بر زبان آید

کف بی مغز هرگز در دل دریا نمی ماند

حذر کن چون عقاب از سایه بال هما صائب

که در یک جا دو ساعت دولت دنیا نمی ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

ز اسباب جهان حسرت به دنیادار می ماند

زگل آخر به دست گلفروشان خار می ماند

به آزادی توانگر شو که در ایام بی برگی

همین سرو و صنوبر سبز در گلزار می ماند

سبک مغزان بزم خاک معذورند در مستی

که با رطل گران آسمان هشیار می ماند؟

زخود بیرون شدن را همتی چون سیل می باید

که در ریگ روان آن تنک از کار می ماند

زپرداز دل روشن سیه شد روزگار من

به روشنگر چه از آیینه جز زنگار می ماند؟

ندارد خودنمایی عاقبت، در گوشه ای بنشین

که گل پژمرده می گردد چو بر دستار می ماند

کجا تن پروران را جذبه توفیق دریابد؟

نبیند کهربا کاهی که بر دیوار می ماند

مده از دست دامان نکویان چون به دست افتد

که رزق گل شود آبی که در گلزار می ماند

مگر بندد حجاب عشق چشم چهره پردازش

وگرنه زود دست کوهکن از کار می ماند

چه بیتاب است جان عاشقان در باز گردیدن

صدا زین بیشتر در دامن کهسار می ماند

در آن کشور که صائب مشتری کوتاه بین باشد

متاع یوسفی بسیار در بازار می ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

زخون خوردن اثرهای نمایان باز می ماند

ز آهو نافه، گفتار از سخن پرداز می ماند

زیک هشیار بزم میکشان افسرده می گردد

به اندک مایه ای، شیر از روانی باز می ماند

متاب از سختی ایام روی دل که آیینه

چو گرداند زصیقل روی، بی پرداز می ماند

اگر این است حسن عاقبت مطلب روایان را

به مطلب می رسد هر کس زمطلب باز می ماند

مرو در خون صید لاغر من کز شکار من

همین مشت پری در چنگل شهباز می ماند

رجا و خوف را در هیچ حال از کف مده صائب

که چون یک بال گردد مرغ از پرواز می ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

نگردد زهر سبز آنجا که تریاق از زمین روید

در آن کشور که باشد غمگساری غم کجا ماند؟

خدنگ راست رو زود از کمان دلگیر می گردد

دل آگاه در زیر فلک یک دم کجا ماند؟

زهر گردش فلک بر خاک ریزد رنگ طوفانی

بنای عمر با این سیلها محکم کجا ماند؟

هجوم بوالهوس نگذاشت در کوی تو یک عاشق

درین هنگامه پر دیو و دد آدم کجا ماند؟

اگر سنجی به میزان وفا کوه غم ما را

ترا در پله انصاف، سنگ کم کجا ماند؟

زبی شرمی نماند آبروی نیکوان صائب

حیا تا هست این گلزار بی شبنم کجا ماند؟

در آن دل از هلاک عشقبازان غم کجا ماند؟

گره در خاطر خورشید از شبنم کجا ماند؟

عبث پیچیده در جان سبکرو جسم پا در گل

مسیحای زمان در دامن مریم کجا ماند؟

چنین کز دیده شوخ کواکب می جهد آتش

دل بی داغ در معموره عالم کجا ماند؟

مسلسل چون شود امواج، می پاشد ز هم کشتی

به حال خویش دل در زلف خم در خم کجا ماند؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 2:50 PM

زدلسوزان مرا بر سر همین داغ جنون آمد

زخونگرمان به بالینم سرشک لاله گون آمد

نگردد جمع با شیرین زبانی فارغ البالی

به تنگ افتاد شکر تا زبند نی برون آمد

مرا چون لاله داغ خشک مغزی نیست امروزی

زمغز خاک بیرون کاسه من سرنگون آمد

خمار زردرویی داشت در پی چون گل رعنا

اگر رنگی به رویم از شراب لاله گون آمد

برات رستگاری پاکدامانی است از دوزخ

زبی جرمی سیاوش سالم از آتش برون آمد

به نان خشک تا قانع شدم از نعمت الوان

به ساحل کشتی من سالم از دریای خون آمد

گشایش در جهات عالم امکان نمی باشد

دوشش زد مهره هر کس از این ششدر برون آمد

پی دلجویی فرهاد، با آن لنگر تمکین

به جان بی نفس شیرین برون از بیستون آمد

به آه گرم دل را آب کن ایمن شو از دوزخ

که خامی عود را صائب به آتش رهنمون آمد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 5:09 PM

زگرمی خون من جوهر به تیغ او بسوزاند

فروغ لاله من آب را در جو بسوزاند

دل آن طالع کجا دارد کز آن رخسار گل چیند؟

مگر دلهای شب داغی به یاد او بسوزاند

میسر نیست از دنیا گذشتن هر سبکرو را

که این صحرا نفس در سینه آهو بسوزاند

به تیغ خویش رحمی کن نداری رحم اگر برمن

که جوهر را زگرمی خون من چون مو بسوزاند

به داغ ناامیدی خرمن خورشید می سوزد

کجا مشت خس و خار مرا آن رو بسوزاند؟

نگردد آب از سنگین دلی در حلقه چشمش

دو عالم را اگر برق نگاه او بسوزاند

پس از مردن به خاک من گل افشاندن به آن ماند

که با صندل عزیز خویش را هندو بسوزاند

زدود عنبرینش بوی ریحان بهشت آید

سپندی را که صائب آتش آن رو بسوزاند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

دل دیوانه من دوست از دشمن نمی داند

چو آتش شعله ور شد آب از روغن نمی داند

غریبی و وطن یکسان بود دلهای حیران را

قفس را عندلیب مست از گلشن نمی داند

نمی افتد به فکر سینه چون دل گشت هر جایی

ز آهو چون جدا شد نافه پیوستن نمی داند

زشکر درد و داغ عشق یک دم نیستم غافل

که قدر عافیت را هیچ کس چون من نمی داند

زآتش دور می گردد از ان دایم سپند من

که آیین نشست و خاست در گلخن نمی داند

مگر خط نرم سازدل چون سنگ خارا را

وگرنه دود آه ما ره روزن نمی داند

غبار خط به آب تیغ هیهات است بنشیند

برات آسمانی باز گردیدن نمی داند

مده زنهار عرض گفتگو صائب به بیدردان

که هر نادیده قدر بوی پیراهن نمی داند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

 

زنقش آرزو دل پاک گردیدن نمی داند

امل هر جا بساطی چید بر چیدن نمی داند

تن آسانی دل بیدار را از حق کند غافل

که تا ساکن نگردد پای، خوابیدن نمی داند

غرض از دیده بیناست فرق بیش و کم از هم

چه حاصل از ترازویی که سنجیدن نمی داند؟

گهر سرمایه نخوت نگردد سیر چشمان را

حباب ما زقرب بحر بالیدن نمی داند

مکن ز افسانه خوانی تلخ بر خود خواب شیرین را

که چشم ما به شکر خواب چسبیدن نمی داند

نمی آید بهم دست زرافشان اهل همت را

گل خورشید تابان غنچه گردیدن نمی داند

منه زآسودگی تهمت به دل، کزناتوانیها

به روی بستر این بیمار غلطیدن نمی داند

مپرس احوال دنیای خراب از آخرت جویان

که سیل از شوق دریا پیش پا دیدن نمی داند

قساوت پرده بینایی دل می شود صائب

که چشم آیینه بی زنگار پوشیدن نمی داند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

بهار عارض او را به سامان کس نمی داند

بغیر از رنگ و بویی زین گلستان کس نمی داند

خدا داند چها در پیرهن دارد نگار من

ره باغ ارم را جز سلیمان کس نمی داند

قیاسی می کنند این ساده لوحان از ید بیضا

قماش ساعد سیمین جانان کس نمی داند

تماشای تو دارد بی نیاز از سیر عالم را

در ایام تو راه باغ و بستان کس نمی داند

چه جای لاله رخساران، که در عهد حجاب تو

گل نشکفته را هم پاکدامان کس نمی داند

بود در پرده شب عیشها شب زنده داران را

حضور دل در آن زلف پریشان کس نمی داند

بغیر از چشم بیمارش که دارد گوشه دردی

ز اهل دید، قدر دردمندان کس نمی داند

زبان طوطی نوحرف را آیینه می فهمد

عیار خط بغیر از چشم حیران کس نمی داند

زبان نبض را دست مسیحا خوب می یابد

رگ جان سخن را جز سخندان کس نمی داند

دل خون گشته خود را سراغ از عشق می گیرم

که جز خورشید جای لعل در کان کس نمی داند

زشاهان سخن رس رتبه افکار صائب را

بغیر از شاه والاجاه ایران کس نمی داند

به سیم قلب نستانند خوبان دل زما صائب

درین کشور بهای ماه کنعان کس نمی داند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5093838
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث