به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

زانجم نور مه در دیده روزن نمی آید

زچندین چشم، کار یک دل روشن نمی آید

اگر خواهی سلامت از جهان، سر در گریبان کش

کز این دریا برون کس بی فرو رفتن نمی آید

دل روشن مرا دارد زچشم باز مستغنی

که نور خانه آیینه از روزن نمی آید

مشو در راه امن از احتیاط ای راهرو غافل

که موسی بی عصا در وادی ایمن نمی آید

زبیرحمی همان بر روی من در باغبان بندد

زدست کوته من گرچه گل چیدن نمی آید

به روی نرم نتوان کامیاب از خلق شد صائب

شرر بیرون زصلب سنگ بی آهن نمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

به کار سینه صافان دیده روشن نمی آید

که نور خانه آیینه از روزن نمی آید

سرافرازی اگر داری طمع سر در گریبان کش

کز این دریا برون کس بی فرو رفتن نمی آید

چه حاصل از سلاح آن را که نبود جوهر ذاتی؟

چو دل محکم نباشد کاری از جوشن نمی آید

نمی سازد نگین دان لعل را بی آب از تنگی

به افشردن برون خونم از ان دامن نمی آید

به حال خود نیارد چرب نرمی بی دماغان را

که اصلاح چراغ کشته از روغن نمی آید

نگه بی دست و پا می گردد از روی عرقناکش

زجوش گل تماشایی به این گلشن نمی آید

مرا گرد یتیمی جزو تن گشته است چون گوهر

به رفتن گرد بیرون از سرای من نمی آید

به زور جذبه دریاست چون سیلاب سیر من

مرا از راه برگرداندن از رهزن نمی آید

به روی سخت گردد از خسیسان خرده ای حاصل

شرر بیرون زصلب سنگ بی آهن نمی آید

نگیرد پرده بیگانگی جای عزیزان را

علاج چشم من از بوی پیراهن نمی آید

زجمعیت نگردد خرده بینی کم خسیسان را

علاج چشم تنگ مور از خرمن نمی آید

خطر بسیار دارد راه حق، باریک شو صائب

که موسی بی عصا دروادی ایمن نمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

زمن راز دل صدچاک پوشیدن نمی آید

زبوی گل، نفس در سینه دزدیدن نمی آید

اگرچه خار این بستانم، اما خار دیوارم

زدست کوته من دل خراشیدن نمی آید

اگر دریای گوهر زیر دامن چون حباب آرم

زچشم سیر من بر خویش بالیدن نمی آید

زخواب نیستی برجسته ام از شورش هستی

زدست من بغیر از چشم مالیدن نمی آید

فلکها سینه می دزدند از داغ جنون من

زهر کم ظرف رطل عشق نوشیدن نمی آید

مرا مست لقا سر در بیابان جهان دادی

ندانستی زمستان غیر لغزیدن نمی آید؟

به هر سروی که پیچم نگسلم پیوند از و هرگز

زمن چون تاک بر هر نخل پیچیده نمی آید

بشو دست از جهان گر چشم فیض از صبحدم داری

که از دست نگارین شیر دوشیدن نمی آید

به یک نیت تمام عمر می آرم بسر صائب

به هر نیت زمن چون قرعه غلطیدن نمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

خیال او به تدبیر از دل من برنمی آید

که هرگز خار خار از دل به سوزن برنمی آید

اگرنه دور باش ناله مرغ چمن باشد

ازین گلزار یک گل پاکدامن برنمی آید

به همت می توان زین خاکدان دل را برآوردن

که بی رستم زقعر چاه بیژن برنمی آید

مکن ای عقل در اصلاح من اوقات خود باطل

که غیر از عشق کار دیگر از من برنمی آید

گذشتم از فلکها تا کشیدم پای در دامن

که می گوید که کاری از نشستن برنمی آید؟

نگردد جامه فانوس نور شمع را مانع

حجاب جسم با دلهای روشن برنمی آید

مشو زنهار بهرجان رهین منت عیسی

که خفاش از خجالت روز روشن برنمی آید

مرا از میکشان بر لاله صائب رشک می آید

که تا می در قدح دارد زگلشن برنمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

زدل کاری که آید از لب خندان نمی آید

گشاد تیر از سوفار چون پیکان نمی آید

ندارد اختیاری چشم من در محو گردیدن

نظر پوشیدن از آیینه حیران نمی آید

بر آن رخسار نازک از نگاه تند می لرزم

که طفل شوخ دست خالی از بستان نمی آید

نفس در پرده داری صبح می سوزد، نمی داند

که مستوری زخورشید سبک جولان نمی آید

کناری گیر ای مژگان زچشم خونفشان من

که با دریا زدن سرپنجه از مرجان نمی آید

دل غمگین زنقل و جام هیهات است بگشاید

گشاد این گره از ناخن و دندان نمی آید

به یک کس دل نبندد دولت هر جایی دنیا

سکندر کامیاب از چشمه حیوان نمی آید

ندارد، هر که دارد پیچ و تابی، وحشت از خلوت

به پای خود برون زنجیر از زندان نمی آید

مجو آرامش از جان مقدس در تن خاکی

که خودداری زدست گوهر غلطان نمی آید

اگر روشندلی بر تیره بختی صبر کن صائب

که بیرون از سیاهی چشمه حیوان نمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

ز مغز من به صهبا خشکی غم برنمی آید

رسانم گر به آب این خاک را، نم برنمی آید

به خون نتوان ز روی تیغ شستن جوهر خط را

به زور باده از دل ریشه غم برنمی آید

عبث از خواری اخوان شکایت می کند یوسف

عزیز مصر گردیدن ازین کم برنمی آید

مگر چون خار و خس در دامن تسلیم آویزد

وگرنه موج ازین دریا مسلم برنمی آید

نمی آید ز دل بی عشق بیرون قطره اشکی

ز گلشن بی کمند مهر شبنم برنمی آید

عیار بدگهر از صحبت نیکان نیفزاید

به دست راست، نقش چپ زخاتم برنمی آید

ازان مغلوب می گردی که بر خود نیستی غالب

اگر با خود برآیی با تو عالم برنمی آید

اگر نه سرمه دارد در گلو صائب زآه ما

چه پیش آمد که از صبح جزا دم برنمی آید؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

مصفا تا نمی گردد، زتن جان بر نمی آید

نگردد پاک تا یوسف، ز زندان برنمی آید

گریبان لحد را چاک خواهد کرد اشک من

تنور از عهده تسخیر طوفان برنمی آید

به راه دشمنان خود کدامین خار می ریزم؟

که از پیش دو چشمم همچو مژگان برنمی آید

چو حیرت چشم بندی می کند ذرات عالم را

چرا از ابر آن خورشید تابان برنمی آید؟

حیا چندان که خود را می کشد در پرده پوشیها

به شوخیهای آن چاک گریبان برنمی آید

کدامین شب نمی ریزد زکلکم مصرع رنگین؟

کدامین روز شیری زین نیستان برنمی آید؟

کشیدم تا قدم از کوی هستی خون عرق کردم

ازین گل پای خواب آلود آسان برنمی آید

زچندین آه اگر یک آه اثر دارد غنیمت دان

که دایم ماه مصر از چاه کنعان برنمی آید

دل گرمی مگر هنگامه افروزی کند، ورنه

به این بزم خنک خورشید تابان برنمی آید

تو تا از پرده شرم و حیا بیرون نمی آیی

نگاه از دیده عاشق به سامان برنمی آید

مگر جولان او صائب قیامت را عیان سازد

وگرنه هیچ گردی زین نمکدان نمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی طلب سویش

مرا از پای نافرمان چها بر سر نمی آید!

چه بگشاید زماه عید بی همدستی طالع؟

ز صیقل کار بی امداد روشنگر نمی آید

به گردون جنگ دارد چشم کوته بین، نمی داند

که بی تحریک ساقی باده در ساغر نمی آید

شکوه عشق هیهات است مغلوب نظر گردد

که کوه قاف عنقا را به زیر پر نمی آید

به آهی خرمن افلاک را بر هم زدم صائب

ز یک دل آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید

به عشق لاابالی کوه طاقت بر نمی آید

علاج شورش این بحر از لنگر نمی آید

مگر یاقوت سیرابش به داد ما رسد، ورنه

علاج تشنه ما از لب ساغر نمی آید

دل گردون نمی سوزد به آه آتشین ما

به دود تلخ، آب از دیده مجمر نمی آید

به دشواری توان دل از لباس فقر بر کندن

به پای خود برون از بند نی، شکر نمی آید

شکوه حسن او مهری به لب زد بیقراران را

که آواز سپند از هیچ مجمر برنمی آید

به داغ عشق دارد محرم و بیگانه یک نسبت

ازین آتش خلیل الله سالم بر نمی آید

خموشی پیشه کن تا دامن مطلب به دست آری

که بی پاس نفس از بحر گوهر بر نمی آید

کدامین عنبرین مو می کند در سینه ام جولان؟

که از دریای دل یک موج بی عنبر نمی آید

به منزل می برد قطع تعلق کاروانی را

ز رهزن آنچه می آید ز صد رهبر نمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

نه بیدردی است گر اشکم به چشم تر نمی آید

مرا از سیرچشمی در نظر گوهر نمی آید

به چشم پاک کرد آیینه تسخیر آن پریرو را

چنین فتح نمایانی ز اسکندر نمی آید

نماند از سرد مهریهای دوران در جگر آهم

درختی را که سرما سوخت دودش برنمی آید

چنین کز عالم آب آمد آن سرو روان بیرون

نهال طوبی از سرچشمه کوثر نمی آید

اگر اهل دلی بر تیره بختی صبر کن صائب

که داغ کعبه از زیر سیاهی بر نمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

ز آهم نم به چشم چرخ بداختر نمی آید

به دود تلخ، اشک از دیده مجمر نمی آید

مگر یاقوت سیرابش به داد من رسد، ورنه

مرا سیراب گردانیدن از کوثر نمی آید

چنان کز زلف او آمد دلم بیرون به ناکامی

به این نومیدی از ظلمات اسکندر نمی آید

کمال اهل معنی در غریبی می شود ظاهر

که تا در بحر باشد نکهت از عنبر نمی آید

برآید هر که با خود، برنیاید عالمی با او

شود از مور عاجز هر که با خود برنمی آید

در افتادگی زن تا ز منزل سر برون آری

که قطع این ره از مقراض بال و پر نمی آید

حریم سینه زندان است بر دلهای سودایی

که چون غلطان شود خودداری از گوهر نمی آید

به تمکینی به آغوش من بیتاب می آیی

که می از شیشه سربسته در ساغر نمی آید

به تنهایی گرفت آفاق را خورشید بی انجم

ز اقبال آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید

ز خودداری نشد کم گریه بی اختیار من

علاج شورش این بحر از لنگر نمی آید

من بیتاب چون اظهار درد خود کنم صائب؟

که آواز سپند از محفل او برنمی آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5093845
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث