به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به طوف خاک من گر آن سراپا ناز می آمد

به جوی عمر، آب رفته من باز می آمد

چنان کز شیشه سربسته آید باده در ساغر

به آن تمکین به آغوش من آن طناز می آمد

به صید خویش می کردم دلالت شاهبازش را

اگر از خنده من همچو کبک آواز می آمد

ز امید وصالش بود آهنگ آنچنان بزمم

که بی ناخن صدا از پرده های ساز می آمد

چنان کز بازگشت نوبهاران شد جوان عالم

چه می شد گر بهار عمر ما هم باز می آمد؟

اگر می بود در گلزار عالم نوگلی صائب

صفیر عشق از کلک سخن پرداز می آمد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

چنین ساقی اگر دور شراب ناب گرداند

بساط خاک را در یک نفس گرداب گرداند

از ان هر لحظه باشد جانبی روی نیاز من

که در هر جنبشی ابروی او محراب گرداند

به اندک روزگاری رشته عمرش گره گردد

اسیری را که آن تاب کمر بیتاب گرداند

مکن ای سنگدل از قتلم اظهار پشیمانی

چه لازم رخت خون آلود خود قصاب گرداند؟

مگر فکر شبیخون دارد آن غارتگر دلها؟

که چون پیکان دلم در سینه جای خواب گرداند

شود چون روبرو با عکس در آیینه، حیرانم؟

گل رویی که رنگ از پرتو مهتاب گرداند

به چشم اشکبار من چه خواهد کرد حیرانم

که آتش را به چشم آن روی تابان آب گرداند

حریم وصل را باشد زحیرانی نظر بندی

که ماهی را به دریا تشنگی قلاب گرداند

ندارد ناخوشی وضع جهان در چشم بیدردان

که غفلت بستر پرخار را سنجاب گرداند

نبیند در جهان آسودگی از ظلم خود ظالم

که پیکان در بدن پیوسته جای خواب گرداند

دل خوش مشرب آسوده است از گرد کدورتها

که ممکن نیست دریا روی از سیلاب گرداند

زروی گرم شیرین پرتوی گر کوهکن یابد

زبرق تیشه کوه بیستون را آب گرداند

زناکامی توان بر کامها فیروز شد صائب

که چون تبخال دل را تشنگی سیراب گرداند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

به عنوانی از ان لب خط جان پرور برون آمد

که بیتابانه آه از سینه کوثر برون آمد

زبی پروایی چشم سیه مست، از غبار خط

به روی پادشاه حسن او لشکر برون آمد

مگر دست دعای ما، رقیبان را فنا سازد

که شمشیر تغافل سخت بیجوهر برون آمد

زحرمان من از وصل تو غواصی خبر دارد

که از دریای گوهر خیز، بی گوهر برون آمد

گلی کز جستجویش می زدم بر هر دو عالم را

به اندک کاوشی از زیر بال و پر برون آمد

مباش از تیره بختی دلگران گر بینشی داری

که اخگر شسته رو از زیر خاکستر برون آمد

وطن هر چند دلگیرست بر غربت شرف دارد

دلش سوراخ شد تا از وطن گوهر برون آمد

نیفتی تا به دام عشق هرگز باورت ناید

که بال مور ما از جذبه شکر برون آمد

از ان از گوشه میخانه صائب برنمی آید

که آنجا می توان از خود به یک ساغر برون آمد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

به دور خط زشرم آن لعل جان پرور برون آمد

زجذب طوطیان از بند نی، شکر برون آمد

زخط عالم سیه شد در نظر آن خال موزون را

سرآید عمر موری را که بال و پر برون آمد

نگاهش تا زمژگان تاخت بیرون سوخت عالم را

عجب آتش عنانی از صف محشر برون آمد

نه امروز از خرابات مغان مخمور می آیم

مکرر ساغرم لب تشنه از کوثر برون آمد

چو قسمت نیست، از اقبال کاری برنمی آید

زظلمت با دهان خشک اسکندر برون آمد

مگردان روی از بخت سیه گر بینشی داری

که اخگر شسته رو از زیر خاکستر برون آمد

زفکر عاقبت دریای خون شد قطره ام صائب

که از بحر صدف می بایدم گوهر برون آمد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

خرد از سر زجوش شعله سودا برون آمد

جنون عشق موجی زد کف از دریا برون آمد

به این وارونی طالع درین میخانه چون باشم؟

مکرر خون به مینا کردم وصهبا برون آمد

پریشانگرد را آغاز و انجامی نمی باشد

کدامین گردباد از دامن صحرا برون آمد؟

چنان بر سنگ بیرحمانه زد پیمانه را زاهد

که بیتابانه آه از سینه خارا برون آمد

غلط بوده است شمع صبح را پرتو نمی باشد

شرابی چون شفق از مشرق مینا برون آمد

نیام دشنه الماس شد پهلوی من صائب

اگر خاری به سعی سوزنم از پا برون آمد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

 

اگر ته جرعه خود یار بر خاک من افشاند

غبار من ز استغنا به گوهر دامن افشاند

مگر بیطاقتیها بال پروازم شود، ورنه

که را دارم که مشت خار من در گلخن افشاند؟

دماغ گل پریشانتر شود از ناله بلبل

عبیر زلف او را گر صبا بر گلشن افشاند

کسی از رشته سر درگم من آگهی دارد

که شب از خار خار دل به بستر سوزن افشاند

به افشاندن غبار من نرفت از دامن پاکش

گهر گرد یتیمی را چسان از دامن افشاند؟

اسیر عشق را از عشق آزادی نمی باشد

چه امکان دارد ا خود برگ نخل ایمن افشاند؟

زهی خجلت زلیخا را که یوسف در حریم او

غبار دیده یعقوب بر پیراهن افشاند

زسودا خشک شد خون در رگ من آنچنان صائب

که موج نبض من در راه عیسی سوزن افشاند

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:51 PM

دل یکرنگ در غمخانه دنیا نمی باشد

درین بستان گلی غیر از گل رعنا نمی باشد

نمی اندیشد از زخم زبان هر کس که مجنون شد

زتیغ کوه کبک مست را پروا نمی باشد

زخود بیگانگان را لازم افتاده است تنهایی

به خود هر کس که گردید آشنا تنها نمی باشد

زصید خود نگردد دام در زیر زمین غافل

که آب و گل حجاب دیده بینا نمی باشد

لب ما خامش است از حرف خواهش چون لب ساغر

وگرنه بخل در سرچشمه مینا نمی باشد

فروغ عاریت گاهی نهان، گه می شود پیدا

من و نوری که نه پنهان و نه پیدا نمی باشد

به حفظ راز عاشق کوه طاقت برنمی آید

شرار شوخ را آرام و در خارا نمی باشد

درین بستانسرا زان کاسه خود سرنگون دارم

که جام سرنگون لاله بی صهبا نمی باشد

ملایم طینتان آسوده اند از سردی دوران

که نخل موم را اندیشه از سرما نمی باشد

گوارا می شوند از وسعت مشرب گرانجانان

که کشتیهای سنگین، بار بر دریا نمی باشد

ندارد انتهایی همچو مجنون سیر و دور ما

که بی پرگار هرگز نقطه سودا نمی باشد

زسختیهای دوران نیست پروا گوشه گیران را

زکوه قاف باری بر دل عنقا نمی باشد

به چشم کم مبین زنهار آثار بزرگان را

که پیرو را دلیلی به زنقش پا نمی باشد

زدامان وسایل دستگیری گر طمع داری

درین وحشت سرا جز دامن شبها نمی باشد

به ظاهر سرو را هر چند پا در گل بود صائب

همان غافل ز سیر عالم بالا نمی باشد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:44 PM

شدم آسوده تا از دیده اشک لاله رنگ آمد

نهادم پشت بر دیوار تا پایم به سنگ آمد

غم عالم چه حد دارد به گرد عاشقان گردد؟

حصار عافیت دیوانه را خوی پلنگ آمد

حذر از دشمنی کن کز طریق صلح می آید

از ان دشمن چرا ترسد کسی کز راه جنگ آمد؟

صفیر دلخراشی می فشارد بر جگر ناخن

کدامین شیشه دل باز در راهش به سنگ آمد؟

به دست کوتهم رحمت کن ای دامان عریانی

که از چین جبین آستین دستم به تنگ آمد

نه از مسجد فتوحی شد نه از میخانه امدادی

به هر جانب که رفتم پای امیدم به سنگ آمد

به اندک روزگاری جامه بر تن می درد صائب

به رنگ غنچه هر کس در گلستان دست تنگ آمد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

بده ساقی می گلگون که ایام بهار آمد

عجب آبی جهان خشک را بر روی کار آمد

مگر آن سرو سیم اندام عزم گلستان دارد؟

که گل از شاخ بیرون با طبقهای نثار آمد

نظر بر روزن خورشید دارد آب و رنگ گل

مگر از پرده بیرون چهره آن گلعذار آمد؟

اگر شاخ گل از گلزار شد دامن کشان بیرون

بحمدالله که سرو قامت او پایدار آمد

مگر رشک جمالت داد مالش لاله رویان را؟

که بوی خون به مغزم از نسیم لاله زار آمد

حصاری نیست غیر از جام، طوفان حوادث را

به کشتی می توان سالم زدریا بر کنار آمد

برون کن خارخار خار بیرون کردن از خاطر

که با دست نگارین گل برون از شاخسار آمد

رم وحشی غزالان شد نگاه چشم قربانی

شکار انداز من هر جا به انداز شکار آمد

مروت نیست دست خواهش ما برقفا بستن

پس از عمری که نخل آرزومندی به بار آمد

ز زخم خمر چندین دوزخ سوزان فرو خوردم

که گلزار بهشت از در مرا بی انتظار آمد

بشارت باد مخموران این گلزار را صائب

که جام لاله لبریز از شراب بی خمار آمد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

در و دیوار در وجد از نسیم نوبهار آمد

زمین مرده دل را خون به جوش از لاله زار آمد

زمین یک دسته گل شد، هوا یک شاخ سنبل شد

میان بربند عشرت را که هنگام کنار آمد

رگ سنگ از طراوت چون رگ ابر بهاران شد

عجب آبی جهان خشک را بر روی کار آمد

چه حد دارد درین موسم کدورت سر برون آرد؟

که تیغ برگ بیرون از نیام شاخسار آمد

چنان کاین حرفهای مختلف شد از الف پیدا

برون از پرده هر خار چندین گلعذار آمد

اگرچه کشتی دل بود در گل تا کمر پنهان

به رقص از جنبش باد مراد نوبهار آمد

محیط فیض در عنبر زداغ لاله پنهان شد

شکوفه چون کف دریای رحمت بر کنار آمد

درین موسم منه بر طاق نسیان شیشه می را

که جام لاله لبریز از شراب بی خمار آمد

به هر چشمی نشاید دید حسن نوبهاران را

زشبنم چشم حیرت وام کن کان گلعذار آمد

مگر خواب بهاران چشم بندی کرد رضوان را؟

که چندین حور بیرون از بهشت کردگار آمد

برون آیید ای کنعانیان از کلبه احزان

که بوی یوسف گم گشته از باد بهار آمد

که باور می کند کان نقشبند بی نشان صائب

زروی مرحمت در پرده نقش و نگار آمد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5093841
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث