به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

نماند بر زمین هر کس به طینت خاکسار آمد

که عیسی از ره افتادگی گردون سوار آمد

سبکسر در فنای خویش بیش از خصم می کوشد

زبی مغزی به پای خود کدو بالای دار آمد

زگردش ماند پرگار فلک با آن سبکسیری

ندانم کی دل بیتاب خواهد برقرار آمد

به دامن نیست ممکن پا کشیدن بیقراران را

وگرنه موجه از دریا مکرر برکنار آمد

ستمکاری که در آیینه از تمکین نمی بیند

چه غم دارد که جان بر لب مرا از انتظار آمد؟

سبک جولانتر از برق است جوش خون مشتاقان

قدم بردار اگر خواهی به سیر لاله زار آمد

نمک در می فکندن شور و شر بسیار می دارد

نمی باید به بزم می پرستان هوشیار آمد

جنون ناقص از سنگ ملامت روی می تابد

ندارد از محک پروا چو زر کامل عیار آمد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

خط شبرنگ از ان لعل لب گلرنگ می بالد

زبس افتاده شوخ این سبزه زیر سنگ می بالد

گدازد دیدن سنگ محک ناقص عیاران را

وگرنه حسن کامل از خط شبرنگ می بالد

نسیمی می تواند سنگ گردیدن حبابم را

چه بر خود از شکست شیشه من سنگ می بالد؟

لباس بیستون بر نقش شیرین تنگ خواهد شد

چنین بر خود گر از فرهاد زرین چنگ می بالد

ترا عضو زجا رفته است تیغ از بیدلی در کف

وگرنه بر تن شیران سلاح جنگ می بالد

زوسعت بر تمنا تنگ گردد عرصه جولان

نهال آرزومندی زدست تنگ می بالد

گدازد آرزوی خام در دل نفس سرکش را

به قدر آنچه در سر دانش و فرهنگ می بالد

مکن تقصیر در ریزش که از تردستی همت

کلاه سروری قد می کشد، او رنگ می بالد

به روشن گوهران بر کاسه در یوزه خود را

که ماه لاغر از خورشید زرین چنگ می بالد

خوشم با آب باریک قناعت با دل روشن

که در هر جا طراوت بیش باشد زنگ می بالد

مگر نزدیک سازد منزلم را کاهلی، ورنه

زبخت واژگون از قطع ره فرسنگ می بالد

چو شبنم صاف شو تا از هوا گیرند خوبانت

که گل صد پیرهن از عاشق یکرنگ می بالد

ترا با ماه تا سنجیده ام در خود نمی گنجد

که در میزان چو با گوهر طرف شد سنگ می بالد

چنان کز شبنم افزاید طراوت چهره گل را

زچشم پاک من آن عارض گلرنگ می بالد

مجو نشو و نما از جان روشن در تن خاکی

که چون آید شرر بیرون زصلب سنگ می بالد

زکلک من زمین خشک شد سنبلستان صائب

که چون مطرب بود تردست بر خود چنگ می بالد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

نسیم مصر با صد کاروان یوسف لقا آمد

پریزاد بهار از کوه قاف کبریا آمد

به دامن می رسد چاک گریبان گلعذاران را

زگلزار که یارب این نسیم آشنا آمد؟

سواد مصر از نظارگی یک چشم بینا شد

که از زندان به روی تخت آن یوسف لقا آمد

به هم پیوست چون بال پری ابر سبک جولان

سلیمان وار تا گل بر سر تخت هوا آمد

زحی رو در بیابان کرد گویا محمل لیلی

که دل در سینه مجنون به جنبش چون درا آمد

بهار نوجوان تاب و توانی داد پیران را

که نرگس از ضمیر خاک بیرون بی عصا آمد

زفیض نوبهاران شد هوا چندان به کیفیت

که از خلوت برون زاهد پی کسب هوا آمد

زلطف نوبهاران سنگها نوعی ملایم شد

که سالم دانه بیرون از دهان آسیا آمد

سپهر گرم جولان چشم قربانی شد از حیرت

زمین چون آسمان در جنبش از نشو و نما آمد

سلامت باد ساقی گر بهاران روی گردان شد

می گلرنگ باقی باد اگر گل بیوفا آمد

زشکر خنده برق آسمان شد یک لب خندان

ز ابرتر هوا یک روی پرشرم و حیا آمد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

به ناز افراختی قامت فلکها در سجود آمد

زمی افروختی رخسار، آتش در وجود آمد

نمود این جهان بودی ندارد، بارها دیدم

من و تنگ دهان او که بود بی نمود آمد

که باور می کند از ما اگر مژگان تر نبود؟

که از حلوای بی دود تو ما را رزق دود آمد

نه تنها سیلی عشق تو ما را رو سیه داد

مکرر چهره یاقوت ازین آتش کبود آمد

ندانم چیست مضمون خط ساغر، همین دانم

که تا از زیر چشمش دید مینا در سجود آمد

نمی دانم که بود این آتشین جولان، همین دانم

که تا پا در رکاب آورد، در خاطر فرود آمد

مگر بر بال دارد نامه قتل مرا صائب؟

که مرغ نامه بر از کوی او این بار زود آمد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

زجوش مغز مستان را به سردستار می رقصد

که در دریای بی آرام کف ناچار می رقصد

هلال عید باشد تیغ مشتاق شهادت را

سر منصور بی پروا به دوش دار می رقصد

که در دامان تمکین می تواند پای پیچیدن؟

در آن صحرا که از شور جنون کهسار می رقصد

شهیدی را که چون ذوق شهادت مطربی باشد

سبکروحانه زیر تیغ لنگردار می رقصد

ترا چون خرده بینان نیست در دل نور آگاهی

وگرنه مرکز اینجا بیش از پرگار می رقصد

درآ در حلقه باریک بینان تا شود روشن

که خار پای در گل بر سر دیوار می رقصد

تعجب نیست گر زاهد زشور ما به وجد آید

که در هنگامه مستان در و دیوار می رقصد

چرا از خلوت اندیشه اهل دل برون آید؟

که در هر گوشه اش چندین پری رخسار می رقصد

در آن محفل که مردان را کلاه از ترک سر باشد

زسرپوشیدگان است آن که با دستار می رقصد

دل سخت تو صد پیراهن از سنگ است محکمتر

وگرنه کوه طور از لذت دیدار می رقصد

توان خواندن خط نارسته از لبهای میگونش

که راز مست بر گرد لب اظهار می رقصد

زغفلت خون ترا مرده است در جسم گران، ورنه

به ذوق نیشتر خون در رگ بیمار می رقصد

مکن منع از سماع و وجود ما بی دست و پایان را

که خار و خس به بال موج دریا بار می رقصد

نه تنها می کند رقص روانی آب روشندل

که سر و پای در گل هم درین گلزار می رقصد

نمی دانم چه آتش در سر خورشید می سوزد

که چون دیوانگان در کوچه و بازار می رقصد

من شوریده چون صائب عنا نداری کنم خود را؟

که با این شان و شوکت چرخ صوفی وار می رقصد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

سبک مغزی کز اسباب جهان بر خویش می بالد

چو حمالی است کز بار گران بر خویش می بالد

نشیند زود بر خاک سیه از گردن افرازی

چو آتش هر که ز امداد خسان بر خویش می بالد

کسی کز ساده لوحی نیست چشم عاقبت بینش

چو ماه نو زمهر آسمان بر خویش می بالد

نمی تابد سعادتمند رو از سختی دوران

زمغز افزون هما از استخوان بر خویش می بالد

به مقدار گرانی در سبکباری بود راحت

نهال ما به امید خزان برخویش می بالد

زپیری گرچه نخل قامت من بیدمجنون شد

نهال آرزومندی همان بر خویش می بالد

جوان گردد کهنسال از وصال نازک اندامان

کشد در بر چو ناوک را کمان بر خویش می بالد

به هر جا دست بر تکش زند ابر و کمان من

زشادی یک سرو گردن نشان بر خویش می بالد

به سیر گل مگر آن سرو سیم اندام می آید؟

که گل صد پیرهن در گلستان بر خویش می بالد

سراسر قمریان را حلقه بیرون در سازد

به عنوانی که آن سرو روان بر خویش می بالد

شود خوشوقت دل چون نفس بر شیطان ظفر یابد

چو سگ بر گرگ غالب شد شبان بر خویش می بالد

زمهر خامشی دل فیض می یابد زنطق افزون

زنعمت بیش از سرپوش خوان بر خویش می بالد

فلک با صبح صادق گوشه چشم دگر دارد

زتیر راست بیش از کج کمان بر خویش می بالد

نباشد در دل آزاد مردان ره تمنا را

زخاک نرم این نخل جوان بر خویش می بالد

مرا از ماجرای شمع موم این نکته روشن شد

که تن چندان که می کاهد روان بر خویش می بالد

خسیس الطبع را دایم نظر بر سود خود باشد

که تاجر از زیان دیگران بر خویش می بالد

می از بزم تهی مغزان از ان بیرون نمی آید

که آتش بیشتر در نیستان بر خویش می بالد

زسایل نیست بر خاطر غباری اهل همت را

زکاوش چشمه آب روان بر خویش می بالد

زدرد و داغ می باشد مرا نشو و نما صائب

تن مردم اگر از آب و نان بر خویش می بالد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

دل ظالم از آب چشم مظلومان نیندیشد

ز اشک هیزم تر آتش سوزان نیندیشد

چه پروا دارد از سنگ ملامت هر که مجنون شد؟

که از کوه گران سیل سبک جولان نیندیشد

دهد در دامن خود لاله و گل جای شبنم را

عذار شرمناک از دیده حیران نیندیشد

خط پاکی است از موج حوادث چرب نرمیها

که چون هموار گردد تیغ از سوهان نیندیشد

خیانت بر تو دارد تلخ یاد روز محشر را

که هر کس خود حساب افتاد از دیوان نیندیشد

شود فرمانروا در مصر عزت پاکدامانی

که همچون ماه کنعان از چه و زندان نیندیشد

به ابراهیم ادهم فقر از شاهی گوارا شد

که طوفان دیده از تردستی باران نیندیشد

زبی برگان خزان سنگدل رنگی نمی دارد

زرهزن هر که چون شمشیر شد عریان نیندیشد

فروغ عاریت از هر نسیمی می شود لرزان

چراغ لاله از افشاندن دامان نیندیشد

زدست ناتوانان هیچ دستی نیست بالاتر

درین پیکار زال از رستم دستان نیندیشد

شود رطل گران دریاکشان را لنگر تمکین

نهنگ پر دل از بدمستی طوفان نیندیشد

شب مهتاب پای دزد را کوتاه می سازد

دل روشن زمکر و حیله شیطان نیندیشد

نباشد بیضه فولاد را اندیشه از دندان

دل سخت بتان از ناله و افغان نیندیشد

دلم از خط به لعل روح بخش یار می لرزد

اگرچه از سیاهی چشمه حیوان نیندیشد

در نگشاده سختی می کشد از هر سبکدستی

ز زخم سنگ، صائب پسته خندان نیندیشد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

حصاری آدمی را به زهمواری نمی باشد

دعای جوشنی چون ترک خونخواری نمی باشد

مرا از خانه زنبور آتش دیده، روشن شد

که حسن عاقبت با مردم آزاری نمی باشد

سبکباری به مقصد می رساند زود رهرو را

سفر را سنگ راهی چون گرانباری نمی باشد

جرس بیجا گلوی خود ز افغان پاره می سازد

ره خوابیده را امید بیداری نمی باشد

نشد هر کس عزیز از خواری دوران نیندیشد

یتیمان را خطر از خط بیزاری نمی باشد

زشعر تر بزن بر روی خواب آلودگان آبی

که در روی زمین خیری چنین جاری نمی باشد

زخاکستر دل آیینه تاریک روشن شد

که می گوید سفیدی در سیه کاری نمی باشد؟

ندارم گر چه غمخواری درین وحشت سرا شادم

که در هر جا طبیبی نیست بیماری نمی باشد

زبیدردی تو خرج آشنایان می شوی صائب

وگرنه همدمی چون ناله و زاری نمی باشد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

سخن را از خموشی پرده بر رو گر دهن پوشد

دهان تنگ آن شیرین تکلم را سخن پوشد

شهید عشق هیهات است غیر از خون کفن پوشد

که دریا از کفی کز خود بر آرد پیرهن پوشد

نمی اندیشد از غماز هر کس پاکدامن شد

که بر تقصیر یوسف پرده چاک پیرهن پوشد

ز استغنا نپردازد به عاشق حسن سنگین دل

مگر از خون خود تشریف رنگین کوهکن پوشد

لطافت را لباس ظاهری بی پرده می سازد

به عریانی تن خود را مگر آن سیمتن پوشد

فروغ ماه در ابر تنک پنهان نمی ماند

تن سیمین او را نیست ممکن پیرهن پوشد

روان شو تشنه جانان را اگر سیراب می سازی

که خط نزدیک گردیده است آن چاه ذقن پوشد

شود پروانه بیتاب را از سوختن مانع

اگر پیراهن فانوس شمع انجمن پوشد

بود زهر اجل، خشم و غضب پاکیزه گوهر را

که از کف وقت طوفان بیشتر دریا کفن پوشد

به گل نتوان نهفتن پرتو خورشید را صائب

زهی نادان که خواهد پرده بر روی سخن پوشد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

گلستان ارم جز عارض جانان نمی باشد

پریزادی بغیر از چشم خوش مژگان نمی باشد

دل تاریک را از فکر دنیا نیست دلگیری

که باغ دلگشای جغد جز ویران نمی باشد

برآ از جسم خاکی گر دل آسوده می خواهی

که هرگز این تنور خام بی طوفان نمی باشد

حوالت شد به خط از زلف پاس آن لب میگون

که هرگز بی سیاهی چشمه حیوان نمی باشد

ترا از صدق نوری نیست زان پیوسته دلگیری

وگرنه صبح صادق بی لب خندان نمی باشد

مگردان از ملامت روی خود گر از عزیزانی

که یوسف را گزیر از سیلی اخوان نمی باشد

تزلزل ره ندارد در دل بی آرزو صائب

چو آب از آسیا افتاد سرگردان نمی باشد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:42 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5094878
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث