به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

که ساکن در دل ویرانه ما می تواند شد؟

که غیر از بیکسی همخانه ما می تواند شد؟

نباشد گر دری ویرانه ما بی دماغان را

غبار دل در غمخانه ما می تواند شد

به داغ ناامیدی سینه ما گرم می جوشد

همایون جغد در ویرانه ما می تواند شد

زبزم آن شمع ما را دور می سازد، نمی داند

که صحبت گرم از پروانه ما می تواند شد

زکافر نعمتی از پایه خود آن که می نالد

زمینش آسمان خانه ما می تواند شد

اگر ساقی زبیباکی به مخموران نپردازد

دل پرخون ما میخانه ما می تواند شد

اگر از خاک ما را برندارد سیل دریا دل

که معمار دل ویرانه ما می تواند شد؟

اگر از نظاره طفلان نپیچد دست و پای ما

که زنجیر دل دیوانه ما می تواند شد؟

چنین کز خودپرستی نیست سیری نفس کافر را

حریم کعبه هم بتخانه ما می تواند شد

عنان سیل بی زنهار را هر کس که می پیچد

حریف گریه مستانه ما می تواند شد

سر آزاده ای داریم صائب با تهیدستی

که خرمن خوشه چین دانه ما می تواند شد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:21 PM

ز اکسیر قناعت خاک شکر می تواند شد

زفیض سیر چشمی سنگ گوهر می تواند شد

صدف گر لب برای قطره پیش ابر نگشاید

زحفظ آبرو دریای گوهر می تواند شد

به مهر خامشی مسدود گردان رخنه لب را

که این سد هر که می بندد سکندر می تواند شد

چرا چون ریشه زیر خاک ماند از تن آسانی؟

رگ جانی که در شمشیر جوهر می تواند شد

چراغ مهر عالمتاب از ان روشن بود دایم

که از نظاره او دیده ای تر می تواند شد

مشو ز افتادگی غافل سرت برابر اگر ساید

که از راه تنزل قطره گوهر می تواند شد

شمارد بیستون را سنگ طفلان شور سودایم

به من کی هر سبک سنگی برابر می تواند شد؟

به امید بهشت نسیه زاهد خون خورد، غافل

که خود باغ بهشت از یک دو ساغر می تواند شد

زمین از سایه اش چون آسمان نیلوفری گردد

به این عمامه واعظ چون به منبر می تواند شد؟

تعین داردش در پرده بیگانگی، ورنه

حباب از ترک سر دریای اخضر می تواند شد

نشست از دل سرشک تلخ من نقش تمنا را

زجوش بحرکی خامی زعنبر می تواند شد؟

مروت نیست سبقت جستن از کوتاه پروازان

وگرنه نامه ام پیش از کبوتر می تواند شد

چه طوفانها کند چون در مقام التفات آید

دهانی کز جواب خشک کوثر می تواند شد

مشو از عقل غافل چون زنور عشق محرومی

که آتش هم شب تاریک رهبر می تواند شد

زکنه عشق هیهات است صائب سر برون آرد

که در دریای بی ساحل شناور می تواند شد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:21 PM

که با قد دو تا از مرگ غافل می تواند شد؟

که ایمن زیر این دیوار مایل می تواند شد؟

درین بستانسرا هر برگ سبزی را که می بینی

اگر بر خویش پیچد غنچه دل می تواند شد

شتاب آلودگی دارد ترا در راه در منزل

تو گر آهسته باشی راه منزل می تواند شد

زروی صدق اگر سایل به دامان شب آویزد

چه مستغنی زدامان وسایل می تواند شد

چوماه نو اگر پنهان نسازد نقص خود سالک

به اندک فرصتی چون بدر کامل می تواند شد

مبر زنهار زیر خاک با خود این کف خون را

اگر گلگونه شمشیر قاتل می تواند شد

زهی خجلت که گردیدی زمین گیراز گرانجانی

در آن دریا که خار و خس به ساحل می تواند شد

بقا شرط است در دلبستگی ارباب بینش را

نظر مگشا به هر نقشی که زایل می تواند شد

زفکر صبح شنبه طفل در آدینه می لرزد

که از اندیشه انجام غافل می تواند شد؟

غضب دیوانگی و بردباری عاقلی باشد

چرا دیوانه گردد هر که عاقل می تواند شد؟

زهی غفلت که در زندان گوهر لنگر اندازد

به دریا قطره آبی که واصل می تواند شد

نمی دانم کجا می باشد از حیرت دلم صائب

خوشا چشمی که از دنباله دل می تواند شد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:21 PM

به دل باشد گران چشمی که بی اشک دمادم شد

غبار خاطر باغ است هر ابری که بی نم شد

من عاجز نفس چون راست سازم زیر بار او؟

که از تکلیف بار عشق پشت آسمان خم شد

پریشانی شود شیرازه جمعیت خاطر

مشو در هم اگر کار جهان یک چند درهم شد

گنه را خرد مشمر گر نداری تاب رسوایی

که بهر گندمی بیرون زباغ خلد آدم شد

نمی باشد غبار کینه در دل پاک گوهر را

شدم من از خجالت آب هر جا خصم ملزم شد

نباشد در بساط آسمان هم جود بی منت

زبار منت خورشید پشت ماه نو خم شد

براق عالم بالاست فیض صحبت پاکان

مسیحا آسمان پرواز از دامان مریم شد

زهر بیدل نمی آید لب دعوی فرو بستن

دلم شق چون قلم گردید تا این رخنه محکم شد

غم عاشق سرایت می کند معشوق را در دل

ز آه و دود قمری سرو آخر شمع ماتم شد

به از قطع تعلق نیست تیغی ملک باقی را

کز این شمشیر باقی ملک ابراهیم ادهم شد

عبیر دامن لیلی است هر گردی کز او خیزد

ز آب چشم مجنون دامن دشتی که خرم شد

سخن جا می کند در بیضه فولاد چون جوهر

که طوطی در دل آیینه از گفتار محرم شد

شبستان جهان بی بهره بود از روشنی صائب

زبان آتشین من چراغ بزم عالم شد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:21 PM

نگار نوخطی رام نگاه صید بندم شد

عجب آهوی مشکینی گرفتار کمندم شد

دم عیسی کند کار دم شمشیر با جانم

گوارا بس که درد او به جان دردمندم شد

من آن آتش نوا مرغم که در هر دامی افتادم

به دفع دیده بد دانه اش یکسر سپندم شد

درین مدت که چون آب روان در پایش افتادم

چه غیر از بار دل حاصل از ان سرو بلندم شد؟

منم آن غنچه دلگیر باغ آفرینش را

که خواب نرگس مخمور تلخ از زهر خندم شد

تلاش چاه بیش از جاه دارم چون مه کنعان

که از افتادگیها پایه عزت بلندم شد

زهربندی به آن پیمان گسل افزود پیوندم

زتیغ او جدا هر چند صائب بندبندم شد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:21 PM

به این عنوان اگر روی تو آتشناک خواهد شد

زخاشاک هوس صحرای امکان پاک خواهد شد

چنین گر سبزه خط خیزد از رخسار گلرنگش

گل ازخجلت نهان در بوته خاشاک خواهد شد

زمی چشم و دل نادیده من سیر می گردد

اگر ریگ روان سیراب از اشک تاک خواهد شد

من آن روزی که بود از نی سواران یار، می دیدم

که زیر پای او بسیار سرها خاک خواهد شد

میسر نیست از دل آرزو را ریشه کن کردن

کجا از سبزه بیگانه گلشن پاک خواهد شد؟

زدم بر شعله ادراک چون پروانه، زین غافل

که روز من سیاه از شعله ادراک خواهد شد

کف خاکسترم بر باد رفت و دل نشد روشن

نمی دانم چه وقت آیینه من پاک خواهد شد

همان روزی که سروش کرد قامت راست، می دیدم

که طوق قمریانش حلقه فتراک خواهد شد

زرخ گفتم شود شمع امید من، ندانستم

که بهر خرمن من شعله بیباک خواهد شد

اگر سوزد دلت را عشق بیتابی مکن صائب

که تخم از سوختن آسوده زیر خاک خواهد شد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:21 PM

نصیب از نعمت بسیار دیگرگون نخواهد شد

زدریا قطره ای آب گهر افزون نخواهد شد

نباشد از فروغ مهر تابان لعل را سیری

زخون خوردن پشیمان آن لب میگون نخواهد شد

گرانجانی بود بار گران بر دل بزرگان را

به سوزن عیسی ما بار بر گردون نخواهد شد

به رنگ خود برآرد سیل را دریای روشندل

غبار خط حریف حسن روزافزون نخواهد شد

زلیخا یافت عمر رفته را از صحبت یوسف

زسودای محبت هیچ کس مغبون نخواهد شد

غبار جرم ما در دل نخواهد ماند رحمت را

محیط از رهگذار سیل دیگرگون نخواهد شد

زچشم شوخ لیلی گوشه ای خوش می کند صائب

غبار ما پریشان سیر چون مجنون نخواهد شد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:21 PM

 

زنور عارضش هر ذره ای خورشید منظر شد

زشکر خنده اش هر چشم موری تنگ شکر شد

چه رخسار جهانسوز و چه چشم دلفریب است این

که از نظاره اش هر قطره اشکم چشم دیگر شد

من آن روزی که در رخسار آتشناک او دیدم

ز اشک گرم هر مژگان من بال سمندر شد

برون از خاک در محشر چو سرو آزاد می آید

به خاک هر که سرو قامت او سایه گستر شد

درین صحرا که صید از فربهی در خاک و خون غلطد

حصار عافیت با خویش دارد هر که لاغر شد

بجز افسردگی سنگی ندارد راه یکرنگی

که نومید از وصال بحر شد تا قطره گوهر شد

عرق شد مانع از نظاره رویش، چه بدبختم

که موج آب حیوان در رهم سد سکندر شد

مصفا کن دل خود تا شود گوهر غذا در تو

که هر آبی که تیغ پاک گوهر خورد جوهر شد

مکش گردن زفرمان قضا مهلت اگر خواهی

که بر تیر قضا بیتابی نخجیر شهپر شد

چه حرف است این که خاموشی فزاید زندگانی را؟

نفس دزدیدن من بر چراغ عمر صرصر شد

همان تاریک می سوزد چراغ بخت من صائب

اگرچه سینه ام از سوز دل صحرای محشر شد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:21 PM

چنین گر آتشین از باده آن رخسار خواهد شد

زجوش مغز، سربسیار بی دستار خواهد شد

به بیماران چنین وا می رسد گر چشم بیمارش

زمین از دردمندان بستر بیمار خواهد شد

مبر دیوانه ما را به شهر از دامن صحرا

که هر کس را بود دست و دلی از کار خواهد شد

من آن روزی که تخم خال او شد سبز می گفتم

که گر این است مرکز، چرخ بی پرگار خواهد شد

به تنهایی حیات تلخ را شیرین مگر سازد

وگرنه خضر زود از زندگی بیزار خواهد شد

زغفلت هر که را اشک ندامت برنینگیزد

به آب تیغ ازین خواب گران بیدار خواهد شد

اگر پاک از سخن سازی دهان بادپیما را

زمهر خامشی گنجینه اسرار خواهد شد

سرآزاده ای چون سرو هر کس در چمن دارد

در ایام خزان پیرایه گلزار خواهد شد

زمین یک دیده بیدار شد از شورش محشر

ندانم کی دو چشم بخت من بیدار خواهد شد

زشوق جستجو گر آتشی در زیر پا داری

سراسر خار این وادی گل بی خار خواهد شد

گرانجانی که دست از کار بردارد نمی داند

که چون تابوت بر دوش خلایق بار خواهد شد

سرآمد چون جوانی مدت پیری به غفلت هم

ازین مستی ندانم خواجه کی هشیار خواهد شد

چنین گر جوش حسن گل چمن را تنگ می سازد

تماشایی برون از رخنه دیوار خواهد شد

نباشد حاصلی گفتار بی کردار را صائب

ترا چون خامه تا کی عمر در گفتار خواهد شد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:21 PM

گل از نشو و نماگر این چنین برجسته خواهد شد

رگ ابر بهاران رشته گلدسته خواهد شد

اگر این است کیفیت هوای نوبهاران را

در میخانه از گرد کسادی بسته خواهد شد

به جوش آرد چنین گر نوبهاران مغز عالم را

با زنجیر کز زور جنون بگسسته خواهد شد

چنین گر عام سازد فیض را ابر کف ساقی

زقید خشکسال زهد، زاهد رسته خواهد شد

زما بیطاقتان چون سیل خودداری نمی آید

به دریا می رسد هر کس به ما پیوسته خواهد شد

مشو نومید اگر یک چند اشکت بی اثر باشد

که هر سیلی به دریا عاقبت پیوسته خواهد شد

به گفت وگو دلی خوش می کند صائب، نمی داند

که گر خاموش گردد جنت در بسته خواهد شد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5095193
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث