به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

سمندر داغها از آتش رخسار او دارد

کجا یاقوت تاب گرمی بازار او دارد

نه تنها نقطه خاک است چون ناقوس ازو نالان

که چرخ از کهکشان هم بر کمر زنار او دارد

به تیغ کوه خون خویش را چون لاله می ریزد

زبس کبک خرامان خجلت از رفتار او دارد

زخط سبز دارد طوطیان خوش سخن با خود

کجا پروای طوطی لعل شکربار او دارد؟

چه حاجت شبنم بیگانه گلزار الهی را؟

نظر بر زیب و زینت کی گل رخسار او دارد؟

مگر پوشیده چشمی دست گیرد پیر کنعان را

درین گلشن که حسن یوسفی هر خار او دارد

زسرو خوشخرام او که غافل می تواند شد؟

که دل تعلیم از خود رفتن از رفتار او دارد

گریبان چاک سازد چون می پرزور مینا را

به خون هر که رغبت غمزه خونخوار او دارد

نخواهد رخنه زخم نمایان ماند در دلها

اگر این چاشنی شیرینی گفتار او دارد

دل روشن به دست آور اگر دیدار می خواهی

که این آیینه تاب جلوه دیدار او دارد

مرا بیکار داند عقل کارافزا، نمی داند

که هر کس را به کاری غمزه پرکار او دارد

نگرداند زخورشید قیامت روی خود صائب

خریداری که داغ گرمی بازار او دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

دل رنگین لباسان تیرگی را در کمین دارد

حنای دست زنگی هند را در آستین دارد

مشو گستاخ کان لب خنده های شکرین دارد

که زهر از گفتگوی تلخ هم زیر نگین دارد

زشرم ابروی او پیوسته چینی بر جبین دارد

وگرنه خنده گل غنچه اش در آستین دارد

زرنگ می بود دلهای غافل را سیه مستی

حنای دست زنگی هند را در آستین دارد

به گرد او رسیدن نیست کار هر سبک جولان

زتوسنها که عذر لنگ او در زیر زین دارد

غم و شادی درین میخانه می جوشد به یکدیگر

صراحی خنده را با گریه در یک آستین دارد

زرنگ آمیزی دولت شود غافل سیه دلتر

حنای دست زنگی هند را در آستین دارد

چرا ترسد زچشم بد، که روی آتشین او

سپند خانه زاد از خالهای عنبرین دارد

مشو ایمن به نرمی از زبان خصم بدگوهر

که تیر شمع از موم است و پیکان آتشین دارد

غباری نیست بر خاطر زعزلت پاک گوهر را

که گنج آسایش روی زمین زیرزمین دارد

به ریزش دست را سرپنجه خورشید تابان کن

کز احسان چون تهی شد دست حکم آستین دارد

نشد چون نرم از گفتار من آن سنگدل صائب

چه حاصل زین که کلک من زبان آتشین دارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

سر شوریده من هر نفس صد آرزو دارد

زهی ساقی که چندین رنگ می در یک کدو دارد

به این منگر که بر لب مهر آن خورشید رو دارد

که با هر ذره چون خورشید چندین گفتگو دارد

منم کز تشنگی آب از دم شمشیر می جویم

وگرنه هر سرخاری ازو آبی به جو دارد

بغیر از گرم رفتاری من بیکس که را دارم؟

که در شبها چراغم پیش پای جستجو دارد

ورق گردانی باد خزان سازد نفس گیرش

زگل هر کس که چون بلبل نظر بر رنگ و بو دارد

مجو برگ نشاط از عالم دلمرده امکان

که تاک این گلستان اشک خونین در گلو دارد

کنند از خاکساران اغنیا در یوزه همت

که ساغرهای زرین چشم بر دست سبو دارد

مباش ای پاکدامن از شبیخون هوس ایمن

کز این بی آبرو پیراهن یوسف رفو دارد

چنان ناسازگاری عام شد در روزگار ما

که طفل از شیر مادر استخوان اندر گلو دارد؟

گوارا باد ذوق گریه پنهان بر آن بلبل

که گل را در لباس اشک شبنم تازه رو دارد

زدست تنگ غم آه از گلویم برنمی آید

خوش آن گردن که طوق از حلقه های موی او دارد

مریز آب رخ خود بهر آب زندگی صائب

که خضر وقت گردد هر که پاس آبرو دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

 

کجا پروای ما سرگشتگان آن مه جبین دارد؟

که خون صد چراغ مهر را در آستین دارد

زجمعیت امید بی نیازی داشتم، غافل

که آنجا صاحب خرمن نظر بر خوشه چین دارد

چه شیرینی است یارب با زمین پاک خرسندی

که هر نی را که می کاوی شکر در آستین دارد

امید جان شیرین داشتم از لعل سیرابش

ندانستم که از خط زهر در زیر نگین دارد

عدالت این تقاضا می کند کز خرمن قسمت

نیابد نان جو هر کس زبان گندمین دارد

بهشت نقد می خواهی به نقد وقت قانع شو

که روز خوش نبیند هر که چشم دوربین دارد

اگر عارف سفر از خود کند یک بار، می یابد

که دامان بهار عیش را صحرانشین دارد

اثر بگذار تا ایمن شوی از مرگ گمنامی

که از آیینه اسکندر حصار آهنین دارد

کدامین گوهر ارزنده افتاده است از دستش؟

که با صد چشم روشن آسمان رو بر زمین دارد

ندیدم تا به خاک افتاده نور مهر را صائب

نشد روشن که چرخ بیوفا با مهرکین دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارد

دم عیسی نفس از تازه رویان سخن دارد

سیاهی از سیاهی نگسلد تا کعبه مقصد

چه معموری است حیرانم بیابان سخن دارد

فضای تنگ گردون بست راه گفتگو بر من

خوشا طوطی که از آیینه میدان سخن دارد

به صبح سردمهر خویش ای گردون چه می نازی؟

چنین صد شمع کافوری شبستان سخن دارد

سخن شیرازه اوراق عمر بیوفا باشد

زپا هرگز نیفتد هر که دامان سخن دارد

(تلاش سرخ رویی می کنی، رنگین ترنم کن

که این لعل گرامی را بدخشان سخن دارد)

زرشک خامه خود همچو موی خویش می پیچم

که دایم دست در زلف پریشان سخن دارد

خلد چون تیر خاکی در جگر کوتاه بینان را

زبس بر چهره کلکم گرد جولان سخن دارد

سر خورشید در خون شفق غلطید از صائب

که تاب دستبرد تیغ مژگان سخن دارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

نفس یک پا درون خانه، یک پا در برون دارد

کسی محکم عنان بادپای عمر چون دارد؟

کجا از شادمانی بهره عقل ذوفنون دارد؟

که در زیر نگین این ملک را داغ جنون دارد

تو کز صدق عزیمت بی نصیبی فکر رهبر کن

که ما را عزم صادق بی نیاز از رهنمون دارد

زآب شور داغ تشنگی ناسور می گردد

که حرص افزون بود آن را که جمعیت فزون دارد

نیارد نغمه خارج رگ خامی زدل بیرون

خوشا آن کس که مطرب چون خم می از درون دارد

زبیم چشم، گرد کعبه در بتخانه می گردم

سمند عزم دوراندیش نعل واژگون دارد

اگر بر زندگانی اعتمادی هست، چون صائب

نفس یک پا درون خانه، یک پا در برون دارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

لباس عاریت پیش از طلب انداختن دارد

قماری را که بردی نیست در پی، باختن دارد

پشیمانی ندارد جان به آن جان جهان دادن

نفس در زیر آب زندگانی باختن دارد

زر و سیم جهان از مار افزون می گزد دل را

کلید گنج را از کف چومار انداختن دارد

گرانی می کند گرد علایق بر دل روشن

ازین زنگار این آیینه را پرداختن دارد

به اندک فرصتی زنگار بخت سبز می گردد

به زهر چشم گردون چند روزی ساختن دارد

نیندیشد دل کامل عیار از آتش دوزخ

زر خالص کجا اندیشه از بگداختن دارد؟

عجب پروانه بر آتش سبکروحانه می تازد

مگر در سوختن از شمع امید ساختن دارد؟

به خاک کشتگان خویش ای غارتگر جانها

اگر شمعی نیاری، قامتی افراختن دارد

نیندازی ثمر بر خاک اگر چون سرو بی حاصل

به عذر بی بریها سایه ای انداختن دارد

اگر چون سرو دارد بیگناهی گردن افرازی

خجالت میوه ای چون سر به زیر انداختن دارد

اگرچه تیغ او صائب به هر صیدی نپردازد

به امید شهادت گردنی افراختن دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

مه ناشسته رو کی رتبه دلدار من دارد؟

که با آن تازگی گل حکم تقویم کهن دارد

مرا آیینه رویی مهر حیرت بر دهن دارد

خوشا طوطی که از آیینه میدان سخن دارد

لب لعلی که می دارد دریغ از من تبسم را

زخط در چاشنی صد طوطی شکرشکن دارد

ندارد دیده دریانوردان نور یعقوبی

وگرنه هر حبابی یوسفی در پیرهن دارد

درین میخانه پرشور هر جامی که می بینم

زیاد لعل سیراب تو آتش در دهن دارد

قفس کم نیست از گلزار اگر باشد فراموشی

مرا دلگیر از غربت همین یاد وطن دارد

درین محفل چراغی بر نسیم صبح می خندد

که از فانوس با خود خلوتی در انجمن دارد

تن آسانی نگیرد دامن دلهای روشن را

که شبنم نعل در آتش زگلهای چمن دارد

ندارد استخوان خودپرستان مغز آگاهی

جهان پوچ را گر هست مغزی، خودشکن دارد

اگرچه چون قلم صد سینه چاکش هست هر جانب

سخن نازی که دارد با من عاشق سخن دارد

خبر زان گوهر نایاب هر موجی کجا یابد؟

که از گرداب، دریا مهر حیرت بر دهند ارد

مرنجان از نقاب ای سنگدل آن روی نازک را

که یوسف را لطافت بی نیاز از پیرهن دارد

دهان می کند خوش از خمار آن لب میگون

عقیقی کز شفق خورشید تابان در دهن دارد

کجا زیر نگین آرد دل پرخون من صائب؟

سهیلی را که صد خونین جگر همچون یمن دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

اگرچه لاله من ریشه در خاک چمن دارد

زوحشت برگ برگم داغ غربت در وطن دارد

به شمعی می برم غیرت درین هنگامه کثرت

که از فانوس با خود خلوتی در انجمن دارد

صدف را می توان سرحلقه دریادلان گفتن

که با چندین گهر مهر خموشی بر دهن دارد

مکرر می کند یک حرف را صدبار چون طوطی

سخنسازی که با آهن دلان روی سخن دارد

ز آب زندگانی خضر را لب تشنه می آرد

چه آب دلفریب است این که آن چاه ذقن دارد

حباب از بی دهانی می کشد خمیازه حسرت

زگوهر دانه یابد چون صدف هر کس دهن دارد

چو از سیماب شبنم نیست خالی گوش گل صائب

چه حاصل زین که بلبل پیش گل راه سخن دارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

مرا نازک نهالی قصد جان ناتوان دارد

که تیغش جوهر از پیچ و خم موی میان دارد

کدامین آتشین رخسار بزم افروز عالم شد؟

که خون زاهدان خشک، جوش ارغوان دارد

نصیبی نیست غیر از درد و داغ عشق عاشق را

هما از سفره شاهان نظر بر استخوان دارد

هجوم زیردستان نفس رعنا را کند کافر

زطوق قمریان زنار سرو بوستان دارد

از ان از تیغ خورشیدست هر دم تیزتر عاشق

که از سنگ ملامت هر قدم چندین فسان دارد

نیندازد زقیمت خاکساری پاک طینت را

کجا گرد یتیمی آب گوهر را زیان دارد؟

چه باشد یارب از درد طلب حال تهیدستان

در آن دریا که گوهر پیچ و تاب ریسمان دارد

از آن از جبهه خورشید دایم نور می بارد

که با آن منزلت پیوسته سر بر آستان دارد

ندارم از قماش حسن آگاهی، همین دانم

که چون رخسار یوسف آتشی این کاروان دارد

سلیمان مور را در دست خود جا داد چون خاتم

که می گوید بزرگان را سبکروحی زیان دارد؟

مشو ای لاله رخسار از دل مجروح ما غافل

که آتش را گلستان این کباب خونچکان دارد

سخن چون آب حیوان زنده می دارد سخنور را

پر طوطی زگویایی بهار بی خزان دارد

برآ از پرده هستی اگر آسودگی خواهی

که طوفان حوادث بال و پر زین بادبان دارد

زسختیهای راه کعبه مقصد چه می پرسی؟

که از دلهای سنگین بتان سنگ نشان دارد

چو افتادی به بحر عشق دست و پا مزن صائب

که از تسلیم، ساحل این محیط بیکران دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5096657
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث