به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مرا نازک نهالی قصد جان ناتوان دارد

که تیغش جوهر از پیچ و خم موی میان دارد

کدامین آتشین رخسار بزم افروز عالم شد؟

که خون زاهدان خشک، جوش ارغوان دارد

نصیبی نیست غیر از درد و داغ عشق عاشق را

هما از سفره شاهان نظر بر استخوان دارد

هجوم زیردستان نفس رعنا را کند کافر

زطوق قمریان زنار سرو بوستان دارد

از ان از تیغ خورشیدست هر دم تیزتر عاشق

که از سنگ ملامت هر قدم چندین فسان دارد

نیندازد زقیمت خاکساری پاک طینت را

کجا گرد یتیمی آب گوهر را زیان دارد؟

چه باشد یارب از درد طلب حال تهیدستان

در آن دریا که گوهر پیچ و تاب ریسمان دارد

از آن از جبهه خورشید دایم نور می بارد

که با آن منزلت پیوسته سر بر آستان دارد

ندارم از قماش حسن آگاهی، همین دانم

که چون رخسار یوسف آتشی این کاروان دارد

سلیمان مور را در دست خود جا داد چون خاتم

که می گوید بزرگان را سبکروحی زیان دارد؟

مشو ای لاله رخسار از دل مجروح ما غافل

که آتش را گلستان این کباب خونچکان دارد

سخن چون آب حیوان زنده می دارد سخنور را

پر طوطی زگویایی بهار بی خزان دارد

برآ از پرده هستی اگر آسودگی خواهی

که طوفان حوادث بال و پر زین بادبان دارد

زسختیهای راه کعبه مقصد چه می پرسی؟

که از دلهای سنگین بتان سنگ نشان دارد

چو افتادی به بحر عشق دست و پا مزن صائب

که از تسلیم، ساحل این محیط بیکران دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

مرا فکر غریب آواره دایم از وطن دارد

که از نازک خیالان اینقدر درد سخن دارد؟

اگر نه روی گرم کارفرما در نظر باشد

که در شبها چراغی پیش دست کوهکن دارد؟

سفر کن تا چو یوسف شمع امیدت شود روشن

که گردد کور هر کس رو به دیوار وطن دارد

کف خاکستری شد خضر از داغ پشیمانی

چه آب خوشگوار است این که آن چاه ذقن دارد

کدامین غنچه لب در صحن این گلزار می خندد؟

که از شرمندگی گل رو به دیوار چمن دارد

تو ظاهر بین کف از بحر و صدف می بینی از گوهر

وگرنه هر حبابی یوسفی در پیرهن دارد

سخن رنگ حقیقت بر گرفت از پرتو صائب

سهیل تازه رو کی اینقدر حق بر یمن دارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

مرا از لاف نه عجز سخن کوته زبان دارد

زجوهر تیغ من بند خموشی بر زبان دارد

نه از منزل خبر دارم، نه از فرسنگ آگاهی

سرزنجیر مجنون مرا ریگ روان دارد

شکستم قدر خود از جستن درمان، ندانستم

که اینجا مومیایی نیز درد استخوان دارد

در آن صحرا که مرغ من زغفلت دانه می چیند

زمین از تار و پود دام در بر پرنیان دارد

چه بیدردست بلبل در میان نغمه پردازان

که با شغل گرفتاری دماغ گلستان دارد

پناهی نیست در روی زمین خوشتر زبی برگی

کجا خار سر دیوار پروای خزان دارد؟

کدامین گرمرو یارب ازین صحرا مسافر شد؟

که هر ریگی درین وادی عقیقی در دهان دارد

به دست خود سلیمان مور را از خاک می گیرد

که می گوید سبکروحی بزرگی را زیان دارد؟

به جرم این که چون گل خنده رو افتاده ام صائب

به قصد جان من هر خار تیری در کمان دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

چه غم دیوانه ما از گزند آسمان دارد؟

که نیل چشم زخم از جای سنگ کودکان دارد

شکوه خامشی در ظرف گفت وگو نمی گنجد

سخن هر چند سنجیده است هیبت را زیان دارد

به احوال من زیر و زبر گردیده می پرسی؟

زلنگر کشتی دریایی من بادبان دارد

خلاصی نیست ممکن زخمی آن تیغ مژگان را

کجا پنهان شود صیدی که زخم خونچکان دارد

چه افتاده است بلبل سر ز زیر پر برون آرد؟

در آن گلشن که هر برگی زشبنم دیده بان دارد

عجب دارم کلید ناله من نشکند صائب

که این گلزار قفل سختی از گوش گران دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

من و حسنی که نیل چشم زخم از آسمان دارد

کند در لامکان جولان و در هر دل مکان دارد

چسان مجنون نظر بردارد از چشم غزالانش؟

که گرگش حسن یوسف کاروان در کاروان دارد

درین محفل زبخت سبز، گل روشندلی چیند

که چون شمع از گداز جسم خود آب روان دارد

نباشد گر وطن، غربت گوارا می شود بر دل

قفس را تنگ بر من خارخار آشیان دارد

نپردازد به لیلی حیرت مجنون درین وادی

که پروای سر و سامان، که فکر خانمان دارد؟

به لنگر می توان گل چید ازین دریای پرشورش

وگرنه کشتی ما بال و پر از بادبان دارد

زبیدردی مدان گر عاشق صادق بود خندان

که صبح از پرتو خورشید تب در استخوان دارد

زحرف راست می سوزند دایم راستان صائب

که صبح صادق از خورشید آتش در دهان دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

به ذوقی تکیه بر شمشیر جسم لاغرم دارد

که شبنم در کنار گل حسد بر بسترم دارد

به دریای پر از شور حوادث آن صبورم من

که بی آرامی دریا خطر از لنگرم دارد

ندارد بزم جانان محرمی محرومتر از من

ادب لب تشنه در آغوش آب کوثرم دارد

فروغ عشق خورشیدی است در ابر وجود من

که نیل چشم زخم از بخت چون نیلوفرم دارد

من آن یاقوت سیرابم که گر رو در محیط آرام

صدف دست تهی در پیش آب گوهرم دارد

به این تردامنی در حشر اگر از خاک برخیزم

خطرها آتش دوزخ زدامان ترم دارد

دل موری نشد مجروح از تیغ زبان من

چرا در پیچ و خم گردون چو زلف جوهرم دارد؟

نمی گردد به کشتن صاف با من سینه گردون

که این آیینه چشم صیقل از خاکسترم دارم

نظر در دامن دریای خم وا کرده ام صائب

کی از دست سبو چشم نوازش ساغرم دارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

زمژگان که ناخن در فضای سینه می بارد؟

که خون چون نافه ام از خرقه پشمینه می بارد

بود یک شمه از ناسازی گردون به میخواران

که ابر بی مروت در شب آدینه می بارد

به شیران طعمه از پهلوی خود گردون دهد، اما

اگر گاوی دهن را وا کند لوزینه می بارد

چراغ مهر از تردستی شبنم نمی میرد

عبث ابرتر مژگان به داغ سینه می بارد

اگر لب تشنه فیضی اثر بگذار در عالم

که بر خاک سکندر نور از آیینه می بارد

زرشک طبع گوهربار صائب بس که تب دارد

گهر همچون عرق از چهره گنجینه می بارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:23 PM

مرا خرسندی از سامان دنیا محتشم دارد

دل خرسند هر کس دارد از دنیا چه غم دارد؟

نمی گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن

چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد

سبکسیری که چون تیرش زبان و دل یکی باشد

به هر جانب که رو آرد گشایش در قدم دارد

شکست از صبح صادق فوج شب با آن گرانسنگی

حذر کن از صفی کز راستی با خود علم دارد

نمی سازد به خون خویش رنگین دست و تیغی را

چه لذت از حیات خویشتن صید حرم دارد؟

میان خواب و بیداری زمانی هست عارف را

که هم فیض دل شب، هم صفای صبحدم دارد

کجی نبود صراط المستقیم عشق را صائب

به قدر پیچ و تاب رهرو این ره پیچ و خم دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:44 PM

ز گلهای چمن هر کس وفاداری طمع دارد

حیا و شرم از خوبان بازاری طمع دارد

زبیماران پرستاری توقع دارد آن غافل

کز آن چشم خمارآلود دلداری طمع دارد

ز زلف دل سیه هر کس که دارد چشم دلجویی

زغفلت از ره خوابیده بیداری طمع دارد

وفاداری زعمر بیوفا هر کس که می جوید

زسیلاب سبکرفتار خودداری طمع دارد

به پای خفته می خواهد فلک پیما شود هر کس

اثر با دامن آلوده از زاری طمع دارد

به زنگ آیینه تاریک خود را می کند صیقل

صفا هر کس که از گردون زنگاری طمع دارد

شکر از بوریا و چرب نرمی خواهد از سوهان

کسی کز زاهدان خشک همواری طمع دارد

کسی کز سرکشان دارد تواضع چشم از غفلت

دو تا گردیدن از انگشت زنهاری طمع دارد

به اندودن مس خود را طمع دارد طلا گردد

دل روشن کسی کز رخت زر تاری طمع دارد

ز آب زندگی لب تشنه برگردد چو اسکندر

کسی کز همرهان روز سیه یاری طمع دارد

کند روشن چراغ دشمن خود را، سبک مغزی

که پیش برق از کاغذ سپرداری طمع دارد

زخواب صبح می خواهد گرانجانی برد بیرون

زدولت هر سبک مغزی که بیداری طمع دارد

چو نرگس کاسه در یوزه بر کف هر نظر بازی

ازین دارالشفا یک چشم بیماری طمع دارد

اگر دندان گذارد بر جگر هموار می گردد

زسوهان درشت آن کس که همواری طمع دارد

سبکروحی توقع هر که دارد زین گرانجانان

زکوه آهنین صائب سبکباری طمع دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:44 PM

اگرچه هر گلی زین گلستان جای دگر دارد

بهم غلطیدن گلها تماشای دگر دارد

زکوکو گفتن قمری چنین معلوم می گردد

که نعل طوق در آتش زبالای دگر دارد

زنبض بیقرارش می توان دریافت این معنی

که در مدنظر این موج دریای دگر دارد

در این صحرای پروحشت نفس را راست چون سازد؟

که صید وحشی من رو به صحرای دگر دارد

چرا زین خانه دلگیر بیرون پای نگذارد؟

اگر غیر از دل آن جان جهان جای دگر دارد

اگرچه از تماشا گوهر عبرت به دست افتد

نظر پوشیدن از دنیا تماشای دگر دارد

مرا از مستی سرشار چشم یار روشن شد

که این پیمانه زیر پرده مینای دگر دارد

به حرف و صوت از آیینه چون طوطی نیم قانع

کز آن آیینه سیما دل تمنای دگر دارد

زمن پوشیده با اغیار می گردی، نمی دانی

که از هر داغ، عاشق چشم بینای دگر دارد

به فکر سینه دل در زلف مشکینش کجا افتد؟

که در هر حلقه ای دام تماشای دگر دارد

به سنگ کودکان مجنون از ان تن می دهد صائب

که در کهسار سیل تند غوغای دگر دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5096657
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث