به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از گداز جسم، جان پاک گوهر شد سفید

آخر از خاکستر خود روی اخگر شد سفید

ریزش باران کند روشن سحاب تیره را

از سرشک افشانی آخر دیده تر شد سفید

چشم شرم آلود هجران می کشد در عین وصل

دیده بادام در آغوش شکر شد سفید

شرمساری تیرگی از نامه ما می برد

از بهار خویش خواهد روی عنبر شد سفید

نامه ما را اگر می شست اشک معذرت

می توانستیم در صحرای محشر شد سفید

گریه من در میان گریه ها بی حاصل است

ورنه دامان صدف از اشک گوهر شد سفید

هیچ کس گوشی به فریاد سپند ما نکرد

گرچه از خاکستر ما روی مجمر شد سفید

ساقی ما گر به این تمکین سر خم وا کند

ز انتظار باده خواهد چشم ساغر شد سفید

روی او خورشید را در بوته مشرق گداخت

با کدامین روی خواهد صبح دیگر شد سفید؟

تیر نازش تا زآغوش کمان آمد برون

همچو ماه نو مرا پهلوی لاغر شد سفید

می کند افسرده خون گرم را سودای خام

در جوانی نافه را زان موی بر سر شد سفید

دیده بی پرده را مغز پریشان گشته ای است

هر کف پوچی کز این دریای اخضر شد سفید

دوری احباب می ریزد بهار رنگ را

تا تهی از باده شد مینا و ساغر شد سفید

گرمی هنگامه حرصش نشد یک موی کم

گرچه موی خواجه چون کافور یکسر شد سفید

ناز یوسف گر به این تمکین برآید از نقاب

دیده یعقوب خواهد بار دیگر شد سفید

تا میان نازک او جلوه گر شد در لباس

رشته نتواند دگر در عقد گوهر شد سفید

خانه دلگیر گردون جای شکر خندنیست

صبح را از خنده چون دندان مکرر شد سفید؟

گر کند واعظ چنین عمامه خود را بزرگ

خواهد از برف ریا محراب و منبر شد سفید

چون توانم رفت نزدیکش، که از یک تیر راه

نامه ام نتواند از بال کبوتر شد سفید

تا زبان دانان عالم را سر گوشی گرفت

در صدف صائب گهر را دیده تر شد سفید

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:17 PM

 

تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید

از گریبانش نشد مهر بلند اختر سفید

عقل معذورست اگر شد در فروغ عشق محو

پیش خورشید درخشان چون شود اختر سفید؟

عاشق صادق نمی اندیشد از روز حساب

نامه صبح است در هنگامه محشر سفید

از خط مشکین یکی صد شد صفای عارضش

نامه آیینه می گردد زخاکستر سفید

تیشه از خون روی سخت کوهکن را سرخ کرد

تا نسازد راه قصر یار را دیگر سفید

از بناگوش تو دارد صبح چندین آب و تاب

می نماید از صفای شیر این شکر سفید

خون خود را مشک کردن کار هر بیدرد نیست

نافه را گردید ازین اندیشه موی سر سفید

دفتر ایام از افکار رنگین ساده بود

شد زنور رای صائب روی این دفتر سفید

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:17 PM

دل نیاسود از تردد تا نشد منزل سفید

کرد ما را رو سفید آخر، که روی دل سفید!

بوی پیراهن نیامد، پیر کنعان تا نکرد

از دو چشم خود در دولتسرای دل سفید

چشم ما آب سیاه آورد از بس انتظار

تا شد از دامان صحرای طلب منزل سفید

حلقه بیرون در آتش است از نور شمع

چون سپند ما تواند شد درین محفل سفید؟

شد زلخت دل یکی صد آبروی چشم ما

کرد گوهر روی این دریای بی حاصل سفید

در جواب تلخ دادن ترشرویی می کنند

چون شود در عهد این بی حاصلان سایل سفید؟

همت ما صرف در پرداز دل شد از جهان

ما همین یک خانه را کردیم ازین منزل سفید

گر به دریا سایه اندازد گلیم بخت ما

در شبستان صدف گوهر شود مشکل سفید

کلک صائب تازه شد تا این غزل را نقش بست

روی دهقان را کند سرسبزی حاصل سفید

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:17 PM

زلف او موی سفید نافه را در خون کشید

شاخ سنبل را زگلشن موکشان بیرون کشید

رتبه من در سیه بختی بلند افتاده است

کوکب من نیل بر رخساره گردون کشید

تا به چشم خویش دید اشک سبکسیر مرا

از خجالت موج پا در دامن جیحون کشید

سنگ نااهلان درستی در سراپایم نهشت

وقت مجنون خوش که پا در دامن هامون کشید

روغن بادام می خواهد ز چشم آهوان

خویش را در دامن صحرا ازان مجنون کشید

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:17 PM

از گرانان هر که چون عنقا گرانجانی کشید

بار کوه قاف بتواند به آسانی کشید

پیش آن طاق دو ابرو بر زمین نه پشت دست

قبله خود کن کمانی را که نتوانی کشید

خون عرق کردم زدست و پای بیتابی زدن

تا چو قربانی سر و کارم به حیرانی کشید

در غبار خط نهان گردید آن لبهای لعل

گنج رخت از بیم چشم بد به ویرانی کشید

خاکساری می کند افتادگان را سرفراز

وقت آن کس خوش که این صندل به پیشانی کشید

روز محشر را کند شب، نامه ناشسته اش

هر که دست از دامن اشک پشیمانی کشید

عشق صائب می شود ظاهر به هر صورت که هست

این می پرزور را نتوان به پنهانی کشید

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:17 PM

با زمین گیری کمان آسمان نتوان کشید

تا نگردی راست چون تیر، این کمان نتوان کشید

تا نسازی نفس سرکش را چو عیسی زیر دست

توسن افلاک را در زیر ران نتوان کشید

خودنمایی راست صد زخم نمایان در کمین

در هوای تیر، گردن چون نشان نتوان کشید

از ملامت روی نتوان تافتن در راه عشق

پا به فریاد جرس از کاروان نتوان کشید

زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است

تا نگردی مست این بار گران نتوان کشید

می زنم بر کوچه دیوانگی در این بهار

بیش ازین خجلت ز روی کودکان نتوان کشید

پنجه در سر پنجه شاهین اگر باید فکند

دست خود چون بهله زان موی میان نتوان کشید

با تهیدستی توان مغلوب کردن نفس را

اسب سرکش را به دست پر، عنان نتوان کشید

ناله ام در دل گره شد، رفت تا بلبل زباغ

بی هم آوازی نفس در گلستان نتوان کشید

برنیارد زهد خشک از تن به گردون رو(ح را)

بر فلک خود را به پای نردبان نتوان کشید

بر امید گنج نتوان دید روی ما را

تلخرویی بهر گل از باغبان نتوان کشید

چند خواهی کرد صائب عشقبازی در لباس؟

پرده بر رخساره ماه از کتان نتوان کشید

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:17 PM

روز روشن می کند چون لاله می دل را سیاه

در شب تاریک باید باده روشن کشید

بر نیامد از زبردستان کسی با آسمان

گوش تا گوش این کمان را آه گرم من کشید

پیش ازین می ریختم در ریگ روغن را چو آب

این زمان از ریگ می باید مرا روغن کشید

از قناعت بیش شد منت پذیریهای من

باید از هر دانه اکنون ناز صد خرمن کشید

از ملامت ترک نتوان کرد شغل عشق را

پا به زخم خار نتوان صائب از گلشن کشید

تا ازین ویرانه آن خورشید رو دامن کشید

آه میل آتشین در دیده روزن کشید

در دل سخت تو را هم نیست، ورنه جذب من

بارها آتش زسنگ و آب از آهن کشید

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:17 PM

هر که جام می به روی دلستان بر سر کشید

آب کوثر در بهشت جاودان بر سر کشید

کرد هر کس خامشی در عالم آب اختیار

می تواند بحر را چون ماهیان بر سر کشید

مهر بر لب زن درین محفل که صاف باده را

کوزه سربسته در خم بی دهان بر سر کشید

جذبه عشق قوی بازو بلند افتاده است

بلبل ما ساغر گل در خزان بر سر کشید

می کند شور جنون هر سختیی را خوشگوار

سنگ را دیوانه چون رطل گران بر سر کشید

زخم خار از دیدن رخسار گلچین خوشترست

مرغ بی بال و پر ما آشیان بر سر کشید

رفت جان مضطرب در مهد آسایش به خواب

تا زخاموشی سپر تیغ زبان بر سر کشید

چون خمارآلود جام باده را بر سر کشد؟

آن ستمگر خون عاشق را چنان بر سر کشید

گرچه مرگ تلخ صائب ناگوار افتاده است

شد سبک هر کس که این رطل گران بر سر کشید

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:17 PM

از سرم چون شمع آخر سوز پنهان سر کشید

ز آنچه دامن می کشیدم از گریبان سر کشید

می شود روشنتر از آبی که افشاند زچشم

هر که را چون شمع آتش از گریبان سر کشید

سرو نتوانست چون قمری درین بستانسرا

با کمال سرکشی از طوق فرمان سر کشید

کیست گردون تا نباشد تابع فرمان عشق؟

چون تواند مشت خاشاکی زطوفان سر کشید؟

سایه طوبی شمارد آفتاب حشر را

شعله عشق تو هر کس را که از جان سرکشید

می رسد حاصل به قدر سنگ اینجا نخل را

وای بر دیوانه ای کز سنگ طفلان سر کشید

اهل غفلت را رهایی از زندان خاک

پای خواب آلود نتواند ز دامان سر کشید

موج زنجیر گرفتاری کمند دولت است

شد عزیز آن کس که چون یوسف به زندان سر کشید

خط به اندک فرصتی تسخیر لعل یار کرد

زود بالد سبزه ای کز آب حیوان سر کشید

از ملامت در حریم کعبه شد خونش هدر

راه پیمایی که از خار مغیلان سر کشید

داد در ایام خامی میوه خود را به باد

نخل پرباری که از دیوار بستان سر کشید

نیست صائب حسن را از پاکدامانان گزیر

از گریبان صبح را خورشید تابان سر کشید

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:17 PM

 

تا خط مشکین لب لعل ترا در بر کشید

موج بیتابی الف بر سینه کوثر کشید

زنگ هستی از دل ما برد ذوق نیستی

عود ما آخر دم خوش در دل مجمر کشید

این که گرد ماه تابان می نماید هاله نیست

ماه از شرم جمال او سپر بر سر کشید

تنگدستی مرگ را در کام شیرین می کند

بید از بی حاصلی بر خویشتن خنجر کشید

جوهر از بیطاقتی چون مار می پیچد به خود

زخم گستاخ که شمشیر ترا در بر کشید؟

کاسه دریوزه دریا از صدف بر کف گرفت

هر کجا مژگان صائب رشته از گوهر کشید

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:17 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099266
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث