به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مبین گستاخ در رویش چو مشک اندود می گردد

که خال او زخط زنبور خاک آلود می گردد

زسودا در دماغم نکهت گل دود می گردد

به چشمم سرو بستان تیغ زهرآلود می گردد

خموشی سوخت در دل ریشه آه ندامت را

اگرچه دود بیش از روزن مسدود می گردد

مکن از آه دردآلود منع من درین مجلس

که مجمر بار خاطرهاست چون بی دود می گردد

میندیش از سپهر و حمله او چون شدی عاشق

که در خورشید عشق این سایه ها نابود می گردد

بغل وا کرده می تازد به استقبال مرگ خود

دل هر کس به مرگ دیگری خشنود می گردد

زخامی دل ندارد اضطراب از عشق او، ورنه

کباب پخته از پهلو به پهلو زود می گردد

نمی دانم کدامین صید فرصت جسته از دامش

که دل در سینه ام چون شیر خشم آلود می گردد

چنین کز بندگی چون بنده کاهل گریزانی

کجا در دل ترا اندیشه معبود می گردد؟

به من این نکته چون قندیل از محراب روشن شد

که از خود هر که خالی می شود مسجود می گردد

به راه آرد من سرگشته را رهبر، نمی داند

که هر سر گشته گرد کعبه مقصود می گردد

منه بر ذره ای، ای بی بصر انگشت گستاخی

که می لرزد دل خورشید تا موجود می گردد

گزیند هر که سود دیگران را بر زیان خود

به اندک فرصتی صائب زیانش سود می گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

 

به خدمت بنده از آزادمردان زود می گردد

ایاز از حسن خدمت عاقبت محمود می گردد

به عشق آویز، دل را از هوس گر پاک می خواهی

که از آتش زر مغشوش خالص زود می گردد

به دریا می رسد ابر بهار از قطره افشانی

زیان مایه داران مروت سود می گردد

نماند دست ارباب کرم در آستین هرگز

که در جیب کریمان زر چو گل موجود می گردد

چرا مهر خموشی از لب گفتار بردارم؟

که روشن خانه ام زین روزن مسدود می گردد

به پیغامی مرا دریاب اگر مکتوب نفرستی

که بلبل در قفس از بوی گل خشنود می گردد

سرایت می کند در بیگناهان خشم جباران

زمین را می درد شیری که خشم آلود می گردد

زقتل عاشقان رنگین نشد مژگان خونریزش

که بی آب است هر تیغی که خون آلود می گردد

گرامی دار صائب سینه چاکان محبت را

کز این محراب هر کس سرکشد مردود می گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

ازان از سیر صحرا خاطرم خشنود می گردد

که داغم از سواد شهر مشک اندود می گردد

زما اندیشه دارد خصم بی حاصل، نمی داند

که چوب بید در آتشگه ما عود می گردد

غبار راه هر کس می شوم از پستی طالع

پی آزار من زنبور خاک آلود می گردد

گر اظهار پشیمانی کند گردون مشو ایمن

که بدعهد از پشیمانی پشیمان زود می گردد

اگر این است برق بی نیازی غمزه او را

متاع کفر و ایمان سر بسر نابود می گردد

نمی دانم زیان و سود خود را، اینقدر دانم

که سود من زیان است و زیانم سود می گردد

به چشم کم به داغ لاله صحرانشین منگر

که شمع ایمن اینجا در لباس دود می گردد

من از زناریان کفر نعمت نیستم صائب

به اندک التفاتی خاطرم خشنود می گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

دل سنگ از شکست دانه من آب می گردد

زعاجز نالی من آسیا گرداب می گردد

زبال افشانی پروانه می ریزم زیکدیگر

سرشک شمع در ویرانه ام سیلاب می گردد

زلال جویبار تیغ او خاصیتی دارد

که هر کس می گذارد سر در او سیراب می گردد

سهی سروی که من چون سایه می گردم به دنبالش

زمین چون آسمان از جلوه اش بیتاب می گردد

به آن موی میان از پیچ و تاب امیدها دارم

که می گردد یکی چون رشته ها همتاب می گردد

مپیچ از خاکساری سر، که هر کس از سر رغبت

به این دیوار پشت خود دهد محراب می گردد

زنومیدی گل امید آب و رنگ می گیرد

که از لب تشنگی تبخاله ها سیراب می گردد

به این سامان نخواهد ماند دایم چرخ دولابی

شود ویران دکان هر که از دولاب می گردد

منم آن ماهی حیران درین دریای بی پایان

که از خشکی نفس در کام من قلاب می گردد

ندارد هیچ کس چون ابر آیین سخاوت را

که گوهر می فشاند و زخجالت آب می گردد

به بی برگی قناعت با دل بیدار کن صائب

که اسباب فراغت پرده های خواب می گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

زدامان ترم ریگ روان سیراب می گردد

نمک در دیده من پرده های خواب می گردد

چه کفر نعمت از من در وجود آمد نمی دانم

که در پیمانه من خون شراب ناب می گردد

چنان از ناله من بیستون را دل به درد آمد

که از پهلو به پهلو چون دل بیتاب می گردد

زاقبال بلند من سکندر داغها دارد

که آب خضر در پیمانه ام خوناب می گردد

رخش از قبله برگردد، به خود هر کس که روی آرد

کند هر کس زخود قالب تهی محراب می گردد

به هر منزل که آن خورشید تابان پرتو اندازد

به چشم روزن غمخانه من آب می گردد

زحسن بحر یکتایی نظر بازی خبر دارد

که برگرد سر هر قطره چون گرداب می گردد

مکن خشک ای سپهر بی مروت چشم مجنون را

کز این سرچشمه چندین کاروان سیراب می گردد

چه افتاده است چون پروانه بر آتش زنم خود را؟

که کار من تمام از پرتو مهتاب می گردد

غبارآلود امکان را صفا در بیخودی باشد

که دریا باعث آرامش سیلاب می گردد

مده دامان اکسیر قناعت را زکف صائب

که خاکستر به قانع بستر سنجاب می گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

ز آهم بیستون سرچشمه سیماب می گردد

دل آهن زبرق تیشه من آب می گردد

درین دریا نه تنها قطره سر از پا نمی داند

زبان موج می پیچد، سرگرداب می گردد

به داد حق قناعت کن که با اکسیر خرسندی

به خاکستر اگر پهلو نهی سنجاب می گردد

کمر بسته است نه گردون به خون آبروی من

به آب روی من پنداری این دولاب می گردد

عقیق بی نیازی نیست در گنجینه شاهان

سکندر گرد عالم بهر یک دم آب می گردد

اگر داری تلاش وصل دست از جان بشو صائب

که شبنم را دل از قرب گلستان آب می گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

چنین از خون اگر دامان آن گل لاله گون گردد

زدامنگیری او آستینها جوی خون گردد

زهم پاشید دلها تا بریدی زلف مشکین را

پریشان می شود لشکر علم چون سرنگون گردد

به عمر نوح نتوان از گرستن داد بیرونش

دلی کز کاوش مژگان او دریای خون گردد

نفس در سینه خاکستر شود صحرانوردان را

غبار خاطرم گر دامن دشت جنون گردد

گل خورشید دارد غنچه نیلوفرش در بر

چو گردون هر تنی کز سنگ طفلان نیلگون گردد

زنقش خوبرویان می رود کوه گران از جا

مگر تمکین شیرین بند پای بیستون گردد

مکن صائب پریشان همت خود را به هر کاری

که صاحب فن نگردد هر که خواهد ذوفنون گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

به افسون پیر و طول امل هشیار کی گردد؟

ره خوابیده از بانگ جرس بیدار کی گردد؟

مگر در دامن خورشید تابان افکند خود را

وگرنه چشم شبنم سیر از گلزار کی گردد؟

گرانی از حباب بی تعلق نیست دریا را

کسی کز خود تهی گردید بر دل بارکی گردد؟

بلند و پست عالم رهروان را می کند رهبر

اگر سوهان نباشد تیغها هموار کی گردد؟

فزاید عرض لشکر شوکت مهر سلیمان را

زخط عنبرین آن خال بی پرگار کی گردد؟

ندارد شکوه از سنگ ملامت طاقت عاشق

پلنگ سخت جان دلگیر از کهسار کی گردد؟

اگر در تیغ باشد آب، در دریاست جولانش

جدایی عاشقان را مانع دیدار کی گردد؟

به مژگانهای خواب آلود، طاقت بر نمی آید

سپر سد ره شمشیر جوهر دار کی گردد؟

حنای گل نگردد بوی گل را مانع از جولان

شهید عشق را روح از طلب بیکار کی گردد؟

زقرب بحر، پیچ و تاب موج افزون شود صائب

دل عاشق تسلی از وصال یار کی گردد؟

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

سیه مست غرور از گفتگو هشیار کی گردد؟

ره خوابیده از آواز پا بیدار کی گردد؟

به آب زر نوشتن شعر بد نیکو نمی گردد

حجاب پوچ مغزی طره زر تار کی گردد؟

کف بی مغز نتواند بلنگر کرد دریا را

سر آشفتگان پوشیده از دستار کی گردد؟

نگردد بار بر دل کوه غم آزاد مردان را

خمش از خنده کبک مست در کهسار کی گردد؟

من دیوانه را سنگ ملامت شد پر و بالی

نگردد سیل تا سنگین سبکرفتار کی گردد؟

نشوید باده از دل گرد کلفت دردمندان را

به تردستی رخ آیینه بی زنگار کی گردد؟

زشورش نیست مانع عقده گرداب دریا را

خموشی عشق را مهر لب اظهار کی گردد؟

به قید بندگی آزاده چون راضی کند خود را؟

دل یوسف خنک از گرمی بازار کی گردد؟

نمی اندیشد از زخم زبان هر کس که مجنون شد

به خار و خس مقید سیل بی زنهار کی گردد؟

زتدبیر خرد عشق قوی بازو نیندیشد

زره سد ره این تیغ لنگردار کی گردد؟

در جنت به روی من عبث وا می کند رضوان

زکوثر کم خمار تشنه دیدار کی گردد؟

نمی گردد صف مژگان نگاه شوخ را مانع

حجاب بوی گل خار سر دیوار کی گردد؟

نگردد معنی بیگانه با لفظ آشنا صائب

به افسون رام عاشق آن پری رخسار کی گردد؟

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

 

بغیر از خامه کز بیطاقتی گرد سخن گردد

کجا گرد سر پروانه شمع انجمن گردد؟

مرا نظاره رخسار او مهر خموشی شد

چه حرف است این که از آیینه طوطی خوش سخن گردد؟

نه از خط سبز شد پشت لب آن شیرین تکلم را

که از دلبستگیها حرف گرد آن دهن گردد

تماشای خرام او جنون می آورد، ترسم

که طوق قمریان زنجیر بر سر و چمن گردد

چه کم می گردد از دریای بی پایان حسن او؟

اگر لب تشنه ای سراب ازان چاه ذقن گردد

به شیرین کاری من نیست مجنونی درین کشور

که هر جا خردسالی هست در دنبال من گردد

کند معشوق عاشق را چو سوز عشق کامل شد

که چون پروانه در گیرد چراغ انجمن گردد

شفق خورشید تابان را کند از صبح مستغنی

شهید عشق هیهات است محتاج کفن گردد

وطن زندان شود بر هر که گردد در هنر کامل

که خون چون مشک شد آواره از ناف ختن گردد

بشو از عیش شیرین دست، تا گردد دلت روشن

که موم از شهد چون شد دور، شمع انجمن گردد

کنار حسرت خمیازه من وسعتی دارد

که مه بر آسمان در هاله آغوش من گردد

زغربت نیست بر خاطر غمی رنگین خیالان را

عقیق نامور را کی به دل یاد یمن گردد؟

مکن سر در سر سنگین دلان از سادگی صائب

که آخر بیستون سنگ مزار کوهکن گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099264
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث