به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بعد عمری گر وصال او میسر می شود

شرم پیش چشم من سد سکندر می شود

تیره بختی کار خود را می کند هرجا که هست

نامه من پرده چشم کبوتر می شود

کیمیای عشق هرکس را که سازد بی نیاز

هر سر مو بر تنش کبریت احمر می شود

نیست غیر از نقش جانان عشق را مشغولیی

بیستون از کوهکن آخر مصور می شود

از رخش چون دانه یاقوت رنگین شد عرق

چون زمین افتاد قابل دانه گوهر می شود

نیست حسن و عشق را از هم جدایی جز به نام

شعله چون پرواز کرد از خود سمندر می شود

هر که شد تسلیم، از تیغ حوادث برد جان

خون چو می میرد خلاص از زخم نشتر می شود

از تو تا خورشید تابان نیست ره چندان دراز

ذره ای با چشم خواب آلود رهبر می شود

گر میسر می شود آرام در کام نهنگ

زیر گردون خواب راحت هم میسر می شود

خاکساران می برند از گردش افلاک فیض

هر چه دارد شیشه صرف جام و ساغر می شود

صحبت پاکیزه رویان نوبهار دولت است

جامه باد صبا از گل معطر می شود

نیست آسان حرف را سنجیده در دل ساختن

سنگ می گردد صدف تا قطره گوهر می شود

مهر سازد کینه را افتاد چون دل ساده لوح

زنگ بر آیینه رخسار، جوهر می شود

خاطر ما از نسیم لطف بر هم می خورد

بر چراغ ما نگاه گرم صرصر می شود

نشکند صفرای حرص از نعمت روی زمین

هر که قانع (شد) به دل خوردن، توانگر می شود؟

ناتوانیهای ما صائب دلیل وحشت است

صید چون افتاد وحشی زود لاغر می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:44 PM

 

زان رخ گلگون عرق یاقوت احمر می شود

چون زمین افتاد قابل دانه گوهر می شود

پیش بلبل جای گل هرگز نمی گیرد گلاب

تشنه دیدار کی قانع به کوثر می شود؟

پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه

شمع را دست حمایت باد صرصر می شود

حجت ناطق بود بر نارساییهای شوق

نامه هرکس که محتاج کبوتر می شود

از گرانجانان سبکروحان گرانی می کشند

چون سبو از می تهی گردد گرانتر می شود

سفلگان را می کند پیرایه دولت غیور

خویش را گم می کند مومی که عنبر می شود

لازم دولت بود نسیان، که چون سیراب شد

خضر غافل از لب خشک سکندر می شود

با نگاه دور قانع شوکه مه با آفتاب

هر قدر نزدیکتر گردید لاغر می شود

برگذشت خود ز دنیا غره کم شو کز گذشت

رشته را دلبستگی افزون به گوهر می شود

می دهد صائب حباب از پوچ گویی سر به باد

از دهن بستن دهان غنچه پر زر می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:44 PM

زان رخ گلگون عرق یاقوت احمر می شود

چون زمین افتاد قابل دانه گوهر می شود

گر چنین مجنون ما را عشق در شور آورد

دامن دشت جنون صحرای محشر می شود

آب جای باده گلرنگ نتواند گرفت

تشنه دیدار کی قانع به کوثر می شود؟

از گریبان خموشی هر که آرد سر برون

چون چراغ صبحگاهی خرج صرصر می شود

با سر آزاده ام فارغ ز دولت کاین هما

بر سر بی مغز دایم سایه گستر می شود

خجلت از حرف مکرر لازم فهمیدگی است

منفعل کی طوطی از حرف مکرر می شود؟

جلوه های مختلف دارد می دولت که آب

زنگ در آیینه و در تیغ جوهر می شود

آه خون آلود را چندان که می دزدم به دل

از گره چون رشته باران رساتر می شود

نیست خوان پر ز نعمت را به سرپوش احتیاج

کی سر آزادگان قانع به افسر می شود؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:44 PM

زر و بال منعمان روز قیامت می شود

عاقبت هر فلس ماهی داغ حسرت می شود

تا برآمد از وطن یوسف عزیز مصر شد

دانه گوهر در زمین پاک غربت می شود

از تماشا دیده عاشق نمی گیرد قرار

لنگر این بحر خون آشام حیرت می شود

می رسد آخر به جایی بیقراریهای ما

پیچ و تاب عشق زنجیر عدالت می شود

شورش سیلاب از کهسار می گردد زیاد

سد راه من کجا سنگ ملامت می شود

می کنندش باسگان در قسمت روزی شریک

چون هما هرکس که از اهل سعادت می شود

بوی خون می آید از تیغ زبان اعتراض

خرده گیری عاقبت تخم عداوت می شود

می گذارد هر که پا فهمیده بر روی زمین

بر سرش ابر بلا دست حمایت می شود

از سر عادت مکن طاعت که این قدسی نژاد

می شود شیطان پابرجا چو عادت می شود

صائب از هرکس که داری رنجشی اظهار کن

شکوه چون در دل گره شد تخم کلفت می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:44 PM

هر که را غمخوار گردی غمگسارت می شود

پرده بر هر کس که پوشی پرده دارت می شود

گر نگاهی گرم سوی خاکساری کرده ای

چشم چون بر هم نهی شمع مزارت می شود

چون خس و خاشاک اگر خود را سبک گردانده ای

هر کف پوچی درین دریا، کنارت می شود

از هوای نفس اگر خود را کنی گردآوری

روز حشر از آتش دوزخ حصارت می شود

کوتهی گر در کمند آه آتشبار نیست

وحشی فرصت به آسانی شکارت می شود

دست افسوس است ازان دست نگارین قسمتت

دل اگر مایل به هر نقش و نگارت می شود

همچو مجنون ازتهی پایان اگر گردیده ای

خار صحرای جنون باغ وبهارت می شود

پاک اگر سازی چو شبنم چشم خود، دامان گل

بستر و بالین چشم اشکبارت می شود

گر به هم پیوسته سازی حلقه های داغ را

جوشن داودی جسم نزارت می شود

می شوی فرمانروا در هفت اقلیم جهان

ملک دل ویران اگر زان شهسوارت می شود

لنگر تسلیم پیدا کن که هر موج خطر

کشتی نوح دگر بهر گذارت می شود

گر تو چون طفلان زهر تلخی نسازی روترش

تلخی عالم شراب خوشگوارت می شود

هر پر رنگین که چون طاوس سامان می دهی

حلقه دام دگر بهر شکارت می شود

گر نسازی چون سبک مغزان نفس نشمرده خرج

لنگر تمکین جان بیقرارت می شود

در شبستان لحد مشکل که خواب آید ترا

گر چنین در خواب غفلت روزگارت می شود

زود می گردی چوطاوس از سیه کاری خجل

پشت پای شرم اگر آیینه دارت می شود

از بلندی بارها دیدی زوال آفتاب

دل همان مایل به اوج اعتبارت می شود

موی کافوری نزد بر آتش حرص تو آب

کی ندانم دل خنک زین کار وبارت می شود

سرکشان را خاکها در کاسه سر کرد خاک

هر که را پامال می سازی سوارت می شود

پوست چون ماهی شود گر فلس بر اندام تو

همچنان از حرص افزون خارخارت می شود

هر چه را دانی سبک صائب ز اسباب سفر

می گذاری چون قدم در راه، بارت می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:44 PM

عشقبازان را طرف بسیار پیدا می شود

کار اگر عشق است پر همکار پیدا می شود

رخنه در سد سکندر می کند اقبال حسن

در برای یوسف از دیوار پیدا می شود

می نماید حسن شوخیهای خود را از نقاب

شور مغز از پیچش دستار پیدا می شود

از بلند و پست عالم شکوه کافر نعمتی است

نرمی از سوهان ناهموار پیدا می شود

می دهد تشریف هیبت عاجزان را اتفاق

مور چون پیوست با هم مار پیدا می شود

بیضه خورشید اگر در کلبه خفاش هست

زیر گردون هم دل بیدار پیدا می شود

از گرانی سنگ راه مشتری گردیده ای

خویش را گر بشکنی بازار پیدا می شود

گر سلامت خواهی از سنگ ملامت سر مپیچ

کاین گهر در سینه کهسار پیدا می شود

گر به چشم دل درین گلشن تماشایی شوی

در دل هر خار صد گلزار پیدا می شود

از تن خاکی توانی گر بر آوردن غبار

گنجها در زیر این دیوار پیدا می شود

کفر پوشیده است در ایمان، اگر کاوش کنی

از میان سبحه هم زنار پیدا می شود

از مآل تیره روزان جهان غافل مشو

کز بخاری ابر گوهربار پیدا می شود

از سلاح جنگ گردد جوهر مردی عیان

زور منصور از کمان دار پیدا می شود

می شود در تنگدستی نفس کجرو مستقیم

راستی در راه تنگ از مار پیدا می شود

خونچکان شد ناله مرغ چمن از ناله ام

ذوق کار از غیرت همکار پیدا می شود

می توان از ناله صائب شنیدن بوی خون

هر چه در دل هست از گفتار پیدا می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:44 PM

کی به ناخن از دل غمگین گره وا می شود؟

دست چون افتاد از کار این گره وا می شود

بر گشاد دل بود موقوف هر مشکل که هست

این گره چون باز شد چندین گره وا می شود

گفتگوی عشق با افسردگان بی حاصل است

کی ز خون مرده از تلقین گره وا می شود؟

عشقبازان گر به آه آتشین زورآورند

دلبران را از دل سنگین گره وا می شود

رشته عمرم ز پیچ و تاب می گردد گره

تا مرا زان جبهه پرچین گره وا می شود

در گشاد دل نفس بیهوده می سوزد نسیم

چون سپند از آتش آخر این گره وا می شود

قرب زر چون سکه نگشاید ز ابرویش گره

هر که را از چهره زرین گره وا می شود

هیچ تحسینی سخن را نیست چون فهمیدگی

از دل ما کی به هر تحسین گره وا می شود

غنچه خسبی فیضها دارد درین بستانسرا

صدهزاران عقده صائب زین گره وا می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:44 PM

 

محنت امروز، فردا جمله راحت می شود

اشک خونین آب صحرای قیامت می شود

تلخی بیداری شبهای این محنت سرا

در شبستان لحد خواب فارغت می شود

در لباس آب کوثر می کند جولان سرشک

آههای سرد سروباغ جنت می شود

ناامید از آه سرد و ناله سوزان مباش

کاین بخار و دود آخر ابر رحمت می شود

دست هر کس را که می گیری درین آشوبگاه

بر چراغ زندگی دست حمایت می شود

تا پریشان است دل در شهر بند کثرتی

خویش را هرگاه سازی جمع، وحدت می شود

پیش اهل دل ندارد فوت مطلبی ماتمی

بیشتر از فوت وقت اینجا مصیبت می شود

عشق را سنگ ملامت می شود سنگ فسان

عقل خام است آن که دلسرد از نصیحت می شود

می کند بیهوده گویی خانه دل را سیاه

چون نفس در سینه دزدی نور حکمت می شود

هرکسی را حد خود باشد حصار عافیت

جغد در ویرانه از اهل سعادت می شود

گوشه گیری را بلایی همچو شهرت در قفاست

چاره این درد بی درمان به صحبت می شود

می شود شیرین به مهلت آب دریا در صدف

میگساری مایه اشک ندامت می شود

هر سرایی را چراغی هست صائب در جهان

خانه دل روشن از نور عبادت می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:44 PM

گر به این دستور قد یار رعنا می شود

ناله بیتابی عاشق دوبالا می شود

عمر باقی در زوال عمر فانی بسته است

قطره چون واصل به دریا گشت دریا می شود

حسن آتشدست بیتاب است در ایجاد عشق

شمع چون روشن شود پروانه پیدا می شود

سرفرازی از زمین پاک باشد نخل را

دامن مریم پر و بال مسیحا می شود

می کشد عشق غیور از حسن سرکش انتقام

عاقبت یوسف گرفتار زلیخا می شود

شاهد از خارج نمی باید خیانت پیشه را

دزد از تغییر رنگ خویش رسوا می شود

سرکشی شد از خشن پوشی یکی صد نفس را

از خس و خاشاک، آتش بیش رعنا می شود

از سفر گردد دل از نور بصیرت بهره مند

در غریبی گوهر ناسفته بینا می شود

جاده با افتادگی صائب به منزل می رسد

گردباد از بیقراری خرج صحرا می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:44 PM

آن لب رنگین سخن بی خواست گویا می شود

غنچه چون افتاد بازیگوش خود وا می شود

حسن بالادست را مشاطه ای در کار نیست

چشمهای شوخ بی تعلیم گویا می شود

کوهکن در بیستون چون تیشه سر بالا نکرد

کار چون شیرین فتد خودکار فرما می شود

نیست از ما راه چندان تا جهان اتحاد

شست چون گرد ره از خود سیل دریا می شود

روز بازار زرقلب است شبهای سیاه

بیشتر دلهای غافل خرج دنیا می شود

در جوانی حرص دنیا از دل خود دور کن

ورنه از قد دو تا این غم دو بالا می شود

مهر خاموشی نمی گردد حجاب راز عشق

بوی گل در زیر چندین پرده رسوا می شود

می کشد قامت به آن نسبت نوای بلبلان

شاخ گل در بوستان چندان که رعنا می شود

می تواند عشرت روی زمین در پرده کرد

هر که را داغ از درون چون لاله پیدا می شود

برنمی دارد نظر صائب ز پشت پای خود

هر که چون نرگس درین گلزار بینا می شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099667
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث