به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مفلس از بزم شراب ما توانگر می رود

ابر اینجا تا کمر در آب گوهر می رود

چشم ما در حشر خواهد داد شکر خواب داد

تلخی بادام ما از شور محشر می رود

عشق را با صبر و طاقت جمع کردن مشکل است

کشتی طوفانی ما خوش بلنگر می رود

تا گشودی چاک پیراهن، ز دست انداز رشک

چاک در پیراهن یوسف سراسر می رود

نیستم ممنون مرغ نامه بر یک رشته تاب

نامه من بال بر بال کبوتر می رود

در شبستانی که ما رنگ محبت ریختیم

شمع بیتابانه از دنبال صرصر می رود

معنی پیچیده صائب در زمان ما نماند

برق تیغ ما به خون زلف جوهر می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:28 PM

از نظر یک دم که آن شکل و شمایل می رود

حاصل دریا و کان از دیده و دل می رود

در بیابانی که نعل شوق ما در آتش است

نقش پای ناقه پیشاپیش محمل می رود

کوچه باغ زلف اگر پایان ندارد گو مدار

می توان رفتن به مژگان هر کجا دل می رود

در ته هر خاربن صیاد دام افکنده ای است

آهوی مغرور را بنگر چه غافل می رود

از زمین گیری بر آ، سنگ نشان خود نیستی

جاده با افتادگی منزل به منزل می رود

طعن نسیانم مزن، شرم از رخ آیینه کن

خود ببین آن چهره هرگز از مقابل می رود؟

گربه فردوس از سرکوی تو صائب را برند

می رود اما چو مرغ نیم بسمل می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:28 PM

می کند یادش دل بیتاب و از خود می رود

می برد نام شراب ناب و از خود می رود

هر که چون شبنم درین گلزار چشمی باز کرد

می شود از آتش گل آب و از خود می رود

از محیط آفرینش هر که سر زد چون حباب

می زند یک دور چون گرداب و از خود می رود

پای در گل ماندگان را قوت رفتار نیست

یاد دریا می کند سیلاب و از خود می رود

شوخی میخانه مشرب نمی باشد مدام

می زند جوشی شراب ناب و از خود می رود

بیخودی می آورد با گلرخان همخانگی

می نماید چشم او در خواب و از خود می رود

هر که در گلزار بیدردانه خندد، می زند

غوطه در خون چون گل سیراب و از خود می رود

زاهد خشک از هوای جلوه مستانه اش

می کشد خمیازه چون محراب و از خود می رود

وصل نتواند عنان رفتن دل را گرفت

موج می غلطد به روی آب و از خود می رود

نیست این پروانه را سامان شمع افروختن

می کند نظاره مهتاب و از خود می رود

گر فتد زاهد به فکر قامت او در نماز

می گذارد پشت بر محراب و از خود می رود

ماهیی کز ورطه قلاب یک ره جسته است

می شمارد موج را قلاب و از خود می رود

لوح خاک آیینه، سیمابند روشن گوهران

اضطرابی می کند سیماب و از خود می رود

دست و پایی می زند هر کس درین دریا چو موج

بر امید گوهر نایاب و از خود می رود

هر که یابد لذت تنها روی و بیخودی

همرهان را می کند در خواب و از خود می رود

هر که آگاه است چون شبنم ز تعجیل بهار

می دهد چشم از رخ گل آب و از خود می رود

بی شرابی نیست صائب را حجاب از بیخودی

جای صهبا می کشد خوناب و از خود می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:28 PM

کی ز سیل گرمرو بر روی صحرا می رود؟

آنچه از مژگان تر بر چهره ما می رود

عشق را در کشور ما آبروی دیگرست

یوسف اینجا بر سر راه زلیخا می رود

بر امید وعده شب در میان زلف او

روزگاری شد که روز از کیسه ما می رود

رفتی و از بدگمانیهای عشق دوربین

تا تو می آیی به مجلس دل به صد جا می رود

بیشتر ارباب دنیا زر به منعم می دهند

آب این بی حاصلان یکسر به دریا می رود

سرو مشرب در زمین هند بالا می کشد

آب می آید به این گلزار و صهبا می رود

کی نهد صائب قدم بر دیده گریان من؟

آن که از رنگ حنایش خار در پا می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:28 PM

چون خرامان از نظر آن سرو قامت می رود

همچو سیل از پیش، پای کوه طاقت می رود

این سر سختی که از سنگ ملامت خورده است

زود دل در حلقه اهل سلامت می رود

در بیابان جنون از راهزن اندیشه نیست

کاروان در کاروان سنگ ملامت می رود!

در خرابات مغان بی عصمتی را راه نیست

دختر رز با سیه مستان به خلوت می رود

سوخت از گرمی نفس در سینه باد سموم

گردباد از وادی ما کی سلامت می رود؟

در حقیقت منتنی دارد به ارباب کرم

هرکه بی منت به زیربار منت می رود

پیرویهای خضر ما را بیابان مرگ کرد

این سزای آن که در دنبال شهرت می رود

رنگ پرواز وداع از چهره گل یافتم

چشم حسرت واکن ای بلبل که فرصت می رود

از دل صد پاره صائب چه می پرسی نشان؟

مدتی شد در رکاب اشک حسرت می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:28 PM

در کنار دایه حسن او جهان افروز بود

در دل سنگ این شرار شوخ عالمسوز بود

رشته پیوند من با گلرخان امروز نیست

مرغ من در بیضه با اطفال دست آموز بود

تا شدم روشن به چشم من جهان تاریک شد

زنگ بر آیینه من طالع فیروز بود

داغ سودا در حریم سینه سوزان من

منفعل از جلوه خود چون چراغ روز بود

در نیستان خامه من در میان خامه ها

همچو چشم شیر از گرمی جهان افروز بود

گرچه صائب روشن از من گشت این ظلمت سرا

اعتبارم در نظرها چون چراغ روز بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

هر دلی را طره جانان نمی گیرد به خود

غیر ماه مصر این زندان نمی گیرد به خود

در دل عاشق ندارد راه غیر از فکر دوست

این تنور گرم جز طوفان نمی گیرد به خود

می پذیرد گرچه لوح ساده هر نقشی که هست

هیچ نقشی دیده حیران نمی گیرد به خود

دل به راهش خاک شد با آن که می داند یقین

هیچ گردی آن سبک جولان نمی گیرد به خود

خاکیان بیجا دلی در مهر گردون بسته اند

این تنور سرد هرگز نان نمی گیرد به خود

بر بیاض گردن او نقطه ای از خال نیست

از لطافت این ورق افشان نمی گیرد به خود

عشق را با بی سر و پایان بود روی نیاز

این صدف جز گوهر غلطان نمی گیرد به خود

در حریم فکر صائب دور باش منع نیست

خانه روشندلان دربان نمی گیرد به خود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

حسرت اوقات غفلت چون زدل بیرون رود؟

داغ فرزندست فوت وقت، از دل چون رود؟

چون کسی سالم برون از ورطه گردون رود؟

از شکار جرگه صید خسته بیرون چون رود؟

فیض یکرنگی تماشا کن که گر سنگین دلی

رگ گشاید تاک را، از دست ساقی خون رود

فکر دنیا هر که را سر در گریبان غوطه داد

زود باشد در ضمیر خاک چون قارون رود

چشمه کوثر دهان را غنچه سازد از حباب

بر لب کوثر اگر با آن لب میگون رود

زخم من از رشته مریم نگردد بخیه گیر

تا به گردن سوزن عیسی چرا در خون رود؟

بر سر آب آورد قصر صدف را چون حباب

سیل اشگم گر به این شورش سوی جیحون رود

تا به گنج شایگان خم تواند راه برد

چون سبو باید که خون از چشم افلاطون رود

آه من کی عرض حال خود به گردون می کند؟

پست فطرت وقت حاجت بر در هر دون رود

فکر صائب چون شکر رزی کند، کلک بلند

در شکر تا سینه از شیرینی مضمون رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

یاد ایامی که گلچین در گلستانت نبود

بوالهوس را دست بر سیب زنخدانت نبود

بوسه از یاقوت آتش مشربت رنگی نداشت

طوطی خط خوش نشین شکرستانت نبود

بوی پیراهن یکی از سینه چاکان تو بود

نکهت گل محرم چاک گریبانت نبود

کاکلت پهلو تهی می کرد از باد صبا

شانه را دستی به زلف عنبر افشانت نبود

العطش می زد تمنا در بیابان طلب

محشر لب تشنگان چاه زنخدانت نبود

زهر بی پروایی از تیغ نگاهت می چکید

سرمه را دست سیه کاری به مژگانت نبود

لوح رخسار تو از نقش تماشا ساده بود

دست یغمایی در آغوش گلستانت نبود

این زمان گردید وقف عام، ورنه پیش ازین

غیر صائب بلبلی در باغ و بستانت نبود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

پیش ازین حسن مجرد تشنه زیور نبود

چشم دریا در خمار شبنم گوهر نبود

بلبل ما هر زمان بر شاخساری می نشست

بیضه افلاک ما را زیر بال و پر نبود

در گلستانی که ما گلبانگ عشرت می زدیم

زهره فریاد کردن حلقه را بر در نبود

خط او این نقش زد بر آب، ورنه پیش ازین

پرده دار آتش یاقوت خاکستر نبود

رفته رفته آب شد آیینه از تاب رخش

چون نگردد آب، آخر سد اسکندر نبود

خاطری از موی سر آشفته تر می خواستند

پیش ازین دیوانگی تنها به موی سر نبود

تنگدستی قسمت صاحبدلان امروز نیست

غنچه این باغ را در جیب هرگز زر نبود

در صدف تا داشت صائب گوهرم آرامگاه

کوه غم بر خاطرم از سنگ بد گوهر نبود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099505
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث