به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

سایه تا بر گلستان آن قامت رعنا فکند

شاخ گل را رعشه از کف ساغر صهبا فکند

آنچنان کز خط کشیدن صفحه باطل می شود

جلوه او یک خیابان سرو را از پافکند

چون سپند آید سویدا در دل عاشق به رقص

پرده تا از روی خود آن آتشین سیما فکند

با وجود مغز، لایق نیست پیچیدن به پوست

حق پرستی هر دو عالم را زچشم مافکند

شد ره خوابیده هم پرواز با موج سراب

تا غزال وحشی من سایه بر صحرافکند

هر که پشت پا نزد بر خواب در راه طلب

کی به منزل می تواند پا به روی پافکند

من به آهی کوه غم از پیش دل برداشتم

رخنه ها فرهاد اگر از تیشه در خار افکند

سوزنی صائب بود در عالم تجرید بار

در میاه راه بار خود ازان عیسی فکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

گر نمک در باده آن کان ملاحت افکند

در میان میکشان شور قیامت افکند

چون به سیر ماهتاب آید مه شبگرد من

ماه را از هاله در گرداب حیرت افکند

استخوان در پیکرش صبح سعادت می شود

سایه بر هر کس همای ما به دولت افکند

تا توان در کنج عزلت با سر آزاده زیست

خویش را عاقل چرا در دام صحبت افکند؟

می کند ناز دو بالا بعد ازین بر قمریان

دست اگر بر دوش سرو آن سرو قامت افکند

هست از دنیا نظر بستن نظر واکردنش

هر که بر دنیا نظر از روی عبرت افکند

زیر سقف آسمان صائب چو خونی زیر تیغ

چشم بر هر کس به امید شفاعت افکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

هر که خار آرزو در دیده دل بشکند

بی تردد پای در دامان منزل بشکند

از هجوم آرزو جای نفس در سینه نیست

سخت می ترسم که آخر شهپر دل بشکند

با دوصد بند گران عالم زما پرشور شد

آه اگر زور جنون ما سلاسل بشکند

از مروت نیست حرف سخت با عاشق زدن

سنگدل آن کس که بال مرغ بسمل بشکند

هر که بیش از ظرف می بخشد به ارباب سؤال

کاسه در یوزه را بر فرق سایل بشکند

دست مجنون از حجاب عشق بر دل نقش بست

شوخی لیلی مگر دامان محمل بشکند

سنگ گردد شیشه چون راجع به اصل خویش شد

دل زعصیان سخت چون گردید مشکل بشکند

خویش را بشکن، که برگردد به دریا زودتر

موج را بر یکدگر چندان که ساحل بشکند

به که از سر گیرد احرام حریم کعبه را

راهرو را زیر پا گر خار غافل بشکند

تشنه دریا به هر موجی تسلی کی شود؟

کی خمار من به آب تیغ قاتل بشکند؟

تار و پود موج این دریا بهم پیوسته است

می زند بر هم جهان را هر که یک دل بشکند

نیست در طالع دل بی حاصل ما را قبول

کیست صائب گوشه این فرد باطل بشکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

 

از نزاکت رنگ اگر بر چهره گل بشکند

خار از بیطاقتی در چشم بلبل بشکند

نخل ماتم می دهد سامان برای خویشتن

هر که شاخی از گلستان بی تأمل بشکند

نیست از آتش عنانی در بساط نوبهار

آنقدر فرصت که دامن بر میان گل بشکند

دست شوخی چون بر آرد ز آستین آن شاخ گل

بیضه های غنچه را بر فرق بلبل بشکند

این گره کز زلف او افتاد در کار چمن

شانه باد صبا در زلف سنبل بشکند

بر نیاید با دل خودکام، صددریا شراب

این خمار از آب شمشیر تغافل بشکند

قامت خم مانع عمر سبکرفتار نیست

سیل از رفتن نمی ماند اگر پل بشکند

نیست ممکن راه یابد در گلستانش نسیم

گرچنین دل در خم آن زلف و کاکل بشکند

می شود چون تیغ کوه از ابر رحمت آبدار

هر که صائب پا به دامان توکل بشکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

دخل ناقص بر سخن سنجان گرانی می کند

سنگ کم در پله میزان گرانی می کند

بر بخیلان گر قدوم میهمان باشد گران

بر کریمان رفتن مهمان گرانی می کند

می خورد بر هم می روشن زدست انداز موج

سبزه خط بر لب جانان گرانی می کند

هر کف دستی که از ریزش ندارد بهره ای

بر جهان چون ابر بی باران گرانی می کند

می شود پیمان محکم باعث دلبستگی

سست چون شد بر دهن دندان گرانی می کند

ما زبوی پیرهن قانع به یاد یوسفیم

بر غیوران منت احسان گرانی می کند

بر سبکروحان عصمت بند و زندان بار نیست

بار تهمت بر مه کنعان گرانی می کند

تیغ لنگردار باشد سایه بال هما

بر سری کاندیشه سامان گرانی می کند

برگ کاهی مانع از پرواز گردد چشم را

پند ناصح بر نظربازان گرانی می کند

بر تن آزاده زنجیرست نقش بوریا

موج بر سیل سبک جولان گرانی می کند

صحبت افسردگان افسردگی می آورد

دیدن هشیار بر مستان گرانی می کند

خاک صائب در صفاکاری نگیرد جای آب

توتیا بر دیده گریان گرانی می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

دیده ما سیر چشمان شان دنیا بشکند

همچو جوهر نقش را آیینه ما بشکند

بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی

این سبو امروز اگر نشکست فردا بشکند

گوهر ما را شکستن مومیایی کرده است

سبز گردد خار اگر در دیده ما بشکند

خود شکن را از شکست دیگران اندیشه نیست

فارغ است از سنگ چون بی سنگ مینا بشکند

هر سر خاری کلید قفل چندین آبله است

وای بر آن کس که خاری بی محابا بشکند

تخته تعلیم ما دلبستگان ساحل است

در کنار لطف هر کشتی که دریا بشکند

عندلیبی را که از گل با خیال گل خوش است

جلوه گل خار در چشم تماشا بشکند

از شکستن تیغ ما در موج جوهر گم شده است

دست بیداد فلک دیگر چه از ما بشکند؟

از حباب ما گره در کار بحر افتاده است

می کشد دریا نفس هر گاه ما را بشکند

کشتی ما چون صدف در دامن ساحل شکست

وقت موجی خوش که در آغوش دریا بشکند

حیرت این خار نایابی که در پای من است

پای سوزن در گریبان مسیحا بشکند

از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است

عشق کو کاین شیشه ها را جمله یکجا بشکند؟

همت مردانه می خواهد گذشتن از جهان

یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند

چشم آهو شوق لیلی از دل مجنون نبرد

این خماری نیست کز هر جا صهبا بشکند

حیرتی داریم کز خاریدن سر فارغیم

آسمان گر شیشه خود بر سرما بشکند

پرتو آیینه ما پرده پوش عیبهاست

می کند بر خود ستم هر کس که ما را بشکند

بال پروازش در آن عالم بود صائب فزون

هر که اینجا بیشتر در دل تمنا بشکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

عشق او جا در دل دیوانه خالی می کند

روشنایی جای خود در خانه خالی می کند

در دل هر کس که مهمان می شود عشق فضول

خانه را اول ز صاحب خانه خالی می کند

عشق بر می دارد از دل بار کلفت حسن را

دامن اطفال را دیوانه خالی می کند

گریه بر خاک شهید خویش کردن عار نیست

شمع دل بر تربت پروانه خالی می کند

گر نباشد زهر چشم آن نگاه آشنا

خانه دل را که از بیگانه خالی می کند؟

در هوای آن لب میگون، لب مخمور من

هر نفس آغوش چون پیمانه خالی می کند

بر سریر خم مربع می نشیند همچو خشت

هر که قالب را درین میخانه خالی می کند

گریه خواهد کرد صائب محرم بزمش مرا

سیل جای خویش در کاشانه خالی می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

تا خدنگ غمزه بال و پر فشانی می کند

خون ما افسردگان رقص روانی می کند

از تپیدن نیست فارغ، دل درون سینه ام

این شرر در سنگ مشق جانفشانی می کند

ذوق عریانی مرا از خاک تا برداشته است

بر تنم پیراهن یوسف گرانی می کند

گر به ظاهر لیلی از احوال مجنون غافل است

در لباس چشم آهو دیده بانی می کند

ابر نیسان می کشد سر در گریبان صدف

کلک صائب هر کجا گوهرفشانی می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

تیشه را از خون خود فرهاد رنگین می کند

زهر غیرت مرگ را در کام شیرین می کند

در چراغ گرمخونی رحم چون روغن کند

شمع از بال و پر پروانه بالین می کند

بس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگران

بال بلبل را خیال دست گلچین می کند

خار خار اشتیاق گوشه دستار او

خار در پیراهن گلهای رنگین می کند

تا نهادی پا به عزم سیر بر چشم رکاب

عشرت روی زمین را خانه زین می کند

عرش و کرسی معنی در پیش پا افتاده ای است

چون به وقت فکر صائب دست بالین می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

غارت صبر از دلم آن آتشین رو می کند

گرمی خورشید گل را مفلس بو می کند

چشم مجنون بس که از وحشی نگاهان پر شده است

چشم لیلی را خیال چشم آهو می کند

آن که چون شبنم زگل بالین و بستر ساختی

این زمان چون غنچه بالین را ز زانو می کند

چشم میگونی که من زان باده پیما دیده ام

درد می را در قدح بیهوشدارو می کند

چون صبوحی کرده در گلشن درآیی عندلیب

خرده گل را سپند آن گل رو می کند

حرف پهلودار اگر از خط چنین سر می زند

رفته رفته کار را با زلف یکرو می کند

صائب از بخت سیاه خود ندارم شکوه ای

هر چه با من می کند آن خال هندو می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099925
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث