به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود

تیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شود

چون صدف هرکس که دندان بر سر دندان نهد

سینه اش بی گفتگو گنجینه دریا شود

اهل دل را صحبت بی نسبتان مهر لب است

غنچه هیهات است در دامان گلچین وا شود

سخت جانی سد راه اتحاد سالک است

در صدف آب گهر چون واصل دریا شود؟

دست و پای باغبان بوسیدن از دون همتی است

سعی کن تا بی کلید این در به رویت وا شود

ناخن غیرت کن ناسور داغ لاله را

در گلستانی که داغ من چمن پیرا شود

گر به خاطر بگذراند چشم خونبار مرا

کاسه گرداب پر خون در کف دریا شود

مهر خاموشی چه سازد با دل پر شور من؟

حلقه گرداب چون مهر لب دریا شود؟

از لب شیرین او هر جا که حرفی بگذرد

در شکر طوطی چو مغز پسته ناپیدا شود

گوهری دارم که گر از جیب بیرون آورم

از فروغش پله میزان ید بیضا شود

پرده پندار سد راه وحدت گشته است

چون حباب از خود کند قالب تهی، دریا شود

نسبت خفاش با عیسی، چو عیسی با خداست

می شود عیسی خدا، خفاش اگر عیسی شود

دست رد بر سینه دریا گذارد چون صدف

هر که صائب آشنای عالم بالا

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:29 PM

 

در دل هرکس که ذوق جستجو پیدا شود

قطره اش در عین گوهر واصل دریا شود

پرده بیگانگی باشد به قدر آشنا

وقت آن کس خوش که از خلق جهان یکتا شود

از زلیخای جهان بگریز تا هر جا دری است

بی کلید سعی چون یوسف به رویت وا شود

در سر بی مغز دولت را عروج دیگرست

در نیستان آتش بی بال و پر رعنا شود

از پریشانی فتد دامان جمعیت به دست

زلف از آشفتگی شیرازه دلها شود

صیقل چشم است دیدار عزیز دوستان

هر که از یوسف جدا افتاد نابینا شود

ترک تدبیرست درمان در خطر افتاده را

کشتی بی ناخدا سالم ازین دریا شود

وحشت مجنون زمام ناقه لیلی گرفت

دلبر محجوب رام از راه استغنا شود

پرده پوشی کرد عریان گوهر راز مرا

نکهت گل از هجوم برگ گل رسوا شود

کار چون با جذبه افتد رهنما سنگ ره است

کی مقید همت سالک به نقش پا شود؟

می شود هر گردباد انگشت زنهار دگر

گر غبار خاطر من دامن صحرا شود

عجز خود خاطرنشان دور گردان می کند

در محیط معرفت دستی اگر بالا شود

هر گرانخوابی نمی گردد به صائب هم خیال

قاف هیهات است هم پرواز با عنقا شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:29 PM

هر که پیوندد به اهل دل، به جان بینا شود

هر چه رزق طوطی از شکر شود گویا شود

حسن بالادست را مشاطه ای چون عشق نیست

سرو از آغوش تنگ قمریان رعنا شود

حلقه بر در کوفتن چون مار دلرا می گزد

بسته بهتر آن دری کز سخت رویی وا شود

می فشاند آستین بی نیازی بر جهان

دست هر کس آشنا با دامن شبها شود

ازنظر بازی نمی گردند اهل دل ملول

سیر کی چشم حباب از دیدن دریا شود؟

لازم حسن است بیباکی به هر صورت که هست

بیستون بر نقش شیرین بستر خارا شود

چون رگ سنگ از کشاکش بازماند موجه اش

صبر من گر لنگر بیتابی دریا شود

دست خود صائب کسی کز چرک دنیا پاک شست

بر فلک همکاسه خورشید چون عیسی شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:29 PM

دستگاه شور من از دامن هامون فزود

چشم آهو پرده ها بر وحشت مجنون فزود

می نماید گوهر شب تاب در شب خویش را

از خط شبگون فروغ آن لب میگون فزود

از دو صد قانون نگردد کشف بر حکمت شناس

آنچه از یک خشت خم بر علم افلاطون فزود

گاه باشد خرمنی از دانه ای فاسد شود

بخل خاک خشک مغز از صحبت قارون فزود

زود عالمگیر گردد چون دومصرع شد بلند

فتنه صبح قیامت زان قد موزون فزود

از فریب نعل وارون فلک غافل شدند

حرص روزی خوار گان زین کاسه وارون فزود

جای حیرت نیست، خرمنها تمام از دانه ای است

تخم مهر ما اگر زان خال گندم گون فزود

بود راز آن دهن پوشیده صائب، از چه روی

خط ظالم پرده دیگر بر آن مضمون فزود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:29 PM

چون اثر نگذاشت ازمن غم ز غمخواری چه سود؟

چون نماند از دل بجا چیزی ز دلداری چه سود؟

کوه طاقت برنمی آید به موج حادثات

پیش این سیلاب بی زنهار خودداری چه سود؟

مطلب از بیدار خوابی نیست جز اصلاح خود

چون به فکر خود نمی افتی ز بیداری چه سود؟

زخم شمشیر قضا از سینه می روید چو گل

از زره پوشی چه حاصل، از سپرداری چه سود؟

می کند هموار سوهان تیغ ناهموار را

هر کجا باید درشتی کرد همواری چه سود؟

فرصتی تا هست دل را کن تهی از اشک و آه

وقت چون گردید فوت از گریه و زاری چه سود؟

چند بتوان ساخت موی خویش چون قیر ازخضاب؟

چون نمی گردد جوان دل زین سیه کاری چه سود؟

نیست حرف تلخ را تأثیر دل دلمردگان

کور چون شد چشم باطن غوره افشاری چه سود؟

پیش سیلاب فنا یکسان بود چون کوه و کاه

از گرانجانی چه حاصل، از سبکباری چه سود؟

بار را نتوان به مکر و حیله رام خویش کرد

چون طرف عیارتر از توست عیاری چه سود؟

چشم بینا می کند نزدیک راه دور را

نیست چون دردیده نوری از طلبکاری چه سود؟

در جوانی می توان برخورد صائب از حیات

در بهار این چنین تخمی نمی کاری چه سود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:29 PM

شورش عشقم ز تدبیر نصیحتگر فزود

کعبه بر زنجیر مجنون حلقه دیگر فزود

هر چه از جان کاستم افزود بر جسم ضعیف

هر چه کم گردید ازاخگر به خاکستر فزود

خصی بخت سیه ما بیکسان را بس نبود

کآسمان بر روی آن داغی هم از اختر فزود

مهربانی آب در جوی هنر می آورد

روی گرم شعله بر خوشبویی عنبر فزود

جوهر ذاتی رهین منت مشاطه نیست

بحر نتواند به کوشش آب بر گوهر فزود

آه صائب رو به صحرای قیامت چون نهاد

شعله ها بر گرمی هنگامه محشر فزود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:29 PM

دل ز بی برگی جگردارانه در خون می رود

تیغ از عریان تنی مردانه در خون می رود

گردبادش جلوه فواره خون می کند

در بیابانی که این دیوانه در خون می رود

می شود اسباب راحت مایه آزار من

خوابم از رنگینی افسانه در خون می رود

طالع خوش قسمتی دارم که در بزم بهشت

گر به کوثر می زنم پیمانه در خون می رود

می کند دیوانه در سنگ ملامت سیر گل

در بر و آغوش گل، فرزانه در خون می رود

می شود شیرین به امید گهر دریای تلخ

جان به ذوق صحبت جانانه در خون می رود

بس که زلف اوست از دلهای خونین مایه دار

باد در خون می نشیند، شانه در خون می رود

از رعونت می شود خون هواجویان هدر

شاخ گل از جلوه مستانه در خون می رود

همچو داغ لاله مادر خون حصاری گشته ایم

هر که می آید به این ویرانه در خون می رود

می کند از سایه آن جامه گلگون احتراز

گرچه از جرأت دل دیوانه در خون می رود

تازه می گردد چو داغ لاله صائب داغ من

هر که را بینم جگردارانه در خون می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:29 PM

هر کجا حرف شراب ارغوانی می رود

از دهان خضر آب زندگانی می رود

ناامیدی می دواند موسی ما را به طور

دیگ شوق ما بسر از لن ترانی می رود

هیچ کس از کاروان شوق در دنبال نیست

آتش اینجا پیش پیش کاروانی می رود

حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر من

چون ترا می بینم از خونم روانی می رود

کعبه چون بر تن لباس شبروان پوشیده است؟

گر نه شبها بر سر کویش نهانی می رود

صائب ازدل می رود بیرون خیال وصل او

گر ز خاطر یاد ایام جوانی می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:29 PM

در چمن چون حرف آن بالای موزون می رود

سرو چون دزدان ز راه آب بیرون می رود

دیده اهل بصیرت کاروانگاه بلاست

هر که زخمی می خورد، از چشم ما خون می رود

عشق بالا دست از معشوق دامن می کشد

ناقه لیلی عبث دنبال مجنون می رود

دانه ای در صیدگاه عشق بی رخصت مچین

کز بهشت آدم به یک تقصیر بیرون می رود

آهوانش در سواد چشم خود جا می دهند

هر که صائب از سواد شهر بیرون می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:28 PM

در بیابان خار اگر در پای مجنون می رود

جوی خون از دیده لیلی به هامون می رود

برنمی گردد به ساغر می چو شد جزو بدن

کی ز خاطر یاد آن لبهای میگون می رود؟

گر نه از خلوت شود اسرار حکمت منکشف

چون می نارس چرا در خم فلاطون می رود؟

گردن افرازی به اوج اعتبار از عقل نیست

کرسی دار از ته پا زود بیرون می رود

می شود عالم سیه صائب به چشم مهر و ماه

گر به این دستور آه ما به گردون می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099669
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث