به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر که در راه طلب صادق بود واصل شود

راههای راست آخر محو در منزل شود

زردرویی در شراب بی خمار عشق نیست

روز محشر خون ما گلگونه قاتل شود

جسم خاکی چون کهن شود قابل تعمیر نیست

راست نتوان ساختن دیوار چون مایل شود

آب جوهر می شود درجوی تیغ آبدار

هر که با صاحبدلان پیوست صاحبدل شود

چربی پهلوست آبستن به رنج لاغری

روی در نقصان گذارد ماه چون کامل شود

سرعت سیلاب در آغوش پل گردد زیاد

چون دوتا گردید قامت، عمر مستعجل شود

لفظ نتواند حجاب معنی روشن شدن

کی غبار خط میان ما و او حایل شود؟

گر دو صد عاقل شود دیوانه صائب فارغم

می شوم دیوانه گر دیوانه ای عاقل شود!

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:35 PM

هر سبک مغزی که غافل شد ز دل باطل شود

کاه چون بی دانه گردد خرج آب و گل شود

از غبار جسم پروا نیست سالک را که سیل

از گرانسنگی به دریا زودتر واصل شود

می برد از دیدن هر ذره فیض آفتاب

دیده هرکس که روشن از فروغ دل شود

موش با جاروب در سوراخ نتوانست رفت

خواجه با چندین علایق چون به حق واصل شود؟

در بیابان سهل باشد چشم پوشیدن ز خضر

وای بر آن کس که از یاد خدا غافل شود

لعل گردد سنگ اگر از انقلاب روزگار

نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود

می کشد هرکس که آهی ما پریشان می شویم

بید مجنون از نسیمی هر طرف مایل شود

جان ز قرب جسم در رفتن گرانی می کند

هر که با کاهل رفیق راه شد کاهل شود

جبهه واکرده بر محتاج ابر رحمت است

چین ابرو آیه نومیدی سایل شود

مد آهی می کند زیر وزبر افلاک را

آنچنان کز خط کشیدن صفحه ای باطل شود

مشت خاکی چون شود سیلاب را مانع ز بحر؟

دیده ما را کجا دیوار و در حایل شود؟

در زوال خویش دارد سعی همچون آفتاب

هر که از پستی به معراج شرف مایل شود

از تراشیدن نگردد صاف روی نوخطان

ریشه جوهر به آب تیغ کی زایل شود؟

نیست در یکتایی حق هیچ کس را اشتباه

در نماز و تر ممکن نیست شک داخل شود

داغ چون شد کهنه بر خاطر گرانی می کند

شمع چون خاموش گردد بار بر محفل شود

سیل را هر موجه دریا عنان دیگرست

رهنورد شوق کی آسوده در منزل شود؟

دست از تعمیر تن بردار در پیرانه سر

راست نتوان ساختن دیوار چون مایل شود

دیده پوشیده را صائب گشاد از حیرت است

بر خط تسلیم سر نه، کار چون مشکل شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:35 PM

چون صنوبر بادپیما گر سراپا دل شود

میوه مقصود هیهات است ازو حاصل شود

می گدازد غیرت همچشم صاحب درد را

آب گردم چون به دریا قطره ای واصل شود

دار نتواند سر منصور را در بر گرفت

شاخ زندان می شود بر میوه چون کامل شود

حسن عالمگیر لیلی چون براندازد نقاب

دامن صحرا به مجنون دامن محمل شود

درشمار نقطه سهوست در دیوان حشر

خون گستاخی که داغ دامن قاتل شود

هر که بردارد سر از نخوت ز پای اهل فقر

خاک چون شد کاسه در یوزه سایل شود

همچو چشم بد بلایی نیست حسن و عشق را

در میان بلبل و گل شبنمی حایل شود

خوش عنانی لازم دیوانگی افتاده است

بید مجنون از نسیمی هر طرف مایل شود

پرده وحدت مقام نغمه منصور نیست

بی محل چون مرغ بر آهنگ زد بسمل شود

سیل دریا دیده هرگز برنمی گردد به جوی

نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود

می زند صائب به چوب دار حدش روزگار

از می منصور هر کس مست و لایعقل شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:35 PM

هر دلی کز عشق گوهر آب شد، گوهر شود

هر که را سوزد درین دریا نفس، عنبر شود

گوشه گیری فیضها دارد درین وحشت سرا

قطره از دریا چو رو پنهان کند گوهر شود

ناقصان را شهپر دعوی است دنیای خسیس

چون شرر با خار آمیزد زبان آور شود

راستی دامان جمعیت به دست آوردن است

رشته چون هموار شد شیرازه گوهر شود

جلوه سرو لب کوثر کند مژگان او

دیده هر کس که از اشک ندامت تر شود

آتش سوزان بود نزدیکی سیمین بران

رشته در عقد گهر هر روز لاغرتر شود

دیده از وضع مکرر خون خود را می خورد

ورنه دل در هر تپیدن عالم دیگر شود

می شود بر کاملان اوضاع دنیا خوشگوار

تلخی از دریا نبیند قطره چون گوهر شود

در دل پرآتش خود جای صائب چون دهم؟

نازنینی را که گل در پیرهن اخگر شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:35 PM

بر سبکروحان چو عیسی سوزنی لنگر شود

برگ کاهی چشم را مقراض بال و پر شود

جان کامل را نباشد در تن خاکی قرار

می شود زندان صدف بر قطره چون گوهر شود

تیره روزان سرمه چشمند اهل دید را

کی غبار خاطر آیینه خاکستر شود؟

هر که را چون شبنم گل چشم خواب آلود نیست

غافل از خورشید کی از نرمی بستر شود؟

روسیاهی شد دلیل کعبه مقصد مرا

تیرگی آیینه را رهبر به روشنگر شود

نقطه بردارد چو دست خویش از گردآوری

صفحه خاک از پریشان گردیش دفتر شود

نیست قیل وقال را جا در دل عارف که موم

از قبول نقش گردد ساده چون عنبر شود

سینه پیش ناخن الماس می سازد سپر

هر که خواهد چون عقیق ساده نام آور شود

سنبل جنت شود در سینه چون بشکست آه

گریه چون در دل گره شد چشمه کوثر شود

آنقدر دست از جلای دیده و دل برمدار

تا سر زانو ترا آیینه محشر شود

تشنه خون می شود با تیغ چون پیوست آب

هر که با آهن دلان آمیخت بد گوهر شود

شمع می دزدد زبان خویش را صائب به کام

در شبستانی که کلک من سخن گستر شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:35 PM

در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شود

آبرو را چون کنی گردآوری گوهر شود

جان روشن از گداز جسم می بالد به خود

می زند ناخن به دلها ماه چون لاغر شود

شکر می سازد شکایت را دل خرسند ما

سبزه زنگار در شمشیر ما جوهر شود

حسن لیلی در بیابان گر چنین شور افکند

دامن صحرا به مجنون دامن محشر شود

خط آزادی است سرو و بید را بی حاصلی

سنگ می بارد به هر نخلی که بارآور شود

تا چه گلها بشکفد از خار در پیراهنش

دردمندی را که گل در پیرهن اخگر شود

بلبل ما در حریم بیضه سیر آهنگ بود

عشق در گهواره چون عیسی سخن گستر شود

بی وجودی آدمی را می کند صاحب وجود

فرد هستی از خط باطل نکو محضر شود

چون هوا مغلوب شد تخت سلیمان می شود

بادبان چون غوطه در دریا زند لشگر شود

منتهای ناامیدی اول امیدهاست

دست و پا از کار چون افتاد بال و پر شود

از دهان پاک می گردد سخن کامل عیار

قطره چون افتاد در دست صدف گوهر شود

نیست اهل حال را صائب زبان قیل و قال

بر نمی آید نفس از نی چو پرشکر شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:35 PM

صورت شیرین اگر از لوح خارا می رود

از دل سنگین ما نقش تمنا می رود

می دود مجنون به زور عشق بر گرد جهان

آب دارد قوت از سرچشمه هر جا می رود

برنمی آید غرور حسن با تمکین عشق

یوسف از کنعان به سودای زلیخا می رود

عمر چون سیل و عدم دریا و ما خاروخسیم

در رکاب سیل، خار و خس به دریا می رود

مرگ را آلودگی کرده است بر ما ناگوار

نقره بی غش در آتش بی محابا می رود

از خیال بازگشت گلستان آسوده است

شبنمی کز جلوه خورشید از جا می رود

نیست صحبت را اثر در طینت آهن دلان

تیزی سوزن کی از قرب مسیحا می رود؟

در طریق عشق خار از پا کشیدن مشکل است

ریشه در دل می کند خاری که در پا می رود

در قیامت هم نمی یابد حریم سینه را

از خرام او دل هرکس که ازجا می رود

شرم مجنون شوخی از چشم غزالان برده است

بی نگهبان محمل لیلی به صحرا می رود

می رود داغ کلف صائب اگر از روی ماه

فکر خال و خط او هم از دل ما می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:29 PM

دل ز قید جسم چون آزاد گردد وا شود

چون حباب از خود کند قالب تهی دریا شود

قفل دل را نیست مفتاحی بغیر از دست سعی

سنگ زن بر سینه تا این در به رویت وا شود

گربه سنگ و آهن از چشم بدان گیرم پناه

چشم بد از سنگ و آهن چون شرر پیدا شود

می توان روز سیاه از خصم داد خود گرفت

صبر آن دارم که خط گرد رخش پیدا شود

در مقام حیرت دیدار، حرف وصوت نیست

طوطی ازآیینه حیرانم که چون گویا شود

چون نیفتد دل به حال مرگ بی شور جنون؟

خلوت گورست خم چون خالی از صهبا شود

شور عشق است این که بی سر کرد صد منصور را

از سر ما کی به دستار پریشان وا شود؟

هر طلسمی را به نام باددستی بسته اند

غنچه دل از نسیم صبح محشر وا شود

آبرو صائب به گوهر دادن از دون همتی است

وقت ابری خوش که دست خالی از دریا شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:29 PM

سرکشی ازطاق ابروی بتان پیدا شود

قوت بازوی هرکس از کمان پیدا شود

می شود خون خوردن من ظاهر ازرخسار یار

از گلستان حسن سعی باغبان پیدا شود

سروها گردند آب و آبها گردند خشک

در گلستانی که آن سرو روان پیدا شود

در حریم وصل، عاشق راست می سازد نفس

گرد این تیر سبکرو از نشان پیدا شود

شادیی کز دل نباشد شعله خار و خس است

گریه به زان خنده ای کز زعفران پیدا شود

برنمی خیزد به تنهایی صدا از هیچ دست

لال گویا می شود چون ترجمان پیدا شود

می شود قدر سخن سنجان پس از رفتن پدید

جای بلبل در چمن فصل خزان پیدا شود

از سخن ظاهر شود گر جوهر تیغ زبان

از خموشی لنگر تیغ زبان پیدا شود

بیم غمازان مرا مهر دهن گردیده است

حرف بسیارست اگر گوش گران پیدا شود

جنبش نبض است بر بیماری و صحت دلیل

هر چه مستورست در دل، از زبان پیدا شود

گرچه ممکن نیست دیدن از لطافت روح را

در تن سیمین او بی پرده جان پیدا شود

نیست ممکن تیر در بحر کمان لنگر کند

چون حضور دل به زیر آسمان پیدا شود؟

غفلت دل نفس را صائب کند مطلق عنان

دزد را جرأت ز خواب پاسبان پیدا شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:29 PM

عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود

این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود

سالها باید چو مجنون پای در دامن کشید

تا زدامان بیابان محملی پیدا شود

وحشت تنهایی از همصحبت بد خوشترست

سر به صحرا می نهم چون عاقلی پیدا شود

می توانم سالها با دام و دد محشوربود

می خورم بر یکدیگر چون جاهلی پیدا شود

نعل وارون و کلید فتح از یک آهن است

تن به طوفان می دهم تا ساحلی پیدا شود

گر کند غربال صد ره دور گردون خاک را

نیست مسکن همچو من بی حاصلی پیدا شود

رتبه گفتار ما و طوطی شیرین زبان

می شود معلوم اگر روشندلی پیدا شود

تخم در هر شوره زاری ریختن بی حاصل است

صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود

هیچ قفلی نیست نگشاید به آه آتشین

دامن دل گیر هر جا مشکلی پیدا شود

گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان

باش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:29 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099891
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث