به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

اهل دل را خواب تلخ مرگ بیداری بود

شب زشکر خواب ما را خط بیزاری بود

سنگ راهی نیست چون تعجیل در راه طلب

ریگ دایم در سفر از نرم رفتاری بود

بی شعوران را نسازد بیخبر رطل گران

مست گردیدن زصهبا فرع هشیاری بود

ما عبث در عشق دندان بر جگر می افشریم

بخیه بیکارست زخم تیغ چون کاری بود

در صدف گوهر زسنگینی گردیده است

کف به روی دست دریا از سبکباری بود

می توان پوشید چشم از هر چه می آید به چشم

آنچه نتوان چشم ازان پوشید بیداری بود

سختی ایام را صائب گوارا کن به صبر

چاره این راه ناهموار همواری بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

چند دستم شانه زلف پریشانی بود؟

آرزو در سینه من چند زندانی بود؟

می شود ز اشک ندامت دانه امید سبز

سرخ رویی لاله باغ پشیمانی بود

کو جنون تا سر به صحرایم دهد چون گردباد؟

تا به کی کس نقش دیوار تن آسانی بود؟

خار را بر دامن اهل تجرد دست نیست

جامه فتحی که می گویند، عریانی بود

جبهه وا کرده یک گل در گلستانت نهشت

باغبان باغ باید غنچه پیشانی بود

سبزه زیر سنگ نتوانست قامت راست کرد

چون امید سرفرازی با گرانجانی بود؟

از کشاکش صائب ارباب تجرد فارغند

خار را کی دست بر دامان عریانی بود؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

شب که سرو قامت او شمع این کاشانه بود

تا سحر گه بر گریزان پر پروانه بود

صاحب خرمن نگشتم تا نیفتادم ز پا

مور من تا دست و پایی داشت قحط دانه بود

طره موجم، نوآموز کشاکش نیستم

عمرها از اره پشت نهنگم شانه بود

روزی آتش شود نخلی که دست آموز کرد

سنگ طفلان را که رزق مردم دیوانه بود!

شیوه عاجزکشی از خسروان زیبنده نیست

بی تکلف، حیله پرویز نامردانه بود

قامت او در نمی آید به آغوش کسی

ورنه هر تیری که دیدم با کمان همخانه بود

کوه را چون ناقه لیلی بیابانگرد ساخت

ناله گرمی که در زنجیر این دیوانه بود

بی تو رضوانم به سیر گلشن فردوس برد

طره حوران به چشمم دود ماتمخانه بود

نسبت کیفیت آن چشم با آهو خطاست

در تماشاگاه او آیینه ها میخانه بود

نیست تقصیری اگر زنار ما نگسسته ماند

دست ما در زیر سنگ سبحه صددانه بود

شمع ایمن راه در ویرانه ام صائب نداشت

شب که مهتاب خیالش فرش این غمخانه بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

مطرب از خود داشت جوش سینه گلهای باغ

ناله بلبل درین بستانسرا بیگانه بود

عشق ازین هنگامه مطلب جز شکست دل نداشت

گردش نه آسیا از بهر این یک دانه بود

یاد ایامی که نور شمع با آن سرکشی

زیر یک پیراهن فانوس با پروانه بود

تا نشد کشت جهان از دانه دل بارور

آسمانها در شمار سبزه بیگانه بود

این زمان ویرانه از خواری نقاب گنج شد

پیش ازین گنج از عزیزی پرده ویرانه بود

کشتی انصاف را اکنون به خشکی بسته اند

پیش ازین دور فلکها گردش پیمانه بود

عشق تا پروای تعلیم و دماغ درس داشت

سرنوشت آسمانها ابجد طفلانه بود

عشق تا مهر خموشی عقل را بر لب نزد

هر دو عالم چشم خواب آلود این افسانه بود

باده مطرب داشت از جوش نشاط خویشتن

تا سر پرشور صائب فرش این میخانه بود

پیش ازین روی دو عالم در دل دیوانه بود

کعبه اول سنگ صندل سای این بتخانه بود

داشت نقصانهای عالم روی در اوج کمال

هوشیاران را تلاش همت مستانه بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

 

روح را در تنگنای جسم کی شادی بود؟

مرغ دام افتاده را شادی در آزادی بود

راحت منزل نگردد سنگ راهش همچو سیل

شوق هر کس را که در راه طلب هادی بود

سالکان را سرمه آه و فغان باشد وصول

تا نپیوندد به دریا سیل فریادی بود

دلربایی حسن را در پرده شرم است بیش

چشم خواباندن به ظاهر شرط صیادی بود

شد به آزادی علم تا رفت در گل پای سرو

یک قدم راه از گرفتاری به آزادی بود

فکر عقبی نیست صائب در دل دنیاپرست

جغد را ویران گواراتر زآبادی بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

 

شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بود

آسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بود

جان چه می دانست از دنیا چها خواهد کشید

خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود

لنگر تمکین کوه غم به فریادم رسید

ورنه بیتابی مرا در عشق رسوا کرده بود

از دل شیرین خیالی داشت در مد نظر

کوهکن در بیستون شغلی که پیدا کرده بود

از نگاه عجز شد چون طوق زیب گردنم

تیغ او دستی که بهر قتل بالا کرده بود

از جوانمردی سراسر باده گلرنگ کرد

عشق هر خونی که در جام زلیخا کرده بود

رشته جان با دل آزاده من می کند

آنچه سوزن با گریبان مسیحا کرده بود

از شکرخند صدف شد خام، ورنه پیش ازین

ابر ما عادت به روی تلخ دریا کرده بود

آتشین رویی که شمع مجلس ما بود دوش

حلقه بیرون در را چشم بینا کرده بود

عمرها شد در لباس لاله بیرون می دهد

اشک مجنون آنچه با دامان صحرا کرده بود

جان چه خونها خورد تا از صفحه دل پاک کرد

نقطه سهوی که نامش را سویدا کرده بود

دید تا آن سر و سیم اندام را، بر دل گذاشت

شاخ گل دستی که بهر رقص بالا کرده بود

حسن بازیگوش او صائب نشان تیر کرد

دل به خون دیده مکتوبی که انشا کرده بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

دوش بر من سایه آن سرو روان افکنده بود

شاخ گل دستی به دوش باغبان افکنده بود

شرم رویش از عرق صددیده بیدار داشت

چشم را هر چند در خواب گران افکنده بود

گرچه آب از سایه اش چون ابر رحمت می چکید

از نگاه گرم آتش در جهان افکنده بود

صبر و عقل و هوش را باد بهار جلوه اش

بر سر هم همچو اوراق خزان افکنده بود

جلوه مستانه اش از طره عنبرفشان

همچو دریا موج عنبر بر کران افکنده بود

نرگس مستانه اش از سرمه شرم و حیا

شوخ چشمان هوس را از زبان افکنده بود

از حجاب عشق بودم حلقه بیرون در

زلف او هر چند دستم در میان افکنده بود

مهر خاموشی حجاب چهره مطلب نبود

نور رویش پرده از راز نهان افکنده بود

از شکوه حسن، خورشید جهان افروز او

چاک در جیب فلک چون کهکشان افکنده بود

سرو بالا دست او از خارخار پای بوس

خار در پیراهن آب روان افکنده بود

در زمین او جلوه مستانه، نقش پای او

هر طرف طرح بهشت جاودان افکنده بود

راست بوده است این که ریزد درد بر عضو ضعیف

پیچ و تاب زلف در موی میان افکنده بود

از حجاب عشق صائب بود جایم زیر تیغ

گرچه بر من سایه آن ابرو کمان افکنده بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

خنده سوفار با دلگیری پیکان بود

نیست ممکن آدمیزاد از دو سر خندان بود

صحبت نیکان، خسیسان را دعای جوشن است

ایمن است از سوختن تا خار در بستان بود

دولت دنیا گوارا نیست بر روشندلان

تاج زر تا هست بر سر شمع را، گریان بود

بر نمی دارد زمین خاکساری امتیاز

در فتادن سایه شاه و گدا یکسان بود

گر بسوزد هر دو عالم را نیاساید شرار

اشتهای حرص دایم در ته دندان بود

بی نیازان را سپهر سفله می دارد عزیز

چون کند ترک فضولی، خانه از مهمان بود

گفتگوی عشق می آرد دل ما را به وجد

مطرب از طوفان سزد، دریا چو دست افشان بود

عالم افسرده از آزاد مردان تازه روست

سرو در فصل خزان پیرایه بستان بود

دل ز سیمای سخنسازست دایم در عذاب

پیچ و تاب نامه از غمازی عنوان بود

حرص از دلسردی من روی پنهان کرده است

در زمستان مور در زیرزمین پنهان بود

در دل صائب ندارد عالم پر شور راه

آب گوهر را چه غم از تلخی عمان بود؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

پایه نظم بلند از علم کمتر چون بود؟

علم موزون کم چرا از علم ناموزون بود؟

گردبادش جلوه انگشت زنهاری کند

دامن دشتی که گرم از سینه مجنون بود

کنج عزلت کرد مستغنی مرا از احتیاج

خم لباس و خانه و گلزار افلاطون بود

نیست ممکن نخل احسانی کند نشو و نما

تا به مغز خاک پنهان ریشه قارون بود

گر ببندد محتسب میخانه را در، گو ببند

ساقی و نقل و شراب ما لب میگون بود

می شود هم پله قارون به اندک فرصتی

دوش هر کس زیر بار منت گردون بود

جوش گل سازد خروش بلبلان صائب زیاد

عشق روزافزون شود چون حسن روزافزون بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

از قبول نقش، دل دایم پریشان حال بود

گر غباری داشت این آیینه از تمثال بود

از تهی چشمان گره در کار من امروز نیست

آب کشت من مدام از چشمه غربال بود

از گشاد لب در تشویش واشد بر رخش

در رحم از فکر روزی طفل فارغبال بود

خاک زن در چشم خودبینی که از آب حیات

سد اسکندر همین آیینه اقبال بود

آهوان از تنگ میدانی به من گشتند رام

بس که از شور جنونم دشت مالامال بود

داغ خوش پرگاری من بود خال نوخطان

تا دل سوداییم در حلقه اطفال بود

دل خنک شد تا دهن بستم زحرف نیک و بد

مهر خاموشی تب گفتار را تبخال بود

عمر من شد صرف صائب در تمنای محال

تار و پود هستی من رشته آمال بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099658
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث