به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تیشه را از خون خود فرهاد رنگین می کند

زهر غیرت مرگ را در کام شیرین می کند

در چراغ گرمخونی رحم چون روغن کند

شمع از بال و پر پروانه بالین می کند

بس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگران

بال بلبل را خیال دست گلچین می کند

خار خار اشتیاق گوشه دستار او

خار در پیراهن گلهای رنگین می کند

تا نهادی پا به عزم سیر بر چشم رکاب

عشرت روی زمین را خانه زین می کند

عرش و کرسی معنی در پیش پا افتاده ای است

چون به وقت فکر صائب دست بالین می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

غارت صبر از دلم آن آتشین رو می کند

گرمی خورشید گل را مفلس بو می کند

چشم مجنون بس که از وحشی نگاهان پر شده است

چشم لیلی را خیال چشم آهو می کند

آن که چون شبنم زگل بالین و بستر ساختی

این زمان چون غنچه بالین را ز زانو می کند

چشم میگونی که من زان باده پیما دیده ام

درد می را در قدح بیهوشدارو می کند

چون صبوحی کرده در گلشن درآیی عندلیب

خرده گل را سپند آن گل رو می کند

حرف پهلودار اگر از خط چنین سر می زند

رفته رفته کار را با زلف یکرو می کند

صائب از بخت سیاه خود ندارم شکوه ای

هر چه با من می کند آن خال هندو می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

شرم حسن شوخ را کی پرده سازی می کند؟

برق در ابر بهاران تیغ بازی می کند

حسن را روشنگری چون دیده های پاک نیست

اشک شبنم دامن گل را نمازی می کند

نگذرد چون از سرشک تلخ من دامن فشان؟

آن که با آهم چو زلف خویش بازی می کند

تا سگ لیلی به مجنون آشنا گردیده است

بر غزالان حرم گردن فرازی می کند

ساده کن از نقش لوح سینه خود را که صبح

دست در آغوش مهر از پاکبازی می کند

قدر منزل را بیابانگرد می داند که چیست

کعبه کی این جلوه در چشم حجازی می کند؟

روی گرم دولت آن کس را که از جا می برد

چون سپندی دان کز آتش سرفرازی می کند

حسن غافل نیست از دلجویی افتادگان

سرو من با سایه خود عشقبازی می کند

می برم غیرت به ماه نو که بر خوان سپهر

خویش را فربه برای جانگدازی می کند

مهر خاموشی زبان شکوه ما را نبست

کی گره این رشته را منع از درازی می کند؟

پرده فانوس اگر پروانه را مانع شود

شمع من از اشک خود پروانه سازی می کند

پیش دریا چشم آب از چشمه پل می دهد

عمر هر کس صرف در عشق مجازی می کند

نیست درد عشق را صائب به درمان احتیاج

ساده لوح آن کس که ما را چاره سازی می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

گر چنین نشو و نما آن نخل موزون می کند

سرو را بار خجالت بید مجنون می کند

قرب و بعدی در میان عاشق و معشوق نیست

قطره سیر بحر در دامان هامون می کند

چاره ای گر هست درد عشق را، بیچارگی است

این گره را ناخن تدبیر افزون می کند

می تواند از دل ما خار غم بیرون کشید

هر که تیغ از پنجه خورشید بیرون می کند

وصل جای اضطراب شوق نتواند گرفت

سیل در آغوش دریا یاد هامون می کند

تاز زخم ما جدا شد خنجر او خون گریست

چون فتد ماهی به خشکی یاد جیحون می کند

نیست غیر از دست خالی پرده پوشی سرو را

بی سرانجامی چه با یاران موزون می کند!

می بری را خاطر آزاده ای باید چو سرو

تنگدستی بید را فی الحال مجنون می کند

چین ابرو عاشقان را می کند گستاختر

خضرکی ره را غلط از نعل وارون می کند؟

هر که می گوید به گردون از گرفتاری سخن

حلقه دیگر به زنجیر خود افزون می کند

اندکی دارد خبر از درد ارباب سخن

هر که صائب مصرعی چون سرو موزون می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

خط غزال چشم را آهوی مشکین می کند

چهره های ساده را بتخانه چین می کند

در گلستانی که چشم بلبلان بیدار نیست

پای خواب آلود کار دست گلچین می کند

نیست یک ساعت هوس را تاب خودداری فزون

این ستمگر آفرین را زود نفرین می کند

گر کند در دادن تشریف، شیرین کوتهی

تیشه را از خون خود فرهاد رنگین می کند

می توان دیدن زکشتی اضطراب بحر را

حسن طوفان بیشتر در خانه زین می کند

شکوه کردن از حیات تلخ، کافر نعمتی است

خواب را شیرینی افسانه سنگین می کند

سینه شیرین کلامان در غبار غم خوش است

طوطیان را صافی آیینه خودبین می کند

می کشد در خاکدان جسم، خواری جان پاک

باده تا در خم بود از خشت بالین می کند

این نگاه آشنارویی که من دیدم ازو

زود صائب خلق را بیگانه از دین می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

گر به ظاهر حسن میل آرمیدن می کند

راست چون آهو نفس بهر رمیدن می کند

گر چمن پیرا کند منع تماشایی بجاست

در گلستانی که دیدن کار چیدن می کند

چشم ازان سیب ذقن در پرده شرم آب ده

کز نگاه گرم، انداز چکیدن می کند

زانفعال قامت او سرو با آن سرکشی

بر زمین از سایه مشق خط کشیدن می کند

گرچه صددل هست چون تسبیح در هر رشته اش

دل به زلفش جای خود باز از تپیدن می کند

از مکیدن تشنگی را کم اگر سازد عقیق

تشنه را سیراب لعل او به دیدن می کند

در کهنسالی ندارد بد گهر دست از ستم

ترک خونریزی کجا تیغ از خمیدن می کند؟

شکوه از قسمت ندارد جز پشیمانی ثمر

شیر را خون طفل از پستان گزیدن می کند

زاهد خشکی که می لافد ز تأثیر نفس

تیغ چوبینی است تهدید بریدن می کند

هست در میزان بینش هر سبک مغزی گران

برگ کاهی چشم را منع از پریدن می کند

از تأمل می شود گفتار صائب بی گره

باده ناصاف را صافی چکیدن می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

ساغر پر می علاج جان محزون می کند

گرد پاک از چهره سیلاب جیحون می کند

دفتر آداب را در بزم می شیرازه نیست

دختر رز حرف در کار فلاطون می کند

کوه تمکین خم از جوش شراب آسوده است

دل عبث شرح ملال خود به گردون می کند

هر کجا آتش شود از دامن هامون بلند

دیده لیلی خیال داغ مجنون می کند

شعله نتواند لباس رنگ را تغییر داد

روی ما را کی می گلرنگ گلگون می کند؟

از غبار خط مشو ایمن که چون برگشت نقش

خاتم از دست سلیمان مور بیرون می کند

بنده می سازد دل آزاده ای را بی گناه

بی نیازی را به احسان هر که ممنون می کند

عشق می سازد هوس را سینه پرشور من

جغد را ویرانه ام صائب همایون می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 12:01 PM

با خیال دوست هر کس مجلس آرایی کند

گرچه با معشوق باشد یاد تنهایی کند

تخته مشق حوادث می شود هر پاره اش

کشتی آن را که شور عشق دریایی کند

پنبه داغش بود ناف غزالان ختن

هر که را زنجیر زلف یار سودایی کند

رقعت الحبیب کلیم الله با مردم نکرد

آنچه رخسار تو با چشم تماشایی کند

شیشه خالی نمی گردد نفس را سنگ راه

ناله من تا چه با گردون مینایی کند

قبله ذرات عالم می شود چون آفتاب

پیش خاک تیره هر کس جبهه فرسایی کند

خاک را ته جرعه اش چون طور در رقص آورد

عشق دریا دل چو عزم باده پیمایی کند

می شود از سنگ طفلان استخوانم توتیا

تا دل دیوانه من خو به رسوایی کند

می گذارد داغ محرومی به دل آیینه را

سیر حسن خود گر از چشم تماشایی کند

عشق بر هم می زند هنگامه تدبیر عقل

پیش صرصر، پشه چون عزم صف آرایی کند؟

قمریان از شهپر خود اره بر پایش نهند

سرو اگر پیش قدش اظهار رعنایی کند

عندلیبان خرده گل را بر آتش افکنند

کلک صائب هر کجا هنگامه آرایی کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:55 AM

نفس را مطلق عنان رزق فراوان می کند

توسن سرکش چو میدان یافت طوفان می کند

ناقصان را صحبت روشن ضمیران کیمیاست

خاک را زر پرتو خورشید تابان می کند

تازه می گردد زچشم اشکباری جان ما

مجلس ما را گل ابری گلستان می کند

می گشاید دل ز آه سرد اهل درد را

غنچه ها را گر نسیم صبح خندان می کند

از مروت نیست تندی با پناه آوردگان

ورنه نی در ناخن شیران نیستان می کند

زال دنیا سخت می گیرد به ارباب صلاح

مصر را عصمت به یوسف چاه و زندان می کند

خون حنای عید باشد کشته معشوق را

شمع بیجا گریه بر خاک شهیدان می کند

قرب نیکان خاکساران را کند با آبرو

این سفال خشک را سیراب ریحان می کند

چوب منع از قرب مانع نیست دوراندیش را

بلبل ما در قفس سیر گلستان می کند

از لباس زر چه حاصل فلس روی اندود را؟

کی دل تاریک را روشن چراغان می کند؟

ظلمت شب چشم رهزن را جواهر سرمه است

خط کجا آن دشمن دین را مسلمان می کند؟

سایه اقبالمندان است مفتاح امید

مور را صاحب سخن صائب سلیمان می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:55 AM

عمر را کوته نفسهای پریشان می کند

ختم قرآن را ورق گردانی آسان می کند

خون حنای عید باشد کشتگان عشق را

شمع بیجا گریه بر خاک شهیدان می کند

عاشقان را اختیاری نیست در افشای راز

عشق در دل کار اخگر در گریبان می کند

سینه را دل چاک می سازد به امید وصال

پسته را شوق شکر در پوست خندان می کند

باده را از بیخودان دست تعدی کوته است

سیل در معموره چون افتاد طوفان می کند

می شود از جلوه محشر دو بالا حیرتش

هر که را آن سرو خوش رفتار حیران می کند

سینه های گرم می گردد خنک از آه سرد

این سفال تشنه را سیراب، ریحان می کند

کجروی از مار راه تنگ بیرون می برد

تنگدستی نفس کافر را مسلمان می کند

از زلیخای جهان بگریز کاین بی آبرو

مصر را بر یوسف بی جرم، زندان می کند

از تن آسانی شود هر کس که صائب خرقه پوش

پای خواب آلود پنهان زیر دامان می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:55 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099674
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث