به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خط لب لعل ترا بی آب نتوانست کرد

نقش، کم آب از عقیق ناب نتوانست کرد

سوخت خط هر چند در افسانه پردازی نفس

فتنه چشم ترا در خواب نتوانست کرد

بیقراری می شود در گوهر افزون آب را

وصل درمان دل بیتاب نتوانست کرد

دل نیاسود از تپیدن یک نفس در سینه ام

جای خود را گرم این سیماب نتوانست کرد

پرده خوابش زبیداری فزونتر می شود

هر که ترک عالم اسباب نتوانست کرد

زیر گردون عمر ما بگذشت در سرگشتگی

موج لنگر در دل گرداب نتوانست کرد

بر لب آب حیات از تشنگی جان می دهد

گرم رفتاری که دل را آب نتوانست کرد

چون به آب زندگی نسبت کنم می را، که او

تشنه ای را بیشتر سیراب نتوانست کرد

روی گرمی از فلک هر گز نصیب ما نشد

پشت ما را گرم این سنجاب نتوانست کرد

از اجل پروا نمی باشد دل بیدار را

چشم انجم را کسی در خواب نتوانست کرد

چاره داغ دل پروانه جانباز را

مرهم کافوری مهتاب نتواست کرد

آه ما از پستی این خاکدان در دل شکست

شمع قامت راست در محراب نتوانست کرد

تا دل دریای وحدت صائب از بیطاقتی

هیچ جا آرام چون سیلاب نتوانست کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 1:01 PM

چاره دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد

خضر این ویرانه را تعمیر نتوانست کرد

در کنار خاک عمر ما به خون خوردن گذشت

مادر بیمهر خون را شیر نتوانست کرد

راز ما از پرده دل عاقبت بیرون فتاد

غنچه بوی خویش را تسخیر نتوانست کرد

گرچه خط داد سخن در مصحف روی تو داد

نقطه خال ترا تفسیر نتوانست کرد

محو شد هر کس که دید آن چشم خواب آلود را

هیچ کس این خواب را تعبیر نتوانست کرد

بی سرانجامی و موزونی هم آغوش همند

سرو رخت خویش را تغییر نتوانست کرد

در نگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگر

با کمان یک دم مدارا تیر نتوانست کرد

نعمت عالم حریف اشتهای حرص نیست

چشم موری را سلیمان سیر نتوانست کرد

حلقه در از درون خانه باشد بیخبر

مطلب دل را زبان تقریر نتوانست کرد

آن شکار لاغرم کز ناتوانی خون من

رنگ آب تیغ را تغییر نتوانست کرد

با بلای آسمانی پنجه کردن مشکل است

برق را منع از نیستان شیر نتوانست کرد

از ته دل هیچ کس صائب درین بستانسرا

خنده ای چون غنچه تصویر نتوانست کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 1:01 PM

جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟

کاروان شبنم از ریگ روان چون بگذرد؟

نقطه ها طوطی شوند و حرفها تنگ شکر

بر زبان خامه نام آن دهان چون بگذرد

خار در راه نسیم بی ادب نگذاشته است

غیرت بلبل زخون باغبان چون بگذرد؟

پر زند تا روز محشر در فضای لامکان

تیر آهم از ترنج آسمان چون بگذرد

چون صدف تبخاله ای هر گوشه لب وا کرده است

از لب من گریه آتش عنان چون بگذرد؟

بگسل از کج بحث تا از صد کشاکش وارهی

بر نشان یابد ظفر تیر از کمان چون بگذرد

همرهان رفتند اما داغشان از دل نرفت

آتشی بر جای ماند کاروان چون بگذرد

چشم را با سرمه پیوندی است از روز ازل

صائب از گلگشت سیر اصفهان چون بگذرد؟

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 1:01 PM

لاله شبنم فریبت برگ گل را آب کرد

در مذاق لعل، آب و رنگ را خوناب کرد

از نگاه گرم من حسن تو عالمسوز شد

طاعت من طاق ابروی ترا محراب کرد

در زمین پاک من ریگ روان حرص نیست

می تواند شبنمی کشت مرا سیراب کرد

هر که چون شبنم به خون دل شبی را روز کرد

دست در آغوش با خورشید عالمتاب کرد

می تواند کرد با دل تیغ او را سینه صاف

آن که موج بحر را روشنگر سیلاب کرد

خون زغیرت در وجودم پوست بر تن می درد

تا لب زخم که را تیغش دگر سیراب کرد؟

نعل وارون در طریق بندگی خضر ره است

کعبه را دید آن که اینجا پشت بر محراب کرد

کعبه مقصود از ما اینقدر دوری نداشت

راه ما را اینچنین خوابیده شکر خواب کرد

این جواب مصرع نوعی که خاکش سبز باد!

سایه ابر بهاری کشت را سیراب کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 1:01 PM

رغبت می را کند چندان که نوشیدن زیاد

می شود شوق لب میگون زبوسیدن زیاد

می کند دل را پریشان شادی بی عاقبت

رخنه در دل غنچه را گردد زخندیدن زیاد

باد دستی کهربای خرمن جمعیت است

حاصل دهقان شود از تخم پاشیدن زیاد

نیست بعد از مرگ هم رزق حریص آسودگی

پیچ و تاب مار گردد وقت خوابیدن زیاد

می گشاید هر که چون ناخن گره از کار خلق

می شود بالیدنش پیوسته از چیدن زیاد

منع حرص می فزون سازد که نخل تاک را

از بریدن می شود هر سال بالیدن زیاد

کرد میزان در نظرها ماه کنعان را سبک

قدر گوهر گرچه می گردد زسنجیدن زیاد

از نپرسیدن شود گر دیگران را درد بیش

بی دماغان را شود زحمت زپرسیدن زیاد

نفس کجرو پا به راه راست از پیری نهشت

از عصا گردید ما را پای لغزیدن زیاد

عمر کوته گردد از پاس نفس صائب دراز

می کند این رشته را بر خویش پیچیدن زیاد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

تا به کی در خواب سنگین روزگارم بگذرد

زندگی در سنگ خارا چون شرارم بگذرد

چند اوقات گرامی همچو طفل نوسواد

در ورق گردانی لیل و نهارم بگذرد

بس که ناز کارنشناسان ملولم ساخته است

دست می مالم به هم تا وقت کارم بگذرد

چون چراغ کشته گیرم زندگانی را زسر

آتشین رخساره ای گر بر مزارم بگذرد

از شکوه خاکساری بحر با آن دستگاه

می شود باریک تا از جویبارم بگذرد

ز انتظار تیغ عمری شد که گردن می کشم

آه اگر صیاد غافل از شکارم بگذرد

در محیط من به جان خویش می لرزد خطر

کیست طوفان تا زبحر بیکنارم بگذرد؟

بار منت بر نمی تابد دل آزاده ام

غنچه گردم گر نسیم از شاخسارم بگذرد

با خیال او قناعت می کنم، من کیستم

تا وصالش در دل امیدوارم بگذرد؟

چون کشم آه از دل پر خون، که باد خوش عنان

می خورد صدکاسه خون کز لاله زارم بگذرد

با ضعیفی بر زبردستان عالم غالبم

برق می لرزد به جان کز خارزارم بگذرد

از دل پردرد و داغم زهره می بازد پلنگ

پر بریزد گر عقاب از کوهسارم بگذرد

من که چون خورشید تابان لعل سازم سنگ را

از شفق صائب به خون دل مدارم بگذرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

بوسه چون محروم از آن لبهای خندان بگذرد؟

مور ما چون تلخکام از شکرستان بگذرد؟

می رساند رشته نسبت به آن زلف دراز

چشم من چون از سر خواب پریشان بگذرد؟

طوق هستی بر گرفت از گردنم داغ جنون

مهر چون طالع شود صبح از گریبان بگذرد

خاک می مالد به لب تیغش زننگ خون من

آه اگر این حرف در بزم شهیدان بگذرد

شوق چون پا در رکاب بیقراری آورد

کاروان شبنم از ریگ بیابان بگذرد

ما سبکروحان حریف ناز مرهم نیستیم

دوست می داریم زخمی را که از جان بگذرد

دور باشی نیست حاجت قهرمان عشق را

شیر ره وا می کند چون از نیستان بگذرد

چشمه زمزم نمک در دیده خود ریخته است

تا مبادا غافل آن سرو خرامان بگذرد

اصفهان چشم جهان گر نیست صائب از چه رو

سرمه نتوانست از خاک صفاهان بگذرد؟

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

می خورد با دیگران مستانه بر ما بگذرد

در فرنگ این ظلم و این بیداد حاشا بگذرد!

در دل هر نقطه خالش سواد اعظمی است

کیست بر مجموعه حسنش سراپا بگذرد؟

آب می پیچد زحیرانی به دست و پای سرو

از گلستانی که آن شمشاد بالا بگذرد

وحشیان را دست و تیغش چشم قربانی کند

چون به عزم صید بر دامان صحرا بگذرد

سنبل و ریحان توان از دود آهش دسته بست

در دل هر کس که آن زلف چلیپا بگذرد

سرو بالایی که من زنجیری اویم چو آب

الامان خیزد ز رفتارش به هر جا بگذرد

لیلی از اندیشه مجنون به خود لرزد چوبید

گر نسیمی تند بر دامان صحرا بگذرد

تا قیامت بوی خون آید زدیوار و درش

کوچه ای کز وی دل صد پاره ما بگذرد

می تواند کرد سیر سینه پر داغ من

هر که از دریای آتش بی محابا بگذرد

شور صدزنجیر فیل مست می آید به گوش

هر کجا مجنون ما زنجیر در پا بگذرد

کوه و صحرا در سفر بر یکدگر سبقت کنند

گر نسیم شوق او بر کوه و صحرا بگذرد

می شود از عقل و هوش و دین و دانش پاکباز

هر که را از پیش چشم آن پاک سیما بگذرد

باعث رقت شود آزار ما نازکدلان

سنگ با چشم پر آب از شیشه ما بگذرد

نشأه می با جوانی آب یک سرچشمه است

از جوانی بگذرد هر کس زصهبا بگذرد

در خراباتی که آید سینه گرمم به جوش

از سرخم جوش می یک نیزه بالا بگذرد

ترک فانی بهر باقی در شمار زهد نیست

اوست زاهد کز سر دنیا و عقبی بگذرد

نقش پای رفتگان آیینه دار عبرت است

وای بر آن کس که غافل زین تماشا بگذرد

کشتی غافل خطرها دارد از موج سراب

تر نگردد پای عارف گر زدریا بگذرد

چون تو اند دیده صائب گذشت از روی خوب؟

از سر خورشید نتوانست عیسی بگذرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

بر جهان هر کس که از روی تأمل بگذرد

از بساط خار با دامان پر گل بگذرد

جنگ دارد با توکل، بر توکل اعتماد

آن توکل دارد اینجا کز توکل بگذرد

رنگ و بو روشن ضمیران را نگردد سنگ راه

چون شود خورشید طالع شبنم از گل بگذرد

می شود باد خزان شیرازه جمعیتش

عمر هر کس در پریشانی چون سنبل بگذرد

نکته ها درج است در هر صفحه رخسار گل

چون بر این مجموعه در یک هفته بلبل بگذرد؟

در بهار از باده گلگون گذشتن مشکل است

واعظ از ما بگذران تا موسم گل بگذرد

از تواضع می توان مغلوب کردن خصم را

می شود باریک چون سیلاب از پل بگذرد

نغمه سنجانی که صائب از مقامات آگهند

گوش می گیرند هر جا حرف بلبل بگذرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

از شکست من دم تیغ تغافل می پرد

رنگ سیلاب از ثبات پای این پل می پرد

این گران پرواز از فریاد بلبل برنخاست

کی به شبنم خواب ناز از دیده گل می پرد؟

از هجوم زاغ جای خنده بر گل تنگ شد

زین سیاهی زود ازین گلزار بلبل می پرد

زلف و کاکل هم بلند آوازه می گردد زحسن

حسن سرکش گر به بال زلف و کاکل می پرد

زود خواهد کرد بلبل را کف خاکستری

آتشی کز روی شرم آلوده گل می پرد

پیش آن گل از خجالت می کشد خط بر زمین

دود آه من که دوشادوش سنبل می پرد

بیقراری لازم افتاده است قرب حسن را

شبنم این باغ بیش از چشم بلبل می پرد

می شمارد لامکان را منزل نقل مکان

بی پر و بالی که با بال توکل می پرد

ناله من سبزه خوابیده را بیدار کرد

کی ندانم خواب مستی از سر گل می پرد

همچو کبک وحشی از پیش ره سیلاب عشق

کوه با آن صبر و تمکین بی تامل می پرد

گر نوای آتشین صائب تمنا می کنی

این شرار از شعله آواز بلبل می پرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5101451
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث