به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

رخت هستی زین جهان مختصر خواهیم برد

کشتی از خشکی به دریای گهر خواهیم برد

راه بی پایان و ما بی برگ و همراهان خسیس

با کدامین توشه این ره را بسر خواهیم برد

می کند بیتابی دل پیروان را پیشرو

ما به منزل رخت پیش از راهبر خواهیم برد

در بهاران سر چرا از بیضه بیرون آوریم؟

در خزان چون سر به زیر بال و پر خواهیم برد

با خمار آن به که صلح از باده گلگون کنیم

چون ازین میخانه آخر دردسر خواهیم برد

دیگران در خاک اگر سازند صائب زر نهان

ما به زیر خاک رخسار چو زر خواهیم برد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

 

غم ز دل بیرون مرا کی باده احمر برد؟

زردی از آیینه هیهات است روشنگر برد

تلخ گویان را دهن شیرین کنم از نوشخند

بشکند چون نیشکر هر کس مرا، شکر برد

بر سبکباران بود موج خطر باد مراد

کف سلامت کشتی از دریای بی لنگر برد

هر که سازد همچون غواصان نفس در دل گره

از محیط تلخرو دامان پر گوهر برد

اهل دوست نیست ممکن ترک خودبینی کنند

زنگ ازین آیینه نتوانست اسکندر برد

در خزان بی برگ دیدن گلستان را مشکل است

مرغ زیرک در بهاران سر به زیر پر برد

با دل پرخون من ای تندخو کاوش مکن

صرفه هیهات است آتش زین کباب تر برد

خاکیان اکثر گرفتارند در بند جهات

تا که بیرون مهره خود را ازین ششدر برد؟

نیست کار مرغ صائب سینه بر آتش زدن

نامه ما را به آن بدخو مگر صرصر برد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

دل عبث چندین تقدیر الهی می تپد

می شود قلاب محکمتر چو ماهی می تپد

ز اضطراب دل دمی در سینه ام آرام نیست

بحر بر هم می خورد چندان که ماهی می تپد

نیست آسان بحر را در کوزه پنهان ساختن

عارفان را دل به اسرار الهی می تپد

برق اگر گردد به گرد کعبه نتواند رسید

رهنوردی را که دل بر هر سیاهی می تپد

چشم بد بسیار دارد در کمین اسرار عشق

کاه را پیوسته دل بر رنگ کاهی می تپد

بی زران از دستبرد رهزنان آسوده اند

غنچه را دل از نسیم صبحگاهی می تپد

پرتو خورشید چون تیغ از نیام آرد برون

ذره را در سینه دل خواهی نخواهی می تپد

تحفه جرمی به دست آور که در دیوان عفو

جان معصومان ز جرم بیگناهی می تپد

این جواب آن غزل صائب که می گوید ملک

نور در ظلمت، سفیدی در سیاهی می تپد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

مهره مارست مهر، مار گزیده است صبح

پرده درست آفتاب، چشم دریده است صبح

چون تو بسی را به نیل جامه کشیده است شام

پرده بسیار کس چون تو دریده است صبح

آینه اش پیش لب چون نبرد آفتاب؟

از نفس افتاده است بس که دویده است صبح

صبح نه محمود وقت، شام نه زلف ایاز

زلف شب تیره را از چه بریده است صبح؟

چند به خون شفق چهره نگارین کند؟

یک گل ازین بوستان بیش نچیده است صبح

یاسمن خویش را عرض به ما می دهد

از گل شب بوی فیض، بو نکشیده است صبح

داد دل خود بگیر از می چون آفتاب

ناله سرد از جگر تا نکشیده است صبح

بر لب شام و سحر زمزمه عیش نیست

اشک چکیده است مهر، آه رمیده است صبح

سر به گریبان خواب از چه فرو برده ای؟

بر قد روشندلان جامه بریده است صبح

ای نی آتش نفس، لال چرا گشته ای؟

خیز و فسونی بدم تا ندمیده است صبح

در شکرستان فیض مور و سلیمان یکی است

قاف به قاف جهان سفره کشیده است صبح

حاجت شمع و چراغ نیست شب عمر را

تا تو نفس می کشی، تیغ کشیده است صبح

صائب اگر شب نشد همنفس خامه ات

این نفس شکرین از چه کشیده است صبح؟

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:37 PM

غفلت دل از شراب ناب می گردد زیاد

تیرگی آیینه را از آب می گردد زیاد

چشم و دل را پرده های خواب غفلت می شود

کم خرد را هر قدر اسباب می گردد زیاد

شمع در فانوس خود را جمع سازد بیشتر

نور دل در گوشه محراب می گردد زیاد

رومتاب از خلق در دولت که چون گردد بلند

گرمی خورشید عالمتاب می گردد زیاد

چشم می گردند چون شبنم سراپا اهل دل

غافلان را در بهاران خواب می گردد زیاد

شور عالم نیست ما را مانع از وجد و سماع

وقت طوفان گردش گرداب می گردد زیاد

خارخار شوق هر کس را به دریا آورد

از خس و خاشاک چون سیلاب می گردد زیاد

تشنگان را می گذارد نعل در آتش سراب

سوزش پروانه در مهتاب می گردد زیاد

عالم آب از دل من زنگ کلفت می برد

گرچه زنگ آیینه را از آب می گردد زیاد

در مقام فیض، غفلت زور می آرد به من

خواب من در گوشه محراب می گردد زیاد

شهپر پرواز هم باشند روشن گوهران

نشاه می در شب مهتاب می گردد زیاد

شور دلها بیش شد صائب زخط سبز یار

در بهاران چشمه ها را آب می گردد زیاد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:37 PM

بر دل خود هر که چون فرهاد کوه غم نهاد

از سبکدستی بنای عشق را محکم نهاد

از دل پرخون شکایت می تراود بی سخن

مهر نتوان بر دهان لاله از شبنم نهاد

اختیاری نیست در گهواره طفل شیر را

دست در مهد زمین باید به روی هم نهاد

خامسوزان هوس را روی در بهبود نیست

ساده لوح آن کس که داغ لاله را مرهم نهاد

دل زهمدردان شود از گریه خالی زودتر

وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد

طی کند هر کس بساط آرزوی خام را

می تواند دست رد بر سینه حاتم نهاد

منع نتوان کرد خوبان را زخودبینی که گل

بر سر زانوی خود آیینه شبنم نهاد

تا سفال تشنه ای را می توان سیراب کرد

لب چو بیدردان نمی باید به جام جم نهاد

یک دم خوش قسمت اولاد او صائب نشد

در چه ساعت یارب آدم پا درین عالم نهاد؟

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:37 PM

مرگ عاشق بی شمار آن سیمبر دارد به یاد

رشته بسیار این عقد گهر دارد به یاد

با دل چون موم، شمع انجمن افروز ما

یک جهان پروانه بی بال و پر دارد به یاد

قسمت آزادگان از عمر باشد بیشتر

سرو بی بر صد درخت پرثمر دارد به یاد

هر کف پوچی ز دریای پرآشوب جهان

چون حباب و موج، صدتاج و کمر دارد به یاد

با بزرگان کاوش بیجا ندارد عاقبت

کوهکن بسیار ازین کوه و کمر دارد به یاد

بیدلان از چین ابرو دست و پا گم می کنند

کشتی ما پر ازین موج خطر دارد به یاد

عقل می داند قدیم این خاکدان را، ورنه عشق

بارها افلاک را زیر و زبر دارد به یاد

دل نمی سوزد به داغ دردمندان چرخ را

بیستون پر لاله خونین جگر دارد به یاد

تشنه از موج سراب افزون درین دامان داشت

صائب این سرچشمه روشن گهر دارد به یاد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:37 PM

کشتی دریائیی دیدم دلم آمد به یاد

حال دور افتادگان ساحلم آمد به یاد

برق را دست و گریبان گیاهی یافتم

گرمخونیهای تیغ قاتلم آمد به یاد

گوهری افتاده دیدم در میان خاک راه

حال جان در ورطه آب و گلم آمد به یاد

از نشاط بی ثبات غافلان روزگار

شوخی پرواز مرغ بسملم آمد به یاد

سرنگون دیدم در آن چاه زنخدان زلف را

قصه هاروت و چاه بابلم آمد به یاد

سربهم آورده دیدم برگهای غنچه را

اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد

نیست صائب کمتر از منزل حضور راه عشق

کافرم در راه اگر از منزلم آمد به یاد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:37 PM

ترک جانان چون توان از تیغ بی زنهار داد؟

پشت نتوان بهر زخم خار بر گلزار داد

چون مرا می سوختی آخر به داغ دور باش

چون سپند اول نبایستی به محفل بار داد

بهر دنیا با خسیسان چرب نرمی مشکل است

بوسه بهر گنج نتوان بر دهان مار داد

از دم گرم توکل می شود صاحب چراغ

هر که پشت خویش چون محراب بر دیوار داد

شکوه مغرور ما بر خامشی آورد زور

هر قدر ما را سپهر سنگدل آزار داد

آن که می بخشد به خون مرده صائب زندگی

می تواند بخت ما را دیده بیدار داد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:37 PM

حسن خواهد رفت و داغت بر جگر خواهد نهاد

خواهد آمد خط و قانون دگر خواهد نهاد

از پریشانی سر زلف تو پس خم می زند

کاکلت این سرکشیها را زسر خواهد نهاد

ابرویت کاندر فنون دلربایی طاق بود

گوشه ای خواهد شد و دستی به سر خواهد نهاد

چشم صیادت که آهو را نیاوردی به چشم

دام از بی حاصلی در هر گذر خواهد نهاد

شوربختان لبت هر یک به کنجی می روند

خنده ات یک چندان دندان بر جگر خواهد نهاد

نخل قدت کز روانی عمر پیشش لنگ بود

هر قدم از ضعف دستی بر کمر خواهد نهاد

رنگ رخسارت که با گل چهره می شد در چمن

داغ رنگ زرد بر رخسار زر خواهد نهاد

شعله خویت که آتش در دل یاقوت زد

پشت دستی بر زمین پیش شرر خواهد نهاد

ساعد سیمین که بودش دلبری در آستین

آستنی از بی کسی بر چشم تر خواهد نهاد

تیغ بندان کرشمه تیغ بر همه می نهند

اشک خونین سر به دامان نظر خواهد نهاد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5102040
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث