به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای خدنگ آه کوتاهی مکن در کین چرخ

چشمه های خون روان کن از دل سنگین چرخ

شعله سودا سزاوار سر پرشور ماست

آتش خورشید خواهد مجمر زرین چرخ

تیغ و جام می به کف بیرون خرامید آفتاب

تا شود روشن که همدست است مهر و کین چرخ

قسمت شب زنده داران می شود انوار فیض

نافه اندازد دل شب آهوی مشکین چرخ

با مسیحای مجرد زیر یک پیراهن است

چون نسوزد شمع مهر و ماه بر بالین چرخ؟

مو بر اندامش زبان مار و افعی می شود

از ستاره هر که را دندان نماید کین چرخ

با زبان گندمین خود قناعت کرده ایم

نیست ما را چشم رزق از خوشه پروین چرخ

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:37 PM

دردمندی کرد بر من شربت دیدار تلخ

قند باشد در دهان مردم بیمار تلخ

می کشد از لطف عاشق تلخی زهر عتاب

باده شیرین بود در مشرب خمار تلخ

تلختر باشد رهین منت سوزن شدن

بر تهی پایان بود هر چند زخم خار تلخ

کام هر کس را که از اقبال شیرین کرد چرخ

چشم تا بر هم زنی می سازد از ادبار تلخ

شش جهت شان عسل شد گر چه از زنبور من

شد ز حرف تلخ گوشم چون دهان مار تلخ

نیست بر کوتاه بینان وضع دنیا ناگوار

باشد این خواب پریشان بر اولوالابصار تلخ

می خورد ابروی او در وسمه خون خویش را

زنگ باشد بر دل شمشیر جوهردار تیغ

نیشکر بعد از شکستن می شود شاخ نبات

از شکست خلق روی خود مکن زنهار تلخ

می کند بر دیده قانع به شکرخواب امن

سایه بال هما را سایه دیوار تلخ

تا زبان خامه صائب سخن پرداز شد

طوطیان را حرف شیرین گشت در منقار تلخ

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:37 PM

مستمع را کام ناگردیده از دشنام تلخ

می کند گوینده را دشنام اول کام تلخ

قرب نیکان را نمی باشد سرایت در بدان

کز شکر شیرین نگردد چون بود بادام تلخ

نیست پروا دیده عشاق را از اشک شور

تلخی صهبا نمی سازد دهان جام تلخ

دل به رنگ خویش برمی آورد ایام را

صبح غربت بر غریبان می شود چون شام تلخ

حرف تلخ آن لب میگون به خاطر بار نیست

هست شیرین تر، بود چون باده گلفام تلخ

گر چه نوش و نیش این عالم به هم آمیخته است

روزگار ماست از آغاز تا انجام تلخ

بستر بیگانه می ریزد نمک در چشم خواب

می شود عیش دل رم کرده، از آرام تلخ

جلوه شکر کند در کام، زهر عادتی

نیست ناکامی به کام عاشق ناکام تلخ

در کمین فرصت از دل چشم آسایش مدار

خواب شد از شوق صیادی به چشم دام تلخ

فارغ از ابرام باشد هر که بخشد بی سؤال

بر خسیسان عیش سازد سایل از ابرام تلخ

طفل را از میوه نارس نمی باشد شکیب

هست دایم کام خلق از آرزوی خام تلخ

بوسه ها در چاشنی دارد، مباش ای دل غمین

گر به قاصد آن شکر لب می دهد پیغام تلخ

پند ناصح چند ریزد خار در پیراهنم؟

کرد بر من خواب را این مرغ بی هنگام تلخ

کار من سهل است ای بی رحم بر خود رحم کن

چند سازی کام شیرین خود از دشنام تلخ؟

در دهان تنگ از غیرت زبان چرب تو

کرد شکر خواب را در قند بر بادام تلخ؟

گر ندارد ماتم ایمان این دلمردگان

از چه دارد جامه خود کعبه اسلام تلخ؟

تا توان از شربت دینار شیرین ساختن

از جواب تلخ سایل را مگردان کام تلخ

هر قدر شیرین بود شهد گلوسوز حیات

می شود صائب ز یاد مرگ خون آشام تلخ

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:37 PM

تا بر لب تو افتاد چشم ستاره صبح

شد آب از خجالت قند دوباره صبح

از سرمه دل شب روشن شود چراغش

هر کس ز خواب خیزد پیش از ستاره صبح

تا آتشین نکرده است از آفتاب پستان

آبی به روی خود زن ای شیرخواره صبح

نقد حیات خود را صرف پری رخان کن

کز وصل آفتاب است عمر دوباره صبح

در سینه های صاف است دلهای زنده را جای

خورشید شیر مست است در گاهواره صبح

در بحر و بر عالم شبها دلیل گردد

چشمی که شد چو انجم محو نظاره صبح

پیران صاف طینت رای صواب دارند

صائب مگرد غافل از استشاره صبح

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:37 PM

چاک خواهد سربرآورد از گریبانم چو صبح

رفته رفته می کند گل داغ پنهانم چو صبح

سینه ام از خاکمال گرد کین بی نور نیست

در صفا سر حلقه نیکان و پاکانم چو صبح

بی تکلف باز کن بند نقاب سینه را

عاشق صادق کن از لطف نمایانم چو صبح

من که نور صدق می تابد ز گفتارم، چرا

شمع کافوری نسوزد در شبستانم چو صبح؟

عیسی از خط شعاعی رشته تابی گو مکن

جنگ دارد با رفو چاک گریبانم چو صبح

صائب از روزی که آن خورشید رو را دیده ام

خوشه خوشه اشک می ریزد به دامانم چو صبح

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:30 PM

زان پیش کآفتاب بگیرد گلوی صبح

روی خود از می شفقی کن چو روی صبح

زان پیش کز غبار نفس بی صفا شود

لبریز کن سبوی خود از آب جوی صبح

خورشید چشم آب دهد از نظاره اش

چون شبنم آن که چشم گشاید به روی صبح

در چشم منکران قیامت نمونه ای است

از جوی شیر گلشن فردوس، جوی صبح

تو خفته ای و می شکند خار آتشین

در پای آفتاب ز بس جستجوی صبح

چون شمع اگر چه مرگ من از نوشخند اوست

صد پیرهن گداختم از آرزوی صبح

ای دل سیاه، عزت پیران نگاه دار

در خون مکش ز باده گلرنگ موی صبح

خواهی که سرخ روی شوی در بسیط خاک

چون گل به آب دیده خود کن وضوی صبح

چون آفتاب خامه صائب علم کشید

پر نور کرد عالمی از گفتگوی صبح

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:30 PM

روشندلان به هر که رسیدند همچو صبح

دادند جان، نفس نکشیدند همچو صبح

شکر خدا که عاقبت کار، عاشقان

پیراهنی به صدق دریدند همچو صبح

جمعی که پی به داغ مکافات برده اند

یک گل فزون ز باغ نچیدند همچو صبح

از گرد کینه صاف بود آبگینه ام

ناف مرا به مهر بریدند همچو صبح

تا شیشه گردن از سر دیوار خم کشید

مستان بغل گشاده دویدند همچو صبح

صائب خموش باش که خورشید طلعتان

بر ما رقم به صدق کشیدند همچو صبح

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:30 PM

دل زنده می کند نفس جانفزای صبح

جان می شود دو مغز ز آب و هوای صبح

چون آفتاب قبله ذرات می شود

هر کس که سود روی ارادت به پای صبح

خورشید افسر زر ازین آستانه یافت

زنهار رو متاب ز دولتسرای صبح

در زیر پای سیر درآرد براق روح

عظم رمیم را نفس جانفزای صبح

چون خون مرده قابل تلقین فیض نیست

هر کس ز خواب خوش نجهد در هوای صبح

فیض است فیض، صحبت اشراقیان تمام

زنهار سعی کن که وی آشنای صبح

از خوان روزگار به یک قرص ساخته است

صادق بود همیشه ازان اشتهای صبح

دستی کز آستین بدر آید ز روی صدق

سر پنجه کلیم شود از دعای صبح

چون اختران چراغ شبستان تمام شد

هر کس فشاند خرده جان را به پای صبح

غافل مشو ز عزت پیران زنده دل

برخیز چون سپند ز جا پیش پای صبح

چون آفتاب، زنده جاوید می شود

خود را رساند هر که به دارالشفای صبح

بر غفلت سیاه دلان خنده می زند

غافل مشو ز خنده دندان نمای صبح

شد ایمن از گزند شبیخون حادثات

خود را رساند هر که به زیر لوای صبح

در سلک راستان نتواند سفید شد

چون شمع هر که جان ندهد رونمای صبح

گرد گناه با دل روشن چه می کند؟

از دود شب سیاه نگردد قبای صبح

صائب چگونه وصف نماید، که قاصرست

خورشید با هزار زبان در ثنای صبح

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:30 PM

لبریز از می شفق کن ایاغ صبح

از خشکی دماغ محور بر دماغ صبح

عشقی که صادق است شام مطلبش

از خود شراب لعل برآرد ایاغ صبح

بی شست و شوی، نامه پاکان بود سفید

پرورده است در نمک خویش داغ صبح

در پرده جلوه های نهان هست فیض را

غافل مباش در دل شب از سراغ صبح

شمعی بس است ظلمت آیینه خانه را

رنگین شود ز یک گل خورشید باغ صبح

پا در رکاب برق بود حسن نوخطان

زنهار بر مدار نظر از چراغ صبح

صائب ز سینه انجمن افروز عالم

تا گرم شد چو مهر سرم از ایاغ صبح

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:30 PM

از قرص آفتاب تهی نیست خوان صبح

دایم بود ز صدق طلب پخته نان صبح

مگذر ز حرف راست که از رهگذار صدق

پر زر کند فلک ز کواکب دهان صبح

در نور صدق محو شود دعوی دروغ

ظلمت به گرد می رود از کاروان صبح

عشقی که صادق است بود ایمن از زوال

این تب برون نمی رود از استخوان صبح

در راست خانگان نتوان یافتن کجی

تیر دعا خطا نشود از کمان صبح

با صبح خوش برآ، که بود مهر بی زوال

برگ خزان رسیده ای از بوستان صبح

آب آورد به دیده چو خورشید، دیدنش

هر گل که وا شد از نفس خونچکان صبح

دل را اگر ز گرد گنه پاک می کنی

غافل مشو ز چهره شبنم فشان صبح

خورشید افسر زر ازین آستانه یافت

زنهار بر مدار سر از آستان صبح

مگشای چاک سینه که ترسم ز انفعال

تا روز حشر تخته بماند دکان صبح

کوتاه دار دست دعا از رکاب خلق

صائب چو ممکن است گرفتن عنان صبح

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5101696
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث