به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

وسعت مشرب زدل اندیشه فردا نبرد

این غبار از خاطر من دامن صحرا نبرد

کی شود با ما طرف در عاشقی هر خام دست؟

کوهکن با سخت بازی این قمار از ما نبرد

کیستم من تا دهم از عارض او دیده آب؟

شبنمی زین باغ خورشید جهان آرا نبرد

از ملامت بود فارغ خاطر آزاده ام

سنگ طفلان کوه تمکین مرا از جا نبرد

یک سرمو کم نشد از خط غرور حسن او

از سر طاوس مستی عیب پیش پا نبرد

از چراغان خلوت گورش شود تاریکتر

هر که زیر خاک با خود دیده بینا نبرد

دل زگرد خاکساری بر گرفتن مشکل است

از گهر گرد یتیمی صحبت دریا نبرد

عمر رفت و خار خار دل همان صائب بجاست

مشت خاشاکی به دریا سیل ازین صحرا نبرد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

شام ازان زلف سیه سنبل به دامن می برد

صبح از ان چاک گریبان گل به دامن می برد

آن که بر خار سر دیوار حسرت می کشید

این زمان از گلشن او گل به دامن می برد

یک سراسر رفت و در گلزار قحط دل فکند

طفل ما از بوستان بلبل به دامن می برد

از سرکوی دلاویزش صبا در بوستان

خار و خس می آورد، سنبل به دامن می برد

عمرها رفت و صبا از تازگیهای سخن

گل زخاک طالب آمل به دامن می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

چشم خونبارم گرو ز ابر بهاری می برد

نبض من از برق دست از بیقراری می برد

در دل آزاده ام گرد تعلق فرش نیست

سیل از ویرانه من شرمساری می برد

شبنم از فیض سحر خیزی عزیز گلشن است

گل به دامن خنده از شب زنده داری می برد

هر که حرف راست بر تیغ زبانش بگذرد

از میان چون صبح صادق زخم کاری می برد

گر سر صائب چو مهر از چرخ چارم بگذرد

حسرت روی زمین بر خاکساری می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

عشق اول ناتوانان را به منزل می برد

خار و خس را زودتر دریا به ساحل می برد

نیست سامان تماشا صفحه ننوشته را

چهره خوبان نوخط بیشتر دل می برد

بر هدف دستی ندارد تیر، بی زور کمان

همت پیران جوانان را به منزل می برد

صبر اگر یک دم عنانداری کند پروانه را

بیقراری شمع را بیرون ز محفل می برد

سبز از زهر ندامت می شود صائب پرش

هر که چون طوطی سخن بیرون زمحفل می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

از فسون عالم اسباب خوابم می برد

پیش پای یک جهان سیلاب خوابم می برد

سبزه خوابیده را بیدار سازد آب و من

چون شوم مست از شراب ناب خوابم می برد

از سرم تا نگذرد می کم نگردد رعشه ام

همچو ماهی در میان آب خوابم می برد

در مقام فیض غفلت زور می آرد به من

بیشتر در گوشه محراب خوابم می برد

نیست غیر از گوشه عزلت مرا جایی قرار

در صدف چون گوهر سیراب خوابم می برد؟

من که چون جوهر به روی تیغ دارم پیچ و تاب

کی به روی سبزه سیراب خوابم می برد

پیش ازین بر روی خاک تیره آرامم نبود

این زمان بر بستر سنجاب خوابم می برد

غفلت من از شتاب زندگی خواهد فزود

رفته رفته زین صدای آب خوابم می برد

اضطراب راهرو را قرب منزل کم کند

در کنار خنجر قصاب خوابم می برد

در حریم وصل حیرت می کند غافل مرا

در چمن چون نرگس شاداب خوابم می برد

چون کباب در نمک خوابیده شور من بجاست

گاه گاهی گر شب مهتاب خوابم می برد

دارد از لغزش مرا صائب گرانی بی نصیب

در کف آیینه چون سیماب خوابم می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

زلف مشکین را چرا آن نازپرور می برد؟

بی خطا افتاده خود را چرا سر می برد؟

هر نفس غم پاره ای از جسم لاغر می برد

همچو خاکستر که از پهلوی اخگر می برد

ما به چشم مور گندم دیده قانع گشته ایم

روزی ما را چرا چرخ ستمگر می برد؟

در قیامت می شود شیرین، زبان در کام ما

تلخی بادام ما را شور محشر می برد

از شهیدان یک سر و گردن نباشم چون بلند؟

تیغ او در ماتم من زلف جوهر می برد

عشق عالمسوز بر من مهربان گردیده است

جامه بر بالایم از بال سمندر می برد

من به لیمویی قناعت کرده ام از روزگار

ناف صفرای مرا گردون به شکر می برد

هر که چون صائب دویی را از میان برداشته است

می کند پی قاصدان را، خامه را سر می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

جنبش مژگان حضور از دیده و دل می برد

چشم بسمل لذت از دیدار قاتل می برد

شکر قطع راه، عارف را کند بیدارتر

غافلان را خواب در دامان منزل می برد

در دل شب دزد را جرأت یکی گردد هزار

خال او در پرده خط بیشتر دل می برد

می شود لطف خدا افتادگان را دستگیر

خار و خس را موجه دریا به ساحل می برد

وای بر آن کس که چون قمری درین بستانسرا

حاجت خود پیش سر و پای در گل می برد

لاله را از دل، سیاهی ابر نتوانست شست

داغ خون ما که از دامان قاتل می برد؟

از دل بیتاب یک مو بر تنم آسوده نیست

این سپند شوخ آسایش ز محفل می برد

گرچه می داند وسایل پرده بیگانگی است

دل همان ما را به دنبال وسایل می برد

حسن عالمگیر لیلی نیست در جایی که نیست

عاشق از دامان صحرا فیض محمل می برد

عالم پرکور را یک رهبر بینا بس است

ره شناسی کاروانی را به منزل می برد

شد زیک پیمانه صائب کشف بر من رازها

صحبت آیینه رویان زنگ از دل می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

آب شد دل تا به آن شیرین شمایل راه برد

خواب در ره کی کند هر کس به منزل راه برد؟

دیدن منزل قرار از راه پیما می برد

جسم زندان گشت بر جان تا به قاتل راه برد

با هزاران چشم، سرگردان بود چرخ و مرا

با دو چشم بسته می باید به منزل راه برد

دارد آتش زیرپای خویش در مهد زمین

تا سپند بیقرار من به محفل راه برد

چون جرس شد سینه صدچاک من زندان او

ناله بیطاقت من تا به محمل راه برد

بیخودی آسوده کرد از بازگشت تن مرا

در محیط بیکران نتوان به ساحل راه برد

نیستم نومید با غفلت زحسن عاقبت

تا ره خوابیده را دیدم به منزل راه برد

در جهان آب و گل هر کس به دل برد التجا

در محیط پر خطر صائب به ساحل راه برد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

هر که با خود درد و داغ دلستان را می برد

بی تکلف حاصل کون و مکان را می برد

گردش چشمی که من دیدم زدام زلف او

از دل من خارخار آشیان را می برد

آه سردی خضر راه ما سبکباران بس است

هر نسیمی از چمن برگ خزان را می برد

حسن را باشد خطر از دیده اهل هوس

ابر بی نم آبروی گلستان را می برد

اهل غفلت بر نمی آیند با روشندلان

قطره آبی زجا خواب گران را می برد

می برند از بوستان دامان پرگل بیغمان

عاشق بیدل دعای باغبان را می برد

مشت خاشاکی چه باشد پیش سیل نوبهار؟

ساده لوحی جوهر تیغ زبان را می برد

خانه دنیا بعینه خانه آیینه است

هر چه هر کس آورد با خود، همان را می برد

چشم پوشیدن زدرد و داغ غربت مشکل است

ورنه با خود بلبل ما آشیان را می برد

می رسند از همت پیران به منزل رهروان

تیر با خود تا هدف زور کمان را می برد

یاد بغداد و طواف مرقد شاه نجف

از دل صائب حضور اصفهان را می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

از حریم ما سخن چین چون سخن بیرون برد؟

باد نتوانست نکهت زین چمن بیرون برد

شمع را خاکستر پروانه اینجا سرمه داد

کیست راز عشق را از انجمن بیرون برد؟

در به روی طوطیان آیینه از زنگار بست

این سزای آن که از خلوت سخن بیرون برد

پرتو لعل لب او گر نیفروزد چراغ

راه نتواند تبسم زان دهن بیرون برد

دولت تردامنان پا در رکاب نیستی است

زود شبنم رخت هستی از چمن بیرون برد

شمع تر کرد از عرق پیراهن فانوس را

کیست تا پروانه را از انجمن بیرون برد؟

سرمه خط خامشی گرد لب ساغر کشید

تا مباد از مجلس مستان سخن بیرون برد

هر که می خواهد شود فکر جهانگردش غریب

به که چون صائب گرانی از وطن بیرون برد

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5101932
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث