به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نیست جز غفلت مرا از عمر بی حاصل به دست

از دل روشن ندارم غیر مشتی گل به دست

بزم عشرت حلقه ماتم بود بر بیدلان

شمع روشن اشک و آهی دارد از محفل به دست

گل چو شاخ افتد به گلچین می رساند خویش را

خون ما می آرد آخر دامن قاتل به دست

نعل وارونی است در ظاهر مرا این پیچ و تاب

ورنه من چون راه دارم دامن منزل به دست

باد دستی گر شود با خاطر آزاده جمع

چون صنوبر می توان آورد چندین دل به دست

دست و پایی می زنم چون مرغ بسمل زیر تیغ

بر امید آن که آرم دامن قاتل به دست

خاتم فرمانروایی را مثنی می کند

مور عاجز را اگر آرد سلیمان دل به دست

نیست این وحشت سرا جای عمارت، ورنه من

دارم از گرد یتیمی همچو گوهر گل به دست

نعمت دنیا نسازد سیر چشم حرص را

هست در دریای پر گوهر صدف سایل به دست

می توان از دل زدودن پیچ و تاب عشق را

جوهر از فولاد اگر صائب شود زایل به دست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:37 PM

جای خود وا می کنند اهل صفا بر روی دست

دارد از روشندلی آیینه جا بر روی دست

از ته دل هر که خون خویش را سازد حلال

می دهندش جای خوبان چون حنا بر روی دست

انتظار سنگلاخش مانع افکندن است

این که دارد چرخ چون ساغر مرا بر روی دست

هر سر شاخی ز گل در کسب آب و رنگ ازو

کاسه دریوزه دارد چون گدا بر روی دست

روی امیدش نگردد لاله رنگ از زخم خار

هر که را چون گل نباشد خونبها بر روی دست

چون بود دولت خدایی، دشمنان گردند دوست

می برد تخت سلیمان را هوا بر روی دست

آرزوهایی کز او دست تمنا کوته است

جمله را دارد دل بی مدعا بر روی دست

سهل باشد عشق اگر از خاک بردارد مرا

مور را بخشد سلیمان نیز جا بر روی دست

می جهد چون سنگ و آهن آتش از بال و پرش

گر بگیرد استخوانم را هما بر روی دست

عاقبت زد بر زمین چون نقش پایم بی گناه

داشتم آن را که عمری چون دعا بر روی دست

مگذر از کسب هنر صائب که از راه هنر

می گذارد شاه را شهباز پا بر روی دست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:37 PM

وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست

جبهه را چون خشت بر خاک در میخانه بست

با سیه چشمان نمی جوشد دل مجنون ما

داغ خونها خورد تا خود را بر این دیوانه بست

وعده بوس آرزوی تشنه را در خواب کرد

دیده این طفل را شیرینی افسانه بست

گر ملایم بگذری از مشهد ما عیب نیست

شمع نخل موم بهر ماتم پروانه نیست

چون نپیچاند به افسون دست گستاخ مرا؟

زلف طراری که بتواند زبان شانه نیست

خاک ما از عافیت آباد خاموشان بود

حرف نتوان بر لب ما چون لب پیمانه بست

می کنی منع سرشک از دیده خونبار من

جز تو ای مژگان که در بر روی صاحبخانه بست؟

محتسب دست تعدی گر چنین سازد دراز

در گلوی شیشه خواهد سبحه صد دانه بست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:37 PM

تا فشاندم دست بر دنیا جهان آمد به دست

از سبکدستی مرا رطل گران آمد به دست

یافتم در سینه گرم آن بهشتی روی را

در دل دوزخ بهشت جاودان آمد به دست

چشم پوشیدن ز دنیا چشم دل را باز کرد

دولت بیدار ازین خواب گران آمد به دست

چون هما مغز من از اندیشه روزی گداخت

تا مرا از خوان قسمت استخوان آمد به دست

دامن زلفش به دستم در سیه مستی فتاد

رفته بود از کار دستم چون عنان آمد به دست

سالها گردن کشیدم چون هدف در انتظار

تا مرا تیری ازان ابرو کمان آمد به دست

صحبت یاران یکرنگ است دل را نوبهار

برگ عیش من در ایام خزان آمد به دست

سایه بال هما بر استخوان من فتاد

در کهنسالی مرا بخت جوان آمد به دست

همچو لالی از گفتگوی ظاهر اهل جهان

تا زبان بستم مرا چندین زبان آمد به دست

در کمند پیچ و تاب افتاد از آزادگی

هر که را سررشته کار جهان آمد به دست

قامت خم عذر ایام جوانی را نخواست

رفت تیر از شست بیرون چون کمان آمد به دست

زین جهان آب و گل را هم به دل صائب فتاد

یوسفی آخر مرا زین کاروان آمد به دست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:37 PM

بهر قتل ما کمر آن حسن بی اندازه بست

دفتر گل را خس و خاشاک ما شیرازه بست

بی دماغان جنون را رام کردن مشکل است

سوخت لیلی، محمل خود تا بر این جمازه بست

سوخت چون خال از فروغ عارض گلگون او

از شفق آن کس که بر خورشید تابان غازه بست

آب شد از انفعال پیچ و تاب زلف او

موج بر آب روان چندان که نقش تازه بست

جمع نتوانست کردن این دل صد پاره را

آن که اوراق خزان را بارها شیرازه بست

نه همین صائب بلند آوازه گشت از حرف عشق

صاحب گلبانگ شد هر کس که این آوازه بست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:37 PM

هاله گرد ماه رخسارش خط شبرنگ بست؟

یا به دل بردن کمر ماه تمامش تنگ بست

کاروان حسن پنداری مسافر می شود

کز خط مشکین، لب لعلش میان را تنگ بست

لنگر تمکین نگردد قاف، حسن شوخ را

کوهکن تمثال شیرین را چسان بر سنگ بست؟

رنگ در هر دیدن از شاخی به شاخی می پرد

وقت آن کس خوش که دل بر عالم بیرنگ بست

صائب از رنگین عذاران چشم بستن مشکل است

چشم خود را چون حباب از باده گلرنگ بست؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:37 PM

محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست

بشکند دستی که دست مردم افتاده بست!

عکس خود را دید در می زاهد کوتاه بین

تهمت آلوده دامانی به جام باده بست

آب خضر و باده روشن ز یک سرچشمه اند

چشم بست از زندگی هر که چشم از باده بست

سرو را خم کرد بار آشیان قمریان

بار خود نتوان به دوش مردم آزاده بست

ذوق رسوایی گرفت اوجی که زهد مرده دل

سنگ طفلان را به جای مهر در سجاده بست

همت از افتادگی بستان که حسن خیره چشم

دست عالم را به زلف پیش پا افتاده است

وصل لیلی از ره آوارگی نزدیک بود

دشت در گمراهی مجنون کمر از جاده بست

از صراط المستقیم عشق پا بیرون منه

شد بیابان مرگ صائب هر که چشم از جاده بست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:37 PM

خط مشکین تو نقش تازه ای بر کار بست

مصحف روی ترا شیرازه از زنار بست

از فروغ حسن نتوان کرد در رویش نگاه

جوش گل راه تماشایی بر این گلزار بست

جوش خون بی بخیه می سازد دهان زخم را

شکوه چون زور آورد نتوان لب اظهار بست

جذب عشق از در درون می آورد معشوق را

طوطی ما را شکر در پسته منقار بست

در محبت کم گناهی نیست اظهار وجود

تا نفس باقی است نتوان لب ز استغفار بست

کعبه سنگ ره نشد سرگشتگان عشق را

چون تواند نقطه راه گردش پرگار بست؟

گرم دارد جوش بلبل صحبت گلزار را

شد جهان افسرده تا صائب لب از گفتار بست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:37 PM

بس که از زهر شکایت لب دل افگار بست

دل مرا چون بسته در جیب و بغل زنگار بست

عشرت فصل بهاران خنده واری بیش نیست

وقت نخلی خوش که پیش از غنچه بستن بار بست

شد ز پیوند تن افسرده، دل بی کسان به خاک

وای بر خامی که نان خویش بر دیوار بست

نیست بی خورشید عالمتاب صبح انتظار

پیر کنعان طرفها از چشم چون دستار بست

موم گردد سنگ خارا در کفش چون کوهکن

روی گرم کارفرما هر که را بر کار بست

رشته پیوند یاران را بریدن کافری است

تا برآمد از چمن گل بر میان زنار بست

هر که شد در حلقه سرگشتگان چون نقطه فرد

از سر رغبت کمر در خدمتش پرگار بست

در عرق پوشیده گردید آن عذار شرمگین

جوش گل راه تماشایی بر این گلزار بست

هر که صائب گوشه چشمی ز خواب امن دید

بی تأمل در به روی دولت بیدار بست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:37 PM

هر که دل در غمزه خونریز آن جلاد بست

رشته جان بر زبان نشتر فصاد بست

سنگ اگر در مرگ عاشق خون نمی گرید، چرا

بیستون از لاله نخل ماتم فرهاد بست؟

رشته بی تابی غیرت اگر باشد رسا

می توان بر چوب دست شانه شمشاد بست

ناله بلبل نیفشارد اگر دل غنچه را

چون جرس یک لحظه نتواند لب از فریاد بست

کرده ام لوح مزار خویش از سنگ فسان

زنگ اگر از خون من آن خنجر فولاد بست

بال سیر شعله جواله بستن مشکل است

نقش شیرین را چسان در بیستون فرهاد بست؟

بر رخ بحر از نسیم آه سرد من حباب

سخت تر صد پیرهن از بیضه فولاد بست

سرمه سا چشمی که من زان مجلس آرا دیده ام

بر گلوی شیشه بتواند ره فریاد بست

چون زبان مار، خار آشیانم می گزد

تا در فیض قفس بر روی من صیاد بست

شمع را در وقت کشتن چشم بستن رسم نیست

حیرتی دارم که چون چشم مرا جلاد بست؟

بس که صائب از نگاه عجز من خون می چکید

دیده خود را به وقت کشتنم جلاد بست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118162
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث