به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آن که ما سرگشته اوییم در دل بوده است

دوری ما غافلان از قرب منزل بوده است

ما عبث در سینه دریا نفس را سوختیم

گوهر مقصود در دامان ساحل بوده است

ما ز هجران ناله های خویش می پنداشتیم

چون جرس فریاد ما از قرب محمل بوده است

ما عبث دل را به زیر آسمان می جسته ایم

این سپند شوخ در بیرون محفل بوده است

داد از قید جهان زنجیر، آزادی مرا

شاهراه کعبه مقصد سلاسل بوده است

تا دلم خون گشت، سیر چرخ بی پرگار شد

سیر این پرگارها بر نقطه دل بوده است

تا گرفتم رخنه دل را، جهان تاریک شد

روشنی این خانه را از رخنه دل بوده است

زیر مرهم می شناسد حال داغ ما که چیست

هر که را آیینه پنهان در ته گل بوده است

چشم او صائب مرا از عقل و دین بیگانه کرد

دوستی با می پرستان زهر قاتل بوده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

 

تنگ خلقی شعله دوزخ سرشتی بوده است

جبهه وا کرده صحرای بهشتی بوده است

اعتباری را که در خوبی سرآمد گشته بود

ما به چشم عاقبت دیدیم زشتی بوده است

دور باش صد بلا گردید درد و داغ عشق

غوطه خوردن در دل آتش بهشتی بوده است

در سر زاهد به غیر از خودپرستی هیچ نیست

این کدوی پوچ، قندیل کنشتی بوده است

از لحد خوابش نگردد تلخ چون تن پروران

بستر و بالین هر کس خاک و خشتی بوده است

شور لیلی از سر مجنون به جان دادن نرفت

پیچ و تاب عشق، خط سرنوشتی بوده است

چرخ مینایی که عقل پیر یک دهقان اوست

از سواد بیکران عشق، کشتی بوده است

قامتش خم گشت و نگذارد قدم در راه راست

راستی صائب عجب غفلت سرشتی بوده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

مردمی در طینت اهل جهان کم مانده است

صورت بی معنیی بر جا ز آدم مانده است

نام شاهان از اثر در دور می باشد مدام

شاهد این گفتگو جامی است کز جم مانده است

بی سخن بر دامن پاکش گواهی می دهد

نسخه ای کز روی شرم آلود مریم مانده است

خرد مشمر جرم را کز خوردن گندم به خلد

سینه چاکی به فرزندان آدم مانده است

نام باقی در زوال مال فانی بسته است

کز سخاوت بر زبان ها نام حاتم مانده است

ای که می پرسی ز صحبتها گریزانی چرا

در بساطم وقت ضایع کردنی کم مانده است

عام گردیده است بی دردی میان مردمان

حرفی از درد سخن صائب به عالم مانده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

سرکشی از قامت آن دلربا زیبنده است

مد احسان هر قدر باشد رسا زیبنده است

نقد جان را مصرفی چون خاک پای یار نیست

سرو را آب روان در زیر پا زیبنده است

خوشنما باشد شراب لعل در جام بلور

پنجه سیمین خوبان را حنا زیبنده است

ماه در ابر تنک جولان دیگر می کند

سرو سیمین را قبای ته نما زیبنده است

از کریمان هر قدر لطف و تواضع خوشنماست

سرکشی و بی نیازی از گدا زیبنده است

سبزه امید خشک از ابر بی باران شود

در لباس شرم عرض مدعا زیبنده است

پرده پوشی می کند دولت سر بی مغز را

استخوان در سایه بال هما زیبنده است

می نماید تیغ غیرت جوهر خود در نیام

فقر را در آستین دست دعا زیبنده است

تا هوا را اهل دولت زیر دست خود کنند

پایه تخت سلیمان بر هوا زیبنده است

صفحه های ساده را مسطر بود نقش مراد

بر تن درویش نقش بوریا زیبنده است

صائب از زرین کلاهان خاکساری خوشنماست

شاخ نرگس را نظر بر پشت پا زیبنده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

خاکساری از بزرگان جهان زیبنده است

با زمین، افتادگی از آسمان زیبنده است

از شکستن می فزاید رتبه طرف کلاه

سر به پیش انداختن از سرکشان زیبنده است

در خزان سهل است با نظارگی حسن سلوک

تازه رویی در بهار از باغبان زیبنده است

مغز اگر نرمی کند چندان ندارد تازگی

چرب نرمی بیشتر از استخوان زیبنده است

کوهسار از خنده بیجای کبک از جا نرفت

بردباری از بزرگان جهان زیبنده است

هر که را بر خاک راه انداخت، سازد سربلند

دعوی گردن فرازی از سنان زیبنده است

آنقدرها کز سخن باشد بلندی خوشنما

کوتهی در دعوی از تیغ زبان زیبنده است

از درشتی های سوهان تیغ ها گردند نرم

سر به سر پست و بلند این جهان زیبنده است

می شود ساحل ز جزر و مد دریا قدردان

بخل و احسان هر دو از پیر مغان زیبنده است

از خموشی قدرت گفتار گردد مایه دار

در مقام خود سکون از کاروان زیبنده است

باده در جام بلورین جلوه دیگر کند

خون ما بر گردن سیمین بران زیبنده است

طاعت از پیران، رعونت از جوانان خوشنماست

راستی در تیر چون خم در کمان زیبنده است

خشکی از سر پنجه مرجان اگر بیرون برد

لاف تر دستی ز بحر بیکران زیبنده است

گر نبندد بر زمین چون سایه نقش از جلوه اش

لاف رعنایی ز سرو بوستان زیبنده است

صائب از رنگین کلامان ترک دعوی خوشنماست

غنچه را مهر خموشی بر دهان زیبنده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

ابر رحمت با دل و دست گهربار آمده است

چشم پل روشن، که آب امسال سرشار آمده است

می زند جوش پریزاد از ریاحین بوستان

کاروان در کاروان یوسف به بازار آمده است

در حریم باغ، خاری بی گل بی خار نیست

جوش خون لاله تا مژگان دیوار آمده است

بس که مرغان چمن بدمستی از حد می برند

گل ز شبنم با هزاران چشم بیدار آمده است

رخنه دیوارها چاک گریبان گل است

هر سر خاری چو مژگان گهربار آمده است

از شکوفه هر خیابانی کهکشانی گشته است

صد هزاران اختر مسعود سیار آمده است

از فروغ لاله و گل گشته یک چشم پر آب

هر که چون شبنم به سیر باغ و گلزار آمده است

بوستان را در کنار شاخ از هر بلبلی

عیسیی در مهد پنداری به گفتار آمده است

سبزه ها چون فوج طوطی از زمین برخاسته است

از شکوفه شاخه ها دست شکربار آمده است

سنگ را از جا درآورده است شور نوبهار

کوه چون کبک از سبکروحی به رفتار آمده است

از گل ابر آسمان یک دامن پر گل شده است

کان لعل از هر رگ سنگی پدیدار آمده است

از هجوم لاله و گل، بر سر دیوار، خار

چون زبان مار زنهاری به زنهار آمده است

از شفق خورشید تابان کاسه در صهبا زده است

صبح از مستی برون آشفته دستار آمده است

خاک هر گنجی که در دل داشت بیرون داده است

صبح محشر گویی از گلشن پدیدار آمده است

کلک گوهربار صائب تا نواپرداز شد

خون به جای ناله بلبل را ز منقار آمده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

بلبل رنگین نوایی بر سر کار آمده است

آب و رنگ تازه ای بر روی گلزار آمده است

وقت گلشن خوش که گلریزان ابر رحمت است

چشم پل روشن که آب امسال سرشار آمده است

دست سرو بوستان، دست تیمم کرده بود

این زمان از هر رگش ابری پدیدار آمده است

عندلیبان در تلاش تنگنای غنچه اند

بلبل خوش نغمه ای گویا به گلزار آمده است

آب مروارید آورده است چشم جوهری

گوهر بی قیمت ما تا به بازار آمده است

رنگ نتوانم ز غیرت دید بر روی شفق

تا سر خورشید در کویش به دیوار آمده است

حجت قاطع بود بر پاکی دامان گل

این که در مهد قفس بلبل به گفتار آمده است

می تواند چنگ در فتراک زد خورشید را

از تعلق هر که چون شبنم سبکبار آمده است

فرصت پیچیدن دستار، مستان را نداد

در چه ساعت گل نمی دانم به گلزار آمده است

نیشکر مهر خموشی بر زبان خود زده است

کلک شکربار صائب تا به گفتار آمده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

از جوانی داغ ها بر سینه ما مانده است

نقش پایی چند از آن طاوس بر جا مانده است

در بساط من ز عنقای سبک پرواز عمر

خواب سنگینی چو کوه قاف بر جا مانده است

نیست از چشم و دل بینا مرا جز درد و داغ

ظلمت از خورشید و خفاش از مسیحا مانده است

می کند از هر سو مویم سفیدی، راه مرگ

پایم از خواب گران در سنگ خارا مانده است

چون نسایم دست بر هم، کز شمار نقد عمر

زنگ افسوسی به دست باد پیما مانده است

نیست در دستم به جز افسوس از عمر دراز

سوزنی از رشته مریم به عیسی مانده است

نوبت پرواز از بالم به چشم افتاده است

طوطیم چون سبزه عاجز در ته پا مانده است

نیست جز طول امل در کف مرا از عمر هیچ

از کتاب من همین شیرازه بر جا مانده است

مشت خاشاکی است بر جا مانده از سیلاب عمر

در دل من خار خاری کز تمنا مانده است

مطلبش از دیده بینا، شکار عبرت است

ورنه صائب را چه پروای تماشا مانده است؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

شکر ما کوته زبان از کثرت احسان شده است

برگ این نخل برومند از ثمر پنهان شده است

دست از دامان دلهای پریشان برمدار

رو به دریا می رود ابری که بی باران شده است

می تراود از در و دیوار او نقش مراد

خانه هر کس که چون آیینه بی دربان شده است

روزگار غفلت ما می رود چون برق و باد

کشتی ما از گرانباری سبک جولان شده است

می کشد در جسم، جان از پاکدامانی عذاب

مصر بر یوسف ز عصمت تنگ چون زندان شده است

سیل بی زحمت به دریا می برد خاشاک را

با خرام او، برون رفتن ز خود آسان شده است

با ضعیفان پنجه کردن نیست کار سرکشان

آتش از خاشاک ما بسیار رو گردان شده است

نیست زر در آستین غنچه و دامان گل

تا کدامین سرو در گلزار دست افشان شده است

از رگ تلخی، میان باده بی زنار نیست

در زمان چشم او عالم فرنگستان شده است

می خورد تیر حوادث را به جای نیشکر

هر که صائب بر سر خوان فلک مهمان شده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

از شکوه عشق، میدان تنگ بر هامون شده است

دامن صحرا ز یک دیوانه پر مجنون شده است

می کنم چون موج در آغوش دریا پا دراز

تا عنان اختیار از دست من بیرون شده است

سرکشی از بس که زین وحشی نگاهان دیده ام

باورم ناید که آهو رام با مجنون شده است

شانه شمشاد را دست نگارین می کند

بس که در زلف گرهگیر تو دلها خون شده است

نیست در روی زمین از بی غمی آثار درد

چهره زرین نهان در خاک چون قارون شده است

ز انقطاع فیض، کوتاه است ایام خزان

دولت فصل بهار از فیض روز افزون شده است

جلوه همکار می بندد زبان لاف را

در زمان قامت او سرو ناموزون شده است

همچو داغ لاله چسبیده است صائب بر جگر

آه ما از بس که نومید از در گردون شده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5115358
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث