به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بی اجابت آه مرغ آشیان گم کرده ای است

ناله بی فریادرس تیر نشان گم کرده ای است

هر عزیزی را که می بینم درین آشوبگاه

یوسف خود در میان کاروان گم کرده ای است

در نیابد هر که چون پروانه ذوق سوختن

در دل دوزخ بهشت جاودان گم کرده ای است

هر که در آغاز خط از گلرخان غافل شود

در بهاران عندلیب گلستان گم کرده ای است

این علف خواران که هر یک جانبی دارند روی

گله در دامن صحرا شبان گم کرده ای است

بی نصیبان جستجوی رزق بیجا می کنند

نیست چون قسمت، طلب دست دهان گم کرده ای است

دل که در زلف پریشان تو می جوید قرار

در شب تاریک مرغ آشیان گم کرده ای است

رهنوردی را که نبود رهبر ثابت قدم

در بیابان طلب سنگ نشان گم کرده ای است

زیر گردون هر که را می بینم از صاحبدلان

دست و پا در زیر تیغ بی امان گم کرده ای است

در صراط المستقیم عشق، عقل خرده بین

در دل شب راه در ریگ روان گم کرده ای است

هر دل بی درد کز درد طلب افتاد دور

از نفس گیری درای کاروان گم کرده ای است

هر که بهر دانه گردد گرد این سنگین دلان

شاهراه آسیای آسمان گم کرده ای است

هر جوانمردی که سر می پیچد از فرمان پیر

در صف مردان کماندار کمان گم کرده ای است

آن که دارد موی آتش دیده را در پیچ و تاب

خویش را چون تاب در موی میان گم کرده ای است

هر که غافل از ظهور حق بود در ممکنات

بوی یوسف در میان کاروان گم کرده ای است

هست در گم کردن خود، هست اگر آرامشی

هر که خود را یافت مرغ آشیان گم کرده ای است

نیست هر کس را که صائب نفس در فرمان عقل

بر فراز توسن سرکش عنان گم کرده ای است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:31 PM

صبح از خورشید تابان دست بر دل مانده ای است

آفتاب از صبح داغ در نمک خوابانده ای است

دانه امید ما در عهد این بی حاصلان

در زمین کاغذین، تخم شرار افشانده ای است

شکوه ما در زمان خوی آن بیدادگر

نامه در رخنه دیوار نسیان مانده ای است

با تو ظالم برنمی آید، وگرنه آه من

پنجه زورآوران چرخ را پیچانده ای است

حلقه جمعیتی گر هست در زیر فلک

دیده بینایی از وضع جهان پوشانده ای است

فتنه آخر زمان در دور چشم مست او

شیشه بی باده بر طاق نسیان مانده ای است

کیست صائب با دل پر خون درین وحشت سرا؟

از حریم قرب، بی تقصیر بیرون مانده ای است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:31 PM

دل میان چار عنصر تن به سختی داده ای است

دانه در آسیای چار سنگ افتاده ای است

خرده جان مقدس در تن خاکی نهاد

موری از دست سلیمان بر زمین افتاده ای است

نیست چون سرو و صنوبر حاصلش جز بار دل

در ریاض آفرینش هر کجا آزاده ای است

پیش ارباب بصیرت کز ته کار آگهند

گرمی این سرد مهران دوزخ آماده ای است

نیست حق جویندگان را دیده باریک بین

ورنه هر خاری درین وادی به مقصد جاده ای است

بر سر حرف آورد صائب مرا دلهای پاک

چون قلم باغ و بهار من زمین ساده ای است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:31 PM

بی غبار خط نگاهم توتیا گم کرده ای است

در ته ابر سیه ماه جلا گم کرده ای است

نیست هر کس را که چشم خوش نگاهی در نظر

در سواد آفرینش آشنا گم کرده ای است

بوسه لب تشنه در دور لب نوخط او

در سیاهی چشمه آب بقا گم کرده ای است

هر که را آسوده تر دانی درین وحشت سرا

زیر شمشیر حوادث دست و پا گم کرده ای است

تا چه باشد در بیابان طلب احوال ما

خضر اینجا رهنورد رهنما گم کرده ای است

کار ما بی دست و پایان با خدا افتاده است

کشتی دریای ما ناخدا گم کرده ای است

در بیابانی که چاه از نقش پا افزونترست

عقل کوته بین ما کور عصا گم کرده ای است

پیش ارباب خرد گر کشتی نوح است عقل

در محیط عشق موج دست و پا گم کرده ای است

هر که غافل گردد از حق در جهان با این ظهور

مهر عالمتاب در نور سها گم کرده ای است

در تن خاکی، روان آسمان مشتاق ما

راه بیرون شد ز گرد آسیا گم کرده ای است

هر که از صاحبدلان در کعبه صائب رو کند

می توان دانست محراب دعا گم کرده ای است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:31 PM

 

شوق دل دیگر به آب تیغ مژگان تشنه است

آتش خاکسترآلودم به دامان تشنه است

چشمه سار خضر را زحمت مده ای باغبان

خاک این گلشن به خون عندلیبان تشنه است

از طراوت گر چه آب از عارض او می چکد

سبزه خطش به خونریز شهیدان تشنه است

چند از آب خجالت تازه رو باشد کسی؟

گل به خون خود در آن چاک گریبان تشنه است

بود تا در بزم یک هشیار، ساقی می نخورد

باغبان آبی ننوشد تا گلستان تشنه است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:31 PM

شمع را بالین پر، بال و پر پروانه است

بستر آسودگی خاکستر پروانه است

از سپرداری است عاجز گر چه دست رعشه دار

شمع را دست حمایت شهپر پروانه است

گرم برخور با هواداران که حسن شمع را

نیل چشم زخم از خاکستر پروانه است

این ز آتش می گریزد وان بر آتش می زند

شیر با آن زهره داغ جوهر پروانه است

می کند خورشید تابان ذره را اکسیر عشق

گریه شمع از فروغ منظر پروانه است

نیست فکر عاشق سرگشته آن بی باک را

ورنه شمع از هر شراری رهبر پروانه است

پایه عشق گرانقدرست بالاتر ز حسن

شمع با آن سرکشی زیر پر پروانه است

نیست از سو محبت بلبلان را بهره ای

این شراب آتشین در ساغر پروانه است

نیست پروا عاشقان را از نگاه تلخ یار

دود خشک شمع، ریحان تر پروانه است

حسن، فیض آب خضر از عشق صائب می برد

بخت سبز شمع از چشم تر پروانه است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:31 PM

آسمان از شور دلهای کباب آسوده است

کوه تمکین خم از جوش شراب آسوده است

صبح محشر بی سبب ما را به دیوان می کشد

خود حساب از پرسش روز حساب آسوده است

دل نسوزد عشق را بر گریه های آتشین

آتش از اشک جگر سوز کباب آسوده است

عشق را پروای چشم عیبجوی نقل نیست

از گزند چشم خفاش، آفتاب آسوده است

با تهی چشمان ندارد اضطراب عشق کار

از پریدن حلقه چشم رکاب آسوده است

از خیال آسوده گردد دیده ارباب فکر

دیده اصحاب غفلت گر ز خواب آسوده است

کهنه اوراق دل ما قابل ترتیب نیست

از غم شیرازه کردن این کتاب آسوده است

هر که ما را ایمن از بیداد گردون دید، گفت

این هوا را بین که در قصر حباب آسوده است

در شبستانی که من محو تجلی گشته ام

نبض سیمابش ز موج اضطراب آسوده است

کار خار پا کند زر در کف دریا دلان

چون ندارد گوهری در کف سحاب آسوده است

نیست حاجت حسن ذاتی را به خال عارضی

این غزل صائب ز داغ انتخاب آسوده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:27 PM

بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است

خاک ما چون درد می در گوشه میخانه است

جوش دل می آورد ما خاکساران را به وجد

مطرب ما چون خم می از درون خانه است

زاهدان را غافل از حق کرد اوصاف بهشت

چشم بند کودکان شیرینی افسانه است

پامنه بیرون ز حد خود، سعادتمند باش

نیست کمتر از هما تا جغد در ویرانه است

وادی مجنون ندارد سخت جانی همچو من

سنگ طفلان پنبه داغ من دیوانه است

فیض بردن در رکاب نعمت آوردن بود

چون فضول افتاد مهمان، مفت صاحبخانه است

پرده غفلت مبادا چشم بند هیچ کس!

در قفس هم مرغ ما در فکر آب و دانه است

کم به دست آید، طلب هر چند روز افزون بود

آشنا در عهد ما چون معنی بیگانه است

حسن خون عالمی می ریزد از بالای عشق

ذوالفقار شمع از بال و پر پروانه است

خویش را بشناس تا در مغز داری نور عقل

پی به گنج خود ببر تا ماه در ویرانه است

از بساط آفرینش، دیده بیدار را

هر چه غیر از خاک باشد بستر بیگانه است

نیست غیر از چار دیوار وجود آدمی

آن که هم مارست و هم گنج است و هم ویرانه است

شعله نتوانست پیچیدن سیاوش را عنان

شهپر توفیق صائب همت مردانه است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:27 PM

گردش گردون به چشمم گردش پیمانه است

عالم از کیفیت حسن تو یک میخانه است

گرد سرگشتن به یاد می پرستان می دهد

خط مشکینی که بر دور لب پیمانه است

گریه کردن را دلی می باید از گل شادتر

شاهد این حرف رنگین، گریه مستانه است

ذوق رسوایی مرا از خانه بیرون می کشد

سنگ طفلان کهربای مردم دیوانه است

عالمی را نقطه خال لبش بیهوش کرد

نقل این مجلس به صد کیفیت پیمانه است

بالش بخت مرا ریحان تر در کار نست

خواب مخمل بی نیاز از منت افسانه است

صائب از من چند پرسی آشنای کیستی؟

آشنارویی که دارم معنی بیگانه است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:27 PM

بحث با جاهل نه کارم مردم فرزانه است

هر که با اطفال می گردد طرف دیوانه است

از شجاعت نیست با نامرد گردیدن طرف

روی گردانیدن اینجا حمله مردانه است

از نگاه خیره چشمان پردگی گشته است حسن

شمع در فانوس از گستاخی پروانه است

بیغمان از می اگر شادی توقع می کنند

دردمندان را نظر بر گریه مستانه است

دانه ای کز دام گیراتر بود در صید خلق

پیش چشم خرده بینان سبحه صد دانه است

حسن عالمسوز بی تاب است در ایجاد عشق

شعله جواله هم شمع است و هم پروانه است

ز آسمان ها رو به دل کن گر طلبکار حقی

کاین صدفها خالی از آن گوهر یکدانه است

حسن و عشق از یک گریبان سر برون آورده اند

شعله جواله هم شمع است و هم پروانه است

نیست بی فکر رهایی مرغ زیرک در قفس

بلبل بی درد ما در فکر آب و دانه است

ماتم و سور جهان صائب به هم آمیخته است

صاف و درد این چمن چون لاله یک پیمانه است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:27 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5116395
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث