به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از خط شبرنگ حسن یار صد چندان شده است

کز ته هر حلقه خورشید دگر تابان شده است

می مکد چون شمع تا روز جزا انگشت خویش

هر که بر خوان وصال او شبی مهمان شده است

آسمان از کهکشان در حلقه زنار اوست

ناخدا ترسی که ما را رهزن ایمان شده است

از دو عام می برد نظارگی را دیدنش

حسن بالا دست این یوسف چه باسامان شده است

دیده بد دور ازین یوسف که دور آسمان

در زمان حسن او یک دیده حیران شده است

دل ز شوخی در تن خاکی نمی گیرد قرار

این شرر در سینه خارا سبک جولان شده است

پنجه فولاد را از چرب نرمی می بریم

از رگ ما نیشتر بسیار رو گردان شده است

خنده شادی خطر بسیار دارد در کمین

پسته زیر پوست از چشم بدان پنهان شده است

یاد ما کردن چه سود اکنون که آن کنج دهن

از غبار خط مشکین گوشه نسیان شده است

از ملاقات گرانجانان درین وحشت سرا

سود ما این بس که ترک زندگی آسان شده است

من به این سرگشتگی صائب به منزل چون رسم؟

در بیابانی که چندین خضر سرگردان شده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

بر من از پیری سرای عاریت زندان شده است

زندگی دشوار و ترک زندگی آسان شده است

خواب من بیداری و بیداریم گشته است خواب

منقلب اوضاع من از گردش دوران شده است

دل ضعیف و مغز پوچ و خلق تنگ و فهم کند

اشتها کم، حرص افزون، معده نافرمان شده است

چشم کند و گوش سنگین، دست لرزان، پای سست

جای دندان جانشین گوهر دندان شده است

می رود آب از دهان و چشم من بی اختیار

کشتی بی لنگرم بازیچه طوفان شده است

رعشه برده است از کفم بیرون عنان اختیار

زین تزلزل، خانه معمور تن ویران شده است

عمر گردیده است از قد دو تا پا در رکاب

زندگی زین اسباب چوگانی سبک جولان شده است

هر رگی در پیکر زار من از موی سفید

چون چراغ صبحدم بر زندگی لرزان شده است

قامتم گشته است از بار گنه خم چون کمان

آه چون تیر خدنگ از سینه ام پران شده است

کرده دلسرد از حیاتم برگریزان حواس

زین خزان بی مروت گلشنم ویران شده است

در کهنسالی مرا کرده است صید خویش حرص

جسم من در زندگانی طعمه موران شده است

گوی سر در فکر رفتن نیست از میدان خاک

قامت خم گشته ام هر چند چون چوگان شده است

رفته جز یاد جوانی هر چه هست از خاطرم

طاق نسیان قامتم هر چند از دوران شده است

ریشه طول امل هر روز می گردد زیاد

از خزان هر چند نخل قامتم لرزان شده است

چون کنم کفران نعمت، کز گرانی های گوش

عالم پر شور بر من شهر خاموشان شده است

صبح محشر نیست گر موی سفید من، چرا

صائب اوراق حواسم نامه پران شده است؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

بوسه از لعلت قدح در چشمه کوثر زده است

خنده از تنگ دهانت غوطه در شکر زده است

می توان کردن به نرمی راه در دلهای سخت

رشته از همواری خود غوطه در گوهر زده است

در دبستان ریاضت، فرد باطل نیستیم

صفحه پهلوی ما را بوریا مسطر زده است

چین ابرو را چه در آزار ما سر داده ای؟

غیر آه بی اثر دیگر چه از ما سر زده است؟

آسمان در شور چشمی بیگناه افتاده است

اشک شور من نمک در دیده اختر زده است

صد خیابان سرو، پا انداز نخل سرکشت!

با تن تنها مکرر بر صف محشر زده است

جوش غیرت می زند خون شفق از رشک من

برق را مژگان آتشدست من خنجر زده است

چون ننوشد کاسه کاسه زهر صائب مدعی؟

کلک از شیرین زبانی نیش بر شکر زده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

کوته اندیشی که طاعات ریایی کرده است

خویش را محروم از مزد خدایی کرده است

دست خشک آسمان، خورشید عالمتاب را

کاسه دریوزه شبنم گدایی کرده است

نیست تاب حرف سختم، گر چه سنگ کودکان

استخوان را در تن من مومیایی کرده است

با هوسناکی نگردد جمع حسن عاقبت

از هدف قطع نظر تیر هوایی کرده است

سینه اش مجمر شده است از تیر باران چون هدف

هر که از گردن فرازی خودنمایی کرده است

با گرفتاری قناعت کن که در این دامگاه

بند ما را سخت، انداز رهایی کرده است

تا چه با عاشق کند آن لب، که جام باده را

بوسه اش خون در جگر از بد ادایی کرده است

گلستان امروز دارد آب و رنگ تازه ای

تا ز رخسار که گل شبنم ربایی کرده است؟

نیستم نومید از بی دست و پایی تا صدف

قطره ها را گوهر از بی دست و پایی کرده است

همچو بار طرح بر دوشم گرانی می کند

تا سرم از پای خم صائب جدایی کرده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

کاو کاو منکران می آرد از چشمش برون

عیسی آن شیری که از پستان مریم خورده است

در گرانان نشتر آزار را تأثیر نیست

ورنه نیش از زخم ما بسیار مرهم خورده است

آرزوهایی که دل در دیگ فکرت می پزد

چون نباشد خام، شیر خام، آدم خورده است

پا به هر جا می گذاری نشتری در خاک هست

شیشه های آسمان گویا که بر هم خورده است

شکوه صائب از سرشک تلخ، کافر نعمتی است

کعبه با آن قدر، آب شور زمزم خورده است

عقل چون آهوی وحشی از جهان رم خورده است

تا سر زلف پریشان که بر هم خورده است؟

دور تا از توست، می در ساغر عشرت فکن

ورنه این جامی که می بینی سر جم خورده است

کعبه در خون غزالان همچو داغ لاله است

تا صف مژگان خونریز تو بر هم خورده است

از سر تاراج ما ای برق آفت در گذر

حاصل این بوستان را چشم شبنم خورده است

از نهال ما ثمر بی خواست می ریزد به خاک

گوشمال سنگ طفلان نخل ما کم خورده است

نامداری بی سیه بختی نمی آید به دست

در سیاهی غوطه بهر نام، خاتم خورده است

هر که را از باده کیفیت مراد افتاده است

در سفال خود شراب از ساغر جم خورده است

خوشه اشک ندامت می شود هر دانه اش

در بهشت عدن آن گندم که آدم خورده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

خضر را گر سبز آب زندگانی کرده است

عالمی را زنده دل آن یار جانی کرده است

از خس و خار تمنا جلوه آن گلعذار

سینه ها را پاک از آتش عنانی کرده است

در جواب غیر از دستش نمی افتد قلم

آن که یاد ما به پیغام زبانی کرده است

در کهنسالی ز نسیان شکوه کافر نعمتی است

تلخ، پیری را به من یاد جوانی کرده است

جز گرفتاری سخنسازی ندارد حاصلی

طوطیان را در قفس شیرین زبانی کرده است

صبح را پاس نفس دل زنده دارد جاودان

شمع، کوته عمر خود ز آتش زبانی کرده است

گریه تلخ است چون گل حاصلش از زندگی

عمر خود هر کس که صرف شادمانی کرده است

رفتنش بر ماندگان باشد سبک چون برگ کاه

در حیات آن کس که بر دلها گرانی کرده است

نیست ممکن صائب از خلوت قدم بیرون نهد

هر که تسخیر پریزاد معانی کرده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:39 PM

خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است

آسمان این پشته را در زیر پا افتاده است

عاشقان را نیست جز تسلیم دیگر مطلبی

دیده قربانیان بی مدعا افتاده است

در چنین فصلی که نتوان جام می از دست داد

از گل اخگر در گریبان صبا افتاده است

نیست جز تیری که بر ما خاکساران خورده است

بر زمین تیری که از شست قضا افتاده است

بر لب دریا زبان بر خاک می مالم چو موج

بخت من در نارسایی ها رسا افتاده است

از غریبان است در چشمش نگاه آشنا

بس که چشم ظالمش ناآشنا افتاده است

می گذارد آستین بر دیده خونبار من

دیده هر کس بر آن گلگون قبا افتاده است

می کند از دیده یعقوب روشن خانه را

تا ز یوسف بوی پیراهن جدا افتاده است

عیب از آیینه بی زنگ برگردد به نقش

عیبجو بیهوده در دنبال ما افتاده است

دارد از افتادگی صائب همان نقش مراد

هر که در راه طلب چون نقش پا افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

نه همین سرگشته ما را دور گردون کرده است

خضر را خون در جگر این نعل وارون کرده است

مهره مومی است در سر پنجه او آسمان

آن که حال ما اسیران را دگرگون کرده است

قمری ما از پریشان ناله های دلفریب

سرو را آشفته تر از بید مجنون کرده است

گر چه ما چون سرو آزادیم از قید لباس

همت ما دست ازین نه خرقه بیرون کرده است

دامن معنی به آسانی نمی آید به دست

سرو یک مصرع تمام عمر موزون کرده است

در ته گرد کسادی، گوهر شهوار من

خاک عالم را سبک در چشم قارون کرده است

می کنم در کوچه گردی سیر صحرای جنون

وسعت مشرب مرا فارغ ز هامون کرده است

برنمی آرند سر از زیر بال بلبلان

بس که گلها را خجل آن روی گلگون کرده است

هر چه با ما می کند، تدبیر ناقص می کند

درد ما را این طبیب خام افزون کرده است

بس که تشریف بهاران نارسا افتاده است

تاک از یک آستین، صد دست بیرون کرده است

آنچه در دامان کهسارست صائب لاله نیست

سنگ را محرومی فرهاد دلخون کرده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

 

تا که را قسمت شهید سنگ طفلان کرده است؟

بید مجنون گیسوی ماتم پریشان کرده است

گردن ما در کمند جوهر آیینه نیست

ساده لوحی طوطی ما را سخندان کرده است

می تواند کوکب ما را خرید از سوختن

آن که بر خال تو آتش را گلستان کرده است

حسن دارد شیوه های دلفریب از عشق یاد

چشم مجنون، چشم آهو را سخندان کرده است

می کشد هر دم برون زور جنون از خانه ا

عشق در پیری مرا همسنگ طفلان کرده است

خامه صائب ز بس شیرین زبانی پیشه کرد

سرمه زار اصفهان را شکرستان کرده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

خلق، دشوار جهان را بر من آسان کرده است

تازه رویی بر من آتش را گلستان کرده است

جمع اگر از بستن لب شد دل من، دور نیست

خامشی بسیار ازین سی پاره قرآن کرده است

لنگر تسلیم پیدا کن که بحر حق شناس

بارها موج خطر را مد احسان کرده است

جبهه واکرده ما از ملامت فارغ است

خنده ها بر تیغ این زخم نمایان کرده است

فکر آب و دانه من بی تردد می کند

آن که زیر بال را بر من گلستان کرده است

سنبل فردوس در چشمش بود موی زیاد

خواب هر کس را خیال او پریشان کرده است

بر خط تسلیم سر نه، کاین ره تاریک را

نقش پای گرم رفتاران چراغان کرده است

نقش پای رفتگان هموار سازد راه را

مرگ را داغ عزیزان بر من آسان کرده است

حرف سخت عاقلان دیوانه را بر هم شکست

تا کجا پهلو تهی از سنگ طفلان کرده است؟

گردد از دست نوازش پایه معنی بلند

مور را شیرین سخن دست سلیمان کرده است

پاکی دامان مریم شهپر عیسی شده است

همدم خورشید، شبنم را گلستان کرده است

کعبه را چون محمل لیلی مکرر شوق او

همسفر با گردباد برق جولان کرده است

پسته را هر چند مردم در شکر پنهان کنند

آن لب نوخط، شکر در پسته پنهان کرده است

پیش آن چشم سیه دل می گذارد پشت دست

گر چه خط بسیار ازین کافر مسلمان کرده است

دیده قربانیان چشم سخنگو گشته است

بس که مردم را تماشای تو حیران کرده است

گرد تهمت پاک خواهد کرد صائب از رخش

دامن پاکی که یوسف را به زندان کرده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5115560
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث