به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده است

خاطر ما را پریشانتر ز سنبل کرده است

من ندارم طالع از مقصود، ورنه بارها

گل ز مستی تکیه بر زانوی بلبل کرده است

این چه رخسارست، گویا چهره پرداز بهار

آب و رنگ صد چمن را صرف یک گل کرده است

جوهر ما از پریشانی نمی آید به چشم

از نظر این چشمه را پوشیده سنبل کرده است

سرکشی مگذار از سر تا نگردی پایمال

کز تواضع خصم کم فرصت مرا پل کرده است

نیست پروای ستم ما را که جان سخت ما

خون عالم در دل تیغ تغافل کرده است

صائب از افتادگی مگذر که ابر نوبهار

قطره را گوهر به اکسیر تنزل کرده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

داغ سودا فارغ از فکر کلاهم کرده است

بی نیاز از افسر این چتر سیاهم کرده است

خار دامنگیر گردد شهپر پرواز من

تا محبت جذبه خود خضر را هم کرده است

از پناه خود مرا حاشا که سازد ناامید

آن که چون صحرای محشر بی پناهم کرده است

گر امید ناامیدان برنمی آرد، چرا

ناامید از عالم آن امیدگاهم کرده است؟

تیره روزم، لیک از غیرت دل خود می خورم

مهر عالمتاب اگر روشن چو ماهم کرده است

شاهد دلسوزی گردون عاجزکش بس است

خنده برق آنچه با مشت گیاهم کرده است

سیل بی زنهار را مانع ز جولان می شود

خواب سنگینی که غفلت سنگ را هم کرده است

در چه افکنده است باز از قیمت نازل مرا

کاروانی گر خلاص از قید چاهم کرده است

غنچه خسبان می ربایندم ز دست یکدگر

تا سبکروحی نسیم صبحگاهم کرده است

تا گشودم چشم روشن در شبستان وجود

راستی، چون شمع، خرج اشک و آهم کرده است

خواهد از داغ ندامت سوخت صائب چون چراغ

آن که دور از محفل خود بیگناهم کرده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

سر گران با عقل آن طرف کلاهم کرده است

پاکباز از هوش آن چشم سیاهم کرده است

جای حرف از لب، عرق از جبهه می ریزم به خاک

شرمساری فارغ از عذر گناهم کرده است

می توانم در سواد زلف، کار شانه کرد

رخنه در دل بس که آن مژگان سیاهم کرده است

می خورم از حسرت دیدار خون در عین وصل

بس که حیرت خشک چون مژگان، نگاهم کرده است

گر به ظاهر آتشم در خانمان افکنده است

عشق چون خورشید گردون بارگاهم کرده است

گر به ظاهر آتشم در خانمان افکنده است

عشق چون خورشید گردون بارگاهم کرده است

چون زبان مار گردیده است هر مژگان من

بس که زهر چشم در کار نگاهم کرده است

نگلسد چون بیدمجنون سجده شکرم ز هم

تا دل از ابروی جانان قبله گاهم کرده است

صبحی از شبهای تار من فلک کرده است کم

خنده ای هر کس که بر روز سیاهم کرده است

استخوانم مغز گردیده است و مغزم استخوان

بس که غمهای گرانجان تکیه گاهم کرده است

می کنم پهلو تهی از سایه خود همچو شیر

بس که وحشی از خود آن وحشی نگاهم کرده است

خار خار دوربینی نیست در پیراهنم

ساده لوحی ها ز مخمل دستگاهم کرده است

من که بودم از شراب وصل دایم بی خبر

فال گوش امروز صائب خاک راهم کرده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

از ته دل هر که روی خود به دنیا کرده است

پشت از کوتاه بینی ها به عقبی کرده است

رزق ما بی دست و پایان بی طلب خواهد رساند

در رحم آن کس که روزی را مهیا کرده است

می خلد چون خار در چشمش تماشای بهشت

هر که سیر گلشن حسنش سراپا کرده است

مردمک چون نقطه سهوست بر چشمم گران

خال او تا در دلم جا چون سویدا کرده است

از رمیدنها خیال چشم آن وحشی غزال

سینه تنگ مرا دامان صحرا کرده است

در دل او ره ندارم، ورنه نخل موم من

ریشه محکم بارها در سنگ خارا کرده است

بی زبان احوال ما را می تواند عرض کرد

بی سخن چشم ترا آن کس که گویا کرده است

در شکرخندش خدا داند چه کیفیت بود

آن که زهر چشم او کار مسیحا کرده است

چرخ کم فرصت همان از خاکمالم نگذرد

با زمین هر چند هموارم مدارا کرده است

نه زلیخا پیرهن تنها به بدنامی درید

عشق صائب پر ازین مستور رسوا کرده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

نه همین آن سنگدل ما را فرامش کرده است

مستی دارد که دنیا را فرامش کرده است

آنچنان کز نقشها آیینه باشد بی خبر

دیده حیران تماشا را فرامش کرده است

یاد دریا تازه دارد قطره را هر جا که هست

قطره پندارد که دریا را فرامش کرده است

در حریم سینه من با خیال یار، دل

حالتی دارد که دنیا را فرامش کرده است

هر کسی گویند دارد نوبتی در آسیا

آسمان چون نوبت ما را فرامش کرده است؟

طوطی ما بس که مشغول تماشای خودست

صائب آن آیینه سیما را فرامش کرده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

دست ما در بند چین آستین افتاده است

ورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است

تکمه پیراهن خورشید تابان می شود

همچو شبنم چشم هر کس پاک بین افتاده است

می زند بر آتش لب تشنگان آب حیات

گر چه در ظاهر عقیقش آتشین افتاده است

در گرانجانی گناهی نیست درد و داغ را

گوشه ویرانه من دلنشین افتاده است

عقده آن زلف می خواهد دل مشکل پسند

ورنه چندین نافه در صحرای چین افتاده است

می شمارد صورت چین را کم از موج سراب

دیده هر کس بر آن چین جبین افتاده است

دستگاه حسن او دارد مرا بی دست و پا

رعشه از خرمن به دست خوشه چین افتاده است

از دل آتش زیر پا دارد سویدا چون سپند

بس که خال دلربایش دلنشین افتاده است

چون نگین دان نگین افتاده می آید به چشم

تا ز چشمم اشک لعلی بر زمین افتاده است

نیست امروز از لب او قسمت ما حرف تلخ

نقش ما چپ از ازل با این نگین افتاده است

می توان خواند از جبین خاک احوال مرا

بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است

سحر را در طبع آن جادوزبان تأثیر نیست

ورنه صائب کلک ما سحرآفرین افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

روزگارم تیره و بختم سیاه افتاده است

گل به چشم روزنم از مهر و ماه افتاده است

صبح محشر سر زد و تخم امیدم سر نزد

در چه ساعت یارب این یوسف به چاه افتاده است؟

فرصت خاریدن سر نیست مژگان مرا

تا سر و کارم به آن عاشق نگاه افتاده است

از خط الماسی آن چهره لعلی مپرس

برق در جانم ازین زرین گیاه افتاده است

در شکست بال و پر معذور می دارد مرا

دیده هر کس بر آن طرف کلاه افتاده است

آگه است از بی قراری های ما در دور خط

کار هر کس با چراغ صبحگاه افتاده است

هر سر موی حواس من به راهی می رود

تا به آن زلف پریشانم نگاه افتاده است

دزد را دنبال رفتن، جان به غارت دادن است

دل عبث دنبال آن زلف سیاه افتاده است

تا نظر وا کرده ام چون شمع در بزم وجود

گریه ای از هر سر مویم به راه افتاده است

نیست جام باده را در گردش خود اختیار

چشم او در بردن دل بیگناه افتاده است

در پناه دست دارم زنده شمع آه را

چون کنم، ویرانه دل بی پناه افتاده است

از زنخدان تو دل را نیست امید نجات

دلو ما در ساعت سنگین به چاه افتاده است

نیست صائب خاکیان را ظرف جرم بیکران

ورنه عفو ایزدی عاشق گناه افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست

گفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است

پشت سر بسیار خواهد دید عمر خضر را

از دم تیغ شهادت هر که آبی خورده است

در غم عاشق بود هر چند بی پرواست حسن

فکر بلبل غنچه را سر در گریبان برده است

بوی خون می آید امروز از لب میگون یار

تا به یاد او که دندان بر جگر افشرده است؟

در غریبی وا شود صائب دل ارباب درد

غنچه ما تا بود در بوستان پژمرده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

داغ می گلگل به طرف دامنم افتاده است

همچو مینا میکشی بر گردنم افتاده است

چون پلاس شکوه بر گردن نیندازم ز بخت؟

گل به چشم از نکهت پیراهنم افتاده است

تا گذشتی گرم چون خورشید از ویرانه ام

از گرستن گل به چشم روزنم افتاده است

گر چه خاکستر شدم، ایمن نیم از سوختن

شعله سنگین دلی در خرمنم افتاده است

در حصار آهنین دارد تن و جان مرا

شکر زنجیر جنون بر گردنم افتاده است

طفل اشک شوخ چشم از بس در او آویخته است

چاکها چون گل به طرف دامنم افتاده است

صائب از تکلیف سیر بوستانم در گذر

صحبت گرمی به کنج گلخنم افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

تاب در ناف غزالان ختن افتاده است

زان گره کز زلف او در کار من افتاده است

هر که دارد فکر یوسف، گر چه در کنعان بود

مست در آغوش بوی پیرهن افتاده است

دست گستاخی ندارد خار شرم آلود من

گل مکرر مست در آغوش من افتاده است

از نوای بلبلان امروز آتش می چکد

چشم گستاخ که بر روی چمن افتاده است؟

آب می گردد به چشم حلقه بیرون در

زان فروغی کز رخش در انجمن افتاده است

غیرت آن لعل میگون و عقیق آبدار

همچو اخگر در گریبان یمن افتاده است

زیر تیغش جای باشد چون ز بند آزاد شد

چون قلم هر کس که او عاشق سخن افتاده است

از نواهای غریب صائب آتش نفس

می توان دانست در فکر وطن افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5116397
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث