به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خنده دزدیدن به دل گل در گریبان کردن است

لب گشودن رخنه در دیار بستان کردن است

تنگ خلقی را به همواری مبدل ساختن

چشم تنگ مور را ملک سلیمان کردن است

گریه را در آستین دزدیدن از چشم بدان

شور محشر را حصاری در نمکدان کردن است

گفتگوی حق دریغ از حق پرستان داشتن

یوسف بی جرم را محبوس زندان کردن است

خشم عالمسوز را کوته زبان کردن به حلم

آتش سوزنده را بر خود گلستان کردن است

پرده پوشیدن به عیب خویش پیش اهل دل

زشتی رخسار از آیینه پنهان کردن است

در دل صد چاک راز عشق پنهان داشتن

در قفس برق جهانسوز از نیستان کردن است

مهر خاموشی به لب پیش سخن چینان زدن

خار را خون در جگر از حفظ دامان کردن است

از خموشی می شود سی پاره قرآن تمام

گفتگو جمعیت دل را پریشان کردن است

در بساط خاک گنجی را که می باید نهفت

ریزش خود را ز چشم خلق پنهان کردن است

پشت پا بر گنج گوهر با تهیدستی زدن

در جنون پهلو تهی از سنگ طفلان کردن است

باده روشن کشیدن در کنار لاله زار

شمع روشن بر سر خاک شهیدان کردن است

عقل را با عشق عالمسوز گردیدن طرف

موم را سر پنجه با خورشید تابان کردن است

عشق را صائب نهان در پرده دل داشتن

در ته دامن شمیم عود پنهان کردن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

جان نثار یار کردن خاک را زر کردن است

قطره ناچیز را دریای گوهر کردن است

خوابگاه مرگ را هموار بر خود ساختن

در زمان زندگی از خاک بستر کردن است

در جهان آب و گل رنگ اقامت ریختن

در گذار سیل بی زنهار لنگر کردن است

همچو ماهی فلس کردن جمع در بحر وجود

در هلاک خویشتن انشای محضر کردن است

کعبه را بتخانه کردن پیش ما آزادگان

از تمناخانه دل را مصور کردن است

عقل را با عشق عالمسوز گردیدن طرف

موم را سر پنجه با خورشید انور کردن است

خاکساری را بدل با سرفرازی ساختن

پشت بر محراب طاعت بهر منبر کردن است

عافیت کردن طلب در عالم پرشور و شر

جستجوی سایه در صحرای محشر کردن است

زهد را بر وسعت مشرب نمودن اختیار

بهر شیر دایه ترک شیر مادر کردن است

همچو بیدردان ز خون دل به می قانع شدن

با کف بی مغز صلح از بحر گوهر کردن است

هست در روی زمین هر دانه ای را حاصلی

حاصل کوچکدلی دلها مسخر کردن است

عرض مطلب پیش خوی آتشین گلرخان

عودهای خام را در کار مجمر کردن است

تنگ خلقی بر خود و بر خلق سازد کار تنگ

خلق خوش خود را و عالم را معطر کردن است

نیک بختان نیستند ایمن ز چشم شور چرخ

شوربختی ها نمک در چشم اختر کردن است

خرد مشمر جرم را کز زخم نیش پشگان

کار فیل کوه پیکر خاک بر سر کردن است

از زمین گیری برآرد ترک دنیا روح را

سکه رایج در جهان از پشت بر زر کردن است

با نگاه خشک قانع زان بهشتی رو شدن

صبر بر لب تشنگی با آب کوثر کردن است

جوهر چین جبهه وا کرده را در کار نیست

صفحه آیینه مستغنی ز مسطر کردن است

بر مآل کار خود چون می لرزد دلم

گر چه کار بحر رحمت موم عنبر کردن است

گلرخان را جلوه در آیینه کردن بی حجاب

شمع روشن بر سر خاک سکندر کردن است

مهر خاموشی زدن بر لب درین وحشت سرا

کام تلخ خویش صائب تنگ شکر کردن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

عقل، اجزای وجود خویش باطل کردن است

عشق، این اوراق را شیرازه دل کردن است

جای خود را گرم کردن در سرای عاریت

عکس را در خانه آیینه منزل کردن است

رخنه اندیشه را مسدود کردن عزلت است

ورنه خلوت را ز فکر پوچ محفل کردن است

گر کلیدی هست قفل کعبه مقصود را

دست خود کوته ز دامان وسایل کردن است

با خس و خاشاک بستن پیش راه سیل را

بهر ما دیوانگان فکر سلاسل کردن است

با تکلف زندگی کردن درین مهمانسرا

بر خود و بر دوستداران کار مشکل کردن است

هست اگر راه گریز این خانه دربسته را

چشم پوشیدن ز عالم، رخنه در دل کردن است

با قد خم گشته آسودن درین وحشت سرا

خوابگاه از سایه دیوار مایل کردن است

چون مرا نظاره آن شاخ گل دیوانه کرد؟

کار چوب گل اگر دیوانه عاقل کردن است

همت ذاتی به جودست از گدا محتاج تر

از کریمان خواستن، احسان به سایل کردن است

گفتگوی عشق صائب پیش این بی حاصلان

در زمین شور تخم خویش باطل کردن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

بی سؤال احسان به درویشان سخاوت کردن است

لب گشودن رخنه در ناموس همت کردن است

سرکشی بر آتش خشم است دامان صبا

خاکساری خاک در چشم عداوت کردن است

هست اگر درگاه فردوس برین را حلقه ای

قامت چون تیر را خم از عبادت کردن است

با قد خم گشته آسودن درین وحشت سرا

در ته دیوار مایل خواب راحت کردن است

آفتاب عمرش آمد بر لب بام و هنوز

خواجه مغرور سرگرم عمارت کردن است

سر فرو بردن به یاد دوست در جیب کفن

در ته یک پیرهن با یار خلوت کردن است

نفس سرکش را تهیدستی عنانداری کند

از فقیری شکوه کردن کفر نعمت کردن است

گر چه می رنجند صائب از حدیث راست خلق

دشمنی با دوستان ترک نصیحت کردن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

حق پرستی، قطره را در کار دریا کردن است

خودشناسی، بحر را در قطره پیدا کردن است

بی وجود حق ز خود آثار هستی یافتن

ذره ناچیز بی خورشید پیدا کردن است

ترک دنیا کرده را باطن مصفا می شود

چشم پوشیدن ز اوضاع جهان، وا کردن است

صلح دادن سبحه و زنار را با یکدگر

رشته سر در گم توفیق پیدا کردن است

در حجاب خامشی با روح گلشن همزبان

طوطیان را در پس آیینه گویا کردن است

گر رسد باد مخالف، ور وزد باد مراد

بادبان کشتی ما دل به دریا کردن است

سینه را از خار خارکین مصفا ساختن

جمع کردن خار و خس، در چشم اعدا کردن است

بر زمین از سالکان گرمرو جستن نشان

نقش پای موج را در بحر پیدا کردن است

سر به زیر بال بردن بلبلان را در بهار

غنچه محجوب را در پرده رسوا کردن است

دیده یعقوب می باید برای امتحان

کار بوی پیرهن هر چند بینا کردن است

چون توان خاطرنشان طفل طبعان ساختن؟

این تماشاها که در ترک تماشا کردن است

نیست ناقص را کمالی بهتر از اظهار عجز

دستگیر ناشناور، دست بالا کردن است

آستین بر گوهر عبرت فشاندن مشکل است

ورنه صائب را چه پروای تماشا کردن است؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

از خسیسان منت احسان کشیدن مشکل است

ناز ماه مصر از اخوان کشیدن مشکل است

از ته دیوار آسان بیرون آمدن

دامن از دست گرانجانان کشیدن مشکل است

زان لب میگون چه حاصل چون امید بوسه نیست؟

ناز خشک از چشمه حیوان کشیدن مشکل است

درد بی درمان به مرگ تلخ شیرین می شود

از طبیبان منت درمان کشیدن مشکل است

نیست محرومی به دل در پله دوری گران

در ته یک پیرهن هجران کشیدن مشکل است

از پریشانی دل از هم گر بریزد گو بریز

منت شیرازه احسان کشیدن مشکل است

دم برآوردن بود بی یاد حق بر دل گران

دلو خالی از چه کنعان کشیدن مشکل است

دل به آسانی ز مژگان بتان نتوان گرفت

طعمه از سرپنجه شیران کشیدن مشکل است

بی تواضع نیست ممکن سرفرازی یافتن

سوی خود این گوی بی چوگان کشیدن مشکل است

من گرفتم شد قیامت در صف آرایی علم

صف برابر با صف مژگان کشیدن مشکل است

آب از آهن می توان کردن به آسانی جدا

از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است

می توان از سست پیوندان به آسانی برید

در جوانی از دهن دندان کشیدن مشکل است

برق را خاشاک در زنجیر نتواند کشید

دامن عمر سبک جولان کشیدن مشکل است

می توان چون غنچه صائب خون دل در پرده خورد

باده گلرنگ را پنهان کشیدن مشکل است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:08 PM

تن چون شد از زخم جوهردار، حصن آهن است

دل مشبک چون شد از پیکان، دعای جوشن است

دست خالی در محیط مایه دار عشق نیست

هر حباب او به گوهر چون صدف آبستن است

هر که ترک تن نکرد از زندگانی برنخورد

راحتی گر هست کفش تنگ را در کندن است

نور عشق از رهگذار داغ می افتد به دل

خانه دربسته دل را همین یک روزن است

نقش پا همراه رهرو گر نباشد گو مباش

ما به ظاهر گر زمین گیریم، دل در رفتن است

می کند کار شراب تلخ، آب بی لجام

این سخن از مستی ارباب دولت روشن است

نفس سرکش چون غنی شد راه را گم می کند

تنگدستی در حقیقت رایض این توسن است

خوشه چین از ترکتاز حادثات آسوده است

برق عالمسوز دایم در کمین خرمن است

ناله مظلوم در ظالم سرایت می کند

زین سبب در خانه زنجیر دایم شیون است

سایه خورشید کمتر می شود وقت زوال

تنگ گیری اهل دولت را دلیل رفتن است

تیر کج را آرزوی سیر رسوا می کند

پرده پوش پای خواب آلود طرف دامن است

گوشه گیری آب حیوان است بخت سبز را

ایمن از مردن بود فیروزه تا در معدن است

زیر پا هرگز نبینم در سفر چون گردباد

چشم حیرانی است هر چاهی که در راه من است

زهر دنیا گر چه کم می گردد از تریاق عقل

بهترین افسون مار از دست خود افکندن است

تنگی از گردون ز ناهمواری خود می کشی

رشته هموار را جولان به چشم سوزن است

عاقلان را در زمین دانه سوز روزگار

بهترین تخمی که افشانند، دست افشاندن است

بیخودی دارد به روی دست خود چون گل مرا

ور نه خار این بیابان تشنه خون من است

فارغم صائب ز نیرنگ خزان و نوبهار

من که چون آیینه باغ دلگشایم گلخن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:08 PM

مرهم تیغ تغافل خون خود را خوردن است

بخیه این زخم، دندان بر جگر افشردن است

باده انگور کافی نیست مخمور مرا

چاره من باغ را بر یکدگر افشردن است

از سبکباری گرانجانان دنیا غافلند

ورنه ذوق باختن بسیار بیش از بردن است

لنگری چون بحر پیدا کن که روشن گوهری

با کمال قدرت از هر موج سیلی خوردن است

خون به خون شستن درین میدان، گل مردانگی است

چاره مردن، به مرگ اختیاری مردن است

غم ندارد راه در دارالامان خامشی

غنچه تصویر فارغ از غم پژمردن است

غیر شغل دلفریب عشق، صائب در جهان

رو به هر کاری که آری آخرش افسردن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:08 PM

در بیابانی که خارش تشنه خون خوردن است

پای در دامن کشیدن گل به دامن کردن است

رزق ما چون شبنم از رنگین عذاران چمن

با کمال قرب، دندان بر جگر افشردن است

چون صدف دامن گره کردن به دامان گهر

در گریبان دشمن خونخوار را پروردن است

خو به عزلت کن که در بحر پر آشوب جهان

گوشه گیری کشتی خود را به ساحل بردن است

معنی نازک به آسانی نمی آید به دست

پیچ و تاب جوهر هر شمشیر از خون خوردن است

عمر در تمهید اسباب سفر ضایع مکن

توشه ای گر هست راه عشق را، دل خوردن است

نیست راهی از دل و دین باختن نزدیکتر

در قمار عشق هر کس را که میل بردن است

سر به جیب خامشی بردن درین آشوبگاه

از خم چوگان گردون گوی بیرون بردن است

از تأمل پایه معنی به گردون می رسد

سرفرازی نخل را صائب ز پا افشردن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:08 PM

مجلس امشب از فروغ لاله رویان روشن است

بی خبر هر سو که می غلطد نگاهم گلشن است

تیره روزان یکدگر را خوب پیدا می کنند

سرمه او گوشه چشمی که دارد با من است

تا به چندی ای آفتاب حسن مستوری کنی؟

چشم ما حیرت نگاهان کم ز چشم روزن است؟

ای صبای بی مروت برق تازی واگذار

روح بیمار زلیخا همره پیراهن است

صائب احوال مقام دل چه می پرسی ز من؟

خانه حسرت نصیبان محبت گلخن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118170
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث