به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خط عنبر بار گردی از بهار حسن اوست

خضر کمتر سبزه ای از جویبار حسن اوست

گل که از شبنم گذارد هر سحر عینک به چشم

در کمین مصحف خط غبار حسن اوست

از تماشای خط او چشم روشن می شود

سرمه چشم تماشایی غبار حسن اوست

آفتابی کز شفق رخسار در خون شسته است

داغ ناخن خورده ای از لاله زار حسن اوست

شب که هر تارش به آشوب دگر آبستن است

سایه زلف پریشان روزگار حسن اوست

صبح این خمیازه ها بر ساغر او می کشد

لرزه خورشید تابان از خمار حسن اوست

غنچه را فکر دهان او بهم پیچیده است

سینه گل چاک چاک از خار خار حسن اوست

دل که از شوخی جهانی را به تنگ آورده است

غنچه پژمرده ای از شاخسار حسن اوست

خاک راه اوست با آن لنگر تمکین زمین

آسمان با این تجمل پرده دار حسن اوست

گر چه حسن او نگنجد در زمین و آسمان

دیده هر ذره ای آیینه دار حسن اوست

سرو و گل را پرده عشق نهانی کرده اند

شور مرغان چمن از نوبهار حسن اوست

از بهار آفرینش آنچه می آید به کار

روزگار عشق ما و روزگار حسن اوست

یک نگاه آشنا هرگز ز چشم او ندید

گر چه صائب مدتی شد در دیار حسن اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

آفتاب آتشین رخسار، داغ حسن اوست

شمع یک پروانه پای چراغ حسن اوست

داروی بیهوشی ارباب بینش گشته است

گر چه خط عنبرین درد ایاغ حسن اوست

گر چه از خط آفتابش روی در زردی گذاشت

همچنان ناز بهاران در دماغ حسن اوست

هیچ پروایی ندارد از نسیم آه سرد

روغن خورشید گویا در چراغ حسن اوست

آن که مژگانش ترازو می شد از دل خلق را

این زمان خار سر دیوار باغ حسن اوست

همچو صائب بلبلی کز نغمه اش خون می چکد

روزگاری شد که در بیرون باغ حسن اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست

رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست

از علم غافل نگردد لشکری در کارزار

فتنه روی زمین را چشم بر بالای اوست

آن که کوه صبر ما را سر به صحرا داده است

کوه طور از وحشیان دامن صحرای اوست

آرزو در دل، نگه در چشم سوزد خلق را

از حیا نوری که در آیینه سیمای اوست

هست دیوان قیامت را اگر بسم اللهی

پیش ارباب بصیرت، قامت رعنای اوست

آن که ما را سر به صحرا داده چون موج سراب

در لباس شبروان آب خضر جویای ماست

عشق هیهات است گردد جمع صائب با خرد

هر سری کز عقل خالی شد پر از سودای اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

 

نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست

کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست

آفتابی را که شد چشم تر من پرده دار

صبح محشر سینه چاک خنجر مژگان اوست

برق جولانی که دارد در خم چوگان مرا

آسمان بی سر و پا، گویی از میدان اوست

نیست در مغز زمین موج طراوت از محیط

این سفال خشک، سیراب از خط ریحان اوست

آسمان چشمی که من بیمار او گردیده ام

چهره خورشید، زرد از درد بی درمان اوست

هاله غبغب که پهلو می زند با ماه عید

موج دور افتاده ای از چشمه حیوان اوست

نیست کار آسمان دل را مصفا ساختن

از دل هر کس غباری خیزد، از جولان اوست

از خرام او به عمر جاودان قانع مشو

کاین چنین صد مصرع برجسته در دیوان اوست

قلزم عشقی که من خاشاک او گردیده ام

چهره گردون کبود از سیلی طوفان است

آتشین رویی که نعل من ازو در آتش است

آسمان چون دیده قربانیان حیران اوست

نیست آسان در حریم وصل او ره یافتن

چرخ نیلی، یک گره از جبهه دربان اوست

عشق سلطانی است بی پروا که چندین ماه مصر

از فرامش گشتگان گوشه زندان اوست

گر چه دارد نعمت الوان فراوان خوان عشق

می خورد هر کس جگر بی گفتگو مهمان اوست

نیست صائب شکوه ای از گردش دوران مرا

درد روز افزون من از حسن بی پایان اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

دیده هر کس که حیران است در دنبال اوست

هر که از خود می دود بیرون به استقبال اوست

سرو سیمینی کز او مجنون بیابانی شده است

حلقه چشم غزالان حلقه خلخال اوست

از کمند عشق برق و باد نتوانست جست

وای بر صیدی که این صیاد در دنبال اوست

قهرمان عشق دلها را مسخر کرده است

هر کجا آهی که بینی رایت اقبال اوست

نیست ممکن دل به جا ماندن درین وحشت سرا

بیخودی تمهید پرواز و تپیدن بال اوست

تشنه تیغ شهادت را مذاق دیگرست

ورنه آب زندگی در پرده تبخال اوست

باشد از سرگشتگی دور نشاطش برقرار

چون فلک ها مرکز پرگار هر کس خال اوست

سرنمی آید به سامان تا ز سامان نگذرد

دل نمی گردد پریشان تا پریشان حال اوست

نیست صائب غیر شهباز سبک پرواز دل

لامکان سیری که این نه بیضه زیر بال اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

 

افسر سر گرمی مهر از فروغ جام اوست

خرده انجم سپند روی آتش فام اوست

ذکر او دل زنده دارد چرخ مینا رنگ را

جان این فیروزه در دست خواص نام اوست

صبح محشر انتظار جلوه او می کشد

چشم خورشید قیامت بر کنار بام اوست

گل عبث در دامن باد صبا آویخته است

گوش هر بی درد، کی شایسته پیغام اوست؟

روی در بیت الحرام عشق دارد آفتاب

پرنیان صبح صادق جامه احرام اوست

مردم باریک بین در وصل هجران می کشند

مرغ زیرک گر به شاخ گل نشیند دام اوست

ابر سیرابی که بر خارا کند گوهر نثار

وز ندامت تر نگردد، التفات عام اوست

از سر سرگشته گرداب و رقص گردباد

می توان دانست بر و بحر بی آرام اوست

چون نترسد چشم من صائب ز زهر چشم او؟

شور دریای محیط از تلخی بادام اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

 

آن که چاک سینه ام از غمزه بیباک اوست

خنده صبح قیامت یک گریبان چاک اوست

باده عشق از سبکروحی به ما آمیخته است

ورنه روی آسمان نیلی ز دست تاک اوست

برق می بوسد زمین خاکساران را ز دور

وقت آن کس خوش که تخمش در زمین پاک اوست

دام راه ما نگردد حلقه زلف مجاز

ما و صیادی که گردون حلقه فتراک اوست

مرگ می ترسد ز عاشق، ورنه در روی زمین

هر که را گیرند نام از سرکشان، در خاک اوست

آن که صائب نعل ما از شوق او در آتش است

خرده انجم سپند روی آتشناک اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

آن که داغ لاله زار از روی آتشناک اوست

سینه ما چاک چاک از غمزه بیباک اوست

آن که چون مجنون مرا سر در بیابان داده است

حلقه چشم غزالان حلقه فتراک اوست

می کند روشندلان را تربیت دهقان عشق

دانه های پاک یکسر در زمین پاک اوست

پخته می گردد دل خامان ز درد و داغ عشق

آفتاب این ثمرها روی آتشناک اوست

چون هدف هر کس که شد در خاکساریها علم

هر کجا تیر جگردوزی بود در خاک اوست

گر به ظاهر خاطر صائب غمین افتاده است

عشرت روی زمین در خاطر غمناک اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

هر که چون بلبل درین گلشن اسیر رنگ و بوست

از بهار زندگانی بهره او گفتگوست

گر نخواهد میهمان دل شد آن یار عزیز

آه چندین خانه دل را چرا در رفت و روست؟

با تعلق سجده درگاه حق مقبول نیست

از دو عالم دست شستن این عبادت را وضوست

لنگر بی تابی عاشق نمی گردد وصال

ماهی بی صبر را هر موج بال جستجوست

در بیابانی که آن آهوی مشکین می چرد

نقش پای رهروان چون ناف آهو مشکبوست

گر به ظاهر چشم ما خشک ست چون جام تهی

گریه مستانه ما همچو مینا در گلوست

گر به گل رفته است پای خم ز مستی باک نیست

سیر و دور آسیای جام در دست سبوست

پرده پوشی دامن آلودگان را لازم است

چاک در پیراهن یوسف چه محتاج رفوست؟

می شود بی برگ صائب زود نخل میوه دار

سرو از بی حاصلی در چار موسم تازه روست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

نازک اندامی که عالم تشنه آغوش اوست

سایه بالای او از سرکشی همدوش اوست

باده تلخی که ما را در سماع آورده است

نه خم افلاک در وجد و سماع از جوش اوست

زان گلاب تلخ کز رخساره گل می چکد

می توان دانست پند بلبلان در گوش اوست

می توان خواند از بیاض چهره اش چون خط سبز

گفتگوهایی که پنهان در لب خاموش اوست

آدمی گر خون بگرید از گرانباری رواست

کانچه نتوانست بردن آسمان، بر دوش اوست

طوق قمری گر چه باشد صائب از دل تنگتر

سرو با آن دستگاه حسن در آغوش اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5117178
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث