به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

با حجاب جسم خاکی جان روشن دشمن است

مغز چون گردید کامل پوست بر تن دشمن است

بر تو تلخ از تن پرستی شد ره باریک مرگ

رشته فربه به چشم تنگ سوزن دشمن است

ما درین ظلمت سرا از دل سیاهی مانده ایم

ورنه هر آیینه روشن به گلخن دشمن است

روح هیهات است لنگر در تن خاکی کند

شاهباز لامکانی با نشیمن دشمن است

جان فانی جنگ دارد با زمین و آسمان

این شرار کم بقا با سنگ و آهن دشمن است

در نگیرد صحبت آیینه و زنگی به هم

آسمان نیلگون با جان روشن دشمن است

با تعین جنگ دارد مشرب فقر و فنا

با حباب و موج این دریای روشن دشمن است

جوهر شمشیر من بند زبان عیبجوست

خون خود را می خورد هر کس که با من دشمن است

یوسف مصری به چاه از دامن اخوان فتاد

ایمنی هر کس که می جوید به مأمن دشمن است

آفتاب از اوج عزت می نهد رو در زوال

ساده لوح است آن که با اقبال دشمن دشمن است

از تهی چشمان حضور دل به غارت می رود

گوشه گیر عافیت با چشم روزن دشمن است

صحبت رنگین لباسان بی غمی می آورد

بلبل درد آشنای ما به گلشن دشمن است

خود مگر از جامه فانوس، شمع آید برون

ورنه دست بی نیاز ما به دامن دشمن است

آه من خم در خم افلاک دارد روز و شب

هر که صائب باد دست افتد به خرمن دشمن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

مردم بیدرد را دل از شکستن ایمن است

گوشه این فرد باطل از شکستن ایمن است

با دل آگاه دارد کار عشق سنگدل

بیشتر دلهای غافل از شکستن ایمن است

دانه نشکسته می دارد خطر از آسیا

تا درستی نیست با دل از شکستن ایمن است

در گذر از پیکر خاکی که کشتی در محیط

تا نیارد رو به ساحل از شکستن ایمن است

چون به هم پیوست دلها سد آهن می شود

توبه یاران یکدل از شکستن ایمن است

عشق کار مومیایی می کند با رهروان

پای هر کس شد درین گل از شکستن ایمن است

پرده شرمی اگر با آفتاب جود هست

رنگ بر رخسار سایل از شکستن ایمن است

محو نتوان کرد از دل پیچ و تاب عشق را

تا قیامت این سلاسل از شکستن ایمن است

هر کجا صائب شود ستاری حق پرده پوش

رنگ دعویهای باطل از شکستن ایمن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

خاکساری تا دلیل جان آگاه من است

می کند هموار هر چاهی که در راه من است

مشت بر خارا زدن، بازوی خود رنجاندن است

می کند با خویش بد هر کس که بدخواه من است

انتقام از دشمن عاجز به نیکی می کشم

می کنم سرسبز خاری را که در راه من است

خصم می پیچد به خویش از بردباری های من

این خروش سیل از دیوار کوتاه من است

بلبل از غیرت به خون من گواهی می دهد

ورنه هر برگی درین گلشن هواخواه من است

دشت مجنون آهنین پایی ندارد همچو من

دود از هر جا که برخیزد قدمتگاه من است

این جواب آن غزل صائب که می گوید کلیم

هر چه جانکاه است در این راه، دلخواه من است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

عالم مکار با ارباب عقبی دشمن است

این چه خس پوش با دلهای بینا دشمن است

اهل ابرامند محروم از کرامت های عشق

بی سؤال آن کس که بخشد، با تقاضا دشمن است

وادی هموار رهرو را کند سر در هوا

آن که ما را گل فشاند در ته پا دشمن است

باطن روشن ضمیران تیغ صیقل داده ای است

وای بر سنگی که با آیینه ما دشمن است

چاره بیماری عشق است پرهیز از طبیب

هر که قدر درد داند، با مداوا دشمن است

در سر شوریده هر کس که ذوق کار هست

با شتاب و اهتمام کارفرما دشمن است

دشمن خونخوار را احسان گوارا می کند

عاقبت اندیش با اقبال دنیا دشمن است

نیست جز خواب پریشان، نقش ها آیینه را

هر که از روشندلان شد، با تماشا دشمن است

دست پیش آسمان سازند کم ظرفان دراز

همت دریاکشان با جام و مینا دشمن است

از دو عالم، حرف پیش عاشق یکدل مگو

هر که شد یکرنگ، با گلهای رعنا دشمن است

شیر خود خون می کند طفلی که پستان می گزد

بد گهر از جهل با چرخ مصفا دشمن است

گوش سنگین می کند بیهوده گویان را سبک

زین سبب واعظ به رند باده پیما دشمن است

شیوه عاجزکشی عام است در بدگوهران

با تهی پایان سراسر خار صحرا دشمن است

از نفاق خصم پنهان می کشم صائب ملال

ورنه دارم دوست آن کس را که پیدا دشمن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

کعبه عشقم، بلا ریگ بیابان من است

زخم شمشیر زبان خار مغیلان من است

جوش فرهادست از کهسار من سرچشمه ای

شور مجنون گردبادی از بیابان من است

می کند در سینه گرمم قیامت، شور عشق

صبح محشر خنده چاک گریبان من است

دولت بیدار کوته دیدگان روزگار

بی گزند چشم بد، خواب پریشان من است

شور عشق من فلک ها را به چرخ آورده است

کشتی افلاک بی لنگر ز طوفان من است

نه کنار ابر می خواهم، نه آغوش صدف

چون گهر گرد یتیمی آب حیوان من است

بر دل آیینه ام زنگ کدورت بار نیست

گوشه ابروی صیقل، طاق نسیان من است

نیست از تیغ زبان موج پروایی مرا

خامشی چون آب گوهر حرز طوفان من است

در شکرزار قناعت برده ام چون مور راه

سیرچشمی خاتم دست سلیمان من است

می فشانم نور خود بر تیره روزان بی دریغ

خرمن ماهم، پریشانی نگهبان من است

در سواد فقر از ملک سکندر فارغم

آب حیوان گریه شمع شبستان من است

کشت امید مرا برق است باران کرم

دست خشک این بخیلان ابر احسان من است

یوسف گمنام من از مکر اخوان فارغ است

سر به جیب خویش بردن چاه کنعان من است

با سیه رویی نیم نومید از حسن قبول

عنبر دریای رحمت خال عصیان من است

آفتاب بی زوالی می توانم ساختن

گر کنم گردآوری داغی که بر جان من است

فکر رنگین است صائب نعمت الوان من

در بهشت افتاده است آن کس که مهمان من است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است

پایکوبی زندگی را در ته پا کردن است

جوش بیتابی زدن در آتش وجد و سماع

شیره جان را ز درد تن مصفا کردن است

محمل جان را به منزل بی قراری می برد

بادبان کشتی دل دست بالا کردن است

در طریق عشق سستی سنگ راه سالک است

ساحل این بحر خونین دل به دریا کردن است

مذهب و مشرب به هم آمیختن چون عارفان

در فضای مهره گل، سیر صحرا کردن است

صرف دنیا کردن اوقات عزیز خویش را

ماه کنعان را به سیم قلب سودا کردن است

هیچ کاری برنمی آید ز پای آهنین

قطع راه عشق در قطع تمنا کردن است

در هوای سیم و زر دل را پریشان ساختن

بهر کاغذ باد، مصحف را مجزا کردن است

سیر بازیگاه عالم طفل طبعان می کنند

چشم حق بین را چه پروای تماشا کردن است؟

پی به کنه خویش بردن کار هر بی ظرف نیست

خودشناسی بحر را در قطره پیدا کردن است

مرگ از قطع تعلق ناگوار طبعهاست

فقر زهر نیستی بر خود گوارا کردن است

خودپسندی در به روی خود برآوردن بود

بیخودی پیش از سفر خود را مهیا کردن است

جمع کردن از پریشانی حواس خویش را

از پی صید معانی دام پیدا کردن است

تا درین ماتم سرا چون گل نظر وا کرده ایم

عشرت ما خنده بر اوضاع دنیا کردن است

سینه را از درد و داغ عشق گلشن ساختن

پیش ما صائب زمین مرده احیا کردن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

هر چه دارد در خم سربسته گردون از من است

می به حکمت می خورم، جای فلاطون از من است

تا خم می در زمین خانه ام در خاک هست

عشرت روی زمین با گنج قارون از من است

نیست چون عنقا ز من جز نام چیزی در میان

خود پرستش می کند خود را و ممنون از من است

از تلاش قرب ظاهر با خیالش فارغم

لفظ از هر کس که خواهد باش، مضمون از من است

خلوت اندیشه ام چون غنچه لبریز گل است

خار دیوارست هر نقشی که بیرون از من است

باده پر زور در مینا سرایت می کند

این که پیراهن درد هر صبح گردون از من است

اهل معنی می زنند از غیرت من پیچ و تاب

مصرعی را می کند گر سرو موزون از من است

با جنون شهری من برنمی آید کسی

در بیابان این چنین سرگشته مجنون از من است

بوی خون می آید از تیغ زبان بلبلان

ورنه می گفتم که روی باغ گلگون از من است

می زنم نقش دگر بر آب در هر دم زدن

رنگ دریای سخن صائب دگرگون از من است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

نوبهار آیینه طبع سخنساز من است

برگ گل چون عندلیبان پرده ساز من است

ناله مستانه من بیخودی می آورد

هر که از خود می دود بیرون به آواز من است

چون صدف، آبی که دارد گوهر من در گره

همچو سیل نوبهاران خانه پرداز من است

خار صحرای علایق نیست دامنگیر من

گردبادم، ریشه من بال پرواز من است

چون صدف نتوان به تیغ از هم جدا کردن لبم

خون خود را می خورد آن کس که غماز من است

از نظر بازی شود روشن دل تاریک من

روزن غمخانه من دیده باز من است

از نگاهی می توان صائب مرا تسخیر کرد

هر که را مژگان گیرایی است شهباز من است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

کاسه سر را خطر از مغز پر جوش من است

عالمی زین باده سر جوش مدهوش من است

شعله ای کز یک شرارش طور صحرا گرد شد

سالها شد تا نهان در زیر سرپوش من است

موجه من نعل وارون می زند از پیچ و تاب

ورنه آن بحر گران لنگر در آغوش من است

می کنم از خرقه پشمینه وحشت چون غزال

نافه را خون در دل از فقر قباپوش من است

با خیال خود ز لذت ها قناعت کرده ام

اعتبارات جهان خواب فراموش من است

پشت بر کوه بدخشان است مخمور مرا

تا سبوی باده گلرنگ بر دوش من است

باده پر زور من آتش عنان افتاده است

خشت خم، چون ماه، گردون سیر از جوش من است

دشمن آتش زبان را در جگرگاه غرور

تیغ ها خوابیده از لبهای خاموش من است

می گذارد ناف از خورشید تابان بر زمین

گر فلک بردارد این باری که بر دوش من است

لاف تردستی ز روشن گوهران زیبنده نیست

ورنه از گرداب، دریا حلقه در گوش من است

شمع در فانوس می لرزد ز دست انداز من

گر چه در بیرون در چون حلقه آغوش من است

نیست از خار سر دیوار، گلشن را گزیر

نیش زهرآلود ارباب حسد نوش من است

پرده پوشی مجرمان را پرده داری می کند

چشم خود از عیب پوشیدن خطاپوش من است

می شود در حالت مستی حواسم جمعتر

موجه دریای می شیرازه هوش من است

سیر و دور هاله من از فلکها برترست

گر رود بر آسمان آن مه در آغوش من است

صائب از طبع روان آب حیات عالمم

تیره بختی های من نیل بناگوش من است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

 

شبچراغ اهل معنی چشم بیدار من است

همچو اختر در دل شب، روز بازار من است

مصر انصاف از زلیخاهمتان خالی شده است

ورنه چندین ماه کنعانی به بازار من است

گر چه در کار کسی هرگز گره نفکنده ام

سبحه صد دانه غم رشته کار من است

موج طوفان بلا چون دست بر ترکش زند

تیر روی ترکشش مژگان خونبار من است

صائب از بس همت من سربلند افتاده است

لاله خورشید ننگ طرف دستار من است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5116558
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث