به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عالمی را از عمارت پای در گل رفته است

وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است

می شود زنجیر پا عقل فلک پرواز را

کوچه راهی را که مجنون با سلاسل رفته است

آتش سوزنده و خاک فراموشان یکی است

تا سپند بی قرار من ز محفل رفته است

می کشد میدان که دریا را در آغوش آورد

موج ما گاهی گر از دریا به ساحل رفته است

صید من کز ناتوانی بر زمین بسته است نقش

حیرتی دارم که چون از یاد قاتل رفته است

باعث امیدواری شد من افتاده را

تا ره خوابیده را دیدم به منزل رفته است

بس که چشمش محو در نظاره قاتل شده است

پرفشانی زیر تیغ از یاد بسمل رفته است

پیش بینا نور حق روشنترست از آفتاب

بی بصیرت آن که دنبال دلایل رفته است

هر چه جز آزادگی، بارست بر آزادگان

چون صنوبر زیر بار یک جهان دل رفته است؟

صد بیابان از حریم کعبه افتاده است دور

هر که در راه طلب یک گام غافل رفته است

بر مطالب، بی طلب فرمانروا گردیده ام

تا مرا از دست، دامان وسایل رفته است

تیشه فرهاد گردیده است هر مو بر تنم

تا ز چشمم صائب آن شیرین شمایل رفته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته است

غیرت ما بوی یوسف از صبا نگرفته است

سرکشی از ترکتاز عشق بر ما تهمت است

گرد ما افتادگان هرگز هوا نگرفته است

با دل روشن زمین و آسمان غمخانه ای است

صورتی دارد جهان تا دل جلا نگرفته است

می رسد آخر به جایی گریه خونین ما

خون ناحق را کسی پا در حنا نگرفته است

روز ما را گر سیه کردند این مه طلعتان

دامن شب را کسی از دست ما نگرفته است

هر چه هر کس یافته است از دامن شب یافته است

دل عبث دامان آن زلف دو تا نگرفته است

آه را در سینه سوزان من آرام نیست

دود از آتش این چنین صائب هوا نگرفته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

هر که از تن پروری در کار کاهل گشته است

دفتر ایجاد را چون فرد باطل گشته است

دست ناقابل و بال گردن و بار سرست

زحمت سر کم دهد دستی که قابل گشته است

از قساوت قابل تلقین چو خون مرده نیست

دل سیاهی کز نسیم صبح غافل گشته است

در سبکباری بود باد مراد این بحر را

کف خس و خاشاک را بسیار ساحل گشته است

قامت خم گشته را اصلاح کردن مشکل است

راست نتوان کرد دیواری که مایل گشته است

از حضور عاشقان دارد خبر در زیر تیغ

آیه رحمت به شان هر که نازل گشته است

رهنورد شوق را استادگی سنگ ره است

از سبکسیری به دریا سیل واصل گشته است

از عبادت سجده شکرست صائب طاعتم

چشم من تا آشنا با کعبه دل گشته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

چشم ما پوشیده از خواب پریشان گشته است

از هجوم سنبل این سرچشمه پنهان گشته است

تا چه باشد نوشخند آن عقیق آبدار

کز جواب خشک بر من آب حیوان گشته است

گر گشایندش رگ جوهر، نگردد با خبر

بس که بر رخسار او آیینه حیران گشته است

از نشاط دردمندی، درمندان ترا

استخوان چون بسته زیر پوست خندان گشته است

گر چه باشد لیلة القدر آن خط مشکین مرا

صبح رخسار ترا شام غریبان گشته است

گر زند با چشم شوخش لاف همچشمی غزال

می توان بخشید، مسکین در بیابان گشته است!

در مذاقش خون دل خوردن گوارا می شود

بر سر خوان فلک هر کس که مهسان گشته است

گوشه دلتنگیی دارم که چشم تنگ مور

پیش چشمم عرصه ملک سلیمان گشته است

گوی زرین سعادت در خم چوگان اوست

قامت هر کس ز بار درد چوگان گشته است

نوخط ما گر ندارد رحم در دل، دور نیست

چند روزی شد که این کافر مسلمان گشته است

نیست صائب پاکدامانی به جز آب روان

شبنم من بارها بر این گلستان گشته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

دور باش از خط رخ دلدار هم می داشته است؟

باغ جنت گرد خود دیوار هم می داشته است؟

از هجوم شرم نتوان دید در رخسار یار

چوب منع از جوش گل گلزار هم می داشته است؟

از خط پشت لبش شد تازه جان عالمی

آب حیوان ابر گوهر بار هم می داشته است؟

یافتم از بیخودی ره در حریم وصل یار

خواب سنگین دولت بیدار هم می داشته است؟

بیستون بتخانه چین شد ز سعی کوهکن

اینقدر عاشق دماغ کار هم می داشته است؟

ناله از جا در نیارد کوه تمکین ترا

در جواب، استادگی کهسار هم می داشته است؟

تا دلم سرد از جهان شد، از ثمر شد کامیاب

نخل سرما برده برگ و بار هم می داشته است؟

خامشان هم نیستند آسوده از زخم زبان

خار بی گل این گل بی خار هم می داشته است؟

دل دو نیم است از خموشیهای من غماز را

بی زبانی تیغ لنگردار هم می داشته است؟

بر سویدای دل ما می کند افلاک سیر

نقطه ای در دور نه پرگار هم می داشته است؟

سنبلستان شد زمین از نقش پای کلک من

پای چوبین اینقدر رفتار هم می داشته است؟

برده صائب سبزه خط زنگ غم از دل مرا

دست در پرداز دل زنگار هم می داشته است؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

چهره روشن خط شبرنگ هم می داشته است؟

تیغ خورشید درخشان زنگ هم می داشته است؟

چون صف مژگان رگ خواب جهان در دست اوست

چشم تنگی این قدر نیرنگ هم می داشته است؟

با در و دیوار در جنگ است چشم شوخ او

آدمی چندین دماغ جنگ هم می داشته است؟

از دهان تنگ او در تنگنای حیرتم

باغ جنت غنچه دلتنگ هم می داشته است؟

این قدر طاقت به دل هرگز گمان من نبود

شیشه بی ظرف جان سنگ هم می داشته است؟

دیده هر قطره ای آیینه دریانماست

این قدر کس عاشق یکرنگ هم می داشته است؟

عندلیب از پرده عشاق پا بیرون نهشت

ناله های بیخودان آهنگ هم می داشته است؟

ز اتفاق چار عنصر در بلا افتاد جان

در عقب یک صلح چندین جنگ هم می داشته است؟

نیست در فکر برون شد دل ز قید آسمان

این قدر آیینه تاب زندگی هم می داشته است؟

تنگ شکر شد جهان صائب ز شکر خنده اش

این قدر شکر دهان تنگ هم می داشته است؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

سینه تنگی دو عالم درد و غم می داشته است؟

نیم جانی این قدر ظرف ستم می داشته است؟

عالمی را کرد بیخود آن دو لعل آبدار

باده ممزوج، چندین نشأه هم می داشته است؟

دل به هر عضوی ز جانان نسبتی دارد جدا

یک برهمن در نظر چندین صنم می داشته است؟

از تغافل کشت مژگان گرانخوابش مرا

تیغ لنگردار، چندین پاس دم می داشته است؟

نیست ممکن چشم ازان کنج دهن برداشتن

گوشه های دلنشین ملک عدم می داشته است؟

خال رخسارش به هیچ و پوچ از من دل گرفت

در ترازو هم قیامت سنگ کم می داشته است؟

تلخ شد بر من جهان از فکر آن شیرین دهان

شادی نادیده در پی نیز غم می داشته است؟

حیرت نظاره اش در هیچ دل نگذاشت تاب

این قدر موی میان هم پیچ و خم می داشته است؟

گر چه با انگشت پا نتوان گره را باز کرد

عقده روزی گشایش در قدم می داشته است؟

برنمی دارد سر از دنبال چشم یار، دل

در کمین صیاد هم صید حرم می داشته است؟

صائب از زخم زبان بر روی من گلها شکفت

مشت خاری در بغل باغ ارم می داشته است؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

یار راه شکوه ام از چین ابرو بسته است

پیش این سیلاب آتش را به یک مو بسته است

می زند بسیار راه دین و دل چون رهزنان

پرده ای کز شرم آن عیار بر رو بسته است

نیست لیلی غافل از احوال دورافتادگان

گرد مجنون حلقه ها از چشم آهو بسته است

وقت تصویر دهان یار، نقاش ازل

از میان نازک او خامه مو بسته است

بوسه ها بر دست خود داده است معمار ازل

تا به اقبال بلند آن طاق ابرو بسته است

می زند طول امل از سادگی نقشی بر آب

ورنه آب زندگانی را که در جو بسته است؟

پله تن نیست جای لنگر جان عزیز

دل عبث بر صحبت یوسف ترازو بسته است

صائب از اندیشه ملک سلیمان فارغ است

هر که دل در چین زلف آن پریرو بسته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

از غبار جسم حایل ها به هم پیوسته است

ورنه آن جان جهان با ما به هم پیوسته است

فیض بحر رحمت از خاکی نهادان نگسلد

تا به ساحل موج این دریا به هم پیوسته است

وصل، هجران است اگر دلها ز یکدیگر جداست

هجر، باشد وصل اگر دلها به هم پیوسته است

صد بیابان در میان دارند از بی نسبتی

گر به ظاهر که با صحرا به هم پیوسته است

افسر زر، شمع را دی قید رعنایی فکند

سرکشی و دولت دنیا به هم پیوسته است

قرب نیکان بی بصیرت را نسازد دیده ور

ورنه سوزن نیز با عیسی به هم پیوسته است

چون الف در مد بسم الله از اقبال بلند

جان ما با آن قد رعنا به هم پیوسته است

در جگرگاه زمین یک لاله بی داغ نیست

دل سیاهی با می حمرا به هم پیوسته است

خنده بیجاست برق گریه بی اختیار

اشک تلخ و قهقه مینا به هم پیوسته است

از تن خاکی چو مو آسان برآید از خمیر

روح اگر با عالم بالا به هم پیوسته است

بیم گمراهی ز وصل کعبه سنگ راه ماست

گر چه چون زنجیر نقش پا به هم پیوسته است

برنیاید از زمین شور صائب تخم پاک

وای بر آن دل که با دنیا به هم پیوسته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

هر که از داغ تو در دل لاله زاری داشته است

در دل آتش مهیا نوبهاری داشته است

می شود از شور بلبل تازه داغ کهنه اش

از گلی هر کس که در دل خارخاری داشته است

نیست ممکن خنده بر روز سیاه ما کند

در نظر هر کس که چشم سرمه داری داشته است

غنچه گردیدن نمی داند گل خمیازه ام

دیدن لبهای میگون خوش خماری داشته است

ریزه خوانی های آن لب، برق خرمن شد مرا

آتش یاقوت هم در دل شراری داشته است

دل به جا از هرزه گردی های آن بیباک نیست

وقت قمری خوش که سرو پایداری داشته است

می کند از دیده های پاک، وحشت آن غزال

ورنه هر آیینه رو، آیینه داری داشته است

عاشقان از خوردن زخمش نمی گردد سیر

تیغ خوبان طرفه آب خوشگواری داشته است

لاله ای بوده است کز خاکش برآورده است سر

عاشقان بی کس اگر شمع مزاری داشته است

خضر وقت خود شدم چون سرو از بی حاصلی

برگ بی برگی عجب خرم بهاری داشته است

ایمن از تیغ زبان نکته گیران گشته است

هر که از گردآوری با خود حصاری داشته است

گشته اسرار جهان در دیده اش صورت پذیر

هر که از زانوی خود آیینه داری داشته است

ذوق تسخیرش نمک در چشم ریزد دام را

دامن صحرای عبرت خوش شکاری داشته است

ریشه غم زعفران شد در دل غمگین مرا

این خزان در چاشنی خوش نوبهاری داشته است

از شفق صد کاسه خون در فرو رفتن خورد

هر که چون خورشید اوج اعتباری داشته است

غافل است از جنبش بی اختیار نبض خویش

آن که پندارد که در دست اختیاری داشته است

پایه بی اعتباری این زمان گشته است پست

ورنه در ایام پیشین اعتباری داشته است

نیست ممکن غافل از پاس نفس گردد چو صبح

هر که صائب در نظر روز شماری داشته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5117174
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث