به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ساقی ما از می گلگون به دور افتاده است

همچو ساغر آن لب میگون به دور افتاده است

در دل شب عاشقان را حلقه بر در می زند

گرد رویش تا خط شبگون به دور افتاده است

شمع در پیراهن فانوس گردیده است آب

تا ز رقص آن قامت موزون به دور افتاده است

می کشد خط بر زمین از شرمساری گردباد

در بیابانی که این مجنون به دور افتاده است

تا که دیگر در خمار افتاده، کز هر لاله ای

هر طرف پیمانه ای پر خون به دور افتاده است

می نشیند گردباد از پا به اندک جلوه ای

تا غبار کیست در هامون به دور افتاده است؟

جای حیرت نیست گر من پایکوبان گشته ام

خم به زور باده چون گردون به دور افتاده است

تا به آب غیب، ایمان تازه سازی هر نفس

بنگر این نه آسیا را چون به دور افتاده است

صائب از وحدت نیفتد نوبهار از جوش گل

در هزاران لفظ یک مضمون به دور افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

دل به دست آن نگار شوخ و شنگ افتاده است

طفل بازیگوش را آتش به چنگ افتاده است

یک جهان کام از دهان نوخطی دارم طمع

وقت من در عاشقی بسیار تنگ افتاده است

جامه در نیل مصیبت زن که آن چشم کبود

چون بلای آسمان، فیروز جنگ افتاده است

در میان دارد دل تنگ مرا آسودگی

این شرر در ساعت سنگین به سنگ افتاده است

حال دل در حلقه آن زلف می داند که چیست

هر مسلمانی که در قید فرنگ افتاده است

از حضور دل مرا در دامن صحرا مپرس

دامن معشوق عاشق را به چنگ افتاده است

در صدف دارد خبر از اضطراب گوهرم

بحرپیمایی که در کام نهنگ افتاده است

تنگدستی نفس را در حلقه فرمان کشید

راست سازد مار را راهی که تنگ افتاده است

جبهه واکرده زنهار از تهیدستان مجو

سفره دارد از بغل، دستی که تنگ افتاده است

خانه آرایی نگردد سنگ راه اهل دل

سیل در قطع منازل بی درنگ افتاده است

در ته یک پیرهن محشور باشد با پلنگ

هر که را صائب ز قسمت خلق تنگ افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

سیل در بنیاد تقوی از بهار افتاده است

توبه را آتش به جان از لاله زار افتاده است

تا ز سیر گلشن آن سرو خرامان پا کشید

بلبلان را گل به چشم از انتظار افتاده است

حال زخم من جدا از تیغ او داند که چیست

موجه ای کز بحر رحمت بر کنار افتاده است

جلوه فانوس دارد پرده چشم حباب

عکس رخسار تو تا در جویبار افتاده است

از رخش هر حلقه را نعل دگر در آتش است

بس که دام زلف او عاشق شکار افتاده است

می توان از هر دو عالم رشته الفت برید

دل دو نیم از درد اگر چون ذوالفقار افتاده است

سرنوشت چرخ باشد ابجد طفلانه اش

هر که را آیینه دل بی غبار افتاده است

حرص پیران را به جمع مال سازد گرمتر

آتشی کز دست خالی در چنار افتاده است

اندکی دارد خبر از حال ما افتادگان

مرغ بی بال و پری کز شاخسار افتاده است

هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را

وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است

بی سخن می شوید از دل، دیدنش گرد ملال

بس که یاقوت لب او آبدار افتاده است

داغهای عاریت بر سینه دلمردگان

چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده است

قدر خواب امن ومهد عافیت داند که چیست

هر که چون منصور در آغوش دار افتاده است

در کف آیینه سیماب از تپیدن باز ماند

بی قراری های ما بر یک قرار افتاده است

خواب راحت می کند کار نمک در دیده ام

دانه بی حاصلم در شوره زار افتاده است

گوهر از گرد یتیمی ساحل انشا می کند

ورنه آن دریای رحمت بیکنار افتاده است

شوید از دل دعوی خون، کشتگان خویش را

تیغ او از بس که صائب آبدار افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

تا به فکر گوشوار آن سیمبر افتاده است

پیچ و تاب رشت در جان گهر افتاده است

رشته سر در گم جان را به دست آورده است

دیده هر کس بر آن موی کمر افتاده است

هست چون تسبیح در هر رشته اش صددل گره

بس که در زلف تو دل بر یکدگر افتاده است

گر چه پیش افتاده در ظاهر، ولی رو بر قفاست

راه پیمایی که پیش از راهبر افتاده است

پرده خوابش کند در چشم کار بادبان

هر که را بر ساحل از دریا نظر افتاده است

می کشم چون بید مجنون خجلت از بی حاصلی

من که پیش از سایه بر خاکم ثمر افتاده است

کشتی مغرور من از منت خشک کنار

در کمند وحدت از موج خطر افتاده است

گوهر شهوار می آید به غواصی به دست

پا به دامن چون کشم، کارم به سر افتاده است

برق عالمسوز باشد لازم ابر سیاه

آتشم در خرمن از دامان تر افتاده است

همچنان غافل ز مرگم، گرچه از موی سفید

در رگ جان رعشه چون شمع سحر افتاده است

گر چه باشد در ضمیر خاک صائب مسکنش

از قناعت مور در تنگ شکر افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است

رعشه غیرت به جان آفتاب افتاده است

خون عرق کرده است از شرم عذارش آفتاب؟

یا ز رویش عکس در جام شراب افتاده است

دیدن جان نیست کار دیده صورت پرست

ورنه رخسار لطیفش بی نقاب افتاده است

می کشد خجلت ز پیچ و تاب آن موی کمر

گر چه زلف عنبرین پر پیچ و تاب افتاده است

خون به جای آب می گردد به چشمش از شفق

تا به رخسار که چشم آفتاب افتاده است؟

سرمه گفتار عاشق می شود پیش از سؤال

بس که چشم شوخ او حاضر جواب افتاده است

آب گرداند به چشم چاه سیمین ذقن

بس که یاقوت لبش خوب آب و تاب افتاده است

گیرد از دست تماشایی عنان اختیار

گر چه از خط حسن او پا در رکاب افتاده است

حال دل در پنجه مژگان او داند که چیست

سینه کبکی که در چنگ عقاب افتاده است

آگه است از پیچ و تاب عاشقان در عین وصل

موجه خشکی که در بحر سراب افتاده است

نیست خالی دل ز آه سرد در دلهای شب

کلبه ویران ما خوش ماهتاب افتاده است

از دل صد پاره ام هر پاره دارد ناله ای

تا که را از دست مینای شراب افتاده است؟

گوهر شهوار گردیده است در مهد صدف

قطره ما گر چه از چشم سحاب افتاده است

گر چه در دریای وحدت نیست موج انقلاب

در سر هر کس هوایی چون حباب افتاده است

برنمی آرد نفس نشمرده صائب از جگر

هر که در اندیشه روز حساب افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده است

گل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است

نه لباس تندرستی، نه امید پختگی

میوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده است

در چنین وقتی که شاخ خشک ما در آتش است

حله رحمت ز دوش نوبهار افتاده است

ناامیدی می کند خون گریه بر احوال من

کشت امیدم ز چشم نوبهار افتاده است

هرگز از من چون کمان بر دست کس زوری نرفت

این کشاکش در رگ جانم چه کار افتاده است؟

(آفتاب نشأه تا از مشرق مغزم دمید

کوکب عقلم ز اوج اعتبار افتاده است)

شکر گردون ستمگر می کند هر صبح و شام

کار صائب تا به اهل روزگار افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است

دست رضوان پرده بر رخسار حور انداخته است

پنجه مومین حریف پنجه خورشید نیست

عقل بیجا پنجه با عشق غیور انداخته است

می برد خواهی نخواهی دل ز دست مردمان

کار خود را آن کمان ابرو به زور انداخته است

ساعد او بارها در معرض عرض صفا

رعشه غیرت بر اندام بلور انداخته است

در حریم عشق، خواهش ناامیدی بردهد

زان تجلی پرتو خود را به طور انداخته است

راه نزدیک است اگر بر گرد دل گردد کسی

دوربینی ها مرا از کعبه دور انداخته است

ابر تر دامن چه باشد، کز حجاب اشک من

خویش را طوفان مکرر در تنور انداخته است

تیره بختی های ما از پستی اقبال نیست

از بلندی شمع ما پرتو به دور انداخته است

نه همین در شهر اصفاهان قیامت می کند

فکر صائب در همه آفاق شور انداخته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

در بهاران بزم عیش میکشان آماده است

جوش گل هم شاهد و هم مطرب و هم باده است

می زند موج قیامت گلشن از الوان حسن

هم لب جو نوخط و هم روی گلها ساده است

گل ز مستی بوسه بر منقار بلبل می زند

سرو در آغوش طوق قمریان افتاده است

هر طرف گوش افکنی آواز بلبل می رسد

رو به هر جانب کنی رخسار گل آماده است

هیچ خار تنگدستی بی برات عیش نیست

از شکوفه دفتر احسان چمن بگشاده است

غنچه را مینا ز زور باده بر سنگ آمده است

از سیه مستی ز دست لاله جام افتاده است

قمریان را گر چه طوق بندگی بر گردن است

سرو با آزادگی چون بندگان افتاده است

غنچه چون عیسی به گفتار آماده است از مهد شاخ

گل چو مریم مهر خاموشی به لب بنهاده است

صائب از گلشن مرو بیرون که در فصل بهار

هر چه می خواهی ز اسباب نشاط آماده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

بی تزلزل نیست هرکس چون علم استاده است

عشرت روی زمین از مردم افتاده است

تشنه چشمان بحر را سازند در یک دم سراب

حسن محجوب تو چون آیینه را رو داده است؟

با تهیدستان ندارد سختی ایام کار

سرو بی حاصل ز سنگ کودکان آزاده است

پای موران بند بر آیینه نتوان شدن

از قبول نقش، لوح سینه ما ساده است

گر چه می دانند دامان وسایل زاهدان

بیش عارف پرده بیگانگی سجاده است

آه مظلومان کند اولاد ظالم را کباب

پله این ناوک دلدوز دور افتاده است

حرص، صائب در بهاران است بی برگ و نوا

برگ عیش قانعان در برگریز آماده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

لعل نسبت با لب یاقوت او بیجاده است

صبح با آن چهره خندان در نگشاده است

دشت از چشم غزالان سینه پر داغ اوست

آن که ما دیوانگان را سر به صحرا داده است

حاصل عمر از حضور دوستان گل چیدن است

ورنه آب و دانه در کنج قفس آماده است

عشق محتاج دلیل و رهنما چون عقل نیست

خضر در قطع بیابان بی نیاز از جاده است

می کند در خانه خود سیر صحرای بهشت

سینه هر کس که از خار تمنا ساده است

هر که گردانید از دنیا رهزن روی خویش

بی تردد پشت بر دیوار منزل داده است

گرد ظلمت شسته است از روی آب زندگی

هر سری کز سایه بال هما آزاده است

سردی دوران به ما دست و دلی نگذاشته است

در خزان اشجار را برگ سفر آماده است

اختر بی طالع ما در بساط آسمان

خال موزونی است بر رخسار زشت افتاده است

سینه ما صائب از خود می دهد بیرون گهر

پیش نیسان این صدف هرگز دهن نگشاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5117175
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث