به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تاک بالا دست من بیعت به طوبی بسته است

خوشه ام عقد اخوت با ثریا بسته است

در تجرد، رشته واری از تعلق سهل نیست

سد آهن سوزنی در راه عیسی بسته است

جنگ دارد گوشه گیری و بلند آوازگی

تهمت عزلت به خود بیهوده عنقا بسته است

شور محشر صحبت ما را نمی پاشد ز هم

موج می شیرازه جمعیت ما بسته است

نعل حرصش از تردد روز و شب در آتش است

هر که چون خورشید صائب دل به دنیا بسته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

هر که بست از گفتگو لب جنت دربسته است

می زند جوش بهاران غنچه تا سر بسته است

بی سخن روشندلان بهتر به مضمون می رسند

نامه وا کرده اینجا نامه سربسته است

عندلیب خوش نوایی را دهن پر زر نکرد

غنچه از بهر چه یارب در گره زر بسته است؟

پرده عصمت بود زندان حسن شوخ چشم

شمع در فانوس چون پروانه پر بسته است

کوه را موج حوادث در فلاخن می نهد

این صدف از ساده لوحی دل به گوهر بسته است

حسن عالمسوز را پروای آه سرد نیست

بارها این شمع ره بر باد صرصر بسته است

آن که بی شیرازه دارد کهنه اوراق مرا

بارها شیرازه دیوان محشر بسته است

سبزه خط زان لب جانبخش دل را مانع است

خضر آب زندگی را بر سکندر بسته است

دولت دنیا سبک جولانتر از بال هماست

ساده لوح آن کس که دل بر تخت و افسر بسته است

آن که ابروی هلال عید را طاق آفرید

طاق ابروی ترا بسیار بهتر بسته است

نیست صائب در پر پرواز کوتاهی مرا

دور باش باغبان مرغ مرا پر بسته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

 

باز از معموره دلها فغان برخاسته است

چشم مخمور که از خواب گران ساخته است؟

آنچه گرد عارض او می نماید نیست خط

فتنه ها از دامن آخر زمان برخاسته است

چون هدف، گردنکشان را می کشد در خاک و خون

این رگ ابری که از بحر کمان برخاسته است

همت ما نیست چون سرو و صنوبر خاکسار

این نهال از جویبار کهکشان برخاسته است

هست اگر آسایشی زیر فلک، در غفلت است

وای بر آن کس کز این خواب گران برخاسته است

بر زمین ناید ز شادی پایش از طبل رحیل

هر سبکسیری که پیش از کاروان برخاسته است

تا غزال چشم تو گردیده از می شیر گیر

موی بر تن شیر را از نیستان برخاسته است

صید ما افتادگان را حاجت تمهید نیست

تا توجه کرده ای، گرد از نشان برخاسته است

از ظهور عشق، عالم یک دل روشن شده است

احتیاج از رهبر و سنگ نشان برخاسته است

روز و شب چون خونیان دارم به زیر تیغ جای

تا مرا بند خموشی از زبان برخاسته است

گل تمام آغوش گردیده است، پنداری که باز

مرغ بی بال و پری از آشیان برخاسته است

از سبکروحان اثر در خاکدان دهر نیست

کاروان شبنم از ریگ روان برخاسته است

فارغ از اقبال و آسوده است از ادبار چرخ

هر که صائب از سر سود و زیان برخاسته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

 

زلف گرد عارض او رشته گلدسته است

کز لب و رخ غنچه و گل را به هم پیوسته است

خوی عالمسوز او بی زینهار افتاده است

ورنه از آتش سپند ما مکرر جسته است

سبزه خوابیده باشد با قد رعنای او

سرو اگر در پیش قمری مصرع برجسته است

سالها شد پشت بر دیوار حیرت داده ایم

دیده آیینه را نقشی چنین ننشسته است

بلبلان در بیضه با گل زیر یک پیراهنند

غم ز دوری نیست چون دلها به هم پیوسته است

در لباس تلخ دارد جا ز بیم چشم شور

ورنه طوطی در شکر پنهان چو مغز پسته است

چون در آیینه، روی سخت این آهن دلان

می نماید باز در ظاهر، ولیکن بسته است

نگسلد چون موج صائب رشته امید ما

جویبار ما به دریای کرم پیوسته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

جویبار شیشه با دریای خم پیوسته است

کشتی می را چرا ساقی به خشکی بسته است؟

مشکل است از روی آتشناک دل برداشتن

ورنه آتش از سپند من مکرر جسته است

از نظر غایب نمی گردد به دوری چهره اش

دیده آیینه را نقشی چنین ننشسته است

داغ دارد زلف عنبرفام را از پیچ و تاب

رشته جان تا به آن موی کمر پیوسته است

چون در آیینه، روی سخت این آهن دلان

می نماید باز در ظاهر، ولیکن بسته است

از پریشانی دل صد پاره را شیرازه کن

تار و پود جسم تا از یکدگر نگسسته است

بی سخن روشندلان بهتر به مضمون می رسند

نامه وا کرده اینجا نامه سربسته است

از فشار قبر گردد استخوانش توتیا

هر که صائب خویش را در زندگی نشکسته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

ناز تا اسباب دل بردن مهیا ساخته است

چشم پر کار تو کار عالمی را ساخته است

حسن مغرور تو عاشق را نمی آرد به چشم

ورنه با ذرات، مهر عالم آرا ساخته است

نیست مجنون مرا حاجت به صحرایی، که عشق

از غبار خاطرم دامان صحرا ساخته است

جنگ دارد سازگاری با کمال سرکشی

کوه قاف از بی پر و بالی به عنقا ساخته است

ما ز پستی های فطرت خشک بر جا مانده ایم

ورنه همت قطره را بسیار دریا ساخته است

نه زلیخا پیرهن تنها به بدنامی درید

عشق ازین مستورها بسیار رسوا ساخته است

می کشیم از آستین افشانی یاران ملال

ورنه با گرد یتیمی گوهر ما ساخته است

می شود از نامداران زود، هر کس چون عقیق

بستر و بالین خود از سنگ خارا ساخته است

می کند چشم زلیخا خا بر سر از غبار

بوی پیراهن که را تا باز بینا ساخته است؟

می شود گنجینه گوهر به لب واکردنی

سینه خود چون صدف هر کس مصفا ساخته است

رو متاب از چشم پاک صائب روشن گهر

کز نگاهی ذره را خورشید سیما ساخته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

کوه را پای ادب در دامن تمکین ازوست

پله ناز بتان سنگدل سنگین ازوست

گر چه شکر خنده اش در پرده شرم و حیاست

در دل دریای تلخ آب گهر شیرین ازوست

با دل مجروح ما حاشا که کوتاهی کند

آن که خون در ناف آهوی ختا مشکین ازوست

تا چه خواهد کرد یارب با دل بی تاب ما

برق جولانی که کوه طور بی تمکین ازوست

نیست غافل آفتاب از حال دورافتادگان

ذره را شمع تجلی بر سر بالین ازوست

دامن پاکی که خونم را نمی گیرد به خود

دستها چون پنجه مرجان به خون رنگین ازوست

در حریمش دولت بیدار، خواب آلوده ای است

آن که خواب غفلت ما این چنین سنگین ازوست

آن که می دارد زبان گندمین از ما دریغ

تخم انجم، خرمن مه، خوشه پروین ازوست

آتشین رویی که شمع محفل ما گشته است

خار مژگان مهر عالمتاب را زرین ازوست

نیست صائب غیر کوه غم، که بادا پایدار

آن که گاهی این دل بی تاب را تسکین ازوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

آبروی حسن از مژگان نمناک من است

صیقل آیینه رویان دیده پاک من است

از نگاه آشنایی می توان کشتن مرا

حلقه های چشم خونریز تو فتراک من است

داغ دارد پیچ و تاب جوهر من خصم را

خار در پیراهن آتش ز خاشاک من است

مدعای هر دو عالم قابل اقبال نیست

ورنه محراب اجابت سینه چاک من است

می چکد از سیلی هر برگ خون از چهره ام

گر چه آب زندگانی در رگ تاک من است

چون هدف تا خاکساری پیشه خود کرده ام

هر کجا تیر جگردوزی است در خاک من است

بر رخ دلدار صائب تا غبار خط نشست

کلفت روی زمین بر جان غمناک من است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

گریه مستانه من از خمار چشم توست

آه من از سرمه دنباله دار چشم توست

نه همین سرگشته دارد گردش چشمت مرا

چون صف مژگان دو عالم بی قرار چشم توست

شوخ چشمان از تو می گیرند تعلیم نگاه

گردن آهو بلند از انتظار چشم توست

گر چه شهباز نظر بسته است از شرم و حیا

هر کجا باشد نظربازی، شکار چشم توست

از سیاهی لشکر شاهان نمی دارد گزیر

ورنه چشم آهوان کی در شمار چشم توست؟

گر چه محتاج معلم نیست آن بیدادگر

فتنه با چندین زبان آموزگار چشم توست

در سیه دل در نمی گیرد فسون دوستی

دشمن خویش است هر کس دوستدار چشم توست

دل ز مردم بردن و خود را به خواب انداختن

شیوه مژگان عیار و شعار چشم توست

ناز با آن بی دماغی از پرستاران او

فتنه با آن بی قراری خانه دار چشم توست

از سیاهی از چه افکنده است بر عارض نقاب؟

گر نه آب زندگی در چشمه سار چشم توست

گر چه از شوخی نگیرد یک نفس یک جا قرار

ناز عالم را همان سر در کنار چشم توست

هر که را باشد دلی، می چیند از چشم تو درد

هر کجا نازی بود، بیماردار چشم توست

فتنه بیدار باشد سبزه خوابیده اش

سینه هر کس که صحرای شکار چشم توست

شادم از سرگشتگی کز کاکلت دارد نشان

خوشدل از بیماریم کان یادگار چشم توست

چون بود در لغزش مستانه ما را اختیار؟

سیر ما از گردش بی اختیار چشم توست

من نیم غماز، اما روز تاریک مرا

هر که بیند بی سخن داند که کار چشم توست

گر چه هست از دور گردان صائب بی اعتبار

مستی دنباله دارش از خمار چشم توست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی اوست

عطسه بی اختیار صبحدم از بوی اوست

می شمارد آسمان را سبزه خوابیده ای

دیده هر کس که محو قامت دلجوی اوست

آن که می سوزد فروغش خواب را در چشم من

آسمان یک شعله نیلوفری از روی اوست

بوی پیراهن گریبان چاک می آید به مصر

می توان دانست کز دیوانگان بوی اوست

یک سر ناخن ندارد عقل اینجا اختیار

عقده دل را گشاد از جنبش ابروی اوست

خانه دل را خیال یار می روبد ز غیر

آه دردآلود من آثار رفت و روی اوست

شیوه های حسن او صائب نیاید در شمار

دلبری یک چشمه کار از نرگس جادوی اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118305
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث