به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

شبچراغ اهل معنی چشم بیدار من است

همچو اختر در دل شب، روز بازار من است

مصر انصاف از زلیخاهمتان خالی شده است

ورنه چندین ماه کنعانی به بازار من است

گر چه در کار کسی هرگز گره نفکنده ام

سبحه صد دانه غم رشته کار من است

موج طوفان بلا چون دست بر ترکش زند

تیر روی ترکشش مژگان خونبار من است

صائب از بس همت من سربلند افتاده است

لاله خورشید ننگ طرف دستار من است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

 

لطف او با دیگران ناز و عتابش بر من است

صحبت گرمش به اغیار و کبابش بر من است

یک سر مو غافل از حال ضعیفان نیستم

گر فتد مویی در آتش پیچ و تابش بر من است

کرم شب تابی فلک گر شمع بالینم کند

منت روی زمین از آفتابش بر من است

می کند هر کس به غیر از حق سئوال از دیگران

مشت خاکی بر دهانش زن جوابش بر من است!

حاصل فرمانروایی نیست جز وزر و وبال

بی حسابی می کند هر کس، حسابش بر من است

خشک مغزان را کنم صائب به شعر تر علاج

هر که را دردسری گیرد گلابش بر من است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

دیده شبنم گر از روی گلستان روشن است

چشم گریان من از رخسار جانان روشن است

روشن از خورشید تابان است اگر روی زمین

ظلمت آباد دل از آیینه رویان روشن است

می کند دل را سیه، رویی که شرم آلود نیست

محفل ما از چراغ زیر دامان روشن است

گریه از آیینه دل می زداید تیرگی

شمع چندانی که چشمش هست گریان روشن است

حسن کامل را به از حیرت نباشد شاهدی

راحت قربانیان از چشم حیران روشن است

بر مزار عاشقان گر نیست شمعی گو مباش

کز دل خونگرم خود خاک شهیدان روشن است

قسمت ما نیست از صبح وطن جز تیرگی

چشم ما از سرمه شام غریبان روشن است

کار گویا می کند کوته زبان لاف را

جوهر شمشیر از زخم نمایان روشن است

می توان ره بردن از عنوان به مضمون نامه را

خلق صاحبخانه از سیمای دربان روشن است

در حریم زلف خود باد صبا را ره مده

کز دل سوزان عاشق این شبستان روشن است

گر شود روشن ز مهر و مه سرای دیگران

خانه اهل کرم صائب ز مهمان روشن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

چشم من از گریه مستانه من روشن است

خانه من چون صدف از دانه من روشن است

شعله سودای من آهن گداز افتاده است

دیده زنجیر از دیوانه من روشن است

نیست چون آیینه نور عاریت در خانه ام

از صفای سینه من خانه من روشن است

گر چه از گرد کسادی مهره گل گشته ام

نه صدف از گوهر یکدانه من روشن است

جلوه فانوس دارد در نظر پروانه را

بس که از سوز درون کاشانه من روشن است

دیده جغدست شمعی هست اگر ویرانه را

از فروغ داغ سودا، خانه من روشن است

می شوم من داغ هر کس را که می سوزد فلک

از چراغ دیگران غمخانه من روشن است

دیده شیر از غم دنیا نگهبان من است

از شراب لعل تا پیمانه من روشن است

من سیه روزم، و گرنه سر به سر روی زمین

از فروغ طلعت جانانه من روشن است

سینه گرمم جهانی را به جوش آورده است

عالمی را شمع از آتشخانه من روشن است

سختی ایام نتواند مرا افسرده ساخت

چون شرر در سنگ خارا دانه من روشن است

گر ز روزن دیگران را خانه روشن می شود

صائب از بی روزنی کاشانه من روشن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

دل چو کشتی، جان روشن عالم آب من است

بادبان و لنگرش بیداری و خواب من است

از فروغ عاریت پاک است وحدت خانه ام

زردی رخساره من شمع محراب من است

ثابت و سیاره گردون من اشک است و داغ

آه سردی کز جگر برخاست مهتاب من است

بوریا کز خشک مغزی خواب مردم تلخ ازوست

موج دریای حلاوت از شکر خواب من است

نیست چون خواب گران، سامان خودداری مرا

گر همه یک قطره آب است، سیلاب من است

باعث محرومیم قرب است مانند حباب

عین دریا پرده چشم گرانخواب من است

بی قراری های من در گرد دارد چرخ را

جنبش این شیشه ها از جوش سیماب من است

از تنور خاک چون طوفان برونم می کشد

شورشی کز شوق او در جان بی تاب من است

آتشی کز شوق او صائب مرا در زیر پاست

خار صحرای ملامت فرش سنجاب من است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن است

از رخ آیینه هستی غبار افشاندن است

ریختن رنگ اقامت در جهان بی ثبات

در زمین کاغذین، تخم شرار افشاندن است

صرف با دلمردگان اوقات خود را ساختن

باده بر خاک سیه، گل بر مزار افشاندن است

وقت خوش از صحبت بی حاصلان کردن طمع

از تهی مغزی ز سرو و بید بار افشاندن است

از سبکروحان گذشتن سرسری چون برق و باد

آستین چون شاخ گل بر نوبهار افشاندن است

عاشق شوریده را ترساندن از زخم زبان

خار و خس سیلاب را در رهگذار افشاندن است

جانفشانی کردن عشاق در دوران خط

بر سر پروانه شاهان نثار افشاندن است

قطره ناچیز را دریای گوهر ساختن

خرده جان را به تیغ آبدار افشاندن است

راه گردانیدن از امیدوار خویشتن

خاک نومیدی به چشم انتظار افشاندن است

ریختن می در گلوی زاهدان بی نمک

آب حیوان در زمین شوره زار افشاندن است

جود صائب در زمان تنگدستی خوشنماست

ورنه کار ابر در جوش بهار، افشاندن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

خرقه آزادگان چشم از جهان پوشیدن است

کسوت این قوم از دستار سر پیچیدن است

سخت رویی می شود سنگ فسان شمشیر را

خاکساری روی دشمن بر زمین مالیدن است

از تهی مغزی است امید گشاد از ماه عید

ناخن تنها برای پشت سر خاریدن است

ما حجاب آلودگان را جرأت پروانه نیست

گرد سر گردیدن ما، گرد دل گردیدن است

سرفرازی چشم بد بسیار دارد در کمین

تا بود روشن، مدار شمع بر لرزیدن است

عرض دادن جنس خود بر مردم بالغ نظر

در ترازوی قیامت خویش را سنجیدن است

صرف کردن زندگی در خدمت آزادگان

زیر پای سرو چون آب روان غلطیدن است

از گداز شمع روشن شد که در بزم وجود

روزی روشندلان انگشت خود خاییدن است

در محرم تا چه خونها در دل مردم کند

محنت آبادی که عیدش دربدر گردیدن است

برگ جمعیت به از ریزش ندارد حاصلی

گر گلابی هست این گل را، ز هم پاشیدن است

سنگ طفلان می کند خوش وقت مجنون مرا

کار کبک مست در کوه و کمر خندیدن است

از خموشی می توان صائب به معنی راه برد

مایه غواص گوهرجو نفس دزدیدن است

خواب را صائب مکن بر دیده از شبگیر تلخ

چاره کوتاهی این ره به خود پیچیدن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

سر گران از دل گذشتن، صید را خواباندن است

دانه صیاد اینجا آستین افشاندن است

نیست ممکن سر برآوردن به سعی از کار عشق

ساحل این بحر خونین دست بر هم ماندن است

زاهدان خشک را با عشق گشتن همسفر

با سمند برق جولان، اسب چوبین راندن است

گوشه گیری نقد می سازد بهشت نسیه را

سر به جیب خود کشیدن، گل به جیب افشاندن است

می کند اشک ندامت خواب غفلت را علاج

گریه کردن، بر رخ مدهوش آب افشاندن است

غم چه سازد با دل خوش مشرب دیوانگان؟

سنگ بر دریا زدن، بازوی خود رنجاندن است

جز تماشا نیست از گل حاصل مرغ چمن

قسمت اطفال از مصحف ورق گرداندن است

دوربینی می کند نزدیک راه دور را

خودحسابی نامه فردای خود را خواندن است

از طبیبان بی سبب صائب مشو منت پذیر

هست اگر این درد را درمان، به خود درماندن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

 

خنده رویی میهمان را گل به جیب افشاندن است

تنگ خلقی کفش پیش پای مهمان ماندن است

از صراط المستقیم شرع پوشیدن نظر

با دو چشم بسته تنها در بیابان ماندن است

بر زبان گستاخ راندن حرف نزدیکان حق

از قساوت تیغ بر صید حرم خواباندن است

نیست غیر از رخنه دل عارفان را قبله ای

روی گرداندن ز دل، از قبله رو گرداندن است

هست اگر ارباب دولت را لباس فاخری

از گناه زیر دستان چشم خود پوشاندن است

از جواب خشک، چوب منع درویشان شدن

دولت ناخوانده را از درگه خود راندن است

در مجالس حرف سرگوشی زدن با یکدگر

در زمین سینه ها تخم نفاق افشاندن است

از تلاوت آنچه می آید به کار عاملان

دفتر اعمال خود را پای تا سر خواندن است

بر گرانخوابان دولت عرض کردن حال خویش

نامه را در رخنه دیوار نسیان ماندن است

نیست در سنگین دلان صائب نصیحت را اثر

تیغ بر خارا زدن بازوی خود رنجاندن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

نامرادی زندگی بر خویش آسان کردن است

ترک جمعیت دل خود را به سامان کردن است

در پریشان اختلاطی صرف کردن نقد عمر

در زمین شوره تخم خود پریشان کردن است

بر نمی خیزد صدا از دست چون تنها بود

دست دادن نفس را، امداد شیطان کردن است

نیست احسان بنده کردن مردم آزاده را

بهترین احسان مردم، ترک احسان کردن است

یک نفس باشد نشاط خنده ظاهر چو برق

خنده دزدیدن به دل، گل در گریبان کردن است

قطره ناچیز را دریای گوهر ساختن

خرده جان را نثار تیغ جانان کردن است

حرف زهد خشک گفتن در میان عارفان

تیغ چوبین در مقام لاف عریان کردن است

در مقام حرف بر لب مهر خاموشی زدن

تیغ را زیر سپر در جنگ پنهان کردن است

بگذر از رد و قبول خلق، کاین شغل خسیس

خویش را با عالمی دست و گریبان کردن است

خامشی بگزین که در دیوان قسمت مور را

لب گشودن رخنه در ملک سلیمان کردن است

می فشانم هر چه می گیرم چو ابر نوبهار

با من احسان، باتمام خلق احسان کردن است

از حدیث دلگشا صائب دهن را دوختن

یوسف پاکیزه دامن را به زندان کردن است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:16 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5116931
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث