به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

به دل‌ گردی ز هستی یافتم از خویشتن رفتم

نفس تا خانهٔ آیینه روشن کرد من رفتم

شرار کاغذم از بی‌دماغیها چه می‌پرسی

همه گر یک قدم رفتم به خویش آتش‌فکن رفتم

ز باغ امتیاز آیینه‌گل چیدن نمی‌داند

تحیر خلوت‌آرا بود اگر در انجمن رفتم

زدل بیرون نجستم چون خیال از آسمان تازی

نیفتادم به غربت هر قدر دور از وطن رفتم

تحیر شد دلیلم در سواد دشت آگاهی

همان تار نگاهم جاده بود آنجا که من رفتم

ز بس وحشت ‌کمین الفت اسباب امکانم

کسی با خویش اگرپرد‌اخت من از خویشتن رفتم

چو شمعم مانع‌ وحشت نشد بی‌دست و پاییها

به لغزشهای اشک آخر برون زین انجمن رفتم

به آگاهی ندیدم صرفهٔ تدبیر عریانی

ز غفلت چشم پوشیدم به فکر پیرهن رفتم

هجوم ضعف برد از یادم امید توانایی

نشستم آنقدر بر خاک کز برخاستن رفتم

پر طاووس دارد محمل پرواز مشتاقان

به یادت هر کجا رفتم به سامان چمن رفتم

ادا فهم رموز غیب بودن دقتی دارد

عدم شد جیب فطرت تا به فکر آن دهن رفتم

به قدر التفات مهر دارد ذره پیدایی

به یادت گر نمی‌آیم یقینم شد که من رفتم

مرا بر بستن لب فتح باب راز شد بیدل

که در هر خلوت از فیض خموشی بی‌سخن رفتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 11:06 AM

 

تحیر مطلعی سرزد چو صبح‌ از خویشتن رفتم

نمی‌دانم‌ که آمد در خیال من‌ که من رفتم

صدای ساغر الفت جنون کیفیت‌ست اینجا

لب او تا به حرف آمد من از خود چون سخن رفتم

شبم بر بستر گل یاد او گرداند پهلویی

تپیدم آنقدر بر خود که بیرون از چمن رفتم

ز بزم او چه امکانست چون شمعم برون رفتن

اگر از خویش هم رفتم به دوش سوختن رفتم

برون لفظ ممکن نیست سیر عالم معنی

به عریانی رسیدم تا درون پیرهن رفتم

تمیز وحدتم از گرد کثرت بر نمی‌آرد

به خلوت هم همان پنداشتم در انجمن رفتم

درین گلشن که سیر رنگ و بوی خودسری دارد

جهانی آمد اما من ز یاد آمدن رفتم

ندارم جز فضولیهای راحت داغ محرومی

به خاک تیره چون شمع از مژه بر هم زدن رفتم

به قدر لاف هستی بود سامان فنا اینجا

نفس یک عمر بر هم یافتم تا در کفن رفتم

به اثباتش جگر خوردم به نفی خود دل افشردم

ز معنی چون اثر بردم نه او آمد نه من رفتم

چو گردون عمرها شد بال وحشت می‌زنم بیدل

نرفتم آخر از خود هر قدر از خویشتن رفتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 11:06 AM

 

آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم

چون جرس در دل تپیدنها فغانی یافتم

خاک را نفی خود اثبات چمنها کردن است

آنقدر مردم به راه او که جانی یافتم

بی‌نیازی در کمین سجدهٔ تسلیم بود

تا زمین آیینه ‌گردید آسمانی یافتم

کوشش غواص دل صد رنگ ‌گوهر می‌کشد

غوطه در جیب نفس خوردم جهانی یافتم

دستگاه جهد فهمیدم دلیل امن نیست

بال و پر در هم شکستم آشیانی یافتم

جلوه‌ها بی پرده و سعی تماشا نارسا

هر دو عالم را نگاه ناتوانی یافتم

وحشت عمر از کمین قامت خم جوش زد

تیر شد ساز نفس تا من ‌کمانی یافتم

یأس چون امید در راه تو بی‌سامان نبود

آرزوی رفته را هم‌ کاروانی یافتم

چون هما برقسمت منحوس من باید گریست

شد سعادتها ضمان تا استخوانی یافتم

همچو آن آیینه‌ کز تمثال می‌بازد صفا

گم شدم در خویش از هر کس نشانی یافتم

چول سحر زین جنس موهومی‌ که خجلت عرض اوست

گر همه دامن ز خود چیدم دکانی یافتم

زندگانی هرزه تا ز عرصهٔ تشویش بود

بیدل از قطع نفس ضبط عنانی یافتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 11:06 AM

 

چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم

کز خویش برون آمدم و رنگ گرفتم

نامی که ندارم هوس نقش نگین داشت

دامان خیالی به ته سنگ‌ گرفتم

عجز طلبم گشت عنان تاب نگاهش

ره بر رم آهو ز تک لنگ گرفتم

چون غنچه شبم لخت دلی در نظر آمد

دامان تو پنداشتم و تنگ گرفتم

خلقی در ناموس زد و داغ جنون برد

من نیزگرفتم‌که ره ننگ‌گرفتم

خجلت‌کش خودسازی‌ام از خودشکنیها

نگشوده در صلح و ره جنگ‌ گرفتم

گر چرخ نسنجید به میزان وقارم

من نیز به همت‌ کم این سنگ‌ گرفتم

در ترک تعلق چقدر ناز و غنا بود

بر هر چه هوس پای زد اورنگ‌ گرفتم

تاگرم‌کنم بستر امنی‌که ندارم

چون صبح نفس زیر پررنگ‌گرفتم

بیدل نفس آخر ورق آینه‌ گرداند

سیلی به تجرد زدم و رنگ‌ گرفتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 11:06 AM

 

شب‌که عبرت را دلیل این شبستان یافتم

هر قدرچشمم به خود وا شد چراغان یافتم

جام می خمیازهٔ جمعیت آفاق بود

قلقل مینا شکست رنگ امکان یافتم

سیر این هنگامه‌ام آگاه کرد از ما و من

ناله‌ای گم کرده بودم در نیستان یافتم

سایهٔ ژولیده‌مویی از سر من کم مباد

پشم اگر رفت از کلاهم سنبلستان یافتم

هر کسی چون گل در این‌گلشن به رنگی می‌کش است

لب به ساغر باز کردم بیرهٔ پان یافتم

عمرها می‌آمد از گردونم آهنگی به گوش

پرده تا بشکافت دوکی را غزلخوان یافتم

سیر کردم از بروج اختران تا ماه و مهر

جمله را در خانه‌های خویش مهمان یافتم

ربط اجزای عناصر بس که بی‌شیرازه بود

هریکی را چار موج فتنه توفان یافتم

میوهٔ باغ موالید آن‌قدر ذوقم نداد

از سه پستان شیر دوشیدم شبستان یافتم

بر رعونت ناز تمکین داشت تیغ‌کوهسار

جوهرش را در دم صبحی پر افشان یافتم

دشت را نظاره‌کردم‌ گرد دامن بود و بس

بحر را دیدم نمی در چشم حیران یافتم

آسمان هر گه مهیا کرد آغوش هلال

پستیی را از لب این بام خندان یافتم

خانهٔ خورشید جاروب تامل می‌زند

سایه را آنجا چراغ زیر دامان یافتم

صبح تا فرصت شمارد شمع دامن چیده بود

از تلاش زندگانی مردن آسان یافتم

مور روزی دانه‌ای می‌برد در زیر زمین

چون برون افکند خال روی خوبان یافتم

آن سماروغی‌که می‌رست از غبارکوچه‌ها

چشم مالیدم شکوه چتر شاهان یافتم

موی مجنون رنگی از آشفتگی پرواز داد

گرد چینی خانهٔ فغفور و خاقان یافتم

چشمهٔ اسکندر آبش موج در آیینه داشت

کوس اقبال سلیمان‌، شور مرغان یافتم

ناامیدی بسکه سامان طمع در خاک ر یخت

ریگ صحرای قیامت جمله دندان یافتم

عالمی‌گردن به رعنایی‌کشید و محو شد

مجمع این شیشه‌ها در طاق نسیان یافتم

هر زمینی ربشهٔ وهمی دگر می‌پرورد

ربش زاهد شانه‌ کردم باغ رضوان یافتم

سر بریدن در طریق وهم رسم ختنه داشت

نفس ‌کافر را درین صورت مسلمان یافتم

حرص واماند از تردد راحت استقبال‌کرد

پای خر در گل فرو شد گنج پنهان یافتم

خلق زحمت می‌کشد در خورد تمییز فضول

ناقه مست و بار بر دوش شتربان یافتم

هرکرا جستم چو من‌گمگشتهٔ تحقیق بود

بی‌تکلف کعبه را هم در بیابان یافتم

چرخ هم نگشود راه خلوت اسرار خویش

دامن این هفت خلعت بی‌گریبان یافتم

بیدل اینجا هیچکس از هیچکس چیزی نیافت

پرتو خورشید بر مهتاب بهتان یافتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 11:06 AM

 

کی در قفس و دام هوا و هوس افتم

آن شعله نی‌ام من ‌که به هر خار و خس افتم

در قطره‌ام انداز محیطست پر افشان

حیف است کز افسون گهر در قفس افتم

از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم

در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم

بیقدر نی‌ام ‌گر به چمن سازی تسلیم

در خاک به رنگ ثمر پیش رس افتم

رسوایی عاشق به ره یار بهشتی است

ای‌ کاش درین‌ کوچه به چنگ عسس افتم

اندیشهٔ تغییر وفا هوش گداز است

ترسم ‌که رود عشق و به دام هوس افتم

چون شانه به این سعی نگون درخم زلفت

چندان که قدم پیش نهم باز پس افتم

از بس که دو تا گشته‌ام از بار ضعیفی

خلخال شمارد چو به پای مگس افتم

فریاد نفس سوختگان عجز نگاهیست

ای وای‌ که دور از تو به یک ناله‌رس افتم

چون صبح اگر دم زنم از جرات هستی

از شرم شوم آب و به فکر نفس افتم

سر تا قدمم نیست به جز قطرهٔ اشکی

عالم همه یارست به پای چه ‌کس افتم

طاووس ز نقش پر خود دام به دوش است

بیدل چه عجب‌ گر ز هنر در قفس افتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 11:06 AM

 

کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم

گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم

عمری‌ست درین باغ پر افشان امیدم

شاید چو نگه بر گل رعنای تو افتم

آن زلف پریشان همه جا فتنه فکنده‌ست

هر دام که بینم به تمنای تو افتم

چون سایه ز سر تا قدمم ذوق سجودی ست

بگذار که در پای سراپای تو افتم

مپسند که امروز من گمشده فرصت

در کشمکش وعدهٔ فردای تو افتم

خورشید گریبان خیالات ندارد

کو لفظ‌ که در فکر معمای تو افتم

پروای خم ابروی ناز فلکم نیست

هیهات‌ گر از طاق دل‌آرای تو افتم

چون سیل درین دشت و درم نیست تسلی

یا رب روم از خویش به درباب تو افتم

بیدل به ره عشق تلاشت خجلم کرد

پیش‌آ قدمی چند که در پای تو افتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 11:06 AM

 

به فقر آخر سر و برگ فنای خویشتن‌ گشتم

سراب موج نقش بوریای خویشتن‌ گشتم

به تمثال خمی چون ماه نو از من قناعت‌کن

بس است آیینهٔ قد دوتای خویشتن‌ گشتم

به قدر گفت‌وگو هر کس در این جا محملی دارد

دو روزی من هم آواز درای خوبشتن‌ گشتم

سپند مجمرآهم مپرسید ازسراغ من

پری افشاندم وگرد صدای خوبشتن‌گشتم

غبارم عمرها برد انتظار باد دامانی

ز خود برخاستم آخر عصای خویشتن‌گشتم

دمیدن دانه‌ام را صید چندین ربشه‌ کرد آخر

قفس تا بشکنم دامی برای خوبشتن‌گشتم

حیا یک ناله بال افشان اظهارم نمی‌خواهد

قفس فرسود دل چون مدعای خویشتن‌گشتم

خط پرگار وحدت را سراپایی نمی‌باشد

به‌گرد ابتدا و انتهای خوبشتن گشتم

ندانم شعلهٔ افسرده‌ام یا گرد نمناکم

که تا ازپا نشستم نقش پای خوبشتن‌گشتم

مآل جستجوی شعله‌ها خاکستر است اینجا

نفس تا سوخت پرواز رسای خویشتن‌گشتم

درین دریا که غارتگاه بیتابی‌ست امواجش

گهروار از دل صبر آزمای خویشتن گشتم

سراغ مطلب نایاب مجنون‌ کرد عالم را

به ذوق خویش من هم در قفای خویشتن‌ گشتم

سواد نسخهٔ عیشم به درس حسن شد روشن

گشودم بر تو چشم و آشنای خویشتن‌گشتم

خطا پیمای جام بیخودی معذور می‌باشد

به یادگردش چشمت فدای خوبشتن گشتم

کباب یک نگاهم بود اجزای من بیدل‌

به رنگ شمع از سر تا به پای خوبشتن‌گشتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 11:06 AM

 

کو جهد که چون بوی‌ گل از هوش خود افتم

یعنی دو سه‌ گام آنسوی آغوش خود افتم

در سوختنم شمع صفت عرض نیازیست

مپسندکه در آتش خاموش خود افتم

در خاک ره افتاده‌ام اما چه خیالست

کز یاد شب وعده فراموش خود افتم

بهر دگران چند کنم وعظ طرازی

ای‌ کاش شوم حرفی‌ و در گوش خود افتم

کو لغزش پایی‌ که به ناموس وفایت

بار دو جهان‌ گیرم و بر دوش خود افتم

عمریست‌ که دریا به‌کنار است حبابم

آن به‌ که در اندیشهٔ آغوش خود افتم

شور طلبم مانع تحقیق وصالست

خمخانهٔ رازم اگر از جوش خود افتم

ای بخت سیه‌روز چرا سایه نکردی

تا در قدم سرو قباپوش خود افتم

بیدل همه تن بار خودم چون نفس صبح

بر دوش که افتم اگر از دوش خود افتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 11:06 AM

 

شبی مشتاق رنگ ‌آمیزی تصویر دل ‌گشتم

زگال مشق این فن بر سیاهی زد خجل ‌گشتم

غباری بودم از آشفتگی نومید آسودن

پر افشانی عرقها کرد تا امروز گل‌ گشتم

ستم از هیأت تسلیم خوبان شرم می‌دارد

دم تیغ قضا برگشت تا خون بحل‌ گشتم

وبال موی پیری در نگیرد هیچ‌ کافر را

شبم این بسکه با صبح قیامت متصل‌گشتم

حیا ضبط عنان آتش یاقوت من دارد

شررها آب شد تا اینقدرها مشتعل‌ گشتم

ز دقت تنگ‌ کردم فطرت ارباب دانش را

چو مو در دیده‌ها از معنی نازک مخل گشتم

قناعت هر چه باشد زحمت دلها نمی‌خواهد

در مطلب زدم بر طبع خلقی دق و سل‌گشتم

به دل چندان‌ که می‌جویم سراغ خود نمی‌یابم

نمی‌دانم چه بودم در خیالش مضمحل‌گشتم

سحر هر سو خرامد شبنم ایجاد عرق دارم

نفس پرواز دادم کاینقدرها منفعل گشتم

بهار رنگم از آسودگی طرفی نبست آخر

چه سازم آشنای فرصت پیمان گسل گشتم

تلاش شوق از محرومی من داغ شد بیدل

که برگرد جهانی چون نفس بیرون دل ‌گشتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 11:06 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110305
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث