به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ز خود تهی شدم از عالم خراب‌گذشتم

چه سحر بود که برکشتی از سراب گذشتم

شرار بود که در سنگ بود آینهٔ من

به ‌خویش دیر رسیدم‌ که‌ از شتاب‌ گذشتم

عنان به دست تپیدن ندارد عزم سپندم

به بزم تا رسم از پهلوی ‌کباب‌ گذشتم

به هر زمین ‌که رسیدم ز قحطسال اقامت

گریستم نفسی چند و چون‌ سحاب‌گذشتم

ز دیده تا رسدم زیر پا پیام نگاهی

چو شمع تا سحر از خود به پیچ‌ و تاب‌ گذشتم

به مایهٔ نفس اندوه حشر منفعلم‌ کرد

وبال لغزشم این بود کز حساب گذشتم

عرق نماند به پیشانی از تردد حاجت

جز انفعال ‌که داند که از چه آب‌ گذشتم

به پیریم هوس مستی از دماغ به‌در زد

قدم نگون شد و پل بست‌ کز سراب گذشتم

شرارکاغذم افتاد ختم نسخهٔ هستی

براین حروفی چند انتخاب گذشتم

تری سراغ برآمد غبار هرزه دویها

گریست نقش قدم هرکجا چو آب‌گذشتم

نفس غنیمت شوقست ترک وهم چه لازم

کجاست بحر و چه ‌گوهر گر از حباب گذشتم

سخن به پرده چه‌ گویم برون پرده چه جویم

ز جلوه نیزگذشتم گر از نقاب گذشتم

چه ممکن است به این جرأتم ز خویش‌گذشتن

اگر ز سایه گذشتم ز آفتاب گذشتم

چو بوی‌گل سبقی داشتم به جیب تأمل

چه رنگ صفحه تکانید کز کتاب‌ گذشتم

فغان‌که چشم به رفتار زندگی نگشودم

ز خود چو سایه گذشتم ولی به خواب گذشتم

سوال بیدل اگر جوهر قبول ندارد

تو لب به عربده مگشا من از جواب ‌گذشتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

به جستجوی خود از سعی بی ‌دماغ ‌گذشتم

غبار من به فضا ماند کز سراغ‌ گذشتم

نچیدم از چمن فرصت یقین‌ گل رنگی

چو عمر هرزه خیالان به لهو و لاغ‌ گذشتم

شرار کاغذم آمد چمن پیام تغافل

به بال بلبلی آتش زدم ز باغ ‌گذشتم

نساخت حوصلهٔ شوق با مراتب همت

ز بس بلند شد این نشئه از دماغ‌ گذشتم

بهانه جوی هوس بود دور گردش رنگم

چو می‌ببوس لبی از سرایاغ ‌گذشتم

نقاب راز دو عالم شکافتم به خیالت

ز صدهزار شبستان به یک چراغ‌ گذشتم

جنون ترک علایق هزار سلسله دارد

گر این بلاست رهایی من از فراغ‌ گذشتم

اگر به لهو و لعب بردن است گوی محبت

ز دوستی به پل بستن جناغ ‌گذشتم

نوای الفت این همرهان‌ کشید به ماتم

ز کاروان به دراهای بانگ زاغ گذشتم

چرا چو شمع ننازم به قدردانی الفت

که من ز آتش سوزنده هم‌ به داغ‌ گذشتم

نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلت

به پای خفتهٔ بیدل ز باغ و راغ‌ گذشتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

از هوس چون شمع‌گر سر بر هوا برداشتم

چون تامل شدگریبان نقش پا برداشتم

زندگانی جز خجالت مایهٔ دیگر نداشت

تر شدم چون اشک تا آب بقا برداشتم

ناتوانی در دماغ غنچه‌ام پرورده بود

پایمال عطسه گشتم تا هوا برداشتم

خواهشم آخر به زیر بار منت پیرکرد

پیکرم خم شد زبس دست دعا برداشتم

هرکجا رفتم غبار زندگی در پیش بود

یارب این خاک پریشان از کجا برداشتم

چون نهال از غفلت نشو و نمای من مپرس

پای من تا رفت درگل سر ز جا برداشتم

از پشیمانی کنون می‌بایدم بر سر زدن

چون مژه بهر چه دست نارسا برداشتم

سر خط بینش سواد نیستیهایم بس است

گرد هستی داشت چشم از توتیا برداشتم

هرزه جولانی دماغ همت من برنداشت

چون شرر خود را ازبن ره جای پا برداشتم

بار هستی پیش از ایجادم دلیل عجز بود

چون هلال اول همان پشت دوتا برداشتم

نوبهار بی‌نشانم از سلامت ننگ داشت

تا شکستی نقش بندم رنگها برداشتم

چون جرس از بس نزاکت محمل افتاده‌ست شوق

کاروانها بار بستم گر صدا برداشتم

شبنم من زین چمن تا یک عرق‌ آید به عرض

بار صد ابرام بر دوش حیا برداشتم

طاقتم از ناتوانیهای مژگان مایه داشت

یک نگه بیدل به زور صد عصا برداشتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

کاش یک نم‌ گردش چشم تری می‌داشتم

تا درین میخانه من هم ساغری می‌داشتم

اعتبارم قطره واری صورت تمکین نبست

بحر می‌گشتم‌ گر آب گوهری می‌داشتم

دل درین ویرانه آغوش امیدی وا نکرد

ورنه با این فقر من هم کشوری می‌داشتم

شوخی نظاره‌ام در حسرت دیدار سوخت

کاش یک آیینه حیرت جوهری می‌داشتم

وسعتم چون غنچه در زندان دلتنگی فسرد

گر ز بالین می‌گذشتم بستری می‌داشتم

صورت انجام کار آیینه‌دار کس مباد

کو دماغ ناز تاکر و فری می‌داشتم

الفت جاهم نشد سرمایهٔ دون همتی

جای قارون می‌گرفتم گر زری می‌داشتم

چون نفس عشقم به برق بی‌نشانی پاک سوخت

صبح بودم‌ گر همه خاکستری می‌داشتم

انفعالم آب کرد از ناکسی هایم مپرس

خاک می‌کردم به‌راهت‌گر سری می‌داشتم

عشق بی پرواز من پروانهٔ شمعی نریخت

تا به قدر سوختن بال و پری می‌داشتم

دل به زندانگاه غفلت خاک بر سر می‌کند

کاش چشمی می‌گشودم تا دری می‌داشتم

بیدل از طبع درشت آیینه‌ام در زنگ ماند

آب اگر می‌گشت دل روشنگری می‌داشتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

شب جوش بهاری به دل تنگ شکستم

گل چید خیال تو و من رنگ شکستم

مژگان بهم آوردم و رفتم به خیالت

پرهیز تماشا به چه نیرنگ شکستم

خلوتکدهٔ غنچه طربگاه بهار است

در یاد تو خود را به دل تنگ شکستم

هر ذره به‌کیفیت دل مست خروشی‌ست

این شیشه ندانم به چه آهنگ شکستم

بی‌برگی‌ام ازکلفت افسرده دلیهاست

دستی‌ که ندارم ته این سنگ شکستم

آخر به در یاس زدم حلقهٔ پیری

فریاد که نی چنگ شد و چنگ شکستم

خون گشتن دل باعث واماندگی‌ام بود

تا آبله‌ای در قدم لنگ شکستم

گرد هوسی چند نشاندم به تغافل

کونین صفی بود که بی‌جنگ شکستم

شبگیر سرشک اینهمه‌کوشش نپسندد

در لغزش پا منزل و فرسنگ شکستم

در بزم هوس مستی اوهام جنون داشت

صد میکده مینا به سر سنگ شکستم

از ششجهتم گرد سحر آینه‌دار است

چون شمع چه‌گویم چقدر رنگ شکستم

خون در جگر از شیشهٔ خالی نتوان کرد

بی‌درد دلی داشتم از ننگ شکستم

بیدل نکشیدم الم هرزه نگاهی

آیینهٔ راحتکدهٔ رنگ شکستم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

هرگه به برگ و ساز معیشت‌ گریستم

خندیدم آنقدر که به طاقت گریستم

چون شمع‌ کلفت سحری داشتم به پیش

دور از وطن نرفته به غربت‌ گریستم

نقشی بر آب می‌زند اجزای کاینات

حیرانم اینقدر به چه مدت گریستم

چون ابرم انفعال به دور حیا گداخت

تا بر مزار عالم عبرت‌ گریستم

ای شمع سعی عجز همین خاک ‌گشتن است

من هم به نارسایی طاقت‌ گریستم

از بسکه درد بی‌اثری داشت طینتم

در پیش هر که‌ کرد نصیحت‌ گریستم

بیدردی‌ام‌ کشید به دریوزهٔ عرق

مژگان نمی نداشت خجالت گریستم

یک اشک‌ گرم داشت شرار ضعیف من

باری به دیدهٔ رم فرصت‌ گریستم

حسرت شبی به وعدهٔ دیدارم آب‌ کرد

از هر سرشک صبح قیامت‌ گریستم

روزی که اشک شد گره دیدهٔ‌ گهر

بر تنگی معاش فراغت گریستم

هر جا طمع فکند بساط توقعی

چون آبرو به مرگ قناعت‌ گریستم

اندوهم از معاصی پوچ آنقدر نبود

بر خفت تنزل رحمت‌ گریستم

بیدل‌ گر آگهی سبب‌ گریه‌ام مپرس

بیکار بود ذوق ندامت گریستم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

شب از یاد خطت سر رشتهٔ جان بود در دستم

ز موج گل رگ خواب گلستان بود در دستم

به غارت رفته‌ام تا ازکفم رفته‌ست‌گیرایی

چو بوی‌گل نمی‌دانم چه دامان بود در دستم

فراهم تا نمودم تار و پود کسوت هستی

به رنگ غنچه یک چاک‌گریبان بود در دستم

کف پایی نیفشاندم به عرض دستگاه خود

وگر نه یک جهان امید سامان بود در دستم

نفس در دل‌گره‌کردم به ناموس وفا ور نه

کلید نالهٔ چندین نیستان بود در دستم

سواد عجز روشن‌کردم و درس دعا خواندم

درین مکتب همین یک خط شبخوان بود در دستم

ز جنس‌ گوهر نایاب مطلب هر چه ‌گم‌کردم

کف افسوس فرصت نقد تاوان بود در دستم

پر افشانی ز موج‌ گوهرم صورت نمی‌بندد

سر این رشته تا بودم پریشان بود در دستم

سواد دشت امکان داشت بوی چین‌ گیسویی

اگر نه دامن خود هم چه امکان بود در دستم

به سعی نارسایی قطع امید از جهان‌کردم

تهی دستی همان شمشیر عریان بود در دستم

چو صبح ازکسوت هستی نبردم صرفهٔ چاکی

چه سازم جیب فرصت دامن افشان بود در دستم

شبم آمد به‌کف بیدل حضور دامن وصلی

که ناخن هم ز شوقش چشم حیران بود در دستم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

بر یار اگر پیام دل تنگ می‌فرستم

به امید بازگشتن همه رنگ می‌فرستم

در صلح می‌گشاید ز هجوم ناتوانی

مژه‌وار هر صفی را که به جنگ می‌فرستم

نی‌ام آن که دستگاهم فکند به ورطهٔ خون

پر اگر بهم رسانم به خدنگ می‌فرستم

به نظر جهان تمثال اگرم‌ کند گرانی

به خمی ز دوش مژگان ته رنگ می‌فرستم

اثر پیام عجزم ز خرام اشک واکش

به طواف دامن امشب دو سه لنگ می‌فرستم

ز درشتی مزاجت نی‌ام ای رقیب غافل

اگر ارمغان فرستم به تو سنگ می‌فرستم

به هزار شیشه زین بزم سر و برگ قلقلی نیست

ز شکست دل سلامی به ترنگ می‌فرستم

ز جهان رنگ تا کی‌ کشم انتظار نازت

تو بیا و گر نه آتش به فرنگ می‌فرستم

اگر انتظار باشد سبب حضور بیدل

همه‌ گر زمان وصل ‌است به درنگ می‌فرستم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

به عشقت‌ گر همه یک داغ سامان بود در دستم

همان انگشتر ملک سلیمان بود در دستم

درین‌گلشن نه‌ گل دیدم نه رمز غنچه فهمیدم

ز دل تا عقده وا شد چشم حیران بود در دستم

ز غفلت ره نبردم در نزاکت‌خانهٔ هستی

ز نبضم رشته‌واری زلف جانان بود در دستم

به هر بی‌دستگاهی گر به قسمت می‌شدم قانع

کف خود دامن صحرای امکان بود در دستم

ندامت داشت یکسر رونق گلزار پیدایی

چوگل آثار شبنم زخم دندان بود در دستم

به بالیدن نهال محنتم فرصت نمی‌خواهد

ز پا تا می‌کشیدم خار پیکان بود در دستم

پی تحصیل روزی بسکه دیدم سختی دوران

به چشمم آسیا گردید اگر نان بود در دستم

جنون آوارهٔ دیر و حرم عمری‌ست می‌گردم

مکاتیب نفس پر هرزه عنوان بود در دستم

کفی صیقل نزد سودن دین هنگامهٔ عبرت

به حسرت مردم و آیینه پنهان بود در دستم

درین مدت‌که سعی نارسایم بال زد بیدل

همین لغزیدن پایی چو مژگان بود در دستم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

حضور معنی‌ام‌ گم گشت تا دل بر صور بستم

مژه واکردم و بر عالم تحقیق در بستم

ز غفلت بایدم فرسنگها طی ‌کرد در منزل

که چون شمع‌ از ره پیچیده دستاری به سر بستم

به جیب ناله دارم حسرت دیدار طوماری

که هر جا چشم امیدی پرید این نامه بر بستم

ز خاک آن‌ کف پا بوسه‌ای می‌خواست مژگانم

سرشکی را حنایی‌کردم و بر چشم تر بستم

مقیم آستانش‌ گرد خود گردیدنی دارد

شدم‌ گرداب تا در خدمت دریا کمر بستم

به صید خلق مجهول اینقدر افسون ‌که می‌خواند

گرفتم پای ‌گاوی چند با افسار خر بستم

دعا نشنید کس نفرین مگر خارد بن‌ گوشی

ز نومیدی تفنگی چند بر دوش اثر بستم

به آسانی سپند من نکرد ایجاد خاکستر

تپیدم ناله‌کردم سوختم‌کاین نقش بر بستم

درین‌گلشن بقدر ناله شوقم داشت پروازی

به رنگ غنچه تا منقار بستم بال و پر بستم

غم لذات دنیا برد از من ذوق آزادی

پر پرواز چندین ناله چون نی از شکر بستم

اسیر اعتبار عالم مطلق عنانی‌کو

گذشت آن محمل موجی‌که بر دوش‌گهر بستم

فسرد از آبله بیدل دماغ هرزه جولانی

دویدن نا امید ریشه شد تا این ثمر بستم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110623
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث