به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

می‌دهد زیب عمارت از خرابی خانه‌ام

آب در آیینه دارد سیل در ویرانه‌ام

از گداز رنگ طاقت برنمی‌آیم چو شمع

گردش چشم ‌که در خون می‌زند پیمانه‌ام

اینقدرها بیخود جام نگاه کیستم

گوشها میخانه شد از نعرهٔ مستانه‌ام

عمرها شد از مقیمان سواد وحشتم

ریخت چشم او به‌ گرد سرمه رنگ خانه‌ام

هرکجا روشن‌ کنند از سرو او شمع چراغ

نالهٔ قمری شود خاکستر پروانه‌ام

نشئهٔ سودا به این نیرنگ هم می‌بوده است

سنگ را گل می‌کند شور سر دیوانه‌ام

اختلاط خلق بر من تهمت الفت نبست

همچو بو در طبع رنگ از رنگها بیگانه‌ام

با دل قانع فراغی دارم از تشویش حرص

مور را دست تصرف ‌کوته است از دانه‌ام

نامهٔ احوال مجنون سر به مُهر حیرت است

جای مژگان بسته می‌گردد لب از افسانه‌ام

پیچ و تاب طرهٔ امواج خون بسملم

جوهر شمشیر می‌باشد زبان شانه‌ام

عشق در انجام الفت حسن پیدا می‌کند

شمع می‌آید برون از سوختن پروانه‌ام

یار شد بی‌پرده دیگر تاب خودداری که‌ راست

ای رفیقان نو بهار آمد کنون دیوانه‌ام

صبح بودم‌ گر سبکروحی به دادم می‌رسید

سخت جانی‌ کرد بیدل خشت این ویرانه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

فهم حقیقت من و ما را بهانه‌ام

خوابیده است هر دو جهان در فسانه‌ام

چون بوی غنچه‌ای‌ که فتد در نقاب رنگ

خون می‌خورد به پردهٔ حسرت ترانه‌ام

پاک است نامهٔ سحر ازگرد انتطار

قاصد اگر درنگ کند من روانه‌ام

بر دوش آه محمل دل بسته است شوق

چون سبحه می‌دود به سر ریشه دانه‌ام

زبن بزم غیر شمع کسی را نسوختند

دنیاست آتشی که منش در میانه‌ام

چندی تپید شعلهٔ امید و داغ شد

چون شمع بال سوخته بود آشیانه‌ام

عجزم چو سایه بر در دیر و حرم نشاند

یک جبههٔ نیاز و هزار آستانه‌ام

آشفته نیست طرهٔ وضع تحیرم

یارب به جنبش مژه مپسند شانه‌ام

در موج حیرتی چو گهر غوطه خورده‌ام

محو است امتیاز کران و میانه‌ام

عنقا به بی‌نشانی من می‌خورد قسم

نامی به عالم نشنیدن فسانه‌ام

لبریزم آنقدر ز تمنای جلوه‌ای

کز شرم ‌گر عرق‌ کنم آیینه خانه‌ام

تا پر فشانده‌ام قفس و آشیان گم است

بیدل چو بوی‌گل به‌کمین بهانه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

شور آفاق است جوشی از دل دیوانه‌ام

چون گهر در موج دریا ربشه دارد دانه‌ام

تا نگه بر خویش جنبد رنگ ‌گردانده‌ست حسن

نیست بیرون وحشت شمع از پر پروانه‌ام

شوخی نظمم صلای الفت آفاق داشت

عالمی شد آشنا از معنی بیگانه‌ام

یک جهان حسرت لب از چاک ‌دلم واکرده است

غیر الفت کیست تا فهمد زبان شانه‌ام

گردبادم غافل از کیفیت حالم مباش

یادی از ساغرکشان مشرب دیوانه‌ام

بلبل من این‌قدر حسرت نوای درد کیست

پرده‌های گوش در خون می‌کشد افسانه‌ام

خاک من انگیخت در راهت غبار اما چه سود

شرم خواهد آب کرد از وضع گستاخانه‌ام

رنگ بنیادم نظرگاه دو عالم آفت است

سیل پرورده‌ست اگر خاکی‌ست در ویرانه‌ام

کلفت دل هیچ جا آغوش الفت وانکرد

از دو عالم برد بیرون تنگی این خانه‌ام

بر دماغم نشئهٔ مینای خودداری مبند

می‌دمد لغزش چو اشک از شیوهٔ مستانه‌ام

قامتی خم‌کرده‌ام‌، از ضعف آهی می‌کشم

یعنی از حسرت متاعی با کمان همخانه‌ام

گردش رنگی در انجام نفس پر می‌زند

برده است از هوش چشمکهای این پیمانه‌ام

آن قیامت مزرعم بیدل که چون ریگ روان

صد بیابان می‌دود از ربشه آن سو دانه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

عمری‌ست چون نفس به تپیدن فسانه‌ام

از عافیت مپرس دل است آشیانه‌ام

در قلزمی که اوج و حضیضش تحیر است

موج خیالم و به خیالی روانه‌ام

آهم چو دود آتش یاقوت گل نکرد

وا سوخته‌ست در گره دل زبانه‌ام

خط غبار آفت نظاره است و بس

بی‌صرفه نیست این که شناسد زمانه‌ام

نیش حسد به وضع ملایم چه می‌کند

چون موم آرمیده به زنبور خانه‌ام

ای چرخ بیش ازین اثر زحمتم مخواه

چون دل بس است تیر نفس را نشانه‌ام

اشکی به صد گداز جگر جمع می‌کنم

چون شمع زندگی‌ست به این آب و دانه‌ام

خجلت به عرض جوهر من خنده می‌کند

مویی ز چشم رستهٔ مغرور شانه‌ام

آن شور طالعم که در این بزم خواب عیش

در چشم عالمی نمک است از فسانه‌ام

بی‌اختیار می‌روم از خویش و چاره نیست

تا کی کشد عنان نفس از تازیانه‌ام

خاکم به باد رفت و نرفت از جبین شوق

یک‌سجده وار حسرت آن آستانه‌ام

آسوده‌تر ز آب گهر خاک می‌شوم

پرواز در کنار فسردن بهانه‌ام

موج فضول‌، محرم وصل محیط نیست

بی‌طاقتی مباد زند بر کرانه‌ام

بیدل اسیر حسرت از آنم‌که همچو چشم

در رهگذار سیل فتاده‌ست خانه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

تا دچار نازکرد آن نرگس مستانه‌ام

شوق جوشی زد که من پنداشتم میخانه‌ام

نشئهٔ از خود ربای محرم وبیگانه‌ام

گردش رنگم‌، به دست بیخودی پیمانه‌ام

حیرتی دارم ز اسباب جهان در کار و بس

نقش دیوارست چون آیینه رخت خانه‌ام

ظرف و مظروف اعتبار عالم تحقیق نیست

وهم می‌گوید که او گنج است و من ویرانه‌ام

آتش هستی فسردم آرزو آبی نخورد

خاک کرد آخر هوای بازی طفلانه‌ام

موی‌کافوری‌ست نومیدی‌که شمع عمر را

صبح شد داغ نظر خاکستر پروانه‌ام

هستی موهوم نیرنگ خیالی بیش نیست

در نظر خوابم ولی درگوشها افسانه‌ام

عمرها شد در بیابان جنون دارم وطن

روشنست از چشم آهو روزن کاشانه‌ام

ای نسیم ازکوی جانان می‌رسی آهسته باش

همرهت بوس بهاری هست و من دیوانه‌ام

شوخی نشو و نما از موج‌ گوهر برده‌اند

در غبار نادمیدن ریشه دارد دانه‌ام

موی مجنونم مپرس از طالع ناساز من

می‌زند گردون به سر چنگ ملامت شانه‌ام

ناله‌ها از شرم مطلب داغ دل گردید و سوخت

درد شد از سرنگونی نشئه در پیمانه‌ام

شوق اگر باقی‌ست‌، هجران جز فسون وصل نیست

شمعها در پرده می‌سوزم‌، دل پروانه‌ام

صید شوق بسملم بیدل نمی‌دانم‌ که باز

خنجر و پیکان ناز کیست آب و دانه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

برگ خودداری مجویید از دل دیوانه‌ام

ربشه‌ها دارد چو اشک از بیقراری دانه‌ام

قامت خم‌گشته بیش از حلقهٔ زنجیر نیست

غیر جنبش ناله نتوان یافتن در خانه‌ام

خاک دامنگیر دارد سرزمین بیخودی

سیل بی تشویش دامی نیست از ویرانه‌ام

دل ز دست شوخی وضع نفس خون می‌خورد

شمع دارد لرزه از یاد پر پروانه‌ام

التفات زندگی تشویش اسبابست و بس

آنقدر کز خویش دورم از هوس بیگانه‌ام

دستگاه عاریت خجلت کمین‌ کس مباد

صد شبیخون ریخت نور شمع برکاشانه‌ام

دوستان را بس که افسون تغافل ننگ داشت

گوشها در چشم خواباندند از افسانه‌ام

مزرع آفاق آفت خرمن نشو و نماست

همچو راز ریشه ترسم پر برآرد دانه‌ام

بسکه بر هم می‌زند بی‌جوهری اجزای من

چون دم شمشیر مژگان سر به سر دندانه‌ام

تا شود روشن تر اسبابی‌ که باید سوختن

احتیاج شمع دارد خانهٔ پروانه‌ام

زخمی ایجادم از تدبیر من آسوده باش

در شکستن‌گشت‌گم چون موی چینی شانه‌ام

بیدل از کیفیت شوق‌ گرفتاری مپرس

نالهٔ زنجیر هر جا گل کند دیوانه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

از خیالت وحشت‌اندوز دل بی‌کینه‌ام

عکس را سیلاب داند خانهٔ آیینه‌ام

بس که شد آیینه‌ام صاف از کدورت‌های وهم

راز دل تمثال می‌بندد برون سینه‌ام

کاوش از نظمم گهرهای معانی می‌کشد

ناخن دخل است مفتاح درگنجینه‌ام

طفل اشکم‌، سر خط آزادی‌ام بیطاقتی است

فارغ از خوف و رجای شنبه و آدینه‌ام

حیرت احکام تقویم خیالم خواندنی است

تا مژه‌واری ورق گردانده‌ام پاربنه‌ام

در خراش آرزویم بس که ناخن‌ها شکست

آشیان جغد باید کرد سیر از سینه‌ام

تیغ چوبین را به جنگ شعله رفتن صرفه نیست

دل بپرداز ای ستمگر از غبار کینه‌ام

قابل برق تجلی نیست جز خاشاک من

حسن هر جا جلوه‌پرداز است من آیینه‌ام

تا کجا از خود برآیم جوهر سعیم گداخت

بر هوا بسته است تشویش نفسها زینه‌ام

بیدل از افسردگیها جسمم آخر بخیه ریخت

ابر نیسانی برآمد خرقهٔ پشمینه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

اشک شمعی بود یک عمر آبیار دانه‌ام

سوختن خرمن کنید از حاصل پروانه‌ام

تیره‌بختی فرش من آشفتگی اسباب من

حلقهٔ زلف سیاه کیست یارب خانه‌ام

خرمن بیحاصلان را برق حاصل می‌شود

سیل هم از بیکسی‌ گنجیست در وبرانه‌ام

ذوق چتر شاهی و بال هما منظورکیست‌؟

کم نگردد سایهٔ مو از سر دیوانه‌ام

رفته‌ام عمریست زین‌ گلشن به یاد جلوه‌ای

گوش نه بر بوی‌ گل تا بشنوی افسانه‌ام

در زراعتگاه چرخ مجمری همچون سپند

برگ دود آرد برون گر سبز گردد دانه‌ام

روزگاری شد که چون چشم ندامت پیشگان

باده‌ها ازگردش خود می‌کشد پیمانه‌ام

سیل را تا بحر ساز محملی در کار نیست

می‌برد شوقت به دوش لغزش مستانه‌ام

قبله خوانم یا پیمبر یا خدا یا کعبه است

اصطلاح عشق بسیار است و من دیوانه‌ام

عمرها شد دست من دامان زلفی می‌کشد

جای آن دارد که از انگشت روید شانه‌ام

شوخی‌اش از طرز پروازم تماشا کردنی‌ست

شمع رنگ بسته در بال و پر پروانه‌ام

چون حباب از نشئهٔ سودای تحقیقم مپرس

بسکه می‌بالم به خود پر می‌شود پیمانه‌ام

عافیتها در نظر دارم ز وضع نیستی

چشم بر هم بسته واکرده‌ست راه خانه‌ام

چون نفس بیدل کلید آرزوها داشتم

قفل وسواس دل آخر کرد بی‌دندانه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

قصهٔ دیوانگان دارد سراسر نامه‌ام

می‌تراود شور زنجیر از صریر خامه‌ام

دیگ زهدی در ادبگاه خموشی پخته‌ام

زبر سرپوش حباب از گنبد عمامه‌ام

در فراقت خواستم درد دلی انشا کنم

جوش زد خون پرده‌های دیده اشک از نامه‌ام

مشق راحت نیست مژگانی‌ که می‌آرم بهم

بی‌رخت خط می‌کشد بر لوح هستی خامه‌ام

طاقت شور دماغ من ندارد کاینات

می‌زند آتش به عالم گرمی هنگامه‌ام

برنمی‌دارد دماغ وحدتم رنگ دویی

غنچه سان کرده‌است بوی خود معطر شامه‌ام

معنی‌ام اجزای بیرنگی‌ست بیدل چون حباب

اینقدرها شوخی اظهار دارد خامه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

دوش چون نی سطر دردی می‌چکید از خامه‌ام

ناله‌ها خواهد پر افشاند ازگشاد نامه‌ام

شمع را جز سوختن آینه‌دار هوش نیست

پنبهٔ گوشست یکسر سوز این هنگامه‌ام

تا به‌ کی باشد هوس محوکشاکشهای ناز

داغ‌کرد اندیشهٔ رد و قبول عامه‌ام

قدر دانی در بساط امتیاز دهر نیست

ورنه من در مکتب بی‌دانشی علامه‌ام

پیش من نه آسمان پشمی ندارد درکلاه

می‌دهد زاهد فریب عصمت عمامه‌ام

لوح امکان در خور بالیدن نطقم نبود

فکر معنیهای نازک کرد نال خامه‌ام

تا به‌کی پوشد نفس عریان تنیهای مرا

بیشتر چون صبح رنگ خاک دارد جامه‌ام

بیدل از یوسف دماغ بی‌نیاز من پراست

انفعال بوی پیراهن ندارد شامه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110623
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث