به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بسکه بی روی تو لبریز ندامت بوده‌ام

همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سوده‌ام

از کف خاکستر من شعله جولانی مخواه

اخگری در دامن افسردگی آسوده‌ام

در خیالت حسرتی دارم به روی‌کار و بس

همچو دل یک صفحهٔ رنگ امید اندوده‌ام

سودها دارد زیان من‌ که چون مینای می

هر چه از خود کاستم بر بیخودی افزوده‌ام

هیچکس حیرت نصیب لذت کلفت مباد

دوش هر کس زیر باری رفت من فرسوده‌ام

بسته‌ام چشم از خود و سیر دو عالم می‌کنم

این چه پرواز است یارب در پر نگشوده‌ام

نی به دنیا نسبتی دارم نه با عقبا رهی

ناامیدی در بغل چون کوشش بیهوده‌ام

گر چه قطع وادی امیدگامی هم نداشت

حسرت آگاهست از راهی که من پیموده‌ام

در عدم هم شغل مشت خاکم از خود رفتن است

تا کجا منزل‌ کند گرد هوا آلوده‌ام

نیست باکم بیدل از درد خمار عافیت

صندلی در پرده دارد دست بر هم سوده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:45 AM

 

بی ‌تو در هر جا جنون جوش ندامت بوده‌ام

همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سوده ام

چون زمین زبن بیش نتوان بردبار وهم بود

دوش هرکس زیر باری رفت من فرسوده‌ام

در خیالت حسرتی دارم به روی‌ کاروبس

همچو دل یک صفحهٔ رنگ امید اندوده‌ام

روزگار بی تمیزی خوش‌ که مانند نگاه

می‌روم از خویش و می‌دانم همان آسوده‌ام

سودها مزد زیان من‌ که چون مینای می

هر چه از خودکاستم بر بیخودی افزوده‌ام

بسته‌ام چشم از خود و سیر دو عالم می‌کنم

این چه پرواز است یارب در پر نگشوده‌ام

گر چه قطع وادی امیدگامی هم نداشت

حسرت آگاهست از راهی‌ که من پیموده‌ام

بسکه دارد پاس بیرنگی بهار هستی‌ام

عمرها شد در لباس رنگم و ننموده‌ام

نیستم آگه چه دارد خلوت یکتایی‌اش

اینقدر دانم‌که آنجا هم همین من بوده‌ام

نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت

صندلی در پرده دارد دست بر هم سوده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:45 AM

 

ازکتاب آرزو بابی دگر نگشوده‌ام

همچو آه بیدلان سطری به خون آلوده‌ام

موج را قرب محیط از فهم معنی دور داشت

قدردان خود نی‌ام از بسکه با خود بوده‌ام

بی‌دماغی نشئهٔ اظهارم اما بسته‌اند

یک جهان تمثال بر آیینهٔ ننموده‌ام

گر چراغ فطرت من پرتو آرایی‌ کند

می‌شود روشن سواد آفتاب از دوده‌ام

داده‌ام از دست دامان گلی کز حسرتش

رنگ‌ گردیده‌‌ست هر گه دست بر هم سوده‌ام

در عدم هم شغل هستی خاک من آوارگیست

تا کجا منزل‌ کند گرد هوا فرسوده‌ام

بر چه امید است یارب اینقدر جان‌ کندنم

من که خجلت مزدتر از کار نافرموده‌ام

نی به دنیا نسبتی دارم نه با عقبا رهی

ناامیدی در بغل چون کوشش بیهوده‌ام

اینقدر یارب پر طاووس بالینم‌ که کرد

بسته‌ام صد چشم اما یک مژه نغنوده‌ام

دستگاه نقد هر چیز از وفور جنس اوست

خاک بر سرکرده باشم‌ گر به خویش افزوده‌ام

بیدل از خاکستر من شعله جولانی مخواه

اخگری در دامن فرسودگی آسوده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:45 AM

 

پاکم از رنگ هوس تا به سجود آمده‌ام

بر سر سایه چو دیوار فرود آمده‌ام

آنقدر عجز سرشتم‌که ز یک عقده دل

نه فلک آبلهٔ پا به نمود آمده‌ام

حرف بیعانهٔ سودای امیدم هیهات

در زیانخانهٔ اندیشهٔ سود آمده‌ام

عمرها شدکه به‌کانون دل آتش زده‌اند

تا ز عبرت نفسی چند به دود آمده‌ام

دل به خسّت‌ گره و نقد نفس انباری

چقدر بی‌خبر از عالم جود آمده‌ام

هیأتم صورت نقش پر عنقا دارد

این چه سحر است که در چشم وجود آمده‌ام

غیب از اطلاق تعین گلف پیدایی‌ست

معنی مبتذلم تا به شهود آمده‌ام

قاصد عالم رازم که درین عبرتگاه

نامه گم کرده خجالت به ورود آمده‌ام

غیر رفتن به تماشاکدهٔ عالم رنگ

نیستم محرم عزمی که چه بود آمده‌ام

عرض حاجت‌چه خیالست‌به خاکم بزند

عرق شرمم و از جبهه فرود آمده‌ام

رم فرصت سر تعداد ندارد بیدل

من درین قافله دیر است که زود آمده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:45 AM

 

دیدهٔ مشتاقی از هر مو به بار آورده‌ام

نخل بادامی ز باغ انتظار آورده‌ام

ششجهت دیدارگل می‌چیند از اجزای من

از تحیر زور بر آیینه‌زار آورده‌ام

حاصل معنیست با حسن عبارت ساختن

کعبه جویان رو به خاک پای یار آورده‌ام

تاکشد شوق انتظار خجلت از افسردگی

رنگ می‌جستم براتی بر بهار آورده‌ام

چشم آن دارم که گیرم عالمی را در کنار

چون مژه هر چند یک آغوش‌وار آورده‌ام

ای ادب بگذار تا مشق جنونی سرکنم

آخر این لوح جبین بهر چه کار آورده‌ام

سادگی می‌خندد از آیینهٔ اندیشه‌ام

دل ندارد هیچ و من بهر نثار آورده‌ام

ذره را از خودفروشی شرم باید داشتن

بی‌ فضولی نیست هر چند انکسار آورده‌ام

بیدلانت عالمی دارند در بار نیاز

تحفه‌ام این بس ‌که خود را در شمار آورده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:45 AM

 

به صد غبار درین دشت مبتلا شده‌ام

به دامن ‌که زنم دست از او جدا شده‌ام

جنون ‌به هر بن ‌مویم ‌خروش دیگر داشت

چه سرمه زد به خیالم که بی‌صدا شده‌ام

هنور ناله نی‌ام تا رسم به ‌گوش ‌کسی

به صد تلاش نفس آه نارسا شده‌ام

قفس به درد که از چاک دل گشود آغوش

اگر ندید که بی بال و پر رها شده‌ام

خضر ز گرد پراکنده چشم می‌پوشد

چه گمرهی‌ست که من ننگ رهنما شده‌ام

شرار سنگ به این شور فتنه پردازی

نبودم این همه کامروز خودنما شده‌ام

چو صبح با عرق شبنم اختیارم نیست

ز خنده منفعلم محرم حیا شده‌ام

به معنی آن همه محتاج نیستم لیکن

ز قدردانی ناز غنی گدا شده‌ام

ز اتفاق تماشای این بهار مپرس

نگاه عبرتم و با گل آشنا شده‌ام

چو موی ریخته پا مال خار و خس تاکی

ز زندگی خجلم از سر که وا شده‌ام

به هستی‌ام غم بست و گشاد دل خون‌کرد

ستمکش نفسم بند این قفا شده‌ام

مباش منکر بی‌دست و پایی‌ام بیدل

که رفته رفته درین دشت نقش پا شده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:45 AM

 

زان بهار ناز حیرانم چه سامان کرده‌ام

چون ‌گل امشب تا گریبان‌ گل به دامان‌ کرده‌ام

بوی ‌گل می‌آید از کیفیت پرواز من

بال و پر رنگ از نوای عندلیبان ‌کرده‌ام

بی نشانی مشربی دارم‌ که مانند نگاه

آینه در دستم و تمثال پنهان کرده‌ام

نقش این نه شیشه‌ گر یادم نباشد گو مباش

سیر مینایی دگر در طاق نسیان کرده‌ام

با شرار کاغذ عشرت گرو تاز وفاست

هر گه از خود رفته‌ام سیر چراغان ‌کرده‌ام

از جنون سامانی ‌کیفیت عنقا مپرس

آنقدر پوشیده‌ام خود را که عریان ‌کرده‌ام

بر که نالد فطرت از بیداد تشویش نفس

خانهٔ آیینه‌ای دارم که‌ ویران کرده‌ام

ز انتظار صبح باید بر چراغم خون‌ گریست

بهر یک لب خنده چندین اشک نقصان کرده‌ام

در غم نایابی مطلب ‌که جز وهمی نبود

سوده‌ام دستی که همت را پشیمان ‌کرده‌ام

جز غم سیل فنا دیگر چه باید خوردنم

از فضولی خویش را در دشت مهمان‌ کرده‌ام

ابر را گفتم چه باشد باعث سیرابی‌ات

گفت وقتی ‌گریه بر عاجز گیاهان کرده‌ام

بیدل از داغ چراغ خامشم غافل مباش

نرگسستان چشمکی خس‌پوش مژگان‌ کرده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:45 AM

 

نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده‌ام

آه ازین یوسف‌ که من در پیرهن ‌گم‌کرده‌ام

وحدت از یاد دویی اندوه‌ کثرت می‌کند

در وطن ز اندیشهٔ غربت وطن گم کرده‌ام

چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک

خویش را در نقش پای خویشتن‌ گم‌ کرده‌ام

از زبان دیگران درد دلم باید شنید

کز ضعیفها چو نی راه سخن‌ گم‌ کرده‌ام

موج دریا در کنارم از تک و پویم مپرس

آنچه من گم کرده‌ام نایافتن گم کرده‌ام

گر عدم حایل نباشد زندگی موهوم نیست

عالمی را در خیال آن دهن گم کرده‌ام

تا کجا یارب نوی دوزد گریبان مرا

چون گل اینجا یک جهان دلق کهن گم کرده‌ام

عمرها شد همچو نال خامه میپیچم به خوابش

پیکر چون رشته‌ای در پیرهن گم کرده‌ام

شوخی پرواز من رنگ بهار نازکیست

چون پر طاووس خود را در چمن‌ گم‌ کرده‌ام

چون نفس از مدعای جست و جو آگه نی‌ام

اینقدر دانم‌ که چیزی هست و من‌ گم‌ کرده‌ام

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست

صد نگه چون شمع در هر انجمن‌ گم‌ کرده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:45 AM

 

هستی نیاز دیده نمناک کرده‌ام

تا شمع سان جبین زعرق پاک کرده‌ام

راهم به کوچهٔ دگر است از رم نفس

زبن موج می سراغ رگ تاک‌کرده‌ام

تیغی به جادهٔ دم الفت نمی‌رسد

سیر هزار راه خطرناک کرده‌ام

دل از نفس نمی‌گسلد ربط آرزو

این رشته را خیال چه فتراک کرده‌ام

طاقت به دوش‌ کس ننهد بار احتیاج

وامانده‌ام که تکیه بر افلاک کرده‌ام

از ضعف پیریی ‌که سرانجام زندگی‌ست

دندان غلط به ریشهٔ مسواک کرده‌ام

پر بیدماغ فطرتم از سجده‌ام مپرس

سر بود گوهری که کنون خاک کرده‌ام

گرد شکستم از چه نخندد به روی‌کار

مزدوری قلمرو ادراک کرده‌ام

بیدل حنایی از چه نگردد بیاض چشم

خطها به‌خون نوشته‌ام و پاک کرده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:45 AM

 

شمعی از وحشت نگاهی انجمن گم کرده‌ام

بلبلی از پر فشانیها چمن ‌گم کرده‌ام

حسرت جاوبد از نایابی مطلب مپرس

نارسایان آنچه می‌جویند من گم کرده‌ام

ای تمنا نوحه‌ کن بر کوشش بیحاصلم

جستجوها دارم اما یافتن گم کرده‌ام

هیچکس چون من زمان فرسودهٔ فرصت مباد

تا سراغ رنگ می‌پرسم چمن‌ گم‌ کرده‌ام

می‌شدم من هم به وحشت هم عنان رنگ و بو

لیک چون‌ گل دستگاه پر زدن گم کرده‌ام

روز و شب خون می‌خورم در پردهٔ بیطاقتی

گفت و گوی لالم و راه دهن‌ گم کرده‌ام

چون سپند از بی‌نواییهای من غافل مباش

ناله‌واری داشتم در سوختن گم کرده‌ام

یافتن ‌گم‌کردنی می‌خواهد اما چاره نیست

کاش گم کرده چه سازم گم شدن گم کرده‌ام

بیدل از درد بیابان مرگی هوشم مپرس

بیخودی می‌داند آن راهی که من گم کرده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:45 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110627
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث