به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بی حوصلگی‌کرد درین بزم ‌کبابم

چون اشک نگون ساغر یک جرعه شرابم

پامال هوسهای جهانم چه توان‌کرد

مخمل نی‌ام اما سر هر موست به خوابم

بنیاد من آب و گل تشخیص ندارد

از دور نمایند مگر همچو سرابم

آن روزکه چون شعله به خود چشم‌گشودم

برچهره ز خاکستر خود بود گلابم

یار از نظرم رفته و من می‌روم از خویش

ای ناله شتابی که درنگست شتابم

از صفحهٔ من غیر تحیر نتوان خواند

چون آینه شستند ندانم به چه آبم

انداز غبارم چو سحر بسکه بلند است

با همنفسان از لب بام است خطابم

چون ماه نوم بسکه برون دار تعین

شایستهٔ بوس لب خویش است رکابم

ای چرخ ز سر تا قدمم رشتهٔ عجزیست

تا نگسلم از خو مده آنهمه تابم

در جلوه‌گه او اثر من چه خیالست

گمگشته تر از سایهٔ خورشید نقابم

تا دم زده‌ام ساز طربها همه خشکست

آب تنکی تاخته بر روی حبابم

واکردن چشم آنقدرم ده دله دارد

بی‌دل به همین صفر فزوده است حسابم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

تو کریم مطلق و من ‌گدا چه‌کنی جز این ‌که نخوانی‌ام

در دیگرم بنماکه من به کجا روم چو برانی‌ام

کسی از محیط عدم ‌کران چه ز قطره واطلبد نشان

ز خودم نبرده‌ای آن چنان‌که دگر به خود نرسانی‌ام

به‌ کجاست آنقدرم بقاکه تاملی‌ کندم وفا

عرق خجالت فرصتم نم انفعال زمانی‌ام

به فسردنم همه تن الم به تردد آبله در قدم

چو غبار داغ نشستنم چو سرشک ننگ روانی‌ام

سحر طلسم هوا قفس همه جاست منفعل هوس

چقدر عرق کُنَدم نفس که به شبنمی بستانی‌ام

ز کدورت من و ما پُرم غم بار دل به که بشمرم

ستم است سنگ ترازویی که نفس کشد ز گرانی‌ام

ز حضور پیری‌ام آنقدر اثر امتحان قبول و رد

که رساند بر در نیستی خم پشت پای جوانی‌ام

نه به نقش بسته مشوّشم‌، نه به حرف ساخته سرخوشم

نفسی به یاد تو می‌کشم چه عبارت و چه معانی‌ام

همه عمر هرزه دویده‌ام خجلم کنون که خمیده‌ام

من اگر به حلقه تنیده‌ام تو برون در ننشانی‌ام

ز طنین پشهٔ بی‌نفس خجلست بید‌ل هیچکس

به کجایم وکه‌ام و چه‌ام‌که تو جز به ناله ندانی‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

آنی که بی تو من همه جا بی ‌سخن نی‌ام

هر جا منم تویی‌، تویی آنجاکه من نی‌ام

غیر از عدم پیام عدم کس نگفته است

در عالمی که دم زده‌ام زان دهن نی‌ام

عجزم چو آب و آتش یاقوت روشن است

یعنی‌که باعث تری و سوختن نی‌ام

حاشا که بشکنم مژه در دیدهٔ ‌کسی

گر مو شوم که بیش ز موی بدن نی‌ام

ننموده‌ام درشتی طاقت به هیچکس

عرض رگ‌گلم رگ نشتر شکن نی‌ام

نیرنگ حیرتی نتوان یافت بیش ازین

پیچیده‌ام به پای خود اما رسن نی‌ام

عنقا به هر طرف نگری بال می‌زند

رنگم بهار دارد و من در چمن نی‌ام

بیچاره‌ای تظلم غفلت‌ کجا برد

افتاده‌ام به غربت و دور از وطن نی‌ام

عریانی از مزاج جنونم نمی‌رود

هر چند زیر خاک روم درکفن نی‌ام

رنگم نهفته نیست که بویش کند کسی

کنعانی نقاب درم پیرهن نی‌ام

بی‌فقر دعوی من و ما گم نمی‌شود

نی شد ز بوربا شدن آگه‌ که من نی‌ام

یاران ترحمی که درین عبرت انجمن

من رفتنم چو پرتو و شمع آمدن نی‌ام

بیدل تجددی‌ست لباس خیال من

گر صد هزار سال برآیدکهن نی‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

نبری گمان فسردگی به غبار بی‌سروپایی‌ام

که به چرخ می‌فکند نفس چو سحر زمین هوایی‌ام

ز تعلقم ندهی نشان که گذشته‌ام من از این و آن

به خیال سلسلهٔ جهان گرهی نخورده رسایی‌ام

به دماغ موج گهر زدم ز جنون نشئهٔ عاجزی

نکشید گرد هوس سری که نکوفت آبله پایی‌ام

ز خیال تا مژه بسته‌ام قدح بهانه شکسته‌ام

خوشت آنکه سیر پری کنی ز طلسم شیشه نمایی‌ام

هوسم زنالهٔ بی‌اثر به چه مدعا شکند نظر

نهد استخوان مه نو مگر به نشان تیر هوایی‌ام

نه نشیمنی‌ که‌ کنم مکان نه پری‌ که بر پرم از میان

نکنی به عشوهٔ امتحان ستم آشیان رهایی‌ام

به‌ کجاست رفتن و آمدن‌ که به غربتم‌ کشد از وطن

ز فسون صنعت وهم و ظ‌ن هوس آزمای جدایی‌ام

به جهان جلوه رسیده‌ام ز هزار پرده دمیده‌ام

ثمر نهال حقیقتم چمن بهار خدایی‌ام

سر کعبه گرم فسون من دل دیر و جوشش خون من

مگذر ز سیر جنون من که قیامت همه جایی‌ام

به نگاه حیرت کاملم به خیال عقدهٔ مشکلم

ز جهان فطرت بیدلم نه زمینی‌ام نه سمایی‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

تا کجا بوس کف پایت شود ارزانی‌ام

همچو موج آواره می‌گردد خط پیشانی‌ام

بال و پر گم کرده‌ام در آشیان بیخودی

چون دماغ عندلیب از بوی گل توفانی‌ام

در عدم هم داشت استغنای حسن بی نشان

چون شرار سنگ داغ چشمکی پنهانی‌ام

عالمی گم کرده‌ام در گرد تکرار نفس

نسخه‌ها بر باد داد این یک ورق گردانی‌ام

چار سوی دهر جنس جلوه‌ها بسیار داشت

تخته شد هر جا دکانی بود از حیرانی‌ام

شبههٔ هستی به چندین رنگ داغم می‌کند

وانما تا کیستم جز خاک اگر می‌دانی‌ام

هیچ کس یارب گرفتار کمال خود مباد

چون گهر بر سر فتاد از شش جهت غلتانی‌ام

دامن تشریف اقبال نگه کوتاه نیست

نه فلک پوشد قبا گر یک مژه پوشانی‌ام

فقرم از تشویش چندین آرزوها باز داشت

بی تکلف هیچ گنجی نیست در ویرانی‌ام

داشتم با خار خار طبع مجنون نسبتی

بر سر راهی که لیلی پا نهد بنشانی‌ام

جان فدای خنجر نازی که در اندیشه‌اش

هر کجا باشم شهیدم‌، بسملم‌، قربانی‌ام

هیچ کس نشکافت بیدل پردهٔ تحقیق من

چون فلک پوشیده چشم عالم عریانی‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

رفتم ز خویش و یاد نگاهیست حالی‌ام

مستی نماست آینهٔ جام خالی‌ام

یک روی و یک دلم به بد و نیک روزگار

آیینه کرد جوهر بی انفعالی‌ام

هر برگ ‌گل به عرض من آیینه است و من

چون بو هنوز در چمن بی مثالی‌ام

عمریست در ادبکدهٔ بوریای فقر

آسوده‌تر ز نکهت گلهای قالی‌ام

در پرده کوس سلطنت فقر می‌زند

حیرت صداست چینی ناز سفالی‌ام

بخت سیاه ‌کو که ز ضعفم نشان دهد

بر شب نوشته‌اند برات هلالی‌ام

شد خاک از انتظار تو چشم تر و هنوز

قد می‌کشد غبار نگه از حوالی‌ام

هر جزوم از شکسته دلی موج می‌زند

من شیشه ربزه‌ام حذر از پای‌مالی‌ام

در هر سری به نشئهٔ دیگر دویده است

چون موج باده ریشهٔ بی‌اعتدالی‌ام

موج از گهر ندامت دوری نمی‌کند

اندیشهٔ فراق ندارم وصالی‌ام

بیدل به ناتوانی خود ناز می‌کنم

پرواز آشیانی افسرده بالی‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

یاد من کردی به سامان‌گشت ناز هستی‌ام

نام دل بردی قیامت کرد ساز هستی‌ام

تخم عجزم پرتنک سرمایهٔ نشو و نماست

سجده‌ای می‌دانم و بس نو نیاز هستی‌ام

تنگ ظرفی احتیاطم ورنه مانند حباب

بحر می‌بالد زآغوش گداز هستی‌ام

همچو شمعم هر نگه داغی دگر ایجاد کرد

اینقدر یارب که فرمود امتیاز هستی‌ام

من هم از موهومی ساز نفس غافل نی‌ام

تاکجا خواهد دمید افسون طراز هستی‌ام

صبحم و در پردهٔ شب زندگانی می کنم

بی‌نفس خوابیده‌است افسانه ساز هستی‌ام

گر همه توفان شوم‌ کیفیتم بی‌پرده نیست

عشق درگوش عدم خوانده‌ست راز هستی‌ام

ای شرار رفته از خود پر به بیرنگی مناز

دیده‌ام رنگی که من هم بی‌نیاز هستی‌ام

سایه را بر خاک ره پیداست ترجیح عروج

اینقدر من نیز بیدل سر فراز هستی‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

با همه سرسبزی از سامان قدرت عاری‌ام

صورت برگ حنایم معنی بیکاری‌ام

همچو شبنم‌ کاش با خواب عدم می‌ساختم

جز عرق آبی نزد گل بر سر بیداری‌ام

اشک شمع‌ کشته آخر در قفای آه رفت

سبحه را هم خاک ‌کرد اندوه بی‌زناری‌ام

هرکجا باشم‌ کدورت جوهر راز من است

چون غبار از خاک دشوار است بیرون آری‌ام

عجز طاقت‌ گر نباشد ناله پیش آهنگ‌ کیست

بی‌پر و بالی شد افسون جنون منقاری‌ام

همچو گوهر خاک‌ گردم تا کی از وهم وقار

یک نفس ‌کاش آب سازد خجلت خود داری‌ام

قدردان وضع تسلیمم ز اقبالم مپرس

موج یک دریا گهر فرش است در همواری‌ام

شکر اقبال جنون را تا قیامت بنده‌ایم

آفتاب اوج عزت کرد بی‌دستاری‌ام

غنچهٔ من از شکفتن دست ردّ بیند چرا

نا دمیدن هر چه باشد نیست بی‌دلداری‌ام

وسعت مشرب برون ‌گرد بساط فقر نیست

دشت را در خانه پرورده‌ست بی‌دیواری‌ام

نیست بیدل ذره‌ای‌ کز من تپش سرمایه نیست

چون هوای نیستی در طبع امکان ساری‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

سر خط نازیست امشب زخمهای سینه‌ام

جوهر تیغ که گل کرده‌ست از آیینه‌ام

شعله‌ گر بارد فلک در عالم فقرم چه باک

حصن سنگینیست ‌گرد خرقهٔ پشمینه‌ام

چون‌ گلم در نیستی پرواز هستی بود و بس

تازه شد از خاک گشتن کسوت پارینه‌ام

می‌توان حال درون دیدن ز بیرون حباب

امتحان دل عبث وا می‌شکافد سینه‌ام

با وجود حیرتم صورت نبست آسودگی

خانه بر دوش تماشای تو چون آیینه‌ام

ناروایی در مزاج شوق معنیها گداخت

ای بسا گوهر که‌ گردید آب در گنجینه‌ام

خرقهٔ ناموس رسوایی‌ کشد از احتیاط

بخیه‌ها بر روی کار افتاد لیک از پینه‌ام

مدعی گو جمع دارد دل ز داغ انتقام

روشن است از آتش یاقوت دود کینه‌ام

انتظار فرصت از مخمور شوقت برده‌اند

جام تا در گردش آمد شنبه است آدینه‌ام

گر ادب بیدل نپیچد پنجه‌ام در آستین

می‌کند گل از گریبان حسرت دیرینه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

مرده‌ام اما همان خجلت طراز هستی‌ام

با عرق چون شمع می‌جوشد گداز هستی‌ام

رنگ این پرواز حیرانم‌ کجا خواهد شکست

چون نفس عمری‌ست ‌گرد ترکتاز هستی‌ام

کاش چشمم وانمی‌گردید از خواب عدم

منفعل شد نیستی از امتیاز هستی‌ام

حاصل چندین امل چشمی بهم آوردن است

بگذر از افسانهٔ دور و دراز هستی‌ام

بر هوا چند افکنم سجادهٔ ناز غبار

سجده‌ای می‌خواهد ارکان نماز هستی‌ام

نقش من چون اشک شوخی ‌کرد و از خجلت‌ گداخت

کاش هم در پرده خون می‌گشت راز هستی‌ام

چون حبابم یک نفس پرواز و آن هم در قفس

ای ز من غافل چه می‌پرسی ز ساز هستی‌ام

صبح پیری می‌دمد ای شمع ما و من خموش

جز نفس مشکل که گیرد شاهباز هستی‌ام

چشمکم را چون شرر دنبالهٔ تکرار نیست

پر تغافل پیشه است ابروی ناز هستی‌ام

سرنگونیهای خجلت تحفهٔ ف‌حاصلی‌ست

کیست غیر از یأس بیند بر نیاز هستی‌ام

بیدل از منصوبهٔ عنقایی‌ام غافل مباش

نقد اظهاری ندارم پاکباز هستی‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110631
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث