به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چو گوهر آخر از تجرید نقش مدعا بستم

به دست افتاد مضمونی‌کزین بحرش جدا بستم

نگین خاتم ملک سلیمان نیست منظورم

چو نام آوارگیها داشتم ننگی به پا بستم

دبیر کشور یأسم ز اقبالم چه می‌پرسی

قلم شد استخوان تا نامه بر بال هما بستم

فراغ از خدمت تحصیل روزی بر نمی آید

زگرد دانه‌گردیدن‌کمر چون آسیا بستم

عدم آیینهٔ تمثال ما و من نمی‌باشد

فضولی ‌کردم و زنگار تهمت بر صفا بستم

فغان در سینه ورزیدم نفس‌ خون شد ز بیکاری

به روی دل دری واکرده بودم از کجا بستم

کم مطلب‌ گرفتن نیست بی‌افسون استغنا

چو گوهر صد زبان از یک لب بی‌مدعا بستم

ندارد بی‌دماغی طاقت بار هوس بردن

من و ما کاروان‌ها داشت محمل بر دعا بستم

خمار حرص می‌باید شکست از گردباد من

سر تخت سلیمان داشتم دل بر هوا بستم

دماغ وضع آزادی تکلف برنمی‌دارد

نفس در سینه تنگی کرد اگر بند قبا بستم

سخن از شرم عرض احتیاجم در عرق ‌گم شد

چو شبنم هر گره کز لب گشودم بر حیا بستم

بهارستان نازم کرد بیدل سعی آزادی

ندانم از هوسها رست شستم یا حنا بستم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

جولان جنون آخر بر عجز رسا بستم

چون ریگ روان امروز بر آبله پا بستم

هر کس ز گل این باغ آیین دگر می‌بست

من دست به هم سودم رنگی ز حنا بستم

با کلفت دل باید تا مرگ به سر بردن

در راه نفس یارب آیینه چرا بستم

در کیش حیا ننگ است از غیر مدد جستن

برخاستم از غیرت ‌گر کف به عصا بستم

این انجمن از شوخی صد رنگ عبارت داشت

چشم از همه پوشیدم مضمون حیا بستم

شبنم به سحر پیوست از خجلت پستی رست

آن دل‌ که هوایی بود بازش به هوا بستم

بخت سیهی دارم کز سایهٔ اقبالش

هر چیز سیاهی‌ کرد بر بال هما بستم

چون سبحه ز زنارم امکان رهایی نیست

یارب من سرگردان خود را به‌ کجا بستم

هنگامهٔ وهمی چند از سادگی‌ام‌ گل‌ کرد

تمثال به یاد آمد تهمت به صفا بستم

مقصود ز اسبابم برداشتن دل بود

از بس که‌ گرانی داشت بر دست دعا بستم

بر دل چو گهر خواندم افسانهٔ آزادی

این عقده به صد افسون از رشته جدا بستم

بیدل چقدر سحر است ‌کز هستی بی‌حاصل

بر خاک نفس چیدم بر سرمه صدابستم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

خاکم به سر که بی تو به ‌گلشن نسوختم

گل شعله زد ز شش جهت و من نسوختم

اجزای سنگ هم ز شرر بال می‌کشد

من بیخبر ز ننگ فسردن نسوختم

شاید پیام یأس به ‌گوش تو می‌رسد

داغم‌ که چون سپند به شیون نسوختم

جمعیتی ذخیرهٔ دل داشتم چو صبح

از یک نفس تلاش‌، چه خرمن نسوختم

بوبی نبردم از ثمر نخل عافیت

تا ربشهٔ نفس به دویدن نسوختم

افروختم به آتش یاقوت شمع خویش

باری به علت رگ گردن نسوختم

در دشت آرزو ز حنابندی هوس

رنگی نیافتم‌ که به سودن نسوختم

مشکل‌ که تابد از مژه بیرون نگاه شرم

گشتم چراغ و جز ته دامن نسوختم

شرم وفا به ساز چراغان زد از عرق

با هر فتیله‌ای‌ که چو روغن نسوختم

دوری به مرگ هم ز بتان داشت سوختن

مردم‌ که مردم و چو برهمن نسوختم

بیدل نپختم آرزوی مزرع امید

کاخر ز یأس سوخته خرمن نسوختم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

به سعی ضعف ‌گرفتم ز دام خویش نجستم

بس است این که طلسم غرور رنگ شکستم

ز بس که سرخوشم از جام بی‌نیازی شبنم

بهار شیشه به رویم شکست و رنگ ببستم

سراغ گوشهٔ امنی نداشت وادی امکان

چو گرد صبح به صد جا شکستم و ننشستم

گذشت همت ازین نه هدف به نیم تغافل

کمان ناز که زه کرده بود صافی شستم

ز بس که می‌برم افسوس ازین محیط ندامت

حباب آبله دارد چو موج سودن دستم

به این ادب فلکم‌گردهد عروج ثریا

همان ز خجلت بالیدگی چو آبله پستم

نبود جوهر پرواز دستگاه سپندم

ز درد بی پر و بالی قفس به ناله شکستم

دلیل عجز رسا نیست حیرتم به خیالت

ز بس‌ کمند نظرحلقه بست آینه بستم

به رنگ آینه کز شخص غیر عکس نبیند

به عین وصل من بی‌خبر خیال پرستم

کراست شبهه در ایجاد بی تعین بیدل

همان‌که در عدمم دیده‌اند بودم و هستم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

تأخیر ندارد خط فرمان نجاتم

در کاغذ آتش زده ثبت است براتم

آثار بقایم عرق روی حبابست

شرم آینه دارد به‌کف از موت و حیاتم

هستی به هوس تک زدن‌ گرد فسوس است

مانند نفس سخت ندامت حرکاتم

عجزم ز نم جبهه ‌گذشتن نپسندید

زین یکدو عرق شد پل جیحون و فراتم

گرد نفس و فال اقامت چه خیالست

پرواز گرفته‌ست سر راه ثباتم

خطی به هوا می‌کشم از فطرت مجهول

در مشق جنون خامه نوا کرده دواتم

چون نشئه ندانم به‌ کجا می ‌روم از خویش

دارد خط پیمانه شمار درجاتم

هیهات نبردم اثر از نشئهٔ تحقیق

دین رفت به باد هوس صوم و صلاتم

محتاج نی‌ام لیک چو آیینه ز حیرت

هر جلوه‌ که آمد به نظر داد زکاتم

خاموشی‌ام آن نیست‌که جوشم به تکلم

از حرف تو بر لب شکری بست نباتم

بیدل نفسم‌ کارگه حشر معانی‌ست

چون غلغلهٔ صور قیامت کلماتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

 

مشت عرق زجبهه به هر باب ریختم

آلوده بود دست طمع آب ریختم

طوف خودم به مغز رساند از تلاش پوچ

گوهر شد آن کفی‌ که به‌گرداب ربختم

زان منتی‌ که سایهٔ دیوار غیر داشت

بردم سیاهی و به سر خواب ربختم

بی‌شمع دل جهان به شبستان خزیده بود

صیقل زدم بر آینه مهتاب ریختم

عشق از غبار من به جز آشفتگی نخواست

آتش به کارخانهٔ آداب ریختم

چندین زمین به آب رسانید و گل نشد

خاکی‌که بر سر از غم احباب ریختم

مستان دماغ ‌کعبه پرستی نداشتند

خشت خمی به صورت محراب ریختم

موجی به ترصدایی بسمل نشد بلند

صد رنگ خون نغمه ز مضراب ریختم

کردم زهر غبار سراغ وصال یار

هیهات آب‌گوهر نایاب ریختم

بیدل ز بیم معصیت تهمت آفرین

لرزیدم آنچنان که می ناب ریختم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

از بسکه چون نگه زتحیر لبالبم

یک پر زدن به ناله نداده‌ست جا لبم

جرأت مباد منکر عجز سپند من

کم نیست اینکه سرمه کشید از صدا لبم

صد رنگ ناله در قفس یأس می‌تپد

کو گوش رغبتی‌ که شود نغمه‌زا لبم

کلفت نقاب عافیت غنچه می‌درد

ترسم فشار دل ‌کند از هم جدا لبم

خاکسترم اگر تب شوقت دهد به باد

تبخال را هنوز حسابی‌ست با لبم

نام ترا که گوهر دریای مدعاست

دارد صدف صفت به دو دست دعا لبم

بی‌دوست‌ زندگی به عرق جام می‌زند

تر کرده است خجلت آب بقا لبم

زین‌سان ‌که ناله هرزه درای تظلم‌ست

ترسم به خامشی نبرد التجا لبم

این شیشهٔ هوس که دلش نام‌کرده‌اند

در خون‌ گشوده است ره خنده تا لبم

رنگم چو گل هزار گریبان دریده است

زین بیشتر چه ناله کنم بینوا لبم

زین قفل زنگ بسته مگویید و مشنوید

خون شد کلید آه و نگردید وا لبم

بیدل خموشی‌ام ز فنا می‌دهد خبر

آگه نی‌ام ‌که این لب‌ گور است یا لبم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

یک چشم حیرت است زسرتا به پا لبم

یارب به روی نام‌که‌گردید وا لبم

تا چند پرسی از من آشفته حال دل

چون ساغر شکسته ندارد صدا لبم

بال هوس ز موج‌ گهر سر نمی‌کشد

چسبیده است بر دل بی مدعا لبم

لبریز حیرتم به‌کمالی‌که روزگار

خشت بنای آینه ریزد ز قالبم

خواهی محیط فرض‌کن و خواه قطره‌گیر

دارد همین یک آبله از سینه تا لبم

آسان به شکر تیغ تو نتوان بر آمدن

جوشد مگر چو زخم ز سر تا به‌ پا لبم

می‌ترسم از فراق بحدی گه گاه حرف

در خون تپم اگر شود از هم جدا لبم

افسون شوق زمزمه آهنگ جرات‌ست

ور نه‌ کجا حدیث وصال و کجا لبم

عمری‌ست عافیت کف افسوس می‌زند

من در گمان‌ که با سخن است آشنا لبم

غیر از تری چه نغمه ‌کشد ساز احتیاج

موجی در آب ریخته است از حیا لبم

احرام پایبوس تو اقبال ناز کیست

روید مگر ز پردهٔ برگ حنا لبم

گردون به مهر خامشی‌ام داغ می‌کند

چون ماه نو مباد فتد کار با لبم

خمیازه هم غنیمت صهبای زندگی است

یا رب چو گل کشد قدحی از هوا لبم

بیدل زبان موج‌گهر باب شکوه نیست

گر مرد قدرتی تو به ناخن‌گشا لبم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابم

به جنبش تا رسد مژگان محرف می‌خورد خوابم

نفس در دل‌ گره دارم نگه در دیده معذورم

خطی از نقطه بیرون نیست در دیوان آدابم

مگر ترک طلب گیرد درین ره دست من ورنه

چو آتش دور می‌افتم ز خود چندانکه بشتابم

خزان پیش از دمیدن بود منظور بهار من

کتان در پنبگی می‌داد عرض سیر مهتابم

به امید قد خم گشته محمل می‌کشد فرصت

مگر پیری ازین دریا برون آرد به قلابم

به فکر خود فتادم معبد تحقیق پیدا شد

خم سیر گریبان رفت و پیش آورد محرابم

چو آتش‌ گرمی پهلو ندیدم جز به خاکستر

درین دیر هوس دامن زدند آخر به‌ سنجابم

به ‌سعی بیخودی هم از عرق بیرون نمی‌آیم

زطبع منفعل تاگردش رنگست گردابم

خدا از انفعال می‌کشیهایم نگهدارد

مزاج شرم مینایم‌، در آتش خفته است آبم

من بیدل نبودم اینقدر پروانهٔ جرأت

دم تیغ تو دیدم ذوق‌ کشتن‌ کرد سیمابم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

شب ‌گردش چشمت قدحی داد به خوابم

امروز چو اشک آینهٔ عالم آبم

تا چشم بر این محفل نیرنگ‌ گشودم

چون شمع به توفان عرق داد حجابم

هر لخت دلم نذر پر افشانی آهی است

اجزای هوایی‌ست ورقهای کتابم

چون لاله ندارم به دل سوخته دودی

عمری‌ست که از آتش یاقوت کبابم

بی‌سوختن از شمع دماغی نتوان یافت

بر مشق گدازست برات می نابم

چون سبزه ز پا مال حوادث نی‌ام ایمن

هر چند ز سر تا به قدم یک مژه خوابم

معنی نتوان درگره لفظ نهفتن

بی‌پردگیی هست در آغوش نقابم

بر آب وگلم نقش تعلق نتوان بست

زین آینه پاکست چو تمثال حسابم

کم ظرفیم از غفلت خویش است وگرنه

دریاست می ربخته از جام حبابم

واداشت ز فکر عدمم شبههٔ هستی

آه از غم آن‌ کار که ننمود صوابم

پیمانهٔ عجزم من موهوم بضاعت

چندان که به قاصد نتوان داد جوابم

گفتی چه‌کسی در چه خیالی به‌کجایی

بیتاب توام‌، محو توام‌، خانه خرابم

بیدل نه همین وحشتم از قامت پیریست

هرحلقه‌ که آید به نظر پا به رکابم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:58 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110629
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث