به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

از جراحت‌زار دل چیده‌ست دامان ناله‌ام

می‌رسد یعنی ز کوی گل‌فروشان ناله‌ام

دیده دردآلودهٔ محرومی دیدار کیست

کز شکست اشک می‌جوشد ز مژگان ناله‌ام

همعنان درد دل عمریست از خود می‌روم

نسبتی دارد به آن سرو خرامان ناله‌ام

دید و وادیدم برون پردهٔ رنگ‌ست و بس

هر کجا باشم چه پیدا و چه پنهان ناله‌ام

با ‌دو عالم اضطراب اظهار مطلب خامشی است

صد جرس دل دارم اما نیست امکان ناله‌ام

دوش ‌کز بام ازل افتاد طشت ‌کاف و نون

گر تأمل محرم معنی است من آن ناله‌ام

خندهٔ‌گل را نمک از شور بلبل بوده است

حسن او بی‌پرده شد تا گشت عریان ناله‌ام

درد عشقم قصهٔ من بشنو و خاموش باش

تا نهانم‌، داغ‌، چون گشتم نمایان ناله‌ام

از شکست شیشهٔ دل آنقدر غمگین نی‌ام

درد آن دارم‌ که خواهد شد پریشان ناله‌ام

چون سپندم نیست خاکستر دلیل خامشی

سرمه گشتم تا ببیند چشم یاران ناله‌ام

راز دل چون موج پوشیدن ندارد ساز من

می‌درد در هر تپیدن صد گریبان ناله‌ام

بیدل از مشت غبار حسرت‌آلودم مپرس

یک بیابان خار خارم‌، یک نیستان ناله‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

در جنون گر نگسلد پیمان فرمان ناله‌ام

بعد ازین‌، این نه فلک گوی است و چوگان ناله‌ام

هر نگه مدّی به خون پیچیدهٔ صد آرزوست

هوش کو تا بشنود از چشم حیران ناله‌ام

مستی ِ حسن و جنون ِ عشق از جام ِ من است

در گلستان رنگم و در عندلیبان ناله‌ام

بس‌که خون آرزو در پردهٔ دل ریختم

گر چه زخمی بود هر جا شدنمایان ناله‌ام

عمرها شد در سواد بیکسی دارم وطن

آه اگر نبود چراغ این شبستان ناله‌ام

ساز و برگِ عافیت یکبارم از خود رفتن است

چون نفس‌ گر می‌شود کارم به سامان، ناله‌ام

هیچ جا از عضو امکان قابل تأثیر نیست

روزگاری شد که می‌گردد پریشان ناله‌ام

پوست از تن رفت و مغز از استخوان‌، اما هنوز

بر نمی‌دارد چو نی دست از گریبان ناله‌ام

گرد من از عالم پرواز عنقا هم گذشت

تا کجا خواهد رساند این خانه ویران ناله‌ام

گر به دامان ادب فرسود پایم باک نیست

گاه گاهی می‌کشد تا کوی جانان ناله‌ام

مژده‌ای آسودگی کز یک تپیدن چون سپند

من شدم خاکستر و پیچید دامان ناله‌ام

بیدل از عجزم زبان درد دل فهمیدنی‌ست

بی‌تکلف چون نگاه ناتوانان ناله‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

بیخودی ننهفت اسرار دل غم پیشه‌ام

بوی می آخر صدا شد از شکست شیشه‌ام

دیگ بحر از جوش ننشیند به سرپوش حباب

مهر خاموشیست داغ شورش اندیشه‌ام

در بن هر موی من چندین امل پر می‌زند

همچو تخم عنکبوت از پای تا سر ریشه‌ام

نیست تا آبی زند بر آتش بنیاد من

گر نباشد خجلت شغل محبت پیشه‌ام

عمرها شد در جنون زار طلب برده است پیش

ناز چشم آهو از داغ پلنگان بیشه‌ام

گر نفس در سینه می‌دزدم صلای جلوه‌ایست

نیست غافل صورت شیرین ز عجز تیشه‌ام

رنگ شمعی‌ کرده‌ام‌ گل از خرابات هوس

باده می‌باید کشیدن در گداز شیشه‌ام

با همه کمفرصتی از لنگر غفلت مپرس

سنگ در طبع شرر می‌پرورد اندیشه‌ام

ناله‌ها ارکلفت دل در نقاب خاک ماند

سوخت بیدل در غبار دانه سعی ریشه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

بسکه نیرنگ قدح چیده‌ست در اندیشه‌ام

می‌کند طاووس فریاد از شکست شیشه‌ام

تخم عجزم در زمین ناامیدی کشته‌اند

ناله می‌بالد به رنگ تار ساز از ریشه‌ام

یک نفس در سینه‌ام بی‌شور سودای تو نیست

می‌کندتا خارو خس چون شیر تب در بیشه‌ام

کسب دردی تا نگردد دستگاه مدعا

نیست ممکن رفع بیکاری به چندین پیشه‌ام

قصهٔ فرهاد من نشنیده می‌باید شمرد

سرمهٔ جوهر نهان دارد صدای تیشه‌ام

مزرعم آفت کمین شوخی نشو و نماست

چون نفس می‌سوزد آخر از دویدن ریشه‌ام

بس که اسباب تعلقهای من وارستگی است

بی‌گره خیزد به رنگ ناله نی از بیشه‌ام

آنقدرها لفظم از معنی ندارد امتیاز

در لطافت محو شد فرق پری از شیشه‌ام

بیدل آب گوهر از تشویش امواج منست

با دل نفسرده فارغ از هزار اندیشه‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

سر اگر بر آسمان یا بر زمین مالیده‌ام

آستانش کرده‌ام یاد و جبین مالیده‌ام

برگ و ساز تر دماغیهای من فهمیدنی‌ست

عطری از پیراهنش در پوستین مالیده‌ام

سوز دل احسان پرست هر فسردن مایه نیست

من به‌کار شعله چون شمع انگبین مالیده‌ام

موی پیری شعلهٔ امید را خاکستر است

درد سر معذور صندل بر جبین مالیده‌ام

کوکبم آیینه در زنگار گمنامی گداخت

حرص پندارد سیاهی بر نگین مالیده‌ام

گوهر صد آبرو در پرده حل‌کرد احتیاج

تا عرق‌واری به روی شرمگین مالیده‌ام

جز ندامت نیست‌کار حرص و من بی‌اختیار

از پی مالیدن دست آستین مالیده‌ام

نالهٔ دل‌ گر کسی نشنید جای شکوه نیست

گوش خود باری به این صوت حزین مالیده‌ام

نیستم بیدل هوس پروانهٔ این انجمن

چشم عبرت بر نگاه واپسین مالیده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیده‌ام

صبح آزادی چه حرف است این قفس بالیده‌ام

طمطراق گفتگوی بی‌اثر فهمیدنی‌ست

کاروانی چند آواز جرس بالیده‌ام

انفعال همتم‌، ننگ جهان فطرتم

آرزویی در دماغ بوالهوس بالیده‌ام

در خرابات ظهورم نام هستی تهمتی‌ست

چون حباب جرم مینا بی‌نفس بالیده‌ام

سوختن هم مفت فرصت بود اما مایه‌کو

پهلوی خشکی به قدر یک دو خس بالیده‌ام

هر غباری در هوای دامنی پر می‌زند

من هم ای حسرت‌کشان زین دسترس بالیده‌ام

ناله‌ام اما نمی‌گنجم درین نه انجمن

یارب این مقدار در یاد چه کس بالیده‌ام

غیر دریا چیست افسون مایهٔ ناز حباب

می‌درم پیراهنت بر خود ز بس بالیده‌ام

بیدل از ساز ضعیفیهای من غافل مباش

صور می‌خندد طنینی کز مگس بالیده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

حرف داغی لاله‌سان زبر زبان دزدیده‌ام

مغز دردی همچو نی در استخوان دزدیده‌ام

نم نچید از اشک مژگان تحیر ساز من

عمرها شد دست‌ از این ‌تردامنان دزدیده‌ام

گر همه توفان ‌کنم موجم خروش آهنگ نیست

بحرم اما در لب ساحل زبان دزدیده‌ام

بر سرکوی تو هم یارب نینگیزد غبار

نالهٔ ‌دردی که از گوش جهان دزدیده‌ام

سایه از بی ‌دست و پایی مرکز تشویش نیست

عافیتها در مزاج ناتوان دزدیده‌ام

همچو عمر از وحشت حیرت سراغ من مپرس

روز و شب ‌می‌تازم از خوبش و عنان دزدیده‌ام

هستی من تا به‌ کی باشد حجاب جلوه‌ات

آتشی در پنبه‌، ماهی در کتان دزدیده‌ام

چون مه نو گر همه بر چرخ بردم داغ شد

جبهه‌ای کز سجدهٔ آن آستان دزدیده‌ام

رنگ من یارب مباد از چشم‌ گریان نم کشد

این ورق از دفتر عیش خزان دزدیده‌ام

می‌توانم عمرها سیراب چون آیینه زیست

زین قدر آبی‌ که من در جیب‌ نان دزدیده‌ام

خورده‌ام عمری خراش از چربی پهلوی خویش

تا شکم از خوردنیها چون کمان دزدیده‌ام

معنیم یکسر گهر سرمایهٔ ‌گنج غناست

نیست زان جنسی‌ که گویی از کسان دزدیده‌ام

ای هوس از تهمت پرواز بدنامم مخواه

همچو گل مشت پری در آشیان دزدیده‌ام

درکتاب وهم عنقا نیز نتوان یافتن

لفظ آن نامی‌ که از ننگ و نشان دزدیده‌ام

در گره وار تغافل نقد و جنس کاینات

بسته‌ام چشم و زمین تا آسمان دزدیده‌ام

هر نفس بیدل بتابی دیگرم خون می‌کند

رشتهٔ آهی‌ که از زلف بتان دزدیده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

عافیتها در مزاج پرفشان دزدیده‌ام

چون شرر در جیب پرواز آشیان دزدیده‌ام

بایدم از دیدهٔ تحقیق پنهان زیستن

ناتوانیها از آن موی میان دزدیده‌ام

با خیال عارضت خوابم چه سان آید به چشم

حلقهٔ زلف آنچه دارد من همان دزدیده‌ام

نیست گوشی کز تپشهای دلم آگاه نیست

چون جرس از سادگی جنس فغان دزدیده‌ام

دل ز ضبط آرزو خون شد من از ضبط نفس

او متاع کاروان من کاروان دزدیده‌ام

داغ عشقی دارم از تشویق احوالم مپرس

مفلسم آنگه نگین خسروان دزدیده‌ام

در جهان یک گوش بر آهنگ ساز درد نیست

صد قیامت شور دل زیر زبان دزدیده‌ام

تا ابد می‌بایدم غلتید در آغوش خویش

قعر این سیماب‌گون بحرم کران دزدیده‌ام

هرزه خرج نقد فرصت بود دل از گفتگو

تا نفس دزدیده‌ام گنج روان دزدیده‌ام

هر نفس شوری دگر در دل قیامت می‌کند

اینقدر توفان نمی‌دانم چه سان دزدیده‌ام

وحشت من چون شرر فرصت کمین جهد نیست

دامن رنگی که دارم بر میان دزدیده‌ام

دم زدن تا چرخ بر می‌آردم زین خاکدان

در نفس چون صبح چندین نردبان دزدیده‌ام

یک قلم جنس دکان ما و من شور و شر است

مفت راحتها که خود را زین میان دزدیده‌ام

بیدل از ناموس اسرار تمنایم مپرس

سینه از آه و لب از جوش فغان دزدیده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

 

برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیده‌ام

جوهر آیینه یعنی موی آتش دیده‌ام

نادمیدن زین شبستان پاس ناموس حیاست

چون سحر عمریست خود را با نفس دزدیده‌ام

هر قدر پر می‌زنم پرواز محو بیخودی است

ازکجا یارب عنان رنگ گردانیده‌ام

تا ابد می‌بایدم خط بر شکست دل‌ کشید

در غبار موی چینی چون صدا لغزیده‌ام

جز ندامت چارهٔ درد سر اسباب نیست

صندل انشای ‌کف دست به هم ساییده‌ام

محو گردد کاش از آیینه‌ام نقش کمال

کز صفا تا جوهرم باقیست دامن چیده‌ام

صورت پیدایی و پنهانی سازم یکیست

هرکجایم چون صدا عریانیی پوشیده‌ام

زندگی یارب تماشاخانهٔ دیدار کیست

گل‌فروش صد چمن تعبیر خوابی دیده‌ام

غیررا درخلوت تحقیق معنی بارنیست

جز به ‌گوش ‌گل صدای بوی ‌گل نشنیده‌ام

صد قیامت رفته باشد تا ز خود یابم خبر

قاصدم لیک از جهان ناز برگردیده‌ام

پابه خاکم زن‌ که مژگان غبارم وا شود

گر تو بیدارم نسازی تا ابد خوابیده‌ام

بیدل از بی دست‌وپاییهای من غافل مباش

چون ضعیفی گوشمال گردن بالیده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

چون تپش در دل نفس دزدیده‌ام

موجم اما در گهر لغزیده‌ام

مستی‌ام از مشرب میناگری‌ست

هر قدر بالیده‌ام کاهیده‌ام

رفتن رنگم به آن کو می‌برد

از که راه خانه‌ات پرسیده‌ام

حیرتم آیینهٔ تحقیق نیست

اینقدر دانم که چیزی دیده‌ام

فطرت شمع از گدازم روشن است

سوختن را آبرو فهمیده‌ام

عالم رنگست سر تا پای من

در خیالت گرد خود گردیده‌ام

چون سحر از وحشتم غافل مباش

تا گریبان دامن از خود چیده‌ام

کسوت هستی چه دارد جز نفس

از همین تار اینقدر بالیده‌ام

رنگ تا باقیست آزادی‌کجاست

بهر خود چون‌گل نفس دزدیده‌ام

عمرها شد از خم دیوار عجز

سایه پیدا کرده‌ام خوابیده‌ام

شرم هستی از خود آگاهم نخواست

تا شدم عریان مژه پوشیده‌ام

بیدل افسون کری هم عالمی است

گوشم اما حرف کس نشنیده‌ام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:52 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110632
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث