به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بسکه دارد سوختن چون مجمرم در دل مقام

دور می‌گردد عرق تا می‌تراود در مشام

بسمل سعی فنایم بگذر از تسکین من

چون شرار کاغذم خواهد تپیدن کرد رام

بی‌ندامت نیست عشق از آه ارباب هوس

شعله رخت ماتمی دارد ز دود چوب خام

جز عمل آیینه‌دار جوهر تحقیق نیست

امتحان تا محو باشد تیغ می‌بندد نیام

فهم صورت دیگر و ادراک معنی دیگر است

گوش می‌باشد ز چشم آینه حسن کلام

گر کمالت نیست از رنج زوال آسوده باش

ایمن است از کاستن تا ماه باشد ناتمام

خرمی می‌خواهی از افسرده طبعیها برآ

قدر دان بوی گل بودن نمی‌خواهد زکام

سوخت خلقی برامید پخته‌کاریها نفس

کیست تا فهمد که ماییم و همین سودای خام

عیش دنیا شور بازیگاه شیطانست و بس

چند باید بود محو انفعال از احتلام

فرصت نیرنگ هستی پر تنک سرمایه است

تا تو آغوشی ‌گشایی وصل می‌گردد پیام

بس که دارد گریه بر نومیدی نخجیر من

جای تخم اشک می‌ریزد گره از چشم دام

سوختم از برق نیرنگ برهمن زاده‌ای

کز رمیدن واکند آغوش گوید رام رام

ناز پروردی‌ که موج ‌گوهرش‌ گرد رم است

ترک تمکینش نبندد صورت از سعی خرام

تا دو روزی دام چیند رنگ بر عنقای ما

حلقه‌ای چند از پر طاووس بایدکرد وام

بیدل از سامان رنگ آیینه روشن کرده‌ایم

بود داغ شمع ما را تازگی موقوف شام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:44 AM

 

سنگ راهم می‌خورد حرصی که دارد احتشام

روز اول طعمه از جزو نگین‌ کرده‌ست نام

خانه روشن کرده‌ای هشدار ای مغرور جاه

آنقدر فرصت ندارد آفتاب روی بام

پختگی نتوان به دست آورد بی‌سعی فنا

غیر خاکستر خیال شعله هم خام است خام

تا سخن باقی بود درد است صهبای‌کمال

نیست غیر از خامشی چون صاف می‌گردد کلام

نامداران زخمی خمیازهٔ جمعیتند

سخت محروم است ناسور نگین از التیام

ذلتی در پردهٔ امید هرکس مُضمر است

کاسهٔ دریوزهٔ صیاد دارد چشم دام

بیخبر فال تماشا می‌زنی هشیار باش

شمع را واکردن چشم است داغ انتقام

به که ما و من به‌ گوش خامشی ریزد کسی

ورنه تا مژگان زدن افسانه می‌گردد تمام

طبع در نایابی مطلب سراپا شکوه است

تا بود از می تهی لبریز فریادست جام

بر نیاید شبهه در ملک یقین از انقلاب

روز روشن سایه را با شخص نتوان یافت رام

فکر استعداد خود کن فیض حرفی بیش نیست

صبح بهر عالمی صبح است و بهر شام‌، شام

همت آزاد را بیدل ره و منزل یکی‌ست

نغمه را در جاده‌های تار می‌باشد مقام

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:44 AM

 

رفت فرصت ز کف اما من حیرت‌زده هم

آنقدر دست ندارم‌که توان سود بهم

حیرتم ‌گشت قفس ورنه درین عبرتگاه

چون نگاهم همه تن جوهر آیینهٔ رم

شمع عبرتگه دل نالهٔ داغ آلودست

بایدم شاخ‌ گلی‌ کرد درین باغ علم

سر خورشید به فتراک هوا می‌بندد

گردنی‌ کز ادب تیغ تو می‌گردد خم

بیخودی ‌گر ببرد خامه‌ام از چنگ شعور

وصف چشمت به خط جام توان‌ کرد رقم

صافی دل مده از دست به اظهار کمال

نسخهٔ آینه مپسند ز جوهر بر هم

چشمهٔ فیض قناعت غم خشکی نکشد

آب یاقوت به صد سال نمی‌گردد کم

آبرویی‌ که بود عاریتی روسیهی است

جمله زنگ‌ست اگر آینه بردارد نم

غنچهٔ وا شده آغوش وداع رنگ‌ست

به فسون دل خرم نتوان شد خرم

حرف ناصح ز خیال تو نشد مانع ما

آرزو نیست چراغی‌ که توان ‌کشت به‌ دم

عجز رفتار همان مرکز جمعیت ماست

قدم از آبله آن به‌ که ندزدد شبنم

کو مقامی ‌که توان مرکز هستی فهمید

از زمین تا فلک آغوش ‌گشوده‌ست عدم

نامداری هوسی بیش ندارد بیدل

به نگین راست نگردد خم پشت خاتم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:44 AM

 

موج ما را شرم دریای‌ کرم

تا قیامت برنمی‌آرد ز نم

درکنار فطرت ما داد عشق

لوح محفوظ نفهمیدن رقم

سطری از خط جین ما نگاشت

سرنگونی بر نیامد از قلم

آسمانها سر به جیب فکر ماست

تاکجا بار امانت برد خم

بی وجود آثار امکان باطل است

پرتو خورشید می‌جوشد بهم

نیست موج و آب جز ساز محیط

بر حدوث اینجا نمی‌چربد قدم

هم کنار گوهر آسوده‌ست موج

در بر آرام خوابیده است رم

جهاا و آگاهی ز هم ممتاز نیست

پن سر افزود آنچه زان سرگشت‌کم

گردباد آسا درین صحرای وهم

می‌دود سر بر هوا سعی قدم

امتحان‌ گر سنگ و گل بر هم زند

فرق معدوم است در دیر و حرم

ذره تا خورشید معدوم است و بس

می‌خورد عرفان به نادانی قسم

بعد معنی ‌کسب مایی و تویی است

قرب تحقیق اینکه می‌گویی منم

شخص حیرت مانع تمثال نیست

می‌کند آیینه داری‌ها ستم

عالمی را از عدم دور افکند

این من و مای به هستی متهم

بیدل از تبدیل حرف دال و نون

شد صمد بیگانهٔ لفظ صنم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:44 AM

 

داغم از کیفت آگاهی و اوهام هم

جنس بسیار است و نقد فرصت ناکام کم

آنقدر از شهرت هستی خجالت مایه‌ام

کز نگین من چو شبنم می فروشد نام نم

کور شد چشمش ز سوزن‌کاری دست قضا

پیش از آن ‌کز نرگس شوخت زند بادام دم

از خجالت در لب‌ گل خنده شبنم می‌شود

با تبسم آشنا گر سازد آن ‌گلفام فم

مژده ای لب تشنگان دشت بی‌آب جنون

گریه‌ای دارم‌ که خواهد شد درین ایام یم

بسکه فرصتها پر افشان هوای وحشت است

از وصالم داغ دل می‌جوشد از پیغام غم

شوق کامل در تسلیها کم از جبریل نیست

دل تپیدن ناز وحیی دارد و الهام هم

آنچه ما در حلقهٔ داغ محبت دیده‌ایم

نی سکندر دید در آیینه نی در جام جم

محو دیدار تو دست از بحر امکان شسته است

در سواد دیدهٔ حیران ندارد نام نم

محمل موج نفس دوش تپیدن می‌کشد

عافیت درکشور ما دارد از آرام رم

زین نشیمن نغمه‌ ی شوقی به سامان‌ کرده گیر

سایهٔ دیوار دارد زیر و پشت بام بم

اهل دنیا را مطیع خویش‌ کردن‌ کار نیست

پر به آسانی توان دادن به چوب خام خم

وعظ را نتوان به نیرنگ غرض بد نام‌ کرد

این فسون بر هر که می‌خواهی برون دام دم

بی لب نوشین او بیدل به بزم عیش ما

گشت مینا و قدح را باده در اجسام سم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:44 AM

 

به هر زمین که خبر گیری از سواد عدم

فتاده نامهٔ ما سر به مُهر نقش قدم

ز اهل دل به جز آثار انس هیچ مخواه

رمیده‌گیر رمیدن ز آهوان حرم

به خوان عهد و وفا خلق خاک می‌لیسند

نماند نام نمک بسکه شد غذای قسم

علم به عرصهٔ پستی شکست شهرت جاه

دمید سلسلهٔ موی چینی از پرچم

سخن اگر گهر است انفعال گویایی‌ست

خموش باش که آب گهر نگردد کم

خیال خلد تو زاهد طویله آرایی‌ست

خری رهاکن اگر بایدت شدن آدم

بسا گزند که تریاق در بغل دارد

زبان سنگ تری خشکیش بود مرهم

مزاج خودشکن آزار کس نمی‌خواهد

کم است ریزش خون تیغ را ز ریزش دم

غبار حاجت ما طرف دامنی نگرفت

یقین شد اینکه بلند است آستان‌کرم

خجالت است خرابات فرصت هستی

قدح زنید حریفان همین به جبههٔ نم

به خط جادهٔ پرگار رفته‌ایم همه

چو سبحه پیش و پس اینجا گذشته است ز هم

به یاد وصل‌که لبریز حسرتی بیدل

که از نم مژه‌ات ناله می‌چکد چو قلم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:44 AM

 

وفور مال به تأکید خسّت است دلیل

گشاد دست نمی‌خواهد آستین طویل

شرر چه بال تواند گشود در دل سنگ

چراغ دیدهٔ مور است در سرای بخیل

به قوّت حشم از جادهٔ ادب مگذر

صلای ‌کام نهنگست کوچه دادن سیل

ز سرکشان به بزرگی فروتنی مطلب

چه ممکنست خمیدن رسد به ‌گردن فیل

غضب به جرأت تسلیم برنمی‌آید

حیاست آتش نمرود را ز وضع خلیل

رموز عشق سزاوار حکم هر خس نیست

نفس به حوصلهٔ من نمی‌شود تحلیل

قد خمیده به صد احتیاج داغم‌ کرد

چه گریه‌ها که نفرمود ساز این زنبیل

به سرخ و زرد منازید زیر چرخ‌ کبود

که جامه هر چه بود ماتمی است در خم نیل

به هر خیال قناعتگر است موهومی

کشید سرمه ‌به‌ چشم پری ز سایهٔ میل

هوس بضاعت موهوم ما چه عرض دهد

مبرهن است از اجمال ذره‌ها تفصیل

خبر ز دل نگرفتی‌ کسی چه چاره ‌کند

که شیشه‌ای‌ست به طاق تغافلت تحویل

ادب غبار خموشی است کاروان حباب

نهفته است به ضبط نفس درای رحیل

چو شمع خیره‌ سر فرصتیم وزین غافل

که چین بلند گرفته‌ست دامن تعجیل

تلاش علم و عمل مغتنم شمر بیدل

مکش خمار شرابی‌ که عقل راست مزیل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:30 AM

 

بس که چون سایه‌ام از روز ازل تیره رقم

خط پیشانی من گم شده در نقش قدم

عشق هر سو کشدم چاره همان تسلیم است

غیر خورشید پر و بال ندارد شبنم

قطع خود کرده‌ام از خیر و شرم هیچ مپرس

خط کشد بر عمل خود چو شود دست قلم

راحت از عالم اسباب تغافل دارد

مژه بی‌ دوختن چشم نیاید بر هم

فیض ایثار اگر عرض تمتع ندهد

مار ازگنج چه اندوده و ماهی ز درم

نبرد چشم طمع سیری از اسباب جهان

رشتهٔ موج ندوزد لب‌ گرداب به هم

طالب صحبت معنی نظران باید بود

خاک در صحن بهشتی که ندارد آدم

عشق هر جا فکند مایدهٔ حسن ادب

هم به پایت‌ که به پایت نتوان خورد قسم

عجز طاقت چقدر سرمهٔ عبرت دارد

بسکه خم شد قد ما ماند نظر محو قدم

موی ژولیده همان افسر دیوانهٔ ماست

علم شعله به جز دود ندارد پرچم

عجز هم‌ کاش نمی‌کرد گل از جرأت ما

تیغ ما تهمت خون می‌کشد از ریزش دم

بی فنا چارهٔ تشویش نفس ممکن نیست

پنبه‌ گردد مگر این رشته‌ که‌ گردد محکم

به چه امید کنم خواهش وصلش بیدل

من ‌که آغوش وداع خودم از قامت خم

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:30 AM

 

دل آرمیده به خون مکش ز فسون رنگ وهوای‌ گل

ستم‌ست غنچهٔ این چمن مژه واکند به صدای‌ گل

به حدیقه‌ای‌که تبسمت فکند بساط شکفتگی

مگر از حیا عرقی‌ کند که رسد به خنده دعای ‌گل

به فروغ شمع صد انجمن سحری‌ست مایل این چمن

چو گلیم از برو دوش من بکشند سایه ز پای ‌گل

چمنی است عالم ‌کبریا بری ازکدورت ماسوا

نشود تهی به‌ گمان ما ز هجوم رنگ تو جای ‌گل

ز بلند و پست بساط رنگ اثری نزد در آگهی

که چه یافت سبزه‌ کلاه سرو و چه دوخت غنچه قبای ‌گل

چمن اثر ز نظر نهان به مآثرت ‌که ‌کشد عنان

ز بهار می‌طلبی نشان مگذر ز آینه‌های‌ گل

قدح شکستهٔ فرصتت چقدر شراب نفس‌ کشد

به‌ خمیر طینت سنگ هم زده‌اند آب بقای‌ گل

تو به دستگاه چه آبرو ز طرب وفا کنی آرزو

که نساخت کاسهٔ‌ رنگ و بو به ‌مزاج‌ خنده‌ گدای ‌گل

به خیال غنچه نشسته‌ام به هوای آینه بسته‌ام

ز دل شکسته‌ کجا روم چو بهارم آبله پای‌گل

بگذشت خلقی ازین چمن به نگونی قدح طرب

تو هم آبگینه به خاک نه‌ که خم است طاق بنای ‌گل

ندوی چو بیدل بیخبر دم پیری از پی‌ کر و فر

که تهیست قافلهٔ سحر ز متاع رنگ و درای‌ گل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:30 AM

 

تا بست ادب نامهٔ من در پر بسمل

پرواز گرفته‌ست شکن در پر بسمل

یاد تب شوقی ‌که ز سامان تپیدن

آسودگیم داشت سخن در پر بسمل

فرصت هوس افتاد رم آهنگ شرارم

طرز نو من گشت‌ کهن در پر بسمل

دل محو شهادتگه نازیست که اینجا

خون در رگ موجست و کفن در پر بسمل

ای شوق ‌کرا نیست تپشهای محبت

سرتا قدم من بشکن در پر بسمل

بیتابی ساز نفس از دود خموشیست

ای عافیت آتش مفکن در پر بسمل

شبگیر فنا هم چقدر داشت رسایی

عمریست‌ که داریم وطن در پر بسمل

هر جا دم تیغ تو گل افشان خیالیست

فرشست چو طاووس چمن در پر بسمل

ای راهروان منزل تحقیق بلندست

باید قدمی چند زدن در پر بسمل

بیدل هوس ‌آرایی پرواز که دارد

محو است غبار تو و من در پر بسمل

ادامه مطلب
شنبه 30 اردیبهشت 1396  - 10:30 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110623
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث