ضریح شیشه عطری ست در زمین مانده
شمیم حنجرهی توست بعد از این مانده
شمیم حنجرهی توست این حوالیها
که حسرتش به دل جنت برین مانده
فدای حنجرهات تا همیشه باید گفت:
ز خون سرخ حسین است این که دین مانده
از آن حروف مقطع بر اوج نیزه بخوان
میان مصحف طف سرِّ حا و سین مانده
چگونه باز کنم روضه های مقتل را
هنوز قصۀ تو تلخ و سهمگین مانده
چگونه داغ تو را شرحه شرحه شرح دهم
که ردِّ سنگ بر آیینۀ جبین مانده
چه اتفاق رفیعی ست خاک این گودال
میان گودی آن پیکر این چنین مانده
فدای حنجرهات... شمر میرسد از راه....
به جای روضه در این بین نقطه چین مانده
هنوز بهت ز چشمان دخترت پیداست
هنوز این همه پیکر که بر زمین مانده
ربوده است چرا ساربان عقیقت را
هنوز نیزه و شمشیر و خوود و زین مانده
کشاندهاند به این دشت بیت الاحزان را
و مادری که از این ماجرا حزین مانده
شاعر : حامد حجتی
ادامه مطلب
فصل خزان، جمالت، لطف بهار دارد
یاد رخت صفای صد لاله زار دارد
روزی که من نبودم مهر تو کرد بودم
روزی که من نباشم دل با تو کار دارد
ای یار عیسوی دم! بی یار نیست یکدم
هر کس که در دو عالم مثل تو یار دارد
بگذار از تو گویم بگذار با تو باشم
گل با همه لطافت، الفت به خار دارد
چون ماه بر فروزد کی آتشش بسوزد؟
آن کاو ز خاک کویت بر رخ غبار دارد
نه با شب است کارش نه روز می شناسد
آن کاو ز موی و رویت، لیل و نهار دارد
شش گوشۀ مزارت در وسعت دل ماست
بالله قسم مزارت در دل مزار دارد
از آب دیدگانش دوزخ شود گلستان
هر کس کز آتش تو در دل شرار دارد
با کرده های زشتم سر تا قدم بهشتم
زوار کربلا کی وحشت ز نار دارد؟
"میثم"! ز میثم آموز آیین دوستی را
کاو وصف دوست بر لب، بالای دار دارد
شاعر : غلامرضا سازگار
ادامه مطلب
تا به دل عشق تو را دارم چه غم دارم حسین
رابطه با کربلا دارم چه غم دارم حسین
خانه ات آباد باد ای بی کفن ارباب من
من که از داغت عزادارم چه غم دارم حسین
تو هزاران یار داری من ولی غیر از تو هیچ
تا به دربار تو جا دارم چه غم دارم حسین
جان زهرا مادرت ای شاه مایوسم مکن
تا بگویم ادعا دارم، چه غم دارم حسین
ای که تو دست نوازش بر سر حُر می کشی
گر چه من بارِ خطا دارم، چه غم دارم حسین
آمدم امروز عهدی با تو بندم سیدی
من به عهد خود وفا دارم چه غم دارم حسین
هر کسی با دلبری نازد در این شش روز عمر
من چون تو دلربا دارم چه غم دارم حسین
شاعر : ولی الله کلامی زنجانی
ادامه مطلب
«کشتی شکست خورده ی» موج فرات ها!
ارکان آسمان به تو دارد ثبات ها
ای مبتدا بهِ همه ی خیرها حسین!
ای منتهی الیهِ تمام نجات ها
باید که در کتابت شأنت درخت ها
مثل قلم شوند و سواحل دوات ها
کردند تعبیه به سر شیعه در ازل
با لطف چشم های تو عین الحیات ها
وقتی سه بار روی زبان برده می شوی
تغییر می دهی همه ی التفات ها
من تشنه ی همیشگی روضه ی توام
بیزارم از شنیدن لاتائلات ها
«صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین»
عیسی دمش به لطف تو دارد حیات ها
بی روضه و عزای تو بر باد می روند
«آتوا الزکوة» ها و «أقیموا الصلوة» ها...
ادامه مطلب
تو مپندار كه من غیر تو دلبر گیرم
بیوفایی كنم و دلبر دیگر گیرم
بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری
كفنی پاره كنم زندگی از سر گیرم
ادامه مطلب
نمی دانم چه سوزی بود از عشق تو در سرها
که دل ها می زند پر در هوایت چون کبوترها
به خون پاک خود خطی نوشتی از فداکاری
کز آن حرفی نمی گنجد به دیوان ها و دفترها
اگر هر منبر از وصف تو زینت یافت، جا دارد
که از خون تو پا بر جای شد محراب و منبرها
بنازم همرهانت را که افتادند چون از پا
طریق عشق را مردانه طی کردند با سرها
نمی دانم چه آیینی ست دنیای محبت را
که خواهرها نمی گریند بر مرگ برادرها
پدرها شسته دست از جان به آب دیدۀ طفلان
خضاب از خون فرزندان خود کردند مادرها
فدای پرچم سرخ تو ای سردار مظلومان
که می لرزد ز بیمش تا ابد کاخ ستمگرها
ادامه مطلب
شور به پا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود هر صبح و شام
باده به دست تو کیست؟ طفل شهید جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه السلام
در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تیغ را، خندۀ خون در نیام
ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام
بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام
از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بندۀ حر توأم، اذن بده یا امام!
عشق به پایان رسید، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من، در غزلی ناتمام...
ادامه مطلب
روح مسیـح در نـفس جانفزای توست
خورشید انبیا سـر از تـن جدای توست
جان نبی تویی که «أنا مِن حسین» گفت
خون خدا تویی که خدا خون بهای توست
هر قطره اشکِ ریخته، یک بحر رحمت است
هر سینهای که سوخته، یک کربلای توست
از بس کـه تیـر و نیزه فـرو رفته بر تنت
پنداشتم کـه پیکـر تـو نینـوای توست
قـــرآن روی سینــۀ پیغمبــر خــدا!
باور کنم که دامن گودال، جای توست؟
رود فـرات تو، نمی از اشکهای ماست
لبخند سـرخ فتح خدا زخمهای توست
پیغمبــری نیامــده بعــد از نبـی، ولــی
وحـی دوبـاره در نـفس دلربــای تـوست
هر جـا کـه انبیـا همـه بـا هـم نشستهاند
دیـدم خـدا مؤسس بــزم عــزای توست
زینب به محمل ار شکند سر، عجیب نیست
دشمن به پای نیـزه اسیـر صـدای توست
«میثم» چگونه شرح غمت را دهد حسین!
جایی که خالق تـو مصیبت سرای توست؟
ادامه مطلب
لبریز آه و ندبه و غم گریه میکنم
دلتنگم و به یاد حرم گریه میکنم
شایستۀ زیارت شش گوشه نیستم
این روزها به حال خودم گریه میکنم
تا تلّ زینبیّه و گودال قتلگاه
تا خیمه ها قدم به قدم گریه میکنم
با علقمه، به یادت لبت آب میشوم
با روضه های مشک و علم گریه میکنم
حتی اگر که خون بچکد از نگاه من
هر صبح و شام نه، همه دم گریه میکنم
گفتند چشم خواهرت از دست رفته بود
معلوم شد برای تو کم گریه میکنم
ادامه مطلب
در جوانی بی حسین احساس پیری می كنم
بگذر از پیری كه احساس حقیری می كنم
دولتِ عشقش بنازم با لباس نوكری
در سفارت خانه ی دل ها سفیری می كنم
من فقیر اهل بیتم لیك كَشكولم پُر است
فخر بر تاجِ شهان با این فقیری می كنم
گفت زاهد: از چه رو بر سینه محكم می زنی؟
گفتم از آئینه ی دل گَردگیری می كنم
من اسیر رشته ی زلف حسینم، مدعی
ناز بر آزادگان با این اسیری می كنم
گر امیرالعاشقین این عشق را امضاء كند
می روم عرش و ملائك را امیری می كنم
در حرم ناخوانده رفتم حضرت معشوق گفت
خود بیا، بی خود بیا مهمان پذیری می كنم
ادامه مطلب
ز هر طرف مه رخساره ات به جلوه گری است
خموش باد نگاهی که ناظر دگری است
دو صد مسیح نفس مانده واله و مبهوت
که در فضای شفا خانه ات عجب اثری است
اگر به اشک غمت شست و شو کند ابلیس
خدا گواست که از هر گنه به حشر بری است
کنم به تاجوران ناز از غلامی تو
که نوکری در این خانه فوق تاجوری است
اگر تو جلوه نمایی به وقت دادن جان
به عمر افضل ساعات بنده محتضری است
به دهر هر خبری هست زیر پرچم توست
اگر کسی در دیگر زند ز بی خبری است
سزد تمام بخوانم نماز در حرمت
که حائر توأم ای شاه خانۀ پدری است
ز عمر نوح فزون تر دهند اگر کس را
به هرزه می رود ار بی غم رخت سپری است
هزار سال ز سر دادنت گذشت و فلک
هنوز هم به عزای تو گرم نوحه گری است
صف جزا نفسی خنده از لبش نرود
"رحیق" آن که دمی در غم حسین گریست
ادامه مطلب
ز من مپرس که عمری چه کار می کردم
گناه به محضر پروردگار می کردم
بیا و آبرویم بخر که بین همه
به دوستی شما افتخار می کردم
چو شمع سوخته در محفل محبت تو
سرشک دیده ی خود را نثار می کردم
به یاد گلشن روی تو فصل هر پاییز
خزان باغ دلم را بهار می کردم
طلوع ماه محرم غم نهانم را
به جامۀ سیهم آشکار می کردم
برای سجده ز دوران خردسالی خویش
همیشه خاک تو را اختیار میکردم
ز کودکی چو نگاهم به آب می افتاد
سلامت از جگر داغدار می کردم
اگر حرام نبود ای شهید ماه حرام
به یاد تشنگیت انتحار می کردم
چو کودکی که به سوی پدر پناه برد
به دامن تو ز دوزخ فرار می کردم
به شوق دیدن ماه رخت به بستر مرگ
همیشه آرزوی احتضار می کردم
از آن تخلص خود را نهاده ام "میثم"
که وصف منقبت هشت و چار می کردم
ادامه مطلب
یا رب شب جمعه کربلا غوغایی است
شش گوشۀ حرم تجلی زیبایی است
امشب دل هر که هست در کرب و بلا
معلوم شود که رزق او زهرایی است
ادامه مطلب
محشر دم از اعتبار او خواهد زد
او دست به کار جست و جو خواهد زد
در کار شفاعت از غلامان حسین
زهرا به خدای کعبه رو خواهد زد
ادامه مطلب














