من روز ازل دل به تو دلبر دادم
حق خواست که در دام غمت افتادم
شادی من از فرط غم توست حسین
چون سوخته ی غم تو هستم شادم
از کودکی ام میان هیئت هایت
من آب به دست عاشقانت دادم
بهتر ز بهشت، روضه های تو بود
آموخته این راز به من استادم
یک بار که از هیئت تو جا ماندم
دیدم که هزار سال عقب افتادم
نام همه گر شود فراموش قسم
هرگز نرود نام حسین از یادم
آنقدر حسین حسین بگویم محشر
تا روضه بپا شود از این فریادم
قبل از همه جا به کربلایت رفتم
زآن روست که تا روز ابد آبادم
ادامه مطلب
شرار سینهٔ دل ها حسین است
بهار دامن صحرا حسین است
به هر زخمش بود ذکر سلامی
زیارتنامة زهرا حسین است
مگو در گوشۀ گودال تنهاست
تمام خلق عالم با حسین است
امامی که شفا در تربت اوست
به پیغمبر قسم، تنها حسین است
نجات کل خلقت روز محشر
به فریاد رسا یک یا حسین است
شهیدی که وضو بگرفت از خون
به مقتل ظهر عاشورا حسین است
به روی قلب هر مؤمن نوشته
که بر هر مؤمنی، مولا حسین است
خدا داده به شیعه بال معراج
عروج شیعه از خون تا حسین است
هراسی نیست از تاریکی حشر
چراغ سبز این صحرا حسین است
بدانید ای تمام اهل عالم
مرا دنیا حسین، عقبا حسین است
امام و رهبر و مولای "میثم"
در این دنیا و آن دنیا حسین است
ادامه مطلب
مولای ما حسین غمش فرق می کند
بزم عزای محترمش فرق می کند
بار سفر ببند از این جا به نینوا
این نی نوای زیر و بمش فرق می کند
شش گوشه است کعبۀ آزادگی و عشق
سعی و صفای هر قدمش فرق می کند
اجر هزار عمره و حج در طواف اوست
این قبله گاه حرمش فرق می کند
با چشم دل به پرچم سرخش نگاه کن
این گنبد طلا علمش فرق می کند
غرق ستاره است چرا چشم آفتاب
اینجا غروب و صبح دمش فرق می کند
وقتی نماز مردم عاشق شکسته نیست
یعنی که حائر و حرمش فرق می کند
اشک غم حسین به ما داده آبرو
باور کنید بیش و کمش فرق می کند
آدم که در مصیبت او می گریست گفت
اصلا حسین جنس غمش فرق می کند
ما را تمام عمر نمک گیر کرده است
این سفره سابق النعمش فرق می کند
گر کوه را به کاه ببخشند عجیب نیست
خورشید نینوا کرمش فرق می کند
حر عاقبت به شد و گفت یاحسین
راه بهشت پیچ و خمش فرق می کند
او را به جان فاطمه سوگند می دهند
سالار لاله ها قسمش فرق می کند
ادامه مطلب
لطف حسین ما را تنها نمیگذارد
گر خلق وا گذارد، او وا نمیگذارد
او کشتی نجات و کشتی شکسته ماییم
مولا به کام غرقاب ما را نمیگذارد
هَل مِن مُعین او را باید جواب دادن
شیعه امام خود را تنها نمیگذارد
زهرا به دوستانش قول بهشت داده است
بر روی گفتۀ خویش او پا نمیگذارد
ما و فسرده حالی مولا نمیپسندد
مسکین و دست خالی مولا نمیگذارد
از بس گناهکاریم ما مستحق ناریم
باید که سوخت ما را زهرا نمیگذارد
ادامه مطلب
گر كربلا نبود، زمین عزتی نداشت
دیر و كنشت و صومعه هم، حرمتی نداشت
روزی كه آدم از غم ارباب گریه كرد
دیگر به باغ های جنان رغبتی نداشت
نور جمال حضرت آقا اگر نبود
عرش خدای عزوجل زینتی نداشت
دارم یقین به عرش دعایم نمی رسید
سجاده ی نماز اگر تربتی نداشت
بدعت تمام دین خدا را گرفته بود
در كربلا حسین اگر نهضتی نداشت
ما را برای نوكریت آفریده اند
دنیا بدون سینه زدن لذتی نداشت
بی شك عذاب دامن مان را گرفته بود
این شهر پُر گناه اگر هیئتی نداشت
صد مرده را نگاه شما زنده می كند
عیسی بدون اذن شما قدرتی نداشت
ادامه مطلب
ای حسینی كه جهان در محنت خون گرید
آسمان بر تو و قبر و وطنت خون گرید
گلشن عشق بود كرببلایت اما
عوض خنده گل این چمنت خون گرید
بود آخر سخنت زمزمۀ واعطشا
دل هر سوخته بر آن سخنت خون گرید
جامه پوشید تو را زینب و هنگام وداع
دید بر پیكر تو پیرهنت خون گرید
بس كه با نیزه و شمشیر به جانت زده اند
هر سر موی تو بر زخم تنت خون گرید
شد كفن كهنه حصیری به تن صد چاكت
زخم های بدنت بر كفنت خون گرید
همه از داغ تو گریند ولی باز حسین
دیدۀ تو به یتیم حسنت خون گرید
در شب یازدهم انجمنی بود تو را
دل ما از غم آن انجمنت خون گرید
نیمی از راه بلا را تو به سر پیمودی
عالمی بر سرِ دور از بدنت خون گرید
ز غمت بس كه دل ما و "موید" خون است
دل آن سوخته چون چشم منت خون گرید
ادامه مطلب
ای کسانی که به داغ دل ما می خندید
ما ز جان مونس دردیم و شما می خندید
ملت گریه نگویید به عشاق حسین
خبر از عشق ندارید چرا می خندید
این سیه جامه به تن خلعت آزادی ماست
به چه دینید که بر اهل عزا می خندید
کور باد آن که نگرید به غم ثارالله
به خود آئید که بر خون خدا می خندید
این سفارش بود از حضرت صادق بر ما
به تباکای جماعت نه به جا می خندید
نا به جا گریه عناد است و به جا گریه جهاد
حق نسنجیده بدین زمزمه ها می خندید
روز عاشور که چشمان فلک خون می ریخت
ملک از عرش به روی شهدا می خندید
مرگ چون بود به کامش ز عسل شیرن تر
قاسم آن مست میِ جام ولا می خندید
اکبر آن لحظه که سیراب شد از دست رسول
از فنا رسته و بر آب بقا می خندید
اصغر آن غنچه شش ماهه در آغوش پدر
دست و پا می زد و بر تیر جفا می خندید
مادرش دیده به ره دوخته با آه و افغان
کودک تشنه به میدان بلا می خندید
سر عباس که پیش از همه شد وارد شام
در سر نی لب آن ماه لقا می خندید
گو «کلامی» ز چه محشر نشد آن روزی که
مردم کوفه به حال اسرا می خندید
ادامه مطلب
شب هم به حیرت از تو و این خطّ سِیر شد
آمد کسی به خیمهی نورت «زُهیر» شد
مردی میان مسجد خود نرد عشق باخت
شد خطبهی حماسه و نامش «بُریر» شد
مشتِ شریرِ فتنه ز خون تو باز شد
شکر خدا که مسئله ختم به خیر شد
مهمانیات به کوفه که با سر شتافتی
یک روز بین مسجد و یک شب به دِیر شد
تا عطر اسم اعظم تو در نسیم رفت
انگشتری که بود به تاراج غیر شد
پاداش سجدهی شب و روز فرشتگان
دیدار تو، وَ گفتن «صبحت به خیر» شد
ادامه مطلب
تا خانۀ تو قبلۀ راز است حسین
ما را به دَرَت رویِ نیاز است حسین
گرَدَد در كعبه باز، سالی یكبار
وین خانه درش همیشه باز است حسین
ادامه مطلب
سوگند بر سیاهى شبهاى ماتمت
ما زندهایم زنده به عشق محرمت
روز ازل كه بانگ عزایت بلند شد
ما را گره زدند به نخهاى پرچمت
انفاس گرم گریه كنان تو عیسویست
این روضهها پُرند ز عیسى بن مریمت
این ارث مادرى ست اگر پاى روضهات
مىسوزم از ته دل و مىمیرم از غمت
دارم امید وقت نفسهاى آخرم
بر چشمهاى خود بكشم خاك مقدمت
ما را براى خویش سوا كرده مادرت
هر كس كه هست پاى علم هست محرمت
شاعر : حسن لطفى
ادامه مطلب
به یاد كربلا افتاده ام باز
عنان طاقت از كف داده ام باز
به من ماهی نشان دادند آنجا
كه تا امروز مستم از تماشا
دلم پر می زند هرشب به بامش
سلامم می كند دارالسلامش
دل عاشق ز معشوقش جدا نیست
برایم هیچ جایی كربلا نیست
چه می فهمید از حال دل من
شنیدن كی بود مانند دیدن
من مجنون جز این لیلا ندارم
خدایا تاب تا فردا ندارم
سر عاشق نوازی داشت یارم
دو روزی پرده را برداشت یارم
قرق كرد او حرم را تا بمانم
كنار تربتش شعری بخوانم
نشانم داد مزد نوكری چیست
خریدار دل شیدای من كیست
تهیدستم ولی گنجینه دارم
حسین تازه ای در سینه دارم
شاعر : محمد فخار زاده
ادامه مطلب
دلی که سوخت زغم شمع محفلش سازند
به هم نشینی پروانه نائلش سازند
دل شکسته بباید که ظرف غم گردد
کسی که درد ندارد چه با دلش سازند
کسی که شکر کند در مسیر سختی ها
رسد به آن چه که حلال مشکل اش سازند
خوشا حیای جنابی که چشم می بندد
اگر به آینه رویان مقابلش سازند
حسین! ای که به کوی تو عرش سجده برد
خوشا کسی که در این کوچه سائلش سازند
گدائی سر کوی تو کار هر کس نیست
مگر کسی که بسوزند و قابلش سازند
مس وجود محبت همین نه زر نشود
که در شراره عشق تو کاملش سازند
ولایت تو امان نامه همیشگی است
نه صفحه ای ست که با مرگ باطلش سازند
هنوز خاک «مؤید» ز اشک نمناک است
ز بعد مرگ اگر کوزه از گلش سازند
شاعر : سید رضا موید
ادامه مطلب
ای شجر طیبۀ کردگار
وی ثمر نور خداوندگار
سورۀ مستورۀ اردوی وحی
آیت مخزونۀ دارالقرار
خیر کثیر همۀ اولیاء
رحمت موصولۀ لیل و نهار
کون و مکان، مُلک و مَلک را امیر
آب حیات است تو را وامدار
هستی و مستی همه در دست تست
داده خدا در کف تو اختیار
زمرۀ مخلوق گرفتار تو
فطرت هر فرد تو را بی قرار
سَرو بلند علوی قامتت
شاخۀ طوبای جنان را وقار
چهرۀ زیبای تو مصباح نور
بندۀ گیسوی تو شب زنده دار
عطر خداوندی تو بوی سیب
میوۀ لبخند تو فصل بهار
معدن علم ازلی محضرت
برج عمل از تو شده استوار
بی تو شود غرق، بشر در تباه
با تو به ساحل برسد روزگار
مهد تو کشتی نجات بشر
مرکبِ قنداقۀ تو گاهوار
فطرس پر سوخته هر روز و شب
پیک سلام همگان بر تو یار
حضرت خورشید سلامٌ علیک
مظهر توحید سلامٌ علیک
ادامه مطلب
تو را آن گونه می نامند مولای تلاطم ها
و نامت غرش آبی آوای تلاطم ها
تو را این گونه می فهمند مجذوبان كه اربابی
و نامت مونس هموارهٔ شب های بی خوابی
تو را این گونه می سنجند با شأن خداوندی
خدا ذات تو را با ذات عصمت داده پیوندی
تو را پیغمبر بی سرترین پیغام می دانند
تو را بنیانگذار اصلی اسلام می دانند
و تو تكثیر حق در جان هفتاد و دو پیغمبر
كه پیغام تو را بردند از لاهوت آن سوتر
تو میلادت شروع جنبش خونین آزادی ست
تو میلادت برای عاشقان غم، عارفان شادی ست
نمی فهمیم یعنی چه؟ تلاطم از دل دریا
نمی دانیم یعنی چه؟ تولد از دل زهرا
تو را بر محملی از دل از آن بالا فرستادند
تمام آسمان و اهل آن بر پایت افتادند
زمین سر تا سرش چشم است وقتی جلوت اللهی
قدم بگذار ای جان جهان هر جا كه می خواهی
تو را كه مصطفی همواره از جبریل می پرسید
علی در قاب چشم فاطمه هر شب تو را می دید
ادامه مطلب














