شروع می کنم این شعر را اگر بشود
در انتهای غزل از تو یک خبر بشود
نمی شود که همیشه نمی شود بشود
چقدر گریه کنم شعر شعر تر بشود
درست نیست بگویم تو آمدی که خدا
به فکر بخشش عصیان یک نفر بشود
چرا که چوبه ی گهواره ی تو کافی بود
پر شکسته ی فطرس دوباره پر بشود
فقط نیامده ای تا حضور محشری ات
دلیل محکم بخشیدن بشر بشود
نیامدی که به یمن دعای تو آقا
زمین تشنه ی باران کوفه تر بشود
نتیجه این که فقط یک دلیل می ماند
تو آمدی که علی باز هم پدر بشود
تو آمدی نوه ی دختریّ پیغمبر
خدا بخواهد و این بار هم پسر بشود
ادامه مطلب
روی پر جبریل بودم که مرا برد
گفتم نجف می خواهم... اما کربلا برد
جبریل هم در قرب عرشی اش نبرده است
حظّی که بال فطرس از بام شما برد
گفتم تو ربّ مایی و گفتند کفر است
دنیای بی جنبه مرا در انزوا برد
ما جای خود دارد، سلیمان ها گدات اند
هر که رسید از سفره ات آب و غذا برد
دارم خجالت می کشم از خواهش کم
الطاف تو چه آبرویی از گدا برد!
آدم توسل کرد و ما را توبه دادند
پس آدمیت بود که نام تو را برد
بیچاره من که سنگ قبرت هم نبودم
بیچاره آن که سنگ آورد و طلا برد
دور و برت دیدم عجب وضعیتی بود
مردی زره برد و قبا برد و عبا برد
با این بساطی که درآورده ست لشگر
باید که جمعت کرد و بین بوریا برد
1392
***
منیع : وب سایت روضه
ادامه مطلب
تا خون شهید کربلا می جوشد
با یاد محرم دل ما می جوشد
داغ غم او همیشه عالم سوز است
تا هست خدا خون خدا می جوشد
ادامه مطلب
بگذار زیر پای تو نقاشی ام كنند
در دومین هجای تو نقاشی ام كنند
مثل كبوتران شب جمعۀ حرم
بگذار در هوایِ تو نقاشی ام كنند
مثل كتیبه هایِ قدیم حسینیه
در مجلسِ عزای تو نقاشی ام كنند
جبریل می شوم سر سجاده ای اگر
همسایۀ دعایِ تو نقاشی ام كنند
بگذار مثل مَشك پر از آب، یك غروب
در دست بچه های تو نقاشی ام كنند
من نذر كرده ام كه به هنگام مردنم
نزدیك كربلای تو نقاشی ام كنند
حتماً مرا بدون سر و تشنه می كِشند
روزی اگر برای تو نقاشی ام كنند
آیا نمی شود كه در این زیر سنگ ها
آقای من، به جای تو نقاشی ام كنند؟
ادامه مطلب
درود بر تن عریان سید الشهدا
سلام بر لب عطشان سید الشهدا
ز نوک نیزه شده ملک بی حدود خدا
پر از تلاوت قرآن سیدالشهدا
زیارت شب آدینه اش گرامی باد
که هست فاطمه مهمان سید الشهدا
عجب نه کز نفسش معجز مسیح دمد
کسی که هست ثنا خوان سید الشهدا
به چشم خویش کنید التماس و گریه کنید
که هست فاطمه گریان سید الشهدا
سلام خلق و سلام خدای عزوجل
به زخم های فراوان سید الشهدا
به گیسوان پریشان فاطمه سوگند
که عالم است پریشان سید الشهدا
نشان نیزه و شمشیر و تیر و خنجر و سنگ
بهشت لاله و ریحان سید الشهدا
یقین کنید همان چوب خیزران می گفت
سلام بر لب و دندان سید الشهدا
زهی کرم که ز آغاز، نخل میثم را
رقم زدند به دیوان سید الشهدا
ادامه مطلب
شش روز بعد، همهمه پایان گرفته بود
در خاک، حسّ شعله وری جان گرفته بود
باغ و بهار، آب روان، سایه ی بهشت...
اما هنوز هم دل انسان گرفته بود
آدم گناه داشت که بیرون شد از بهشت
عشق تو بود؛ حالت عصیان گرفته بود
پرسید نام کیست خدایا؟... که اینچنین...
این سرزمین کجاست؟... وَ باران گرفته بود
باران گرفته بود و سواری که غرق اشک
چیزی شبیه مشک به دندان گرفته بود
رعدی و بعد... وَ جُمِعَ الشّمسُ و القَمَر
کشتی شکسته بود... وَ توفان گرفته بود...
دارم به عهد روز ازل فکر می کنم
انسان چه این "بلَی" را آسان گرفته بود
حالا رسیده بود به گودال قتلگاه
خورشید، زیر پای سواران گرفته بود
بار جهان به روی زمین مانده بود و عشق
از کودکان قافله پیمان گرفته بود
خون موج می زد از دل گودال و ساربان
در مشت خود، نگین سلیمان گرفته بود
آهی کشید آدم، در روضة الحسین
عالم شمیم روضه ی رضوان گرفته بود
ادامه مطلب
من غم و مهر حسین با شیر از مادر گرفتم
روز اول کامدم دستور تا آخر گرفتم
بر مشام جان زدم یک قطره از عطر حسینی
سبقت از مشک و گلاب و نافه و عنبر گرفتم
عالم ذَرّ ذره ای از خاک پای حضرتش
از برای افتخار از حضرت داور گرفتم
بر در دروازۀ ساعات یک ساعت نشستم
تا سراغ حضرتش از زینب مضطر گرفتم
زینبی دیدم چه زینب کاش مداحش بمیرد
من ز آه آتشینش پای تا سر در گرفتم
سر شکسته دل پر از خون دیده خون آلود اما
حالتی دیدم که بر خود حالتی دیگر گرفتم
اُم لیلا رعشه بر اندام دیدم اوفتاده
گفت من این رعشه از داغ علی اکبر گرفتم
نا گه از بالای نی فرمود شاه تشنه کامان
سر به راه دوست دادم زندگی از سر گرفتم
اکبرم کشتند و عون و جعفر وعباس و قاسم
تا خودم از تشنگی آب از دم خنجر گرفتم
گفت ساعی زین مصیبت از در دربار جانان
حظّ آزادی برای اکبر و اصغر گرفتم
ادامه مطلب
بیشتر از حدِّ انتظارِ فقیر است
آنچه كه در بینِ كوله بارِ فقیر است
پیشِ تو افتادنم مقامِ بلندی است
گاه زمین خوردن افتخارِ فقیر است
داد زدم خانه یِ تو را بشِناسم
روزیِ یك شهر در هوارِ فقیر است
خیر ببیند خودش و ایل و تبارش
هر كه به دنبالِ كار و بارِ فقیر است
بینِ كرم خانه جایِ اهل كرم نیست
بیشترِ وقت ها كنارِ فقیر است
گریه یِ من باز كرد قفلِ كرم را
ریخت و پاشِ كریم كارِ فقیر است
بیشتر از التماس كردنِ سائل
سفره یِ تو چشم انتظارِ فقیر است
پشتِ درِ خانه ات مُعَطّلِمان كن
آبرویِ رفته اعتبارِ فقیر است
اهلِ كرم هر كجایِ شهر كه باشند
هر شب جمعه سرِ مزارِ فقیر است
ادامه مطلب
تاب و تبِ ماست یا ابا عبــدالله
نان شبِ ماست یا ابا عبــدالله
ذکر دیگران هر چه که باشد باشد
ذکــر لبِ ماست یا ابا عبــدالله
ادامه مطلب
آخر، عشـق تو مرا اهل سحــر خواهد کرد
چشم خشکیده ام از مهر تو تر خواهد کرد
بندۀ خوب شدن بسته به یک غمزۀ توست
گوشه چشمت دل ما زیر و زبر خواهد کرد
حب تـو گـر بنشــیند بـه نهـــانخــانۀ دل
حب دنیــا دگر از ســینه به در خواهد کرد
دلـم از فرط گنــه سنـگ شده کــاری کن
که نفس های تو در سنگ اثـر خواهد کرد
دسـت بـالا ببـر و جــانم از آتـش برهــان
که خـدا محض تو از بنـده گذر خواهد کرد
کیمیـایی است عجب تعزیـه داری شما
که نصیـب دل عشــاق گهر خواهد کرد
عــاقبت نوکـرتـــان بـا نظــر مـادرتــان
به سوی کرب و بلای تو سفر خواهد کرد
**
تـا علـمـــدار بود اهــل حــرم آرامـنـــد
که نثــار ره تـو دیــده و ســر خواهد کرد
طفل شش ماهه تان نیز خودش عباسی است
گوش تا گوش سر خویش سپر خواهد کرد
وای از آن لحظه که با رو به روی خاک اُفتی
پیش چشـمان همه بـا تن صد چاک اُفتی
ادامه مطلب
ما مصیبت زدۀ کرب و بلاییم حسین
بال و پر سوختۀ آل عباییم حسین
بسکه خون دل از این دیده ز غم های تو رفت
همنشین لب دریای بکاییم حسین
عمر دنیا نرسد چون به عزاداری تو
تا قیامت ز غمت عقده گشاییم حسین
روز محشر که همان یوم یفر المرءست
ما سراسیمه به سوی تو بیاییم حسین
چون که احداث شود منبر منصور ملک
باز پا منبری یار تو ماییم حسین
هر که در حشر تو محشور شود با اهلش
ما به اذن تو ز طیف شهداییم حسین
همه آبادی دل از کرم مادر توست
ورنه ویرانه دل از شام بلاییم حسین
ما خجالت زدۀ غافله سالار غمیم
که سر افکندۀ (نحن اسراءیم )حسین
چادر و معجر و عمامه اگر سوخته شد
ما به جای مانده از آن سوخته هاییم حسین
در دل خاک هم از منتقمان می مانیم
ما کمر بسته به فرمان ولاییم حسین
چون برآریم به عشق تو سر از خاک مزار
گرد راه پسر خیر نسائیم حسین
تا شویم عارف و آمادۀ ایام ظهور
بر سر و سینه زنان غرق دعاییم حسین
ادامه مطلب
کوه صفا کنار صفای شما کم است
ذبح منا به پای منای شما کم است
من از تو پادشاهی عالم نخواستم
این چیزها برای گدای شما کم است
آماده ام که دعبل دربارتان شوم
بر شانه ام هنوز عبای شما کم است
در ثبت اسم نوکریم گیر کرده ام
وقتی که مهر کرب و بلای شما کم است
دیگر نمی شود نفس راحتی کشید
این جا چقدر حال و هوای شما کم است
ماها کجا و دست علمدارتان کجا
سرها به خیر مقدم پای شما کم است
زخم شما که خوب نشد خاک بر سرم
این گریه ها چقدر برای شما کم است
در قتلگاه لحظه ی تقطیع جسمتان
معلوم شد که چند هجای شما کم است
ادامه مطلب
من مشتری ثابت بازار حسینم
هرچند تهی دست خریدار حسینم
گرد رخ او نیک دلانند فراوان
بیچاره منم عبد گنه کار حسینم
در چنته ی خود هیچ ندارم به جز اینکه
عمری است سیه پوش و عزادار حسینم
من وحشتی از تاریکی قبر ندارم
آن لحظه پی دیدن رخسار حسینم
آتش به من غرق گنه کار ندارد
من گریه کن دست علمدار حسینم
تا سخت نگیرند به من لحظۀ مردن
گویم به همه شاعر دربار حسینم
ادامه مطلب
ما عمر خویش وقف خرابات كرده ایم
از لطف باده، كسب كمالات كرده ایم
با می گسارها، همه شب تا دم سحر
با خالق یگانه مناجات كرده ایم
یا رب به كوه طور نرفتیم، چون تو را
در روضه ی رقیه ملاقات كرده ایم
دل را به جرم حُب علی، با همین دو دست
بالای دار عشق مجازات كرده ایم
شكر خدا كه ما ز ازل این دو چشم را
نذر عزای مادر سادات كرده ایم
معراج ما مجالس سالار زینب است
با بال گریه، سیر سماوات كرده ایم
با این لباس نوكری ظاهراً سیاه!!!
بر مردم زمانه مباهات كرده ایم
ما رقصِ زیر تیغِ غمش را هزار بار
با لطمه های هروله اثبات كرده ایم
ادامه مطلب














